دسته: خبر ویژه

  • صورتحساب جنگ روی میز مردم! / تورم ۷۰ درصدی؛ طوفان پساجنگ

    صورتحساب جنگ روی میز مردم! / تورم ۷۰ درصدی؛ طوفان پساجنگ

    به گزارش اقتصادران، ۳‌هزار دلار؛ این عددی است که سخنگوی دولت ایران چند روز پیش اعلام کرد  خسارت سرانه هر ایرانی از ۴۰ روز جنگ. اما این عدد سرد و انتزاعی وقتی به زندگی واقعی ترجمه می‌شود، تصویر متفاوتی می‌سازد: یک خانواده چهارنفره ایرانی که پیش از جنگ هم زیر فشار تورم ۵۰‌درصدی نفس می‌کشید، حالا باید با ۱۲‌هزار دلار خسارت سرانه کنار بیاید؛ رقمی که از درآمد سالانه بسیاری از این خانوارها بیشتر است.

    مجموع این حساب‌ها به ۲۷۰‌میلیارددلار می‌رسد. دولت ایران این رقم را رسما اعلام و نیویورک‌تایمز با استناد به سه مقام ایرانی و دو اقتصاددان، آن را تایید کرده است. برخی برآوردها رقم را تا یک تریلیون دلار بالا می‌برند  عددی که از کل تولید ناخالص داخلی ایران در سال‌های اخیر بیشتر است اما حتی محافظه‌کارانه‌ترین برآورد هم نشان می‌دهد که ایران با بزرگ‌ترین شوک اقتصادی تاریخ خود روبه‌رو است.

    این خسارت چگونه توزیع شده؟ پتروشیمی با اختلال ۸۵‌درصدی ظرفیت صادراتی، ۳۰ تا ۵۰‌میلیارددلار زیان دیده. زیرساخت انرژی  پالایشگاه‌ها، مخازن، تاسیسات گاز  ۱۵ تا ۲۵‌میلیارددلار. ۷۰‌درصد ظرفیت فولاد تعطیل شده و اینها تنها خسارات مستقیم هستند. خسارات غیرمستقیم از محل توقف صادرات، بیکاری ۲‌میلیون نفر، تورم رو به ۷۰‌درصد و انقباض ۱/۶‌درصدی اقتصاد در سال جاری، این رقم را چند برابر می‌کنند.

    حالا سوال اصلی این است: این حساب را چه کسی پرداخت می‌کند؟ و پاسخ به این سوال از خود خسارت پیچیده‌تر است. ایران با اقتصادی که پیش از جنگ هم روی لبه پرتگاه بود، با ذخایر ارزی محدود، با تحریم‌هایی که دسترسی به ابزارهای تامین مالی بین‌المللی را می‌بندند و با سیستم بانکی‌ای که از شبکه مالی جهانی قطع است، باید راهی برای تامین مالی بازسازی پیدا کند که مسیر عادی آن برایش بسته است.

    کارشناسان می‌گویند بازسازی کامل ایران تا ۱۲سال طول می‌کشد. این ۱۲ سال اگر بدون برنامه‌ریزی صحیح پیش برود، می‌تواند به ۱۲ سال تورم، رکود و فرسایش قدرت خرید مردم تبدیل شود. حساب جنگ روی میز است  و در نهایت، مردم عادی نخستین کسانی هستند که باید امضایش کنند.

    از پتروشیمی تا فولاد؛ تشریح زخم‌های اقتصاد ایران

    وقتی بمب به یک کارخانه می‌خورد، خسارت فوری آن قابل محاسبه است.  هزینه بازسازی ساختمان، تجهیزات، خطوط تولید اما اقتصاددانان می‌گویند این تنها نوک کوه یخ است. خسارت واقعی در لایه‌های پنهان‌تری نهفته است: قراردادهایی که فسخ می‌شوند، بازارهایی که از دست می‌روند، نیروی انسانی متخصصی که مهاجرت می‌کند و اعتماد سرمایه‌گذارانی که سال‌ها برنمی‌گردد. ایران در این ۴۰روز همه این لایه‌ها را با هم تجربه کرد.

    بخش پتروشیمی بزرگ‌ترین ضربه را خورد. این صنعت که سالانه ۱/۲۹‌میلیارددلار فروش داشت، پس از حملات به ‌هاب‌های اصلی از جمله ماهشهر و پارس جنوبی، با اختلال ۸۵‌درصدی در ظرفیت صادراتی روبه‌رو شد. تخمین خسارت این بخش به تنهایی بین ۳۰ تا ۵۰‌میلیارددلار است؛ رقمی که از کل درآمد نفتی ایران در یک سال اخیر بیشتر است. بخش انرژی نیز که ستون فقرات بودجه دولت است، ۱۵ تا ۲۵‌میلیارددلار خسارت دیده. پالایشگاه‌های آسیب‌دیده یعنی نه‌تنها کاهش صادرات فرآورده بلکه کمبود سوخت داخلی که مستقیم به زندگی روزمره مردم ضربه می‌زند.

    صنعت فولاد که زیربنای هر نوع بازسازی است، در بدترین شرایط ممکن قرار دارد. ۷۰‌درصد ظرفیت تولید تعطیل شده  یعنی همان صنعتی که باید پایه بازسازی باشد، خودش به بازسازی نیاز دارد. این یک حلقه معیوب است که اقتصاددانان ایرانی آن را «تله بازسازی» می‌نامند: برای بازسازی فولاد نیاز به سرمایه‌داری برای جذب سرمایه نیاز به ثبات، برای ثبات نیاز به توافق و برای توافق نیاز به امتیازاتی که سیاست داخلی آنها را دشوار می‌کند.

    فراتر از این ارقام بخشی، یک آسیب ساختاری وجود دارد که در هیچ ردیف بودجه‌ای ثبت نمی‌شود: از دست دادن ۲‌میلیون شغل در ۴۰روز که عمدتا در صنایع کوچک و متوسط و در میان جوانانی بوده که پیش از جنگ هم با بیکاری دست‌وپنجه نرم می‌کردند. این نیروی کار که تجربه، مهارت و انگیزه داشت، حالا در بازاری قرار گرفته که نه شغلی برای ارائه دارد، نه سرمایه‌ای برای کارآفرینی و نه چشم‌اندازی برای آینده. این خسارت انسانی بلندمدت‌ترین اثر جنگ بر اقتصاد ایران خواهد بود.

    تاماهاوک ۲‌میلیون‌دلاری در برابر شاهد ۳۰هزاردلاری

    در شش روز اول جنگ، آمریکا ۳/۱۱‌میلیارددلار هزینه کرد  یعنی هر ثانیه ۸۰۰/۲۱ دلار. این عدد به‌تنهایی گویاست اما وقتی در کنار یک واقعیت دیگر قرار می‌گیرد، تبدیل به یک تحلیل عمیق از اقتصاد سیاسی جنگ مدرن می‌شود: ایران در طول این جنگ پهپادهای شاهد با هزینه تولید ۳۰هزار دلار پرتاب کرد و آمریکا با موشک‌های رهگیر SM-3 با قیمت ۳۶‌میلیون دلار یعنی ۱۲۰۰ برابر گران‌تر  پاسخ داد. هر موشک تاماهاوک ۲میلیون دلار. هر پرنده MQ-9 ریپر که سرنگون شد، ۳۰‌میلیون دلار. این نامتوازنی اقتصادی قلب استراتژی دفاعی ایران در این جنگ بود.

    این محاسبه ساده نشان می‌دهد که اقتصاد جنگ مدرن لزوما به نفع قدرت بزرگ‌تر نیست. آمریکا می‌تواند بیشتر خرج کند اما وقتی دفاع در برابر هر حمله ارزان ده‌ها یا صدها برابر هزینه‌بر است، این بازی می‌تواند به استراتژی فرسایشی تبدیل شود؛ فرسایشی که نه نظامی بلکه اقتصادی است. مرکز مطالعات راهبردی CSIS هشدار داد که موجودی برخی موشک‌های رهگیر آمریکا در ماه‌های آینده به محدودیت جدی می‌رسد و تولید سالانه ۱۹۰تاماهاوک و ۷۶ موشکSM-3، جبران مصرف را نمی‌کند.

    اما هزینه واقعی آمریکا از ارقام نظامی فراتر می‌رود. اختلال در تنگه هرمز که روزانه ۱۵‌میلیون بشکه نفت را از چرخه جهانی خارج کرد، هزینه‌ای چند برابر هزینه نظامی به اقتصاد آمریکا و متحدانش تحمیل نمود. قیمت بنزین در آمریکا ۳۰‌درصد بالا رفت، تورم شتاب گرفت و مقاومت سیاسی در کنگره به‌تدریج شکل گرفت. نمایندگان اپوزیسیون صریحا گفتند آمریکا «میلیاردها دلار خرج بمباران ایران می‌کند اما پول کاهش قیمت دارو و خانه برای مردم آمریکایی را ندارد» و این جمله یک واقعیت اقتصادی-سیاسی است که هزینه جنگ را وارد خانه‌های آمریکایی کرد.

    برای ایران این نامتوازنی هم فرصت بود هم تله. فرصت بود چون می‌توانست آمریکا را به بازی گران‌قیمت بکشاند. تله بود چون خود ایران هم هزینه‌های این بازی را از جیب زیرساخت و اقتصادش پرداخت کرد  و اقتصاد ایران توان پرداخت این هزینه را بسیار کمتر از آمریکا داشت.

    دارایی‌های مسدودشده؛ تنها کلید واقعی

    در تمام مسیرهای ممکن برای تامین مالی بازسازی ایران، یک منبع وجود دارد که هم فوری است، هم واقعی، هم متعلق به خود ایران و پشت یک امضا خوابیده است. دارایی‌های ایرانی که در بانک‌های خارجی مسدود شده‌اند، عمدتا درآمدهای نفتی فروخته‌شده اما پرداخت‌نشده در کره جنوبی، ژاپن، عراق و کشورهای اروپایی، بین ۱۰۰ تا ۱۵۰میلیارددلار تخمین زده می‌شوند. این پول متعلق به ایران است، قانونا ایرانی است و در شرایط عادی باید پرداخت می‌شد  اما تحریم‌ها آن را منجمد کرده‌اند.

    برای فهم اهمیت این رقم کافی است آن را با واقعیت‌های امروز ایران مقایسه کنیم. کل بودجه سالانه دولت ایران حدود ۸۰‌میلیارددلار است یعنی این دارایی‌ها معادل تقریبا دو سال بودجه کامل کشور. با توجه به اینکه اقتصاد ایران در سال جاری ۱/۶‌درصد منقبض می‌شود، تورم به ۷۰‌درصد نزدیک شده و کسری بودجه فشار سنگینی ایجاد کرده، این آزادسازی می‌تواند اکسیژن فوری‌ای باشد که اقتصاد برای نفس کشیدن نیاز دارد.اما مسیر این پول از کجاست؟ تا رسیدن به دست مردم ایران پر از موانعی بوده که تجربه برجام ۱۳۹۴ نشان داده است. حتی با توافق رسمی، بانک‌های بین‌المللی به‌خاطر ترس از تحریم‌های ثانویه آمریکا و ریسک نقض مقررات، از انتقال پول امتناع کردند. این بار با سابقه خروج یک‌طرفه آمریکا از برجام در ۱۳۹۷ و عمق بی‌اعتمادی که این جنگ ایجاد کرده، همان موانع عمیق‌تر هستند. ایران برای اینکه مطمئن شود این پول واقعا به دستش می‌رسد، به ضمانت‌هایی نیاز دارد که طرف آمریکایی تاکنون حاضر به دادنشان نبوده.

    این دقیقا همان جایی است که اقتصاد و دیپلماسی به هم گره می‌خورند. دارایی‌های مسدودشده، انگیزه اقتصادی ایران برای توافق هستند  اما همزمان ابزار فشار آمریکا برای گرفتن امتیاز در مذاکرات. هرچه این پول بیشتر در انتظار بماند، هزینه‌اش از جیب مردمی پرداخت می‌شود که نه آن را مسدود کردند و نه در آزادسازی‌اش نقشی دارند.

    مدل اوکراین؛ درسی که ایران نمی‌تواند بگیرد

    وقتی از بازسازی کشورهای جنگ‌زده صحبت می‌شود، اوکراین بزرگ‌ترین نمونه معاصر است. غرب برای اوکراین یک چارچوب تامین مالی بی‌سابقه ساخت: صندوق بین‌المللی پول با یک برنامه اضطراری وارد شد، دارایی‌های مسدودشده روسیه در اروپا به‌عنوان وثیقه وام‌های بازسازی استفاده شد، اوراق قرضه جنگی با ضمانت دولت‌های اروپایی منتشر شد و بانک جهانی خطوط اعتباری ویژه گشود. این مکانیسم هرچند کامل نبود، توانست اوکراین را در حالی که جنگ ادامه داشت سرپا نگه دارد.

    ایران می‌تواند این مدل را کپی کند؟ پاسخ صادقانه «خیر» است و دلایل آن ساختاری است، نه موضعی. اوکراین از روز اول جنگ با حمایت سیاسی، اقتصادی و نظامی یک ائتلاف غربی روبه‌رو بود که انگیزه قوی برای موفقیتش داشت. ایران در موضع دیگری است: تحت تحریم‌هایی است که دسترسی به ابزارهای مالی بین‌المللی را می‌بندند، از شبکه SWIFT قطع است، صندوق بین‌المللی پول برنامه‌ای برای کمک به آن ندارد و دولت‌های غربی نه‌تنها کمک نمی‌کنند بلکه بخشی از فشار تحریمی هستند.

    اما درسی که ایران می‌تواند از اوکراین بگیرد – حتی اگر مسیرش متفاوت باشد – این است که بازسازی پایدار بدون چارچوب مالی شفاف ممکن نیست. اوکراین یاد گرفت که چاپ پول، حتی در دل جنگ، باید با ابزارهای ضد تورمی همراه باشد. یاد گرفت که اصلاحات ساختاری – حتی در بدترین شرایط – شرط ورود سرمایه خارجی است و یاد گرفت که شفافیت در استفاده از کمک‌های بین‌المللی، شرط ادامه آنهاست. این درس‌ها برای ایران هم معتبر است  اما در غیاب یک ائتلاف حامی، ایران باید این مسیر را با منابع محدودتر و ابزارهای کمتری طی کند و سنگین‌ترین بار این مسیر، روی دوش همان مردمی است که جنگ را انتخاب نکردند.

