دسته: خبر ویژه

  • اجاره نشینی دیگر خوش نشینی نیست، اتاق نشینی است!!

    اجاره نشینی دیگر خوش نشینی نیست، اتاق نشینی است!!

    به گزارش اقتصادران، بازار اجاره مسکن در تهران دیگر فقط با افزایش قیمت‌ها یا کاهش فایل‌های اجاره شناخته نمی‌شود؛ بلکه نشانه‌های یک تغییر عمیق در الگوی سکونت و سبک زندگی شهری در حال آشکار شدن است.بررسی آگهی‌های منتشرشده در پلتفرم‌های مسکن نشان می‌دهد که اتاق‌های ۴ تا ۱۵ متری، خانه‌های اشتراکی و آگهی‌های «همخانه» بیش از گذشته در حال گسترش هستند؛ فضاهایی که اغلب با امکانات حداقلی، سرویس و آشپزخانه مشترک و حتی بدون برخورداری از کیفیت اولیه سکونت، به بازار عرضه می‌شوند.

    در میان متقاضیان این نوع سکونت، بیش از همه جوانان، کارمندان تازه‌کار، دانشجویان، رانندگان پلتفرم‌های اینترنتی و بخشی از طبقه متوسط شهری دیده می‌شوند؛ نسلی که با وجود اشتغال، دیگر توانایی تأمین هزینه یک واحد مستقل را ندارد و برای ماندن در شهر، ناچار شده بخشی از حریم خصوصی، آرامش و کیفیت زندگی خود را کنار بگذارد.

    بسیاری از این افراد دیگر میان «خانه بهتر» و «خانه بدتر» انتخاب نمی‌کنند، بلکه تنها تلاش دارند امکان ادامه زندگی و حضور در شهری را حفظ کنند که فرصت شغلی، حمل‌ونقل، خدمات درمانی و شبکه‌های اجتماعی در آن متمرکز شده است.

    کارشناسان معتقدند آنچه امروز در بازار مسکن تهران دیده می‌شود، صرفاً پیامد گرانی اجاره‌بها نیست، بلکه نشانه‌ای از تغییر مفهوم «خانه» در زندگی شهری است؛ جایی که خانه به‌جای آنکه فضایی برای آرامش، تعلق و سکونت باشد، به سرپناهی موقت و فشرده تبدیل شده است.

    از نگاه برخی پژوهشگران حوزه معماری و شهرسازی، بحران فعلی تنها به کوچک شدن متراژ واحدها محدود نمی‌شود، بلکه مسئله اصلی، کاهش کیفیت سکونت، فرسایش حریم خصوصی، افت سلامت روانی و حذف تدریجی ارتباط انسان با فضای شهری و طبیعت است.

    در همین رابطه، «اقتصادنیوز» در گفت‌وگو با هوشنگ فروغمند اعرابی پژوهشگر حوزه معماری و شهرسازی ​به بررسی ابعاد اقتصادی، اجتماعی و معماری گسترش خانه‌های کوچک‌متراژ و زندگی اشتراکی در تهران پرداخته است؛ پدیده‌ای که به گفته او، بیش از آنکه یک انتخاب سبک زندگی باشد، به «سازگاری اجباری» بخشی از جامعه با بحران مسکن و شرایط اقتصادی تبدیل شده است.

    مشروح گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

    ****

    * آقای فروغمند اعرابی! با توجه به افزایش آگهی‌های اجاره اتاق‌ها و واحدهای زیر ۱۵ مترمربع در تهران و همچنین رشد بازار «همخانه» برای طبقه متوسط و افراد شاغل، به نظر شما چه عواملی اقتصادی، شهری و اجتماعی باعث شکل‌گیری این الگوی جدید سکونت شده است؟ این روند چه پیامدهایی بر کیفیت زندگی، حریم خصوصی و سلامت روانی ساکنان دارد و آیا می‌توان گفت این سبک سکونت، «سبک زندگی اجباری» شده است؟

    در واقع این وضعیت حاصل همزمان سه نوع فشار است؛ «فشار اقتصادی، فشار شهری و تغییرات اجتماعی.» از منظر اقتصادی، حتی اگر اجاره‌بها با نرخی کمتر از تورم عمومی رشد کند، زمانی که دستمزدها و درآمد واقعی خانوارها از تورم عقب می‌ماند، مستأجران دیگر میان «خانه بهتر» و «خانه بدتر» انتخابی ندارند.