    چین؛ شریک یا طلبکار؟

    در تمام دوران تحریم، یک بازیگر اقتصادی بود که نه به تهدیدهای آمریکا توجه کرد، نه از بازار ایران خارج شد و نه از خرید نفت ایران با تخفیف دست کشید. چین با قرارداد ۲۵‌ساله ۴۰۰‌میلیارددلاری که در ۲۰۲۱ امضا شد و با بیش از ۱۰۰‌میلیارددلار سرمایه‌گذاری در انرژی و زیرساخت ایران، طبیعی‌ترین کاندیدا برای نقش تامین‌کننده مالی بازسازی به نظر می‌رسد. اما واقعیت این رابطه از آنچه در اعداد دیده می‌شود، پیچیده‌تر است.

    چین در این جنگ یک محاسبه دقیق انجام داد. از یک طرف ایران سومین تامین‌کننده نفت چین است و قرارداد بلندمدت پکن پیش‌بینی‌پذیری عرضه را تضمین می‌کند. از طرف دیگر چین بیش از ۱۰۰‌میلیارددلار در ایران سرمایه‌گذاری کرده که حالا بخشی از آن با آسیب‌های جنگ در معرض خطر است. این واقعیت، چین را هم به بازسازی ایران علاقه‌مند می‌کند و هم احتیاط‌کار. پکن می‌خواهد سرمایه‌گذاری‌هایش محافظت شود  اما نمی‌خواهد درگیر یک پروژه بازسازی بی‌انتها در کشوری تحت تحریم و در حال جنگ شود.مشکل اساسی این است که رابطه ایران-چین در سال‌های گذشته بیشتر شبیه یک رابطه خریدار- فروشنده ناهموار بوده تا یک مشارکت راهبردی واقعی. ایران نفت را با تخفیف ۲۰ تا ۳۰‌درصدی می‌فروخت، پول به حساب‌های محدود واریز می‌شد و سرمایه‌گذاری چینی موعود در زیرساخت بسیار کندتر از آنچه قرارداد پیش‌بینی کرده بود پیش می‌رفت. در این وضعیت انتظار اینکه چین پس از جنگ ناگهان به یک شریک بازسازی سخاوتمند تبدیل شود، با واقعیت روابط دو کشور همخوانی ندارد.آنچه واقع‌بینانه‌تر به نظر می‌رسد این است که چین در یک توافق جامع احتمالی، قراردادهای زیرساختی بزرگ‌تری می‌خواهد.  بنادر، راه‌آهن، مخابرات در ازای تامین مالی. این رابطه می‌تواند کارآمد باشد اما سابقه چنین قراردادهایی در کشورهای دیگر نشان می‌دهد که منافع آن همیشه به‌طور مساوی توزیع نمی‌شود. ایران باید بین نیاز فوری به سرمایه و حفظ استقلال اقتصادی بلندمدت تعادل برقرار کند و این تعادل، آسان‌ترین تصمیم نیست.

    اوراق جنگی یا چاپ پول؛ گزینه‌های دردناک داخلی

    وقتی مسیرهای خارجی برای تامین مالی بسته یا محدود هستند، دولت‌ها به منابع داخلی روی می‌آورند. در تاریخ اقتصادی جنگ‌های بزرگ، دو ابزار اصلی وجود داشته: انتشار اوراق جنگی و چاپ پول. هر دو منبع داخلی هستند، هر دو ظاهرا مشکل تامین مالی را حل می‌کنند  اما هردو هزینه‌هایی دارند که در نهایت از جیب مردم پرداخت می‌شود.

    اوراق جنگی که کشورهایی مثل آمریکا در جنگ دوم جهانی و بریتانیا در جنگ‌های مختلف از آن استفاده کردند یک ابزار تامین مالی با کارنامه‌ای آمیخته است. این اوراق از مردم می‌خواهند که پس‌اندازشان را به دولت قرض بدهند با وعده بازپرداخت در آینده. اما در ایران با تورم رو به ۷۰‌درصد، یک سوال ساده مطرح می‌شود: چه کسی حاضر است پولش را در ازای اوراقی قرض بدهد که ارزش واقعی آن هر ماه کاهش می‌یابد؟ این ابزار تنها زمانی کارآمد است که مردم اعتماد داشته باشند؛  اعتمادی که فشارهای اقتصادی سال‌های اخیر آن را تضعیف کرده است.

    چاپ پول  که در اقتصاد به آن «تامین مالی پولی» می‌گویند  ساده‌ترین و خطرناک‌ترین ابزار است. بانک مرکزی پول چاپ می‌کند، دولت آن را خرج می‌کند و بخشی از بار جنگ به همه کسانی منتقل می‌شود که پول نگه می‌دارند چون تورم عملا یک مالیات پنهان روی ذخایر پولی مردم است. ایران این مسیر را قبلا طی کرده و بهای آن را با تورم‌های مزمن پرداخته. با تورم فعلی رو به ۷۰‌درصد، فشار بیشتر روی چاپ پول می‌تواند این رقم را به سطوحی برساند که تجربه دهه‌های اخیر هم سابقه‌اش را نداشته باشد.

    گزینه سوم، فروش دارایی‌های دولتی  در کوتاه‌مدت جذاب به‌نظر می‌رسد اما در میان‌مدت اشکالاتی جدی دارد. وقتی دارایی‌ها در شرایط اضطراری فروخته می‌شوند، قیمت‌ها به‌طور طبیعی پایین‌تر از ارزش واقعی است. ایران پیش از این هم تجربه خصوصی‌سازی‌هایی را داشته که نه سرمایه مناسبی جذب و نه کارایی لازم را ایجاد کردند. اما در میانه یک بحران، گاهی گزینه بد، بهترین گزینه موجود است.

    ۱۲ سال بازسازی؛ فاکتورهایی که نسل بعد می‌پردازد

    «تا ۱۲ سال طول می‌کشد»  این جمله را به نقل از بانک مرکزی نوشته‌اند  و این واقع‌بینانه‌ترین ارزیابی‌ای است که در این بحران شنیده شده.۱۲ سال یعنی نوجوان امروز، زمانی که وارد بازار کار می‌شود، هنوز در حال بازسازی کشوری خواهد بود که این جنگ خراب کرد. این عدد صادقانه‌ترین پاسخ به سوال «چه کسی فاکتور جنگ را می‌پردازد» است: نسل بعد.

    اما این ۱۲سال اگر با برنامه‌ریزی درست مدیریت نشود، می‌تواند به چیزی بدتر از بازسازی تبدیل شود. تاریخ اقتصادی کشورهای جنگ‌زده نشان می‌دهد که وقتی بازسازی بدون چارچوب مالی منسجم و بدون اصلاحات ساختاری پیش می‌رود، منابع موجود به‌جای سرمایه‌گذاری مولد، در تورم و فساد هدر می‌رود. وقتی پول بازسازی از محل چاپ پول تامین می‌شود، تورم خودش بخشی از آنچه ساخته می‌شود را می‌خورد و وقتی قراردادهای بازسازی بدون شفافیت توزیع می‌شوند، بخش بزرگی از منابع به دست کسانی می‌رسد که بیشترین نیاز را ندارند.

    از منظر اقتصاد سیاسی، بازسازی پس از جنگ همیشه یک فرصت بوده؛  فرصتی برای اصلاح ساختارهایی که پیش از جنگ هم معیوب بودند. آلمان پس از جنگ دوم جهانی با کمک مارشال و اصلاحات ساختاری عمیق، در کمتر از یک دهه به یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شد. ژاپن همین مسیر را طی کرد. اما این موفقیت‌ها با یک شرط اصلی همراه بود: اراده سیاسی برای اصلاح، نه فقط بازسازی فیزیکی.

    ایران اکنون در نقطه‌ای ایستاده که می‌تواند هر دو مسیر را انتخاب کند؛ مسیری که بازسازی را به فرصتی برای تنوع اقتصادی، کاهش وابستگی نفتی و جذب سرمایه انسانی که در سال‌های تحریم از کشور رفته تبدیل می‌کند  یا مسیری که فقط آنچه خراب شده را دوباره می‌سازد تا همان چرخه تکرار شود. این انتخاب تعیین‌کننده‌ترین تصمیمی است که در سال‌های آینده باید گرفته شود و مردم ایران  که هزینه جنگ را بدون انتخاب پرداختند حق دارند در این تصمیم نقش داشته باشند.

    تورم ۷۰ درصدی؛ طوفانی که قبل از بازسازی می‌رسد

    پیش از اینکه اولین آجر بازسازی گذاشته شود، پیش از اینکه اولین قرارداد زیرساختی امضا شود و پیش از اینکه اولین ریال از دارایی‌های مسدودشده آزاد شود، یک دشمن قدیمی و آشنا در صف اول ایستاده است: تورم. صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی کرده تورم ایران در سال۲۰۲۶ به نزدیک ۷۰‌درصد برسد  و این عدد تنها یک شاخص اقتصادی نیست بلکه یک طوفان پیش‌رو است که اگر مهار نشود، هر تلاش بازسازی را پیش از آنکه به نتیجه برسد، از درون می‌خورد.

    برای فهم اینکه تورم ۷۰‌درصدی با بازسازی چه می‌کند، کافی است یک محاسبه ساده انجام دهیم. اگر امروز یک پروژه بازسازی ۱۰۰میلیارد ریالی آغاز شود و دو سال طول بکشد، همان پروژه با تورم ۷۰‌درصدی سالانه، در پایان دو سال به ۲۸۹ میلیارد ریال هزینه نیاز دارد  یعنی تقریبا سه برابر بودجه اولیه. این یعنی هر برنامه بازسازی که امروز طراحی می‌شود، اگر تورم مهار نشود، از همان ابتدا ناقص است.

    سه سناریوی تورمی پیش‌روی اقتصاد ایران وجود دارد که هر کدام پیامدهای متفاوتی برای مسیر بازسازی دارند. سناریو اول، تورم فرسایشی مزمن است؛  همان مسیری که اقتصاد ایران در سال‌های اخیر آن را می‌شناسد. در این سناریو تورم بین ۵۰ تا ۷۰‌درصد می‌ماند، قدرت خرید مردم هر سال کاهش می‌یابد و بازسازی به‌کندی پیش می‌رود اما اقتصاد کاملا متوقف نمی‌شود. این بدترین سناریو نیست اما پرهزینه‌ترین برای طبقه متوسط و کم‌درآمد است چون تورم مزمن ثروت را از دارندگان دارایی واقعی به دارندگان دارایی مالی منتقل  و شکاف طبقاتی را عمیق‌تر می‌کند.

    سناریو دوم، ابرتورم است؛ سناریویی که اگر دولت برای پوشش کسری بودجه به چاپ بی‌رویه پول روی بیاورد، محتمل می‌شود. در این حالت تورم از ۷۰‌درصد به اعداد سه‌رقمی می‌رسد و اقتصاد وارد یک مارپیچ می‌شود که خروج از آن نیازمند اصلاحات بسیار دردناک است. تجربه کشورهایی مثل زیمبابوه، ونزوئلا و آرژانتین نشان می‌دهد که ابرتورم حتی پس از کنترل، آثاری بر رفتار اقتصادی مردم می‌گذارد که سال‌ها باقی می‌ماند؛ بی‌اعتمادی به پول ملی، گریز از پس‌انداز رسمی و تمایل به نگهداری ارز خارجی که خودش تورم را تغذیه می‌کند.

    سناریو سوم، کنترل تورم از طریق توافق است. اگر مذاکرات اسلام‌آباد در نهایت به آزادسازی دارایی‌های مسدودشده منجر شود، جریان ارز خارجی می‌تواند فشار روی ریال را کاهش دهد. بازگشت صادرات نفتی به سطح عادی، درآمد ارزی دولت را بالا می‌برد و نیاز به چاپ پول را کم می‌کند. در این سناریو تورم می‌تواند در یک بازه دو تا سه‌ساله به سطوح زیر ۳۰‌درصد برگردد هنوز بالا اما قابل مدیریت. این تنها مسیری است که بازسازی واقعی در آن امکان‌پذیر است.

    این سه سناریو یک نتیجه مشترک دارند: مسیر تورم ایران از تهران تنها نمی‌گذرد. هر تصمیمی که در اسلام‌آباد، واشنگتن یا پکن گرفته می‌شود، مستقیما روی قدرت خرید خانواده‌ای در تهران، اهواز یا مشهد اثر می‌گذارد و این دقیق‌ترین تعریف از اقتصاد سیاسی است  وقتی سیاست‌های کلان مستقیم روی سفره مردم می‌نشینند.

  • سایه سنگین جنگ بر سر «پسته ایرانی»

    سایه سنگین جنگ بر سر «پسته ایرانی»

    به گزارش اقتصادران، در شرایطی که تنش‌های خاورمیانه به‌ویژه درمورد ایران همچنان ادامه دارد، بازار پسته نیز به‌طور بی‌سابقه‌ای تحت فشار قرار گرفته است. ایران، به‌عنوان دومین تولیدکننده بزرگ پسته در جهان، با مشکلاتی جدی در تأمین و ارسال این محصول به بازارهای جهانی روبه‌رو است.

    این وضعیت باعث افزایش قیمت پسته به بالاترین سطح در هشت سال اخیر شده است. از سوی دیگر، مصرف‌کنندگان و تولیدکنندگان جهانی، از شکلات‌سازها گرفته تا تولیدکنندگان بستنی، در تلاش هستند تا راهکارهایی برای مقابله با کمبود و افزایش هزینه‌های این ماده مغذی و محبوب پیدا کنند.

    پسته ایرانی در معرض بحران و قیمت‌های سر به فلک کشیده

    به گزارش بلومبرگ، در حال حاضر، پسته یکی از محصولاتی است که تحت تأثیر بحران‌های جهانی و جنگ‌های منطقه‌ای دچار تحولات بزرگی شده است. ایران، که به عنوان دومین تولیدکننده بزرگ پسته در جهان شناخته می‌شود، در اثر جنگ‌های خاورمیانه و تحریم‌های بین‌المللی با مشکلات زیادی در زمینه تأمین پسته روبه‌رو است.

    علاوه بر این، تقاضای جهانی برای پسته، به‌ویژه در پی روندهای ویروسی مانند تقاضای افزایش‌یافته برای شکلات‌های پسته‌ای دبی، باعث شده است که این محصول با ارزش‌تر و گران‌تر از همیشه شود.image 2026 04 25 15 23 36

    دشواری جایگزینی پسته ایرانی با پسته‌های آمریکایی

    پسته ایرانی به‌ویژه به دلیل محتوای بالای روغن خود ویژگی‌های خاصی دارد که آن را برای بسیاری از تولیدکنندگان غیرقابل تعویض کرده است. در حالی که آمریکا بزرگ‌ترین تولیدکننده پسته در جهان است، پسته آمریکایی به دلیل کمبود روغن در هنگام پخت، کیفیت مشابهی با پسته ایرانی ندارد.

    بن‌هام حیدری‌پور در این‌باره می‌گوید: «پسته‌های آمریکایی به‌راحتی نمی‌توانند جایگزین پسته ایرانی شوند، زیرا وقتی آن‌ها را می‌پزید، می‌سوزند چون روغن کافی ندارند.» در نتیجه، حتی اگر قیمت پسته افزایش یابد، برخی از تولیدکنندگان مجبور خواهند شد دستورالعمل‌های خود را تغییر دهند یا به‌سراغ مغزهای ارزان‌تری بروند.image 2026 04 25 15 23 44پسته به طلای سبز تبدیل می‌شود

    پسته که در ایران، ترکیه و سیسیل به‌عنوان «طلای سبز» شناخته می‌شود، در شرایط بحرانی کنونی با کمبود عرضه و قیمت‌های سر به فلک کشیده روبه‌رو است.

    به‌طور خاص، طبق گزارش‌های بلومبرگ، قیمت پسته در ماه‌های اخیر به بالاترین حد خود در هشت سال گذشته رسید. این افزایش قیمت‌ها باعث شده تا برخی از شرکت‌ها از جمله تولیدکنندگان شکلات و بستنی که به‌طور معمول از پسته ایرانی استفاده می‌کنند، به‌دنبال منابع جایگزین پسته از کشورهای دیگر مانند ایالات متحده، ترکیه یا سیسیل باشند.

    در همین راستا، شرکت‌هایی چون Lindt و Magnum که به تولید شکلات و بستنی می‌پردازند، قراردادهای بلندمدت با تأمین‌کنندگان دیگر برای تأمین پسته خود دارند. اما برای بسیاری از شرکت‌های کوچک‌تر، این افزایش قیمت‌ها چالش‌های بزرگی به‌دنبال داشته است.image 2026 04 25 15 23 21

    افزایش تولید پسته در آفریقای جنوبی برای رقابت با تولیدکنندگان بزرگ

    در واکنش به بحران تأمین و افزایش قیمت‌ها، برخی از تولیدکنندگان پسته در دیگر نقاط جهان نیز وارد عمل شده‌اند. گروه کشاورزی Karoo Pistachios در آفریقای جنوبی، به‌دنبال افزایش قیمت‌ها تصمیم گرفته است تولید خود را افزایش دهد و سهم خود را از بازار جهانی پسته به‌ویژه در رقابت با تولیدکنندگان بزرگ ایران و ایالات متحده بالا ببرد. این تحولات نشان‌دهنده تلاش برای مقابله با بحران‌های عرضه و بهره‌برداری از فرصت‌های موجود در این بازار است.

  • آمارسازی در «میدان بهمن» / گوشت و مرغ؛ صبح یک قیمت، ظهر یک قیمت!

    آمارسازی در «میدان بهمن» / گوشت و مرغ؛ صبح یک قیمت، ظهر یک قیمت!

    به گزارش اقتصادران، شکاف عمیق بین قیمت‌های رسمی در مراکز عمده‌فروشی با نرخ‌های نجومی در سطح شهر، بازار محصولات پروتئینی را به عرصه‌ای از تناقضات آماری تبدیل کرده است. در همین راستا، مدیرعامل شرکت پشتیبانی امور دام کشور درمورد چرایی این نوسانات، آزادسازی نرخ ارز و گذار از قیمت‌گذاری دستوری به نظام عرضه و تقاضا توضیحاتی را ارائه کرد که در ادامه گزارش می‌خوانید:

    مدیرعامل شرکت پشتیبانی امور دام کشور وضعیت بازار محصولات پروتئینی، بر تغییر پارادایم قیمت‌گذاری از حالت دستوری به مکانیزم بازار آزاد تأکید کرد و گفت: با آزادسازی نرخ ارز دیگر قیمت مصوبی برای مرغ، گوشت و تخم‌مرغ وجود ندارد و میزان عرضه و تقاضا است که نرخ نهایی را در مراکزی همچون میدان بهمن تعیین می‌کند.

    نوسانات ساعتی در میدان بهمن

    پرویز جعفری با ذکر مثالی از تغییرات لحظه‌ای قیمت‌ها گفت: در بازار فعلی، صبح یک قیمت، ظهر یک قیمت و بعدازظهر قیمت دیگری است برای نمونه، قیمت مرغ امروز در ساعات اولیه روز ۳۴۰ هزار تومان بود، اما با افزایش عرضه در حوالی ظهر این نرخ به ۳۱۰ هزار تومان کاهش یافت که این مساله نشان می‌دهد قیمت‌ها کاملاً به حجم ورودی کالا و میزان حضور خریداران بستگی دارد.

    او در پاسخ به انتقادات مردم از گرانی مرغ و گوشت و تخم مرغ مدعی شد: مرغ و گوشت باوجود افزایش‌ها، کمترین تغییرات قیمتی را در میان کالا‌های اساسی داشته‌اند؛ در حالی که برخی کالا‌ها رشد ۲۰۰ درصدی را تجربه کرده‌اند، گوشت و مرغ نوسان کمتری داشته‌است.

    جعفری بیان کرد: اگرچه قیمت مرغ کامل اکنون ۳۳۰ هزار تومان و گوشت گوسفندی یک میلیون و ۲۷۰ هزار تومان است، اما باید ریشه این گرانی را در آزادسازی نرخ ارز و افزایش جهانی قیمت نهاده‌های دامی جست‌و‌جو کرد.

    چالش قیمت در خرده‌فروشی‌ها و شمال شهر

    مدیرعامل شرکت پشتیبانی امور دام کشور در خصوص گزارش‌های مربوط به تخم‌مرغ ۶۵۰ هزار تومانی ضمن ابراز بی‌اطلاعی از چنین ارقامی گفت: من تخم مرغ۶۵۰ هزار تومانی ندیدم اما  تخم‌مرغ بر اساس قیمت تمام‌شده و یک سود منطقی عرضه شود، اما تفاوت قیمت‌ها در خرده‌فروشی‌های شمال و جنوب شهر یا بسته به نوع بسته‌بندی تفاوت دارد، اما هرگونه فروش بالاتر از سود منطقی، گران‌فروشی است و نهاد‌های نظارتی با آن برخورد خواهند کرد.

    جعفری با اشاره به وفور نهاده در سامانه بازارگاه از پایین بودن قدرت خرید تولیدکنندگان پرده برداشت: مشکل فعلی کمبود نقدینگی تولیدکنندگان است؛ به طوری که از ظرفیت بالای عرضه نهاده، روزانه تنها ۶۰ هزار تن خریداری می‌شود به همین دلیل، از بهمن‌ماه سال گذشته طرح تولید قراردادی را اجرایی کردیم تا نهاده‌ها را به صورت مدت‌دار (۳ ماهه) در اختیار واحد‌های تولیدی قرار دهیم.

    او تاکید کرد: شرکت پشتیبانی امور دام اعلام کرده است که برای حمایت از تولید، آمادگی دارد در صورت نبود خریدار در بازار، محصولات تولیدی را مستقیماً خریداری کند همچنین افزایش ۶۰ درصدی دستمزد کارگران در سال جاری در کنار هزینه‌های لجستیک، انجماد و بسته‌بندی، مستقیماً بر قیمت تمام‌شده محصولی که به دست مصرف‌کننده می‌رسد، اثر گذارد.

    اظهارات مدیرعامل شرکت پشتیبانی امور دام کشور درحالی مطرح می‌شود که به گفته او قیمت گوشت گوسفندی را ۱ میلیون و ۲۷۰ هزار تومان اعلام می‌کند، اما در بازار، قیمت ران گوسفندی یک کیلویی ۳ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان (حدود ۳ برابر قیمت اعلامی) و گوشت خورشتی تا ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان رسیده است؛ بنابراین اعلام قیمتی که در دسترس عموم مردم نیست، بیشتر شبیه «آمارسازی» است و وقتی تفاوت قیمت عمده‌فروشی و خرده‌فروشی به بیش از ۲۰۰ درصد می‌رسد، یعنی عملاً نظارتی بر زنجیره توزیع وجود ندارد و قیمت‌های میدان بهمن تنها برای بخش بسیار کوچکی از جامعه و یا فقط روی کاغذ معنا دارد.

     قیمت‌های لحظه‌ای تا بی‌اطلاعی از نرخ‌های بازار

    ازسویی دیگر، جعفری مدعی است که گوشت و مرغ کمترین تغییر قیمت را داشته و برخی کالا‌های دیگر تا ۲۰۰ درصد رشد کرده‌است درحالی که با نگاهی به قیمت‌ها در خرده فروشی‌ها و همچنین سایت‌های اینترنتی قیمت مرغ کامل یک کیلو و ۷۰۰ گرمی ۹۸۰ هزار تومان است که مشخص می‌شود که مرغ نسبت به نرخ مصوب قبلی یا حتی نرخ ۳۳۰ هزار تومانی مورد ادعای او، رشد بسیار بالایی داشته است.

    البته وقتی ران گوسفند از محدوده‌ی ۷۰۰ تا۸۰۰ هزار تومان به ۳ میلیون و ۵۰۰ هزارتومان می‌رسد، این رشد چندین برابر ۲۰۰ درصد است بنابراین ادعای «ثبات نسبی» در مقابل واقعیت ران مرغ ۶۴۳ هزار تومانی، کاملاً با تجربه زیسته مردم در تضاد است.

    البته اظهارات جعفری که می‌گوید قیمت بر اساس عرضه و تقاضا ساعت به ساعت تغییر می‌کند این سوال را مطرح می‌کند که اگر عرضه به قول ایشان «به وفور» است، چرا قیمت مرغ در فروشگاه‌ها به جای ۳۳۰ هزار تومان، در محدوده ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار تومان (برای قطعات سینه و ران) قرار دارد؟

    بنابراین وفور عرضه باید منجر به رقابت و کاهش قیمت شود، اما قیمت‌های نجومی در خرده‌فروشی‌ها نشان می‌دهد که یا «وفور عرضه» ادعایی واقعیت ندارد، یا شبکه توزیع دچار یک رانت و فساد سیستماتیک است که کالا را با نرخ دولتی می‌گیرد و با نرخ آزادِ چندبرابری به مردم می‌فروشد.

    به نظر می‌رسد مدیرعامل پشتیبانی امور دام، تمایل دارد که تصویری «جزیره‌ای» از اقتصاد ارائه دهدکه در آن دولت در یک بازار کوچک مانند میدان بهمن با قیمت‌های پایین دلخوش است، در حالی که اقیانوس بازار مصرفی مردم یا همان خرده‌فروشی‌ها با قیمت‌هایی ۳ برابر بیشتر، در حال غرق کردن توان معیشتی جامعه است.

  • ایستادگی برابر هیولای گرانی با کالابرگ یک میلیونی؟!

    ایستادگی برابر هیولای گرانی با کالابرگ یک میلیونی؟!

    به گزارش اقتصادران، سالی که نکوست از بهارش پیداست و بهاری که با جنگ، تورم و موج بیکاری شروع شود، چشم‌انداز روشنی ندارد. در همین یک ماهی که از سال جدید گذشته شاهد، سونامی تعدیل نیرو و موج بیکاری بوده‌ایم. وضعیت در بازار نیز آشفته‌تر از همیشه است و کسبه وضعیت اقتصادی بهتر از کارمندان و کارگران ندارند، تورم همچنان می‌تازد و حقوق‌ها به رغم افزایش ۶۰ درصدی که البته صرفا روی کاغذ اعمال شده و در خیلی از بنگاه‌های اقتصادی صورت نگرفته است، برای تامین حداقل‌های زندگی کافی نیست. سیاست‌های حمایتی هم مرحمی بر این زخم عمیق نیست. نه یارانه نقدی و نه کالابرگ یک میلیونی، هیچ یک در مقابل هیولای گرانی توان ایستادگی ندارد.

    کالابرگ؛ سیاستی که از واقعیت بازار جا مانده است

    در چنین فضایی که هزینه‌های زندگی هر روز از درآمد‌ها فاصله بیشتری می‌گیرد، طبیعی است که نگاه‌ها دوباره به سیاست‌های حمایتی دولت برگردد؛ سیاست‌هایی که قرار بود نقش ضربه‌گیر در برابر تورم داشته باشند، اما در عمل، خودشان به بخشی از مسئله تبدیل شده‌اند. تازه‌ترین نمونه، کالابرگ الکترونیکی است که با رقم فعلی حدود یک میلیون تومان، عملاً در برابر جهش قیمت کالا‌های اساسی، توان اثرگذاری محدودی دارد.