    در چنین شرایطی، اولویت آن‌ها صرفاً حفظ امکان سکونت مستقل و ادامه زندگی در شهر است؛ انتخابی که در بسیاری از موارد، انتخابی تلخ و ناخواسته محسوب می‌شود.

    برای مثال، در حالی که تورم نقطه‌به‌نقطه اجاره مسکن در فروردین‌ماه ۱۴۰۵ حدود ۳۱.۱ درصد گزارش شده، تورم عمومی نقطه‌به‌نقطه به حدود ۷۳.۵ درصد رسیده است. این مسئله نشان می‌دهد که حتی کند شدن رشد اجاره‌بها نیز الزاماً به معنای بهبود وضعیت مستأجران نیست؛ چراکه مجموع هزینه‌های زندگی فشار بسیار سنگینی بر درآمد خانوارها وارد کرده و مسئله مسکن را به بحرانی جدی تبدیل کرده است.

    فرصت‌های شغلی و امکان ادامه فعالیت اقتصادی افراد شاغل و طبقه متوسط عمدتاً در کلانشهرها متمرکز شده است. در نتیجه، پدیده «همخانه شدن» یا سکونت در فضاهای کوچک را به‌عنوان نوعی سازگاری اجباری می‌پذیرند.

    از سوی دیگر، ساختار فضایی شهر نیز در شکل‌گیری این وضعیت نقش مهمی دارد. تمرکز فرصت‌های شغلی، دسترسی بهتر به حمل‌ونقل، دانشگاه‌ها، خدمات درمانی، بیمارستان‌ها و حتی شبکه‌های اجتماعی در بخش‌هایی خاص از کلان‌شهرها، باعث می‌شود افراد شاغل و طبقه متوسط تلاش کنند همچنان در این مناطق یا در محدوده شهرهای بزرگ باقی بمانند.

    به همین دلیل، بسیاری حاضر می‌شوند از متراژ مناسب، آرامش، نور کافی، کیفیت سکونت و حتی حریم خصوصی خود صرف‌نظر کنند اما شهر را ترک نکنند؛ چراکه فرصت‌های شغلی و امکان ادامه فعالیت اقتصادی برای آن‌ها عمدتاً در همین شهرها متمرکز شده است. در نتیجه، پدیده «همخانه شدن» یا سکونت در فضاهای کوچک را به‌عنوان نوعی سازگاری اجباری می‌پذیرند.

    زندگی اشتراکی و تقسیم هزینه‌ها بخشی از واقعیت زندگی طبقه متوسط شده است

    این روند از منظر اجتماعی نیز پیامدهای قابل توجهی خواهد داشت؛ از افزایش خانوارهای تک‌نفره و تأخیر در ازدواج گرفته تا مهاجرت کاری و تحصیلی به تهران و دیگر کلان‌شهرها. همچنین کاهش امکان تشکیل یک خانه مستقل و عادی شدن زندگی اشتراکی، به‌تدریج الگوی تازه‌ای از زیست شهری را شکل می‌دهد؛ الگویی که در آن تقسیم هزینه‌ها و اشتراک فضای زندگی، به بخشی از واقعیت روزمره طبقه متوسط و شاغلان تبدیل می‌شود.

    در واقع، پشت این تحولات نوعی کاهش توان خرید و افت امنیت سکونتی قرار دارد. برای بخشی از طبقه متوسط و حقوق‌بگیر، این سبک زندگی یک انتخاب داوطلبانه نیست، بلکه شکلی از زیست اجباری است که تحت فشار شرایط اقتصادی به آن تن داده‌اند.

    نکته مهم دیگر آن است که مسکن سالم، صرفاً یک سرپناه فیزیکی نیست و با رفاه جسمی، روانی و اجتماعی افراد ارتباط مستقیم دارد. کاهش حس امنیت، تعلق، آرامش و حریم خصوصی در این نوع سکونت‌ها می‌تواند کیفیت زندگی ساکنان را در بلندمدت تحت تأثیر قرار دهد.