    دستور اخیر رئیس‌جمهور برای بازنگری در مبلغ کالابرگ را می‌توان اعترافی تلویحی به همین ناترازی دانست؛ ناترازی میان آنچه سیاست‌گذار به‌عنوان «حمایت معیشتی» تعریف کرده و آنچه مردم در سبد خرید روزانه خود تجربه می‌کنند. اما سؤال اصلی اینجاست که این بازنگری قرار است چه چیزی را تغییر دهد؛ صرفاً عددی روی کاغذ یا نسبت واقعی حمایت با هزینه‌های زندگی؟

    فاصله‌ای که هر ماه بیشتر می‌شود

    در ماه‌های اخیر، روند قیمت کالا‌های اساسی به‌گونه‌ای بوده که حتی خانوار‌های با درآمد ثابت هم برای تأمین حداقل نیاز‌های غذایی با چالش جدی مواجه شده‌اند. در چنین شرایطی، یک میلیون تومان کالابرگ نه یک ابزار جبرانی، بلکه یک سیاست اعانه‌ای است که توان مقابله با افزایش قیمت‌ها را نداشته و صرفا نمایشی از حمایت‌گری از سوی دولت است.

    واقعیت این است که تورم، به‌ویژه در حوزه خوراکی‌ها که در اسفند ماه گذشته به ۱۱۲ درصد رسید، دیگر یک متغیر قابل کنترل در کوتاه‌مدت نیست. همین موضوع باعث شده هر سیاست حمایتی که با تأخیر یا با مقیاس کوچک اجرا شود، عملاً از ابتدا با شکست مواجه باشد؛ چون نقطه شروع آن با نقطه فعلی بازار هم‌خوانی ندارد.

    حمایت معیشتی یا مدیریت عددی؟

    کالابرگ قرار بود بخشی از فشار معیشتی را کاهش دهد، اما در عمل بیشتر به یک ابزار مدیریت عددی تبدیل شده است تا یک سیاست اثرگذار. وقتی ارزش واقعی آن از سرعت رشد قیمت‌ها عقب می‌ماند، دیگر نمی‌توان انتظار داشت نقش جدی در معیشت خانوار ایفا کند.

    در این میان، برخی تحلیل‌ها تأکید می‌کنند که مشکل فقط در میزان افزایش نیست، بلکه در «نحوه محاسبه نیاز معیشتی» است. اگر مبنا، سبد واقعی مصرف خانوار نباشد، هر عددی ولی اینکه مبلغ کالابرگ چند برابر شود، باز هم به سرعت توسط تورم خنثی خواهد شد.

    اکنون که بحث بازنگری دوباره مطرح شده، دولت در واقع با یک آزمون جدی مواجه است؛ آزمونی که نه فقط درباره عدد کالابرگ، بلکه درباره میزان واقع‌گرایی سیاست‌های حمایتی تصمیم می‌گیرد. اگر این بازنگری همچنان در سطح تغییرات محدود باقی بماند، شکاف میان سیاست و زندگی روزمره مردم عمیق‌تر خواهد شد.

    در نهایت، کالابرگ تنها یک نمونه از مسئله بزرگ‌تری است؛ مسئله‌ای که در آن سیاست‌های حمایتی، به‌جای همگام شدن با اقتصاد، مدام از آن عقب می‌مانند و در اقتصادی که سرعت تورم از سرعت تصمیم‌گیری بیشتر است، هیچ عدد ثابتی نمی‌تواند برای مدت طولانی نقش نجات‌دهنده داشته باشد.

  • تأمین اجتماعی؛ ضربه‌گیر بحران یا کانون بحران؟!

    تأمین اجتماعی؛ ضربه‌گیر بحران یا کانون بحران؟!

    به گزارش اقتصادران، در روزهایی که سایه بحران بر بازار کار سنگینی می‌کند، آمارها دیگر فقط اعداد سرد و بی‌جان نیستند؛ هر رقم، روایتی است از سفره‌ای کوچک‌تر شده، کارگاهی خاموش و خانواده‌ای که نگران فرداست.

    در هفته گذشته، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی از بیکاری مستقیم یک میلیون کارگر و تأثیر غیرمستقیم این وضعیت بر دو میلیون نفر دیگر سخن گفت؛ آماری که اگرچه تکان‌دهنده است، اما به باور بسیاری از فعالان حوزه کار و داده‌های میدانی، همه واقعیت را بازتاب نمی‌دهد و ابعاد بحران در سطح جامعه چه‌بسا گسترده‌تر از ارقام رسمی باشد. برخی برآوردها از آن حکایت دارد که دامنه این بیکاری، به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم، به حدود چهار میلیون کارگر رسیده است.

    در چنین وضعیتی، مسئله صرفاً اختلاف بر سر عدد و رقم نیست؛ پرسش اصلی اینجاست که دولت و وزارت کار در برابر چنین شوکی چه مسئولیتی دارند و چه اقداماتی باید در دستور کار قرار دهند؟ آیا اولویت باید کم‌رنگ کردن ابعاد بحران در روایت‌های آماری باشد یا طراحی مداخلاتی فوری، علمی و مؤثر برای حفاظت از اشتغال، معیشت خانوارهای کارگری و پایداری نظام تأمین اجتماعی؟

    برای بررسی این مسئله، به سراغ سمیه گل‌پور، رئیس کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران کشور رفتیم تا از منظر بازار کار و استانداردهای بیمه‌ای، بحران بیکاری، معیشت کارگران و تاب‌آوری تأمین اجتماعی را واکاوی کنیم.

    شوک بیکاری، اگر مهار نشود از بحران موقت به بی‌ثباتی ساختاری می‌رسد

    معاون وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی اعلام کرده جنگ اخیر باعث از دست رفتن بیش از یک میلیون شغل و بیکاری مستقیم و غیرمستقیم حدود دو میلیون نفر شده است. از نگاه علمی و براساس استانداردهای ILO، چنین شوکی چه ابعادی دارد؟ 

    وقتی از «یک میلیون شغل از دست‌رفته» و «دو میلیون بیکار مستقیم و غیرمستقیم» صحبت می‌کنیم، براساسِ ادبیات جهانی کار و بر مبنای استانداردهای سازمان بین‌المللی کار (ILO)، با یک شوک بزرگ در بازار کار مواجه هستیم؛ شوکی که هم اشتغال موجود را تخریب می‌کند، هم شدت ورود بیکاران جدید را افزایش می‌دهد و هم مدت زمان بیکاری را طولانی‌تر می‌سازد.

    در ایران، چنین شوکی معمولاً سه پیامد اصلی به همراه دارد. نخست، افزایش سریع بیکاری آشکار؛ یعنی افرادی که شغل خود را از دست داده‌اند و به‌صورت فعال در جست‌وجوی کار هستند. دوم، رشد بیکاری پنهان و اشتغال ناقص؛ به این معنا که بسیاری از افراد به‌سمت کارهای موقت، غیررسمی، کم‌درآمد و بدون پوشش بیمه‌ای رانده می‌شوند. سوم هم فشار بی‌سابقه بر نظام تأمین اجتماعی و سازوکارهای حمایتی است؛ چراکه هم درآمد خانوارها کاهش پیدا می‌کند و هم نیاز آن‌ها به خدمات بیمه‌ای و حمایتی افزایش می‌یابد.

    از منظر ILO، اگر دولت‌ها در برابر چنین شوکی سریع، هدفمند و مبتنی بر واقعیت عمل نکنند، بیکاری ناشی از جنگ از یک «شوک موقت» به یک «بی‌ثباتی ساختاری» تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که می‌تواند به بیکاری بلندمدت، افت مشارکت اقتصادی، مهاجرت نیروی کار و تعمیق نابرابری‌ها منجر شود.

    بیکاری فقط حذف دستمزد نیست؛ آغاز فرسایش معیشت و امنیت خانوار است

    آثار اجتماعی و معیشتی این موج بیکاری برای خانواده‌های کارگری و بیمه‌شده‌ها چیست؟ 

    در سطح خانوار، پیامدهای این وضعیت کاملاً ملموس و عینی است. نخستین اثر، کاهش مستقیم درآمد ماهانه خانواده است. پس از آن، بدهی‌های خانوار افزایش می‌یابد؛ از قرض و وام گرفته تا چک‌های برگشتی و اجاره‌های معوق. در کنار اینها، فشار روانی شدید، ناامنی معیشتی و در مواردی سقوط به فقر چندبُعدی، از دیگر پیامدهای این بیکاری گسترده است.

    برای یک کارگر یا بیمه‌شده تأمین اجتماعی، از دست دادن شغل فقط به معنای قطع درآمد نیست. در وهله اول، منبع پرداخت حق بیمه قطع یا ضعیف می‌شود. در مرحله بعد، خانواده همزمان به پوشش بیمه‌ای و حمایت بیشتری نیاز پیدا می‌کند؛ برای درمان، بیمه بیکاری، مستمری و سایر خدمات. اگر بیمه بیکاری یا حمایت نقدی هم به‌موقع و کافی نباشد، خانواده ناچار می‌شود به سمت فروش دارایی، حذف هزینه‌های ضروری و حتی در مواردی ترک تحصیل فرزندان حرکت کند.

    در واقع، فلسفه وجودی نظام بیمه اجتماعی در چنین بحران‌هایی این است که اجازه ندهد یک حادثه شغلی یا شوک اقتصادی، یک خانواده را از طبقه متوسط به حاشیه‌نشینی و فقر پایدار پرتاب کند.

    تأمین اجتماعی باید ضربه‌گیر بحران باشد، نه خودش به کانون بحران تبدیل شود

    نقطه بحران در تأمین اجتماعی کجاست؟ بیکاری حاصل از جنگ چه فشاری بر ساختار تأمین اجتماعی وارد می‌کند؟ 

    در پاسخ به این سؤال، باید به یک مفهوم کلیدی توجه کرد و آن هم «تاب‌آوری نهادهای بیمه‌گر اجتماعی» است. واقعیت این است که سازمان تأمین اجتماعی حتی پیش از جنگ اخیر نیز با ناترازی تعهدی و نقدی مواجه بود. مجموعه‌ای از عوامل، از جمله طرح تحول سلامت، تحمیل بازنشستگی‌های زودرس، عدم پرداخت سهم دولت و تصمیماتی که با منطق و محاسبات بیمه‌ای سازگار نبودند، طی سال‌های گذشته ذخایر این سازمان را تضعیف کرده‌اند.

    اکنون با بروز جنگ و پیامدهای آن، این فشار به اوج خود رسیده است؛ از یک‌سو ورودی‌های سازمان کاهش یافته، چون تعداد بیمه‌پردازان کمتر شده و حق بیمه کمتری وصول می‌شود؛ از سوی دیگر، خروجی‌ها افزایش پیدا کرده، از جمله در حوزه مستمری بازنشستگی، ازکارافتادگی، بازماندگان، بیمه بیکاری و هزینه‌های درمان.

    در استانداردهای ILO و همچنین در سیاست‌های کلی تأمین اجتماعی، یک اصل مهم وجود دارد و آن این است که وقتی بحران ناشی از شرایط کلان یا تصمیمات عمومی است، جبران آن نباید از جیب بیمه‌شده و مستمری‌بگیر صورت بگیرد؛ بلکه دولت باید در جایگاه تضمین‌گر پایداری وارد عمل شود.

    اگر در چنین شرایطی از یک طرف سازمان تأمین اجتماعی را وادار کنیم منابعش را صرف طرح‌های حمایتی خارج از منطق بیمه‌ای کند و از طرف دیگر، مطالبات و کسری‌های آن از سوی دولت جبران نشود، نهادی که باید ضربه‌گیر بحران باشد، خود به کانون بحران اجتماعی تبدیل می‌شود؛ نتیجه این وضعیت هم چیزی جز تأخیر در پرداخت‌ها، افت کیفیت خدمات، نارضایتی گسترده و افزایش بی‌اعتمادی نخواهد بود.

    جنگ، هم منابع تأمین اجتماعی را کم می‌کند و هم هزینه‌های آن را بالا می‌برد

    جنگ و بحران منطقه‌ای دقیقاً چگونه بر منابع و مصارف تأمین اجتماعی اثر می‌گذارند؟ اگر ممکن است مصداقی توضیح دهید. 

    اگر بخواهیم این مسئله را به‌صورت روشن و فهرست‌وار توضیح دهیم، جنگ و بحران‌های بزرگ از چهار مسیر اصلی سازمان تأمین اجتماعی را تحت فشار قرار می‌دهند.

    نخست، کاهش ورودی‌ها و منابع. تعطیلی یا کاهش ظرفیت بنگاه‌های اقتصادی، تعلیق فعالیت کارگاه‌ها، تعدیل نیرو، کاهش شیفت و ساعات کار، همگی باعث افت پرداخت حق بیمه از سوی کارفرمایان و بیمه‌شدگان می‌شود. علاوه بر این، تأخیر یا عدم پرداخت سهم دولت و همچنین افت بازدهی سرمایه‌گذاری‌ها و کاهش ارزش دارایی‌ها و سهام سازمان نیز بر شدت این فشار می‌افزاید.

    دوم، افزایش خروجی‌ها و مصارف. در شرایط بحران، تقاضا برای مستمری بازنشستگی، به‌ویژه بازنشستگی‌های پیش از موعد، افزایش پیدا می‌کند. همچنین مستمری‌های ازکارافتادگی و بازماندگان، متقاضیان بیمه بیکاری، هزینه‌های درمان، دارو و خدمات پزشکی نیز رشد می‌یابد. در این میان، گاهی سازمان ناچار می‌شود برای بیمه‌شدگان و کارفرمایان آسیب‌دیده، تسهیلات یا امهال‌هایی نیز در نظر بگیرد.

    سوم، برهم خوردن تعادل بیمه‌ای است. وقتی تعداد بیمه‌پردازان فعال کاهش پیدا می‌کند و هم‌زمان تعداد مستمری‌بگیران بالا می‌رود، نسبت «شاغل به مستمری‌بگیر» که یکی از شاخص‌های حیاتی پایداری صندوق‌هاست، آسیب می‌بیند.

    چهارم  نیز تهدید زیرساخت‌ها و کارآمدی سازمان است؛ از آسیب به مراکز درمانی و اداری گرفته تا اختلال در زیرساخت‌های فناوری اطلاعات و ارتباطات، افزایش ریسک حملات سایبری و تغییر ناگزیر سبد خدمات درمانی از خدمات انتخابی به خدمات حاد، اورژانسی و جنگی.

    بنابراین اگر دولت در این شرایط نقش حمایتی و جبرانی خود را ایفا نکند، صندوق‌های بیمه‌ای به‌جای آنکه ضامن ثبات اجتماعی باشند، خود به یکی از منابع بی‌ثباتی تبدیل می‌شوند.

    پیامد اجتماعی این فشار مضاعف بر تأمین اجتماعی چیست؟ از منظر تاب‌آوری اجتماعی چه خطرهایی وجود دارد؟ 

    تاب‌آوری اجتماعی تا حد زیادی به اعتماد عمومی گره خورده است. اگر مردم مطمئن باشند که در صورت بیکاری، مقرری یا مستمری دارند، در صورت بیماری درمانشان رها نمی‌شود و در دوران بازنشستگی حداقل معیشت آن‌ها تأمین خواهد شد، حتی در زمان جنگ و بحران هم جامعه دچار فروپاشی اعتماد نمی‌شود.

    اما اگر پرداخت‌ها با وقفه مواجه شود، متناسب‌سازی مستمری‌ها با تورم انجام نشود و سازمان تأمین اجتماعی مدام زیر فشار بخشش حق بیمه‌ها بدون جبران دولتی قرار بگیرد، آن‌وقت این نهاد بیمه‌ای به‌جای آنکه منبع آرامش باشد، به کانون اضطراب و نارضایتی تبدیل خواهد شد. در ادبیات بین‌المللی کار، این وضعیت یک ریسک جدی برای امنیت اجتماعی به‌شمار می‌رود.

    حمایت از بنگاه‌ها ضروری است، اما نه از جیب بیمه‌شده‌ها

    با این وضعیت، آیا درست است که برای کمک به کارفرمایان و بنگاه‌های آسیب‌دیده، از منابع تأمین اجتماعی هزینه شود؟ 

    کمک به کارفرمایان و بنگاه‌های آسیب‌دیده، بدون تردید ضروری است؛ اما مسئله اصلی این است که هزینه این حمایت باید از چه محلی تأمین شود. در استانداردهای ILO و در حقوق تأمین اجتماعی، یک خط قرمز روشن وجود دارد: منابع بیمه‌ای که با مشارکت کارگر، کارفرما و دولت برای تعهدات مشخصی مانند بازنشستگی، ازکارافتادگی، بازماندگان، درمان و بیکاری شکل گرفته‌اند، نباید به صندوق عمومی یارانه‌های اقتصادی تبدیل شوند.

    به بیان ساده‌تر، اگر قرار است به بنگاه‌ها تخفیف یا بخشش داده شود، این حمایت باید از محل منابع دولتی و در قالب تعهدات عمومی دولت انجام شود، نه از حق بیمه‌ای که متعلق به کارگر و بیمه‌شده است و باید برای تأمین آینده او هزینه شود. در غیر این صورت، حمایت امروز از بنگاه‌ها با هزینه فردای مستمری‌بگیران و بیمه‌شدگان پرداخت خواهد شد.

    برای مهار بیکاری و حفظ پایداری تأمین اجتماعی، هم نسخه فوری لازم است هم اصلاحات ساختاری

    با توجه به این وضعیت، راهکارهای فوری و میان‌مدت شما برای مهار آثار بیکاری و حفظ پایداری تأمین اجتماعی چیست؟ 

    اگر بخواهیم نسخه‌ای هم‌سو با استانداردهای جهانی و در عین حال متناسب با شرایط ایران ارائه دهیم، می‌توان سه بسته سیاستی را پیشنهاد کرد.

    در بخش اقدامات فوری، یعنی در بازه سه تا شش ماهه، نخست باید یارانه دستمزد مشروط برای بنگاه‌های آسیب‌دیده در نظر گرفته شود؛ به این معنا که بنگاه در ازای دریافت حمایت، متعهد به حفظ اشتغال باشد. در کنار آن، تعویق یا تقسیط حق بیمه کارفرمایان آسیب‌دیده هم می‌تواند مفید باشد، اما مشروط بر اینکه دولت جبران مالی آن را برای سازمان تأمین اجتماعی تضمین کند. همچنین باید بیمه بیکاری و کمک‌هزینه معیشتی برای بیکارشدگان ناشی از بحران به‌سرعت و به‌طور موقت گسترش یابد. در همین حال، حفاظت از سرمایه و ذخایر تأمین اجتماعی در برابر تصمیمات غیربیمه‌ای نیز یک ضرورت فوری است.

    در حوزه اقدامات میان‌مدت، یعنی در بازه یک تا سه ساله، اجرای واقعی سیاست‌های کلی تأمین اجتماعی و استقرار نظام چندلایه شامل سطوح امدادی، حمایتی و بیمه‌ای باید در دستور کار قرار گیرد. همچنین لازم است مطالبات واقعی سازمان تأمین اجتماعی از دولت با زمان‌بندی شفاف تسویه شود و سامانه‌های اطلاعاتی بازار کار و داده‌های بیمه‌ای برای تصمیم‌گیری مبتنی بر شواهد تقویت شوند.

    در سطح اقدامات ساختاری و بلندمدت نیز باید در قواعد بازنشستگی‌های زودرس با نگاه بیمه‌ای و نه مصلحتی بازنگری شود. تقویت سرمایه‌گذاری‌های مولد و پایدار در مجموعه شستا و سایر زیرمجموعه‌ها، همراه با کاهش ریسک‌های ناشی از بحران، از دیگر ضرورت‌هاست. همچنین ایجاد یک نهاد تنظیم‌گر مستقل در حوزه بیمه‌های اجتماعی می‌تواند به تضمین پایداری بلندمدت این نظام کمک کند.

    به‌طور خلاصه، در چنین شرایطی باید همزمان از شاغلان، بنگاه‌ها، بیمه‌شدگان و مستمری‌بگیران حمایت شود؛ و این هدف، بدون ایفای نقش فعال دولت به‌عنوان تضمین‌گر نهایی پایداری تأمین اجتماعی، دست‌یافتنی نخواهد بود.

  • دهن‌کجی بانک‌ها به بانک مرکزی! / وقتی مردم مجبورند بین «نان شب» و «اقساط بانکی» یکی را انتخاب کنند!

    دهن‌کجی بانک‌ها به بانک مرکزی! / وقتی مردم مجبورند بین «نان شب» و «اقساط بانکی» یکی را انتخاب کنند!

    به گزارش اقتصادران، در تلاطم روز‌هایی که سایه سنگین بحران و جنگ بر سر سفره‌های مردم نشسته است، وضعیت اقتصادی بیش از آنکه با نمودار‌ها و شاخص‌ها سنجیده شود، با توان تحمل شهروندان سنجیده می‌شود.

    نهاد‌های مالی و پولی در هر سرزمینی نیز در لحظات سرنوشت‌ساز ملی آزموده می‌شوند. این نهاد‌ها یا به عنوان سنگ صبور و تکیه‌گاه معیشت مردم، یا به مثابه ساختار‌هایی صلب و بی‌تفاوت که در اوج سختی، تنها به صیانت از ترازنامه‌های خویش می‌اندیشند؛ در یاد‌ها می‌مانند.

    امروز که فشار مضاعف شرایط جنگی، نبض کسب‌وکار‌های خرد را به شماره انداخته و خانواده‌ها را در تنگنای انتخابی دشوار میان نان شب و پرداخت اقساط بانکی قرار داده است، انتظار می‌رفت نظام بانکی ایران، فارغ از شعار‌های همیشگی، یار مردم باشد نه بار خاطر.

    رفتار‌های اخیر شبکه بانکی، اما حاکی از بی‌اعتنایی آشکار به فرامین حمایتی و بیانگر یک حقیقت تلخ است؛ گویی در قاموس برخی بانکداران، «بحران» نه مجالی برای همدلی، که فرصتی برای فشردن بیشتر گلوی وام‌گیرندگانی است که در این آشفته بازار ایران، تنها و بی‌سنگر رها شده‌اند.

    در این روز‌ها که نبض اقتصاد زیر ضرب‌آهنگ فشار‌های ناشی از جنگ به شماره افتاده است، انتظار می‌رفت نظام بانکی به عنوان قلب تپنده اقتصاد کشور، پناهگاهی برای آلام مالی مردم باشد. اما آنچه در ماه‌های اخیر و در پی صدور بخشنامه‌های نمایشی بانک مرکزی رخ داد، حکایتی تلخ از شکاف عمیق میان وعده‌های حاکمیتی و واقعیت‌های شعب بانکی است. چناچه مردم زیر بار تورم و التهاب بازار کمر خم کرده‌اند، اما بانک‌ها در برج‌های عاج خود، تنها به ترازنامه‌هایی می‌اندیشند که با جریمه‌های ناعادلانه رنگین شده است.

    بی‌اعتنایی بانک‌ها به بخشنامه بانک مرکزی

    بانک مرکزی با هیاهوی بسیار اعلام کرد که از نهم اسفندماه ۱۴۰۴ تا پایان اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵، جریمه دیرکرد اقساط وام‌های تا سقف ۷۰۰ میلیون تومان بخشیده خواهد شد. این تصمیم که به عنوان یک بسته حمایتی در شرایط اضطراری جنگی مطرح شد، قرار بود مرهمی موقت بر زخم‌های معیشتی خانوار‌ها و کسب‌وکار‌های خرد باشد. اما گزارش‌های میدانی نشان می‌دهد که این بخشنامه، فرسنگ‌ها با مرحله اجرا فاصله دارد.

    بانک‌ها، حتی آنها که پسوند «دولتی» را یدک می‌کشند و وظیفه‌ای ذاتی در اجرای سیاست‌های حمایتی دولت دارند، در عمل کمترین اعتنایی به این مصوبه نداشته‌اند. این تضاد آشکار میان حرف و عمل نظام بانکی، چیزی جز استهزای اعتماد عمومی نیست.

    نظام بانکی ایران؛ سردتر از لیبرال‌ترین اقتصاد‌های جهان

    مقایسه عملکرد بانک‌های ایران در دوران بحران، با نظام‌های مالی در دیگر نقاط جهان حاکی از واقعیتی تاسف‌آور است چراکه حتی در لیبرال‌ترین اقتصاد‌های دنیا که سودمحوری اصل نخست آنهاست، در زمان وقوع بلایای طبیعی، پاندمی‌ها یا جنگ، سازوکار‌های حمایتی از حالت اختیاری به تکلیفی گریزناپذیر تبدیل می‌شوند. در بسیاری از کشورها، تعویق بدون جریمه اقساط و حتی بخشودگی بخشی از سود تسهیلات در دوران جنگ، به عنوان یک ضرورت برای حفظ ثبات اجتماعی و بقای سرمایه انسانی تلقی می‌شود.

    با این حال، در کشور ما که نظام بانکی مدعی پایبندی به اصول اخلاقی و اسلامی است، در سخت‌ترین دوران زندگی مردم به آنها رحم نمی‌کند! آنها نه تنها جریمه‌ها را نبخشیدند، بلکه با تهدید به کسر از حساب ضامن و ارسال گزارش منفی به شرکت‌های اعتبارسنجی، فشار روانی مضاعفی را بر دوش مردمی گذاشتند که خود درگیر فشار‌های ناشی از شرایط جنگی هستند.

    تیغ تیز تهدید بر گلوی ضامنان؛ گروگان‌گیری به سبک بانکی

    گزارش‌ها حاکی از آن است که برخی بانک‌ها به جای همراهی با مصوبه بانک مرکزی، اولتیماتوم‌های شدیدی را به مشتریان ابلاغ کرده‌اند. تقاضا برای تسویه کامل اقساط تا پایان فروردین‌ماه، آن هم با احتساب تمام جریمه‌های دیرکرد، دهن‌کجی آشکاری به بسته حمایتی دولت است. تهدید به کسر وجه از حساب ضامنان، که اغلب از میان دوستان و بستگان نزدیک وام‌گیرندگان و خود از قشر آسیب‌دیده جامعه هستند، اوج بی‌اخلاقی حرفه‌ای را به تصویر می‌کشد.

    این رفتار البته ریشه در یک مشکل ساختاری کهنه دارد؛ نبود نظارت مؤثر. زمانی که بانک مرکزی بخشنامه‌ای صادر می‌کند، اما هیچ ابزار تنبیهی برای بانک‌های سرکش در نظر نمی‌گیرد، عملاً چراغ سبزی برای نادیده گرفتن حقوق مردم صادر کرده است. این بی‌انضباطی پیش‌تر در ماجرای وام‌های تکلیفی با یک ضامن نیز دیده شده بود؛ جایی که بانک‌ها با وضع قوانین خودساخته، عملاً اجرای قانون را غیرممکن کردند.

    اعتبارسنجی؛ ابزاری برای تنبیه به جای تشویق

    در حالی که سیستم اعتبارسنجی باید ابزاری برای تسهیل امور بانکی و شناسایی مشتریان خوش‌حساب باشد، در دوران اخیر به ابزاری برای تهدید و ارعاب تبدیل شده است. بانک‌ها با تهدید به ثبت گزارش منفی در پرونده اعتباری افرادی که به دلیل شرایط قهری جنگ و اختلال در کسب‌وکار موفق به پرداخت به موقع اقساط نشده‌اند، آینده مالی شهروندان را به گروگان گرفته‌اند.

    این برخورد حذفی با مشتریانی که سال‌ها با سود‌های کلان، هزینه‌های جاری بانک‌ها را تامین کرده‌اند، نشان‌دهنده نگاهی ابزاری و غیرانسانی به مقوله بانکداری است. در شرایطی که مردم انتظار داشتند بانک‌ها در کنارشان بایستند، آنها را در مقابل خود یافتند؛ گویی بانک‌ها نه بخشی از پیکره این مرز و بوم، که نهاد‌هایی بیگانه هستند که تنها در زمان سود با مردم شریک‌اند و در زمان سختی، اولین کسانی هستند که پشت آنها را خالی می‌کنند.