    *زندگی در فضاهای بسیار کوچک، استفاده اشتراکی از امکانات اولیه، و کاهش حریم خصوصی به شکل واضحی در برخی فایل‌های اجاره قابل مشاهده است. از منظر معماری و برنامه‌ریزی شهری، این تغییرات چه تأثیری بر طراحی واحدهای مسکونی، ساختار محله‌ها و توانایی ایجاد محیط زندگی سالم و کارآمد دارد؟ چه راهکارهایی می‌توان برای بهبود کیفیت زندگی در فضاهای کوچک ارائه داد؟

    در رابطه با پیامدهای معماری و شهرسازی، مسئله فقط کوچک بودن متراژ نیست؛ بلکه موضوع اصلی این است که آیا فضایی که برای سکونت فراهم شده، حداقل کیفیت لازم برای زندگی را دارد یا نه. واحدهای ۱۵ یا ۲۰ متری زمانی به مسئله‌ای نگران‌کننده تبدیل می‌شوند که بسیاری از امکانات اولیه سکونت، مانند نور مناسب، تهویه، حریم خصوصی و کیفیت فضایی را نداشته باشند و محیط زندگی، که اساساً هدف معماری ایجاد آن است، صرفاً به یک سرپناه حداقلی تقلیل پیدا کند؛ آن هم به شکلی نامطلوب و آسیب‌زا.

    میان «کوچک‌متراژ بودن» و «فقر مسکن» تفاوت قائل شویم

    باید میان «کوچک‌متراژ بودن» و «فقر مسکن» تفاوت قائل شویم. در بسیاری از کشورها، پروژه‌هایی با عنوان «کولیوینگ» (Co-living) یا سکونت اشتراکی وجود دارد که در آن اتاق‌هایی با متراژ ۱۶ تا ۲۴ متر، به‌ویژه برای زندگی دانشجویی یا افراد مجرد، طراحی شده‌اند و برای آن‌ها استانداردهای مشخصی تعریف شده است. مشکل در ایران اما ریشه‌ای‌تر است؛ ما معمولاً پیش از وقوع بحران برای آن برنامه‌ریزی نمی‌کنیم و زمانی به فکر راه‌حل می‌افتیم که بحران شکل گرفته و پیامدهای آن آشکار شده است.

    کوچک‌متراژ شدن اجباری و گسترش سکونت اشتراکی را می‌توان یک نشانه هشدار برای آینده شهرها دانست؛ نشانه‌ای که فقط به مسئله مسکن محدود نمی‌شود و می‌تواند بر ساختار اقتصادی و بازار مصرف نیز اثر بگذارد.

    به نظر می‌رسد در ایران نیز می‌توان این نوع واحدها را به رسمیت شناخت تا آسیب‌های کمتری ایجاد شود، به‌جای آنکه صرفاً اصل وجود خانه‌های کوچک‌مقیاس را انکار کنیم. اگر این واحدها به‌صورت رسمی پذیرفته شوند اما همزمان تحت نظارت قرار بگیرند، می‌توان حداقل‌های غیرقابل‌چشم‌پوشی مانند نور، تهویه، پنجره، ایمنی، فضای نگهداری، آشپزخانه و عایق صوتی را برای آن‌ها الزامی کرد.

    همان‌طور که در مقررات ملی ساختمان برای بسیاری از استانداردهای سکونتی چارچوب تعریف شده، می‌توان برای خانه‌های کوچک‌مقیاس نیز ضوابط مشخصی تدوین کرد تا این واحدها هم به رسمیت شناخته شوند و هم امکان کنترل و نظارت بر آن‌ها وجود داشته باشد.

    اگر این پدیده را به رسمیت نشناسیم، عملاً امکان نظارت بر آن را نیز از دست می‌دهیم؛ در حالی که اکنون افراد زیادی در چنین فضاهایی زندگی می‌کنند و این نوع سکونت به بخشی از واقعیت شهری تبدیل شده است.

    در کنار این موضوع، راهکارهای مربوط به مسکن کوچک‌مقیاس نباید صرفاً به داخل واحد محدود شود، بلکه باید همزمان ابعاد کلان شهری و معماری نیز در نظر گرفته شود؛ مسائلی مانند دسترسی به فضای سبز، تراکم شهری، حمل‌ونقل، خدمات عمومی و کیفیت محیط شهری، همان مواردی که در مقررات و برنامه‌ریزی شهری بر آن‌ها تأکید می‌شود و باید برای آن‌ها برنامه‌ریزی دقیق‌تری وجود داشته باشد.