    ضرورت جراحی در نظارت و بازگشت به اخلاق پولی

    آنچه امروز در شبکه بانکی کشور می‌گذرد، فراتر از یک تخلف اداری است؛ این یک بحران اخلاقی و اجتماعی است که ریشه‌های اعتماد عمومی به نظام اجرایی را می‌خشکاند. بخشنامه‌هایی که تنها برای مصرف رسانه‌ای صادر می‌شوند و در ویترین شعبه‌ها خاک می‌خورند، نه تنها باری از دوش مردم برنمی‌دارند، بلکه با ایجاد امید کاذب، سرخوردگی ملی را تشدید می‌کنند.

    وقت آن رسیده است که نهاد‌های نظارتی، از مجلس شورای اسلامی گرفته تا بازرسی بانک مرکزی، از حالت انفعال خارج شوند. باید پرسید چرا بانک‌های دولتی که با سرمایه همین مردم اداره می‌شوند، پیشگام در نقض مصوبات حمایتی هستند؟ جریمه‌هایی که قرار بود بخشیده شود، اکنون به نمادی از بی‌عدالتی تبدیل شده است. اگر قرار است بخشنامه‌ها اجرا نشوند، اعلام آنها چیزی جز پاشیدن نمک بر زخم مردم نیست. نظام بانکی باید بداند که بقای آن در گرو بقای مشتریانش است؛ و اگر امروز در روز‌های سخت جنگ، دست مردم را نگیرد، فردا در روز‌های صلح، جایی در دل‌های این مردم نخواهد داشت.

  • بازی مرغ در «تنگه هرمز»!!

    بازی مرغ در «تنگه هرمز»!!

    به گزارش اقتصادران، جمعه ۲۸‌فروردین‌ماه ساعت ۱۰صبح نفت برنت در عرض ۳۰دقیقه ۱۱درصد سقوط کرد. دلیلش یک‌اعلامیه کوتاه از تهران بود: تنگه‌هرمز برای همه کشتی‌های تجاری باز است. معامله‌گران در لندن، سنگاپور و نیویورک نفس راحتی کشیدند دکمه‌های خرید فشرده شدند و برای چندساعت به‌نظر رسید که بدترین بحران انرژی تاریخ مدرن دارد به‌پایان می‌رسد اما سه‌ساعت بعد همان تنگه دوباره بسته شد   و نفت از جایی که افتاده بود بالاتر رفت.

    این‌ یک‌روز نبود بلکه این‌تصویر فشرده‌ای از ۱۲روزی است که میان شکست مذاکرات اسلام‌آباد و امروز گذشت ۱۲روزی که در آن دیپلماسی، اقتصاد و بازی قدرت چنان درهم تنیده شدند که دیگر نمی‌توان گفت کدام‌یک ابزار دیگری است.

    ۲۳‌فروردین همان روزی که ونس چمدانش را بست و اسلام‌آباد را ترک کرد ترامپ محاصره دریایی بنادر ایران را اعلام کرد. این‌تصمیم که روی کاغذ یک‌اقدام نظامی-اقتصادی بود درعمل آخرین پل اعتماد میان دوطرف را خراب کرد. ایران که تا آن لحظه باوجود شکست مذاکرات  آتش‌بس را نگه داشته بود محاصره را نه یک‌فشار دیپلماتیک بلکه نقض صریح توافق تفسیر کرد. از آن لحظه به‌بعد هراقدام یک‌طرف پاسخ طرف دیگر را می‌طلبید و این‌زنجیره عمل-عکس‌العمل مذاکرات را عملا از صحنه خارج کرد.

    در فاصله این‌۱۲روز آمریکا ۲۳کشتی را متوقف کرد ایران دوکشتی خارجی را توقیف کرد، تنگه‌هرمز یک‌بار بازودوباره بسته شد، نفت از ۸۹دلار به‌۱۰۶دلار رسید و ترامپ ادعا کرد محاصره روزانه ۵۰۰‌میلیون دلار به‌اقتصاد ایران خسارت می‌زند. درهمین‌فاصله ‌میلیون‌هاخانواده در کشورهای خلیج فارس با کمبود مواد غذایی روبرو شدند صنایع انرژی‌بر اروپا از رکود فنی فاصله کمی داشتند و بانک مرکزی اروپا برنامه کاهش نرخ بهره‌اش را به‌تعویق انداخت.

    این وضعیت یک‌نام دارد در اقتصاد سیاسی: بازی مرغ. دوطرف به‌سمت هم می‌رانند و هر کدام منتظرند دیگری فرمان را بچرخاند. مشکل اینجاست که در این‌بازی نه آمریکا می‌تواند عقب بنشیند  چون محاصره را پیروزی تعریف کرده  و نه ایران  چون پذیرفتن شرایط زیر فشار را تسلیم می‌داند. و در فاصله این ‌دوناتوانی یک‌میلیارد بشکه نفت از بازار جهانی محو شده، بزرگ‌ترین شوک انرژی تاریخ مدرن رقم خورده و مردمی در دو سوی این‌بازی  نه در ایران، نه در آمریکا و نه در کشورهای خلیج فارس هیچ‌کدام در این‌تصمیم‌ها نقشی نداشتند اما همه هزینه‌اش را می‌پردازند. دیپلماسی گروگان اقتصاد شده و تا زمانی که این‌گروگان آزاد نشود هیچ میز مذاکره‌ای معنا ندارد.

    محاصره پس از مذاکره؛ منطق یا اشتباه؟

    در تاریخ دیپلماسی معمول‌ترین اقدام پس از شکست یک‌دور مذاکره اعلام دور بعدی است نه تشدید فشار نظامی اما ترامپ در فاصله کمتر از ۱۲ساعت پس‌از ترک ونس از اسلام‌آباد محاصره دریایی بنادر ایران را اعلام کرد. این‌تصمیم صرف‌نظر از ارزیابی درستی یا غلطی آن یک‌پیام روشن داشت: آمریکا معتقد است فشار اقتصادی بیشتر ایران را به‌میز مذاکره بازمی‌گرداند.

    منطق پشت این‌تصمیم از دیدگاه واشنگتن قابل فهم است. ترامپ و تیمش معتقدند ایران تنها زمانی امتیاز می‌دهد که هزینه مقاومت از هزینه توافق بیشتر شود. محاصره دریایی که ترامپ ادعا می‌کند روزانه ۵۰۰‌میلیون‌دلار به‌اقتصاد ایران خسارت می‌زند از این‌منظر نه یک‌اقدام جنگی بلکه یک‌ابزار چانه‌زنی است  فشاری که قرار است ایران را به‌پذیرش شرایط بهتر وادار کند اما این‌منطق یک‌نقطه کور بزرگ دارد و آن این‌است که محاصره دقیقا چیزی را از بین برد که مذاکرات به‌آن نیاز داشت: اعتماد حداقلی. ایران در پیشنهاد ۱۰‌بندی‌اش «تعهد بنیادین به‌عدم تجاوز» را به‌عنوان اولین خواسته گذاشته بود یعنی پیش از هر بحث اقتصادی یا هسته‌ای می‌خواست مطمئن شود که آمریکا دوباره بمب نمی‌اندازد. محاصره دریایی در دل آتش‌بس دقیقا خلاف این‌اطمینان بود. سخنگوی وزارت خارجه ایران محاصره را «نقض آتش‌بس، جنایت علیه بشریت و اقدام غیرقانونی» نامید  و این‌ادبیات نشان می‌داد که تهران دیگر محاصره را یک‌فشار دیپلماتیک نمی‌بیند بلکه آن را به‌عنوان اعلام جنگ اقتصادی تفسیر می‌کند.

    نتیجه این‌شد که ایران نه فقط از دور دوم مذاکرات امتناع کرد بلکه تنگه را دوباره بست و خودش هم کشتی توقیف کرد. آنچه قرار بود فشار برای توافق باشد به‌محرکی برای تشدید بحران تبدیل شد  و این گران‌ترین درس دیپلماسی اقتصادی این‌بحران است.

    توسکا، فرانچسکا، اپامینونداس؛ جنگ کشتی‌ها

    ۳۰‌فروردین نیروی دریایی آمریکا کشتی باری ایرانی توسکا را در خلیج عمان توقیف کرد. فردای آن روز سپاه پاسداران اعلام کرد دوکشتی خارجی  کشتی پاناما-پرچم MSC فرانچسکا و یونانی اپامینونداس  را در تنگه هرمز متوقف کرده است. برای اولین بار از آغاز بحران دوطرف مستقیما دارایی‌های یکدیگر را گروگان گرفته بودند و این‌«جنگ کشتی‌ها» در ظاهر یک‌رویارویی نظامی بود اما در باطن یک‌بازی اقتصادی-دیپلماتیک با قوانین روشن داشت.

    از منظر اقتصادی توقیف متقابل کشتی‌ها یک‌پیام چندلایه بود. ایران با توقیف MSC فرانچسکا  کشتی متعلق به ‌یک‌شرکت سوئیسی نشان داد که فشار را به‌شرکت‌های اروپایی هم منتقل می‌کند؛ پیامی مستقیم به‌اتحادیه اروپا که تاکنون در این‌بحران نقش کمرنگی داشته است. یونان به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین ناوگان‌های کشتیرانی جهان بلافاصله وارد صحنه شد و آتن رسما اعتراض کرد. این‌اتفاق نشان داد که جنگ کشتی‌ها می‌تواند بازیگران جدیدی را به‌صحنه بکشاند که تا آن لحظه تماشاچی بودند.

    برای صنعت کشتیرانی جهانی که پیش از این‌هم از بسته‌شدن هرمز آسیب دیده بود این‌رویارویی مستقیم یک‌سیگنال خطر بود. حق بیمه کشتی‌ها که پیش از جنگ کسری از درصد بود به‌ارقامی رسیده که عملا مسیر خلیج فارس را برای بسیاری از شرکت‌ها غیراقتصادی کرده است. شرکت‌های بزرگ کشتیرانی مسیرهای جایگزین دماغه امید نیک را فعال نگه داشتند که ۱۰تا۱۴روز به‌مسیر هر سفر اضافه می‌کند و هزینه حمل بار را چندبرابر بالا می‌برد. این‌هزینه مستقیما به‌قیمت کالاها در قفسه‌های فروشگاه‌ها در سه‌قاره منتقل می‌شود  و این‌بار را نه دولت‌ها بلکه مردم عادی حمل می‌کنند.

    نفت صد دلاری؛ بازنده واقعی کیست؟

    ۴ اردیبهشت نفت برنت از مرز ۱۰۶دلار گذشت. این‌عدد در نگاه اول یک‌شاخص مالی است اما وقتی آن را با ۸۰دلار پیش‌از جنگ مقایسه می‌کنیم تبدیل به‌یک‌داستان می‌شود داستان اینکه این‌ ۳۲درصد افزایش از جیب چه کسانی پرداخت شده و به‌جیب چه کسانی رفته است.

    بازنده اول و آشکار مصرف‌کنندگان عادی در سراسر جهان هستند. در آمریکا قیمت بنزین از اول مارس ۳۰درصد افزایش یافته و به‌ ۴دلار در گالن رسیده؛ رقمی که مستقیما روی هزینه حمل‌ونقل، قیمت مواد غذایی و فشار تورمی خانوارها اثر می‌گذارد. در اروپا بانک مرکزی پیش‌بینی تورم‌۲۰۲۶ را بالا برده و برنامه کاهش نرخ بهره‌اش را تعلیق کرده یعنی‌میلیون‌ها وام‌گیرنده اروپایی هزینه این‌جنگ را در قسط خانه‌شان می‌بینند.

    بازنده دوم کشورهای خلیج فارس هستند که این‌تناقض عجیب را تجربه می‌کنند: قیمت نفتشان بالا رفته اما نمی‌توانند صادر کنند. عربستان، امارات، کویت و عراق روزانه حدود ۶‌میلیون‌و۷۰۰هزاربشکه کمتر از ظرفیت تولید می‌کنند چون مسیر صادرات بسته است. این‌ثروت روی زمین مانده به‌ضرر اقتصادهای منطقه‌ای است که ۱۲۰‌میلیارددلار خسارت جنگ هنوز روی دوششان سنگینی می‌کند.

    برنده این‌بازی اما کجاست؟ روسیه که نفتش از مسیرهای دیگر صادر می‌شود هر دلار افزایش قیمت نفت را مستقیما به‌درآمد تبدیل می‌کند. شرکت‌های نفتی آمریکایی که در داخل تولید می‌کنند با قیمت بالا سود می‌برند و صندوق‌های سرمایه‌گذاری که در ابتدای بحران قراردادهای آتی نفت خریدند حالا ثروتمندتر شدند. جنگ برای مردم هزینه دارد اما برای برخی منافع یک‌فرصت است.

    روزی که نفت ۱۱درصد افتاد و دوباره برخاست

    روز ۲۸فروردین یک‌آزمایشگاه کوچک اما کامل از اقتصاد سیاسی بحران بود. صبح آن روز ایران اعلام کرد تنگه‌هرمز برای همه کشتی‌های تجاری باز بوده و افزود که این‌تصمیم تا ادامه آتش‌بس در لبنان پابرجاست. نفت ۱۱درصد سقوط کرد، بازارهای سهام سبز شدند و رسانه‌های جهانی از «شکست بحران» نوشتند اما تا پایان همان روز ترامپ اعلام کرد محاصره بنادر ایران ادامه دارد و ایران چندساعت بعد گفت تنگه دوباره بسته است.

    این رفت‌وبرگشت در یک‌روز چند واقعیت مهم را آشکار کرد: اول اینکه ایران نشان داد می‌تواند با یک‌اعلامیه قیمت نفت را ۱۱درصد پایین بیاورد  این‌یعنی کنترل تنگه هرمز برای تهران یک‌اهرم اقتصادی واقعی است و نه فقط یک‌موضع سیاسی. دوم اینکه آمریکا با ادامه محاصره حتی پس از اعلام بازگشایی توسط ایران نشان داد که هدفش فقط باز بودن تنگه نیست بلکه می‌خواهد شرایطی تحمیل کند که ایران کنترل دائمی‌اش بر این‌آبراه را از دست بدهد.

    سوم و مهم‌تر از همه این‌رویداد نشان داد که بازارهای جهانی چقدر شکننده و واکنش‌پذیر هستند. ۱۱درصد سقوط و بازگشت در یک‌روز نشانه‌ای است که هر سیگنال دیپلماتیک، هر بیانیه، هر توئیت و هر اعلامیه  بلافاصله به‌قیمت انرژی، هزینه تولید و قدرت خرید مردم در سراسر جهان ترجمه می‌شود. در این‌میان‌میلیون‌هانفر که نه در تنگه‌هرمز زندگی می‌کنند، نه در واشنگتن تصمیم می‌گیرند و نه در تهران برنامه‌ریزی می‌کنند هر روز با این‌نوسان‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

    ۲۸ام  فقط یک‌روز بود اما نشان داد که صلح در این‌بحران نه فقط یک‌پیروزی دیپلماتیک بلکه یک‌ضرورت اقتصادی فوری برای میلیاردهانفر است.

    «پیشنهاد متحد» ترامپ؛ سلاح دیپلماتیک یا دام؟

    ۲۱آوریل ترامپ آتش‌بس را تمدید کرد  اما نه بدون شرط. او گفت آتش‌بس ادامه دارد «تا زمانی که ایران یک‌پیشنهاد متحد ارائه دهد.» در نگاه اول این‌به‌نظر می‌رسد یک‌شرط منطقی است. آمریکا می‌خواهد یک‌طرف مذاکره منسجم داشته باشد اما درواقع این‌جمله کوتاه یکی از هوشمندانه‌ترین و درعین‌حال مخرب‌ترین  اقدامات دیپلماتیک این‌بحران بود.

    کلمه «متحد» در این‌جمله مستقیما به‌یک‌اطلاعات خاص اشاره داشت: گزارش‌هایی که می‌گفتند درون حاکمیت ایران بر سر مذاکرات اختلاف وجود دارد. ترامپ چندروز پیشتر گفته بود دولت ایران «به‌شدت شکاف‌دار» است. با گذاشتن شرط «پیشنهاد متحد» ترامپ عملا این‌شکاف را به‌یک‌اهرم فشار تبدیل کرد؛ فشاری که نه از خارج بلکه از درون ساختار تصمیم‌گیری ایران می‌آید.

    از منظر اقتصاد سیاسی این‌اقدام یک‌هزینه پنهان دارد. وقتی یک‌طرف مذاکره از «اختلاف درونی» طرف دیگر به‌عنوان اهرم استفاده می‌کند اعتماد لازم برای مذاکره سازنده را از بین می‌برد. هرمقامی در ایران که حاضر به‌انعطاف باشد درمعرض این‌اتهام قرار می‌گیرد که «نماینده جناح ضعیف» است  و این فضای سیاسی لازم برای امتیازدهی را می‌بندد. مشاور قالیباف صریحا گفت تمدید آتش‌بس «بهانه‌ای برای حمله غافلگیرانه» است؛  جمله‌ای که نشان می‌دهد تهران این‌شرط را نه یک‌دعوت به‌مذاکره بلکه یک‌تله می‌بیند.

    واقعیت این‌است که در پشت تمام این‌بازی‌های دیپلماتیک مردم عادی  هم در ایران هم در کشورهایی که به‌انرژی خلیج وابسته هستند  منتظرند تا بفهمند پیشنهاد بعدی چه خواهد بود و آیا اصلا دور دوم مذاکراتی وجود خواهد داشت.

    پاکستان در میانه آتش؛ میانجی یا گروگان؟

    در تمام این‌۱۲روز یک‌بازیگر بود که نه جنگید، نه تهدید کرد و نه محاصره اعلام کرد  اما بیشترین فشار را تحمل کرد. اسلام‌آباد به‌عنوان تنها میانجی قابل قبول برای هر دوطرف در موقعیتی بود که شکست مذاکرات را باید هضم کرده، محاصره آمریکایی را تحمل می‌کرد، بسته‌شدن مجدد تنگه را نظاره کرده و همزمان به‌هر دو طرف امید می‌داد که دور دوم ممکن است.

    هزینه این‌میانجی‌گری برای پاکستان واقعی است. اقتصاد پاکستان که پیش از این‌هم در وضعیت شکننده‌ای بود از چند جبهه تحت فشار است. بسته‌شدن تنگه‌هرمز هزینه واردات انرژی پاکستان را بالا برده بی‌ثباتی منطقه‌ای جریان سرمایه‌گذاری خارجی را متوقف کرده و تمرکز دستگاه دیپلماتیک کشور بر این‌بحران ظرفیت پاکستان برای مدیریت چالش‌های داخلی‌اش را کاهش داده اما پاکستان یک‌انتخاب دیگر ندارد. کشوری که مرز مشترک با ایران دارد به‌روابط عمیق با آمریکا وابسته است و در عین حال نمی‌تواند بی‌ثباتی در همسایه غربی‌اش را تحمل کرده باید این‌نقش را ایفا کند حتی اگر هزینه‌اش سنگین باشد. شهباز شریف پس از تمدید آتش‌بس توسط ترامپ نوشت «امیدوارم هر دو طرف آتش‌بس را رعایت کنند»  جمله‌ای که در سادگی‌اش تمام استیصال یک‌میانجی را نشان می‌دهد که می‌داند طرفین به‌توافق نزدیک نیستند اما نمی‌تواند میدان را خالی کند.

    پاکستان نه گروگان است نه قهرمان. یک‌کشور واقع‌بین است که در میانه یک‌بحران که انتخابش نبوده تنها کاری را می‌کند که می‌تواند: زنده‌نگه‌داشتن رشته دیپلماسی تا زمانی که دوطرف آماده باشند دوباره پشت میز بنشینند و این در میانه این‌همه آتش کم نیست.

    از اسلام‌آباد تا تهران؛ دور دوم کجا و کِی؟

    درحال‌حاضر وضعیت این‌است: آتش‌بس تمدید شده اما بدون ضرب‌الاجل مشخص محاصره دریایی ادامه دارد، تنگه هرمز بسته، ایران از دور دوم مذاکرات امتناع کرده و نفت از ۱۰۰دلار گذشته است. در این‌فضا سه‌سناریو پیش‌رو وجود دارد که هرکدام پیامدهای اقتصادی متفاوتی دارند.

    سناریو اول: دوردوم مذاکرات با چارچوب جدید.

    پاکستان همچنان در تلاش بوده و گزارش‌هایی حاکی از آن بوده که یک‌هیات نظامی پاکستانی برای انتقال پیام به‌تهران رفته است. اگر ایران و آمریکا بتوانند بر سر یک‌«توقف محاصره در ازای گشایش تنگه» توافق کنند(حتی به‌شکل غیررسمی) پنجره‌ای برای دور دوم باز می‌شود. این‌سناریو برای بازارها بهترین حالت است: نفت می‌تواند ۱۰تا۲۰دلار پایین بیاید و سرمایه‌گذاران می‌توانند با «مذاکرات در جریان» کنار بیایند.

    سناریو دوم: ادامه وضع موجود.

    هیچ دور جدیدی نیست اما جنگ هم از سر گرفته نمی‌شود. این‌حالت پرهزینه‌ترین سناریو برای اقتصاد جهانی است؛ نه ثبات برای برنامه‌ریزی و نه بحران برای واکنش قطعی. هر هفته که هرمز بسته بماند تخمین‌ها می‌گویند یک‌میلیارد بشکه دیگر به‌تلفات انباشته تولید نفت اضافه می‌شود.

    سناریو سوم فروپاشی آتش‌بس.

    اگر ایران به‌توقیف‌های آمریکایی پاسخ نظامی بدهد یا آمریکا به‌تاسیسات دیگری حمله کند بازگشت به‌جنگ تمام‌عیار گریزناپذیر خواهد بود. در این‌سناریو شاخص نااطمینانی که در مارس به‌۳۶۵ رسید به‌اعداد بی‌سابقه‌ای خواهد رفت که کارشناسان از پیش‌بینی آن امتناع می‌کنند.

    آنچه در هرسه ‌سناریو مشترک بوده این‌است که تصمیم نهایی نه در اسلام‌آباد و نه در واشنگتن بلکه در تهران گرفته می‌شود. در تهران مردمی که زیر فشار تحریم، جنگ و حالا محاصره له شدند منتظرند ببینند تصمیم‌گیران چه انتخابی می‌کنند؛ انتخابی که درهرصورت آنها نخستین کسانی هستند که هزینه‌اش را پرداخت می‌کنند.

  • رسیدگی لاک‌پشتی به جنگ‌زدگان!

    رسیدگی لاک‌پشتی به جنگ‌زدگان!

    به گزارش اقتصادران، حبیب‌اله طاهرخانی معاون مسکن و ساختمان وزیر راه و شهرسازی از آغاز فرآیندهای مربوط به ساخت واحدهای مسکونی تخریب شده در اثر جنگ خبر داده است. خواجه دلویی رئیس بنیاد مسکن کشور هم گفته است که تسهیلات ودیعه مسکن به ارزش ۳۰۰۰ میلیارد ریال به آسیب دیدگان جنگ پرداخت شده است.

    علیرضا نادعلی، سخنگوی شورای شهر تهران هم می‌گوید تامین اجاره بهای جنگ‌زدگان تا زمان تکمیل ساخت منزل بر عهده شهرداری است. او همچنین گفته است که شهروندان آسیب‌دیده در جنگ در ۴۵ هتل شهر اسکان موقت داده شده‌اند. فعالیت گروه‌های جهادی برای بازسازی و کمک به شهروندان حادثه‌دیده هم خبر دیگری که مسئولان به آن اشاره می‌کنند.

    اما همه این خبرهای خوب روی دیگری هم دارد. گلایه‌های برخی حادثه‌دیدگان جنگ از روند کند کارها، رفتارهایی که دیگر گرم و همدلانه نیست، عدم برخورداری از اسکان موقت و ماندن پشت نوبت حضور در این اماکن آنهم در شرایطی که واحد مسکونی هم قابل سکونت نیست. فعالیت‌ها و کمک‌های همدلانه اما غیرتخصصی گروه‌های جهادی هم موضوع دیگری است که مورد انتقاد برخی از آسیب‌دیدگان جنگ قرار می‌گیرد. درست مانند حامد که این روزها دل پری از شرایط دارد و با وجود بی‌حوصلگی اما به دلیل خبرنگار بودن بیش از سایرین حوصله صحبت دارد و با خبرنگار ایلنا به گفتگو می‌نشیند.

    بیش از دو هفته زندگی در محل کار

    بخت با حامد و خانواده‌اش یار بود که که زمان اصابت موشک به پایگاه نظامی نزدیک محل سکونتش، خانه خالی بود. اتفاقی که در آخرین روزهای نوروز رخ داد. حالا از منزل استیجاری او در یکی از خیابان‌های استراتژیک تهران تنها بنایی سست، دیوارهایی با ترک عمیق، شیشه‌های شکسته و قاب پنجره‌هایی از هم پاشیده باقی مانده است. اگر بگوییم صدمات وارد شده به لوازم زندگی‌اش آنهم در این وضعیت گرانی‌های مهارناشدنی و دستمزدهای پایین و مشاغل از دست رفته قابل جبران نیست، گزاف نگفته‌ایم.

    حالا خانواده این خبرنگار از یکدیگر جدا افتاده‌اند. همسرش در شهری دیگر و دور از او زندگی می‌کنند و خودش هم در محلی که رسانه محل کارش در اختیار او قرار داده شب را به صبح می‌رساند. شرایطی که حامد دیگر توان تحملش را ندارد.

    حامد به ایلنا می‌گوید: «همان روز اول جنگ و با توجه به خطری که منطقه محل زندگی ما را تهدید می‌کرد با همسرم به شهر خودمان برگشتیم تا در امنیت باشیم. نزدیک نوروز بود و رسانه هم مشکلی نداشت. آخرین روزهای عید بود که با خبر شدیم پایگاه نظامی نزدیک منزل‌مان مورد اصابت قرار گرفته و ساختمان دچار آسیب شدید شده است. این اتفاق مصادف شد با پایان عید و من چاره‌ای نداشتم به جز اینکه اینکه برای شروع کار و حضور در رسانه به تهران بازگردم.

    در اولین روزها تدابیر امنیتی در محله ما بسیار شدید بود شاید آن زمان هنوز هم خطر احساس می‌شد. ما با شرایط خاص مانند ممنوعیت ورود خودرو به محله یا همراه نداشتن تلفن همراه مواجه بودیم. اما از یک هفته پیش تقریبا عبور و مرور در منطقه ما به حالت عادی بازگشته است.»

    ساختمانی که کنار آپارتمان محل سکونت حامد و خانواده‌اش بود در این حملات کاملا تخریب می‌شود، اما ساختمان محل زندگی حامد تنها با تخریب تقریبا شدید مواجه می‌شود به نحوی که میزان مقاومت آن برای امکان سکونت باید مورد ارزیابی قرار بگیرد. اتفاقی که با وجود گذشت بیش از دو هفته از حادثه هنوز رخ نداده است: «کارشناسان در ارزیابی‌ها به ما اعلام کردند که آسیب وارد شده به ساختمان شدید است. برخی هم گفته‌اند که نباید در ساختمان زندگی کنیم و باید دیوارها کاملا تخریب شود. زیرا هم سقف و هم دیوارها به صورت عمیق ترک خورده است.»