    تقسیم هزینه میان چند نفر در بلندمدت ممکن است به عاملی برای افزایش قیمت تبدیل شود

    *با توجه به فشارهای اقتصادی، کاهش قدرت خرید و افزایش هزینه مسکن که بخش قابل توجهی از طبقه متوسط و شاغلان را تحت تأثیر قرار داده، این تغییر سبک زندگی چه تبعات بلندمدتی بر بازار مصرف، سرمایه اجتماعی و پایداری شهری دارد؟ آیا این روند می‌تواند به گسترش سکونتگاه‌های اشتراکی و کوچک‌متراژ منجر شود و چه اثراتی بر فرهنگ شهری و روابط اجتماعی خواهد گذاشت؟

    وقتی شهرهای جدید بدون پیوند مؤثر با اقتصاد، اشتغال و زیرساخت‌های واقعی شکل گرفته‌اند و هزینه‌های سنگینی نیز برای توسعه آن‌ها صرف شده، طبیعی است که امروز با چنین بحرانی در الگوی سکونت روبه‌رو باشیم. در شرایطی که دیگر منابع و سرمایه کافی برای ارتقای کیفیت این شهرها وجود ندارد، بخش بزرگی از جمعیت همچنان ترجیح می‌دهند در کلان‌شهرها و مراکز اصلی اقتصادی باقی بمانند؛ چراکه فرصت‌های شغلی، دسترسی بهتر به حمل‌ونقل، خدمات درمانی، شبکه‌های اجتماعی و امکانات شهری عمدتاً در همین مناطق متمرکز شده است.

    به همین دلیل، کوچک‌متراژ شدن اجباری و گسترش سکونت اشتراکی را می‌توان یک نشانه هشدار برای آینده شهرها دانست؛ نشانه‌ای که فقط به مسئله مسکن محدود نمی‌شود و می‌تواند بر ساختار اقتصادی و بازار مصرف نیز اثر بگذارد. وقتی یک واحد کوچک میان دو یا سه نفر تقسیم می‌شود، در عمل توان پرداخت اجاره آن واحد افزایش پیدا می‌کند و همین مسئله می‌تواند کف قیمت اجاره را در بازار بالاتر ببرد.

    به بیان دیگر، تقسیم هزینه میان چند نفر اگرچه در کوتاه‌مدت راهی برای بقا و حفظ امکان سکونت در شهر است، اما در بلندمدت ممکن است خود به عاملی برای افزایش قیمت‌ها و تغییر رفتار بازار اجاره تبدیل شود.

    در نتیجه، این پدیده فقط یک تغییر در سبک زندگی نیست، بلکه بازتابی از بحران عمیق‌تر در سیاست‌گذاری شهری، توزیع امکانات و ساختار اقتصادی شهرهاست؛ بحرانی که اگر برای آن برنامه‌ریزی نشود، می‌تواند به تشدید نابرابری شهری و کاهش بیشتر کیفیت زندگی در کلان‌شهرها منجر شود.

    از فرسایش حریم خصوصی و افزایش ناامنی روانی تا تنش‌های ناشی از زندگی اشتراکی

    * پیامدهای اجتماعی و شهریِ این مدل از سکونت و هم‌خانگی‌های اجباری چیست و چه سیاست‌هایی باید برای مدیریت آن اتخاذ شود؟

    در رابطه با پیامدهای اجتماعی، قطعاً این روند تأثیرات قابل‌توجهی خواهد داشت؛ به‌ویژه زمانی که «همخانه شدن» نه یک انتخاب داوطلبانه، بلکه راهکاری اجباری برای ادامه زندگی در شهر باشد. در چنین شرایطی، اگر این نوع سکونت‌ها به رسمیت شناخته نشوند و چارچوب‌های مشخصی برای آن‌ها وجود نداشته باشد، مسائل حقوقی و اجتماعی متعددی ایجاد خواهد شد.

    از جمله مهم‌ترین پیامدها می‌توان به فرسایش حریم خصوصی، افزایش ناامنی روانی، تنش‌های ناشی از زندگی اشتراکی و کاهش احساس ثبات و امنیت در زندگی روزمره اشاره کرد. همچنین این وضعیت می‌تواند فرآیند تشکیل خانواده و آغاز زندگی مستقل را به تعویق بیندازد؛ چراکه بخش قابل توجهی از جوانان و شاغلان، به دلیل ناتوانی در تأمین هزینه یک واحد مستقل، ناچار به پذیرش سبک‌های جدید و موقت سکونت می‌شوند.

    از منظر شهری نیز این مسئله فقط به داخل واحدهای مسکونی محدود نمی‌شود. موضوعاتی مانند حمل‌ونقل، بهداشت عمومی، کیفیت فضاهای عمومی، دسترسی به خدمات شهری و سلامت روان شهروندان، همگی تحت تأثیر این نوع الگوی سکونت قرار می‌گیرند. به همین دلیل، لازم است برای این پدیده سیاست‌های عمومی و ضوابط روشنی تعریف شود تا بتوان از حقوق ساکنان این نوع واحدها حمایت کرد و در عین حال، کیفیت حداقلی زندگی شهری را نیز حفظ کرد.

    *ریشه اصلی تبدیل شدن «خانه» از یک مکان آرامش‌بخش به یک «سرپناه موقت» را در چه می‌بینید؟

    مسئله‌ای که امروز با آن روبه‌رو هستیم، صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست؛ هرچند اقتصاد و فشارهای معیشتی نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری آن دارند. بحران فعلی مسکن فقط به کمبود واحد یا افزایش اجاره‌بها محدود نمی‌شود، بلکه با نوعی تغییر در مفهوم «خانه» مواجه هستیم. خانه دیگر صرفاً مکانی برای سکونت، آرامش، امنیت و شکل‌گیری زندگی نیست و به‌تدریج به یک سرپناه موقت و فشرده تقلیل پیدا کرده است؛ فضایی که افراد تنها برای بقا و ادامه حضور در شهر به آن پناه می‌برند.

    این مسئله را می‌توان در بسیاری از پروژه‌هایی که پس از رشد سریع جمعیت در کشورهای مختلف، به‌ویژه در دنیای مدرن شکل گرفت، مشاهده کرد؛ جایی که به‌تدریج کیفیت سکونت قربانی افزایش تراکم شد. در چنین شرایطی، ارتباط انسان با طبیعت، فضای باز، آرامش و حتی مفهوم تعلق به خانه نیز کمرنگ می‌شود.

    وقتی شهرها بیش از ظرفیت خود متراکم می‌شوند و هزینه‌های زندگی به شکل مداوم افزایش پیدا می‌کند، سیاست‌گذاری‌ها نیز به سمت فشرده‌تر کردن فضاهای سکونتی و گسترش خانه‌های اشتراکی حرکت می‌کند.

  • بنزین در دام ناترازی / چگونه رویاهای بنزینی دودشدند رفتند هوا؟!

    بنزین در دام ناترازی / چگونه رویاهای بنزینی دودشدند رفتند هوا؟!

    به گزارش اقتصادران، ایران بار دیگر در تله ناترازی سوخت گرفتار شده است؛ گزاره‌ای تکراری، اما این بار دلهره‌آورتر از همیشه. وقتی در سال ۱۳۹۷ فاز‌های پالایشگاه ستاره خلیج‌فارس یکی پس از دیگری به مدار آمدند و جشن خودکفایی بنزین برپا شد، کمتر کسی تصور می‌کرد کمتر از یک دهه بعد، تمام آن دستاورد‌های عظیم پالایشگاهی زیر چرخ‌های سنگین مصرف لجام‌گسیخته دفن شوند. آمار‌ها شگفت‌انگیز و در عین حال تکان‌دهنده‌اند: مصرف بنزین در ایران طی یک بازه پنج‌ساله با جهشی نزدیک به ۵۰ درصد رو‌به‌رو شده است. با پایان یافتن محدودیت‌های دوران کرونا، فنر فشرده شده تقاضای سوخت رها شد؛ مصرف روزانه از حدود ۱۰۰ میلیون لیتر در اواخر دهه نود به ۱۲۵ میلیون لیتر در سال ۱۴۰۳ و در نهایت به مرز نگران‌کننده ۱۳۰ میلیون لیتر در سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ رسید. این در حالی است که سقف توان تولیدی پالایشگاه‌های کشور در بهترین حالت روی عدد ۱۱۵ میلیون لیتر در روز قفل شده است.

    نتیجه این معادله ساده ریاضی، بازگشت خسارت‌بار گزینه‌ای است که سال‌ها تلاش شد از ادبیات اقتصادی کشور حذف شود؛ «واردات بنزین». امروز کشور روزانه با کسری حداقل ۱۵ میلیون لیتری مواجه است و این حفره عمیق باید با ارز‌های کمیاب نفتی پر شود. اما ریشه این جهش عجیب کجاست؟ آیا مقصر تنها مردم و خودروهایشان هستند یا ساختار حکمرانی انرژی در چرخه‌ای چهل‌ساله از تصمیمات اشتباه درجا می‌زند؟ این گزارش در چارچوب نگاه کارشناسی و توسعه‌محور، به کالبدشکافی بحرانی می‌پردازد که بیش از آنکه حاصل کمبود تولید باشد، مصداق شکست سیاستی‌های مدیریت مصرف است.

    آدرس غلط «تعداد خودروها»؛ آیا مردم زیاد سفر می‌کنند؟

    در تحلیل‌های رسمی و گزارش‌