    حامد از نیروهای جهادی که سعی می‌کنند با هزینه‌ها و تلاش خودشان به مردمی که خانه‌های‌شان آسیب‌دیده کمک کنند تشکر می‌کند، رفتاری که به گفته او نشانه همدلی مشترک یک ملت است، با این حال اما حامد، نقدی جدی هم بر اقدامات جهادی خیرخواهانه وارد می‌داند: «روزی یکی از همین داوطلبان با خود گچ آورده بود و قصد داشت خانه ما را تعمیر کند. من تشکر کردم اما اجازه این کار را ندادم. حقیقت آن است که برخی اقدامات نیازمند مداخله تخصصی و کارشناسی هستند. قطعا در جنگ، دولت در برابر آسیب‌دیدگان وظایفی دارد و نباید مردم به تنهایی کار را به دست بگیرند. اگر مردم مبالغی را به دولت اهدا کنند تا دولت بتواند به چنین اموری رسیدگی کند، بهتر از آن است که مداخلات غیرتخصصی انجام شود.»

    او اضافه می‌کند: «خانه‌هایی که تخریب شده سست هستند و نیاز به اقداماتی دارند که از عهده افرادی با تحصیلات یا مهارت‌های خاص ساختمان‌سازی برمی‌آید. اما متاسفانه به نظر من ۹۰ درصد از اقدامات و کمک‌ها از سوی همین نیروهای جهادی انجام می‌شود که با همه حسن نیت و محبتی که دارند، اما من اقدامات‌شان را اصولی نمی‌دانم. به علاوه این اقدامات خطرات خاصی هم ممکن است به دنبال داشته باشد. من نمی‌دانم فردی که به منزل من برای کمک مراجعه می‌کند چه کسی است؟ قطعا نمی‌توان هویت فردی را از لباس او حدس زد. حالا اگر در این میان حادثه‌ای رخ دهد، چه کسی پاسخگوی ما خواهد بود؟

    رفت و آمدهای بی‌نتیجه به ستاد بحران

    حامد بارها به ستاد بحران مراجعه کرده اما به نتیجه ملموسی نرسیده است: «هر بار که مراجعه کردم فرمی را در اختیار من گذاشتند تا درباره حادثه و آسیب‌های ناشی از آن را توضیح دهم. واقعیت این است که هر بار وارد منزلم می‌شوم، انگار دفعه اولی است که خانه‌ام را می‌بینم یعنی هر بار متوجه یک نقص و ایراد جدید ناشی از همان حادثه می‌شوم که در فرم ستاد بحران نیاورده‌ام و اصولا در زمان پرکردن فرم متوجه آن نشده بودم.»

    این خبرنگار می‌گوید: «به نظر می‌رسد شهرداری با همه تلاشی که می‌کند، نیروی لازم را برای رسیدگی سریع به مشکلات آسیب‌دیدگان ندارد. به عنوان مثال شیشه‌های دوجداره منزل ما شکسته است و نسبت به تعمیر آن هم اقدامی صورت نگرفته است. فقط چند روز پیش یکی از نیروهای جهادی آمد و پیشنهاد داد به جای شیشه فعلا پلاستیک به پنجره‌ام بزند. وقتی پلاستیک را به جای پنجره‌ام تصور کردم حالم بد شد و آوارگی را با همه وجودم حس کردم. مسئولان هم می‌گویند فعلا شیشه معمولی دارند، در حالی که پنجره ما دوجداره بوده و شیشه معمولی برای خانه من قابل استفاده نیست.»

    ماندن پشت نوبت اسکان موقت

    او به اقامت ۲۴ ساعته‌اش در محل کار اشاره می‌کند و اینکه محلی برای اسکان موقت ندارد: «وقتی برای اسکان موقت به شهرداری مراجعه کردم اعلام شد که پشت نوبت قرار دارم و هر وقت جایی خالی شد اطلاع می‌دهند. سوال من این است که وقتی جایی برای زندگی ندارم و به دلیل مساله شغلی امکان بازگشت به شهرم را هم ندارم باید چه کنم؟ اگر خانواده‌ام در شهرستان ساکن نبودند و محل کارم هم نمازخانه را برای اقامت در اختیارم نمی‌گذاشت باید چه می‌کردم؟

    «من خبرنگار هستم و با توجه به حرفه‌ام به جزئیات دقت می‌کنم. هربار که برای اسکان به شهرداری مراجعه می‌کنم حداقل ۵، ۶ نفر با شرایط من حضور دارند که به دنبال اسکان هستند.» این را حامد می‌گوید و ادامه می‌دهد: «با توجه به وضعیت خانه‌های آسیب‌دیده بعید است افرادی که در هتل‌ها اسکان داده شده‌اند به این زودی اتاق‌های هتل‌ها را تخلیه کنند که حق هم دارند. من هم اگر بودم تا زمانی که خانه‌ام کاملا بازسازی شده و خانواده‌ام در امنیت باشند، اتاق هتل را تخلیه نمی‌کردم. اما پرسش این است تا چه زمانی من و افرادی در شرایط من باید منتظر اسکان باشیم.

    حامد دو سه روز پیش هم بار دیگر به امید یافتن جایی برای اسکان موقت به شهرداری مراجعه می‌کند: «مسئول مربوطه اعلام کرد که هنوز نتوانسته‌اند برای افرادی که از ۱۲ فروردین به بعد ثبت‌نام کرده‌اند، محلی برای اسکان فراهم کنند. واقعیت این است که بعد از دو ماه من و خانواده‌ام نمی‌توانیم بیش از این جدا از هم زندگی کنیم، به علاوه آنکه هزینه این زندگی جدا بسیار زیاد است و منابع مالی خانواده رو به پایان.»

    تنظیم قرارداد برای بازسازی و ترمیم منازل

    «محمد آقامیری» رئیس کمیته عمران شورای شهر تهران در پاسخ به انتقاداتی که آسیب‌دیدگان جنگ از روند رسیدگی‌ها مطرح می‌کنند به خبرنگار ایلنا توضیح داد: «واحدهای مسکونی آسیب‌دیده را به چهار دسته تقسیم کرده‌ایم؛ دسته نخست ۳۸ هزار واحدی هستند که صرفا با شکستگی شیشه منزل مواجه شده‌اند. براساس آخرین آماری که چند روز پیش دریافت کردم بیش از ۶۵ درصد این واحدها ترمیم و تحویل داده شده‌اند.»

    او به گروه دوم اشاره می‌کند یعنی واحدهایی که آسیب متوسط دیده‌اند: «تعداد این واحدها حدود ۶ هزار مورد است که با همکاری کارشناس دادگستری در حال برآورد خسارت این واحدها هستیم. بخشی از کار را پیمانکاران ما انجام می‌دهند، بخشی را هم خود صاحبان خانه‌ها انجام می‌دهند و ما هزینه‌ها را به آن‌ها پرداخت می‌کنیم. دسته سوم اما واحدهایی هستند که نیاز به مقاوم‌سازی دارند. این واحدها کنار محل اصابت بوده‌اند و آسیب جدی‌تر از متوسط دیده‌اند. تعداد این واحدها حدود ۱۱۰۰ مورد است که باید زیر نظر مهندسین مقاوم‌سازی شوند و که این موضوع در حال پیگیری است.»

    رئیس کمیته عمران شورای شهر آخرین گروه واحدهای مسکونی آسیب‌دیده را واحدهایی توصیف می‌کند که در محل اصابت موشک قرار داشته‌اند و باید از صفر تا ۱۰۰ ساخته شوند: «براساس برآوردهای ما تعداد این واحدها حدود ۱۵۰۰ مورد است. اقدامات مرتبط با بازسازی این واحدها با مجوزهایی که در مسیر دریافت آن‌ها هستیم و در قالب افزایش تراکم روی واحدها و مشارکت در ساخت انجام و به‌صورت نوساز با همان متراژ قبلی تحویل صاحبخانه‌ها می‌شود.»

    او تاکید کرد: «در ماجرای جنگ ۱۲ روزه هم اقدامات به همین شکل بود، اما بعد از پایان یافتن جنگ. زیرا آتش‌بس شد و با توجه به اینکه قرار نبود، جنگی رخ دهد ما بازسازی‌ها را شروع کردیم که با رضایت بالای شهروندان هم همراه بود.

    بر اساس تجربه‌ای که از آن دوره به دست آورده‌ایم، این بار هم اقدامات‌مان را آغاز کرده‌ایم، اما این بار میزان آسیب‌ها ۳، ۴ برابر جنگ ۱۲ روزه است به این معنا که در آن دوره در کل ۸۵۰۰ واحد آسیب دیده بودند که از این تعداد ۵۴۰۰ واحد با موضوع شکسته شدن شیشه‌ها مواجه بوده‌اند، اما در این جنگ تعداد واحدهای آسیب‌دیده ۴۶ هزار و ۶۰۰ واحد است که از این تعداد ۳۸ هزار واحد را آن‌هایی تشکیل می‌دهند که با آسیب در ناحیه شیشه و پنجره مواجه بوده‌اند که این میزان تقریباً پنج برابر واحدهای در وضعتی مشابه در جنگ قبلی است. می‌توان گفت تقریبا ۸۰ درصد واحدهای آسیب‌دیده مشکل‌شان همین شکستن شیشه و پنجره است.»

    به گفته این عضو شورای شهر وقتی در اثر موج انفجار شیشه شکسته و پنجره از جا کنده می‌شود، اگر پنجره UPVC و دوجداره باشد کار زمان‌برتر است. در این موارد برخلاف پنجره‌های آهنی که در لحظه توسط جوشکار تعمیر می‌شوند، باید پنجره دو جداره را از کارخانه سفارش بدهیم که زمان‌بر است. اما به صورت کلی کار تنظیم قراردادها برای بازسازی یا تعمیر منازل در حال انجام است.

    مشکلات ناشی از بازگشت موج آسیب‌دیدگان از سفر

    او درباره موج بازگشت مردم از سفرهای نوروزی هم می‌گوید مساله‌ای که ادامه کار را با چالش‌هایی مواجه کرده است: «بسیاری از شهروندان به دلیل تعطیلات عید در زمان آسیب دیدن منازل‌شان در شهر حضور نداشتند و تشکیل پرونده نداده‌اند، در یکی دو هفته اخیر بسیاری از شهروندان به شهر بازگشته‌اند و تشکیل پرونده برای این افراد باعث ایجاد تراکم شده است. کارشناسان دادگستری هر روز می‌توانند به تعداد محدودی از واحدها سربزنند و گزارش مربوطه را به صورت مکتوب در اختیار ما قرار دهند و این موضوع باعث شده است که کار کمی زمان ببرد و اسباب گلایه‌مندی برخی شهروندان را فراهم کند. اما شهروندان مطلع باشند که همه موارد مورد رسیدگی قرار می‌گیرند. در ۱۲۴ ناحیه شهر تهران، دفاتر مدیریت بحران فعال هستند و پیگیری‌ها را انجام می‌دهند.»

    رئیس کمیته عمران شورای شهر تهران اضافه می‌کند: «پیمانکاران ما هم تازه از سفر بازگشته‌اند و نیروهای آن‌ها هم مانند سایر شهروندان در سفر بوده‌اند. ما در حال هماهنگی با پیمانکارها و تنظیم قراردادها هستیم تا اقدامات لازم را انجام دهیم. از مردم درخواست می‌کنیم که کمی به ما زمان بدهند و نگران نباشند. همانگونه که در جنگ ۱۲ روزه اقدامات را به بهترین نحو انجام دادیم. امروز هم به همین شکل فعالیت می‌کنیم، با این تفاوت که در جنگ ۴۰ روزه نیروهای ما از تجربه جنگ ۱۲ روزه هم استفاده می‌کنند و بسیار مسلط‌تر از قبل عمل می‌کنند.»

    او در زمینه اسکان موقت شهروندان آسیب‌دیده و پشت نوبت مانده بسیاری از این افراد توضیح می‌دهد: «تا کنون ۴۵ هتل را در اختیار ۶۶۰۰ نفر از شهروندان قرار داده‌ایم که اکثر این هتل‌ها هم چهار و پنج ستاره هستند، اما همانطور که گفتم با شروع آتش‌بس بسیاری از شهروندان به تهران بازگشتند و در نتیجه ما با افزایش ناگهانی تقاضا مواجه شدیم، در حالی که پیدا کردن هتل و انعقاد قرار داد برای اسکان مردم روندی زمان‌بر است. ناگفته نماند که حداکثر ظرفیت هتل‌ها هم ۲۵۰ تا ۳۰۰ نفر است آنهم در شرایطی که میزان تقاضاها برای اسکان در هتل یک تا ۲ هزار مورد است.»

    تلاش برای یافتن هتل‌های جدید

    آقامیری از مشکلات پیدا کردن هتل برای اسکان مردم هم می‌گوید: «برخی هتل‌داران از اجاره دادن هتل به ما امتناع می‌کنند تا مدتی پیش هتل‌ها خالی بود و هتل‌داران از اجاره دادن هتل خود استقبال می‌کردند، اما همزمان با آتش‌بس مسافرها به هتل‌ها آمدند و مسافرهایی مانند نیروهای شرکتی و… وارد هتل‌ها شده‌اند. به همین دلیل هم هتل‌ها را به صورت دربست در اختیار ما قرار نمی‌دهند تا ما بتوانیم به صورت کامل به شهروندان ارائه خدمت کنیم.

    در حال حاضر به شدت به دنبال آن هستیم که ۱۰ هتل دیگر را به صورت دربست کرایه کنیم تا بتوانیم خیل آسیب‌دیدگانی که ناگهان از سفر بازگشتند را هم اسکان دهیم. هرچند ممکن است این اقدام با چند روز تأخیر انجام شود اما مردم نگران نباشند همه افراد اسکان داده خواهند شد.»

    رئیس کمیته عمران شورای شهر تهران تاکید می‌کند که بهترین مکانی که امکان پذیرایی از همشهری‌های‌مان را داشتیم همین هتل‌های شهر بودند و سعی کردیم بهترین‌ها را برای شهروندان فراهم کنیم، اما به هر حال این پروسه زمان‌بر است. ما به صورت مستمر بعداظهرها به هتل‌ها سر می‌زنیم و از نزدیک پیگیر مشکلات هستیم و در هتل‌ها با شهروندان برای پیگیری کارها جلسه می‌گذاریم و آن‌ها را در جریان روند اقدامات قرار می‌دهیم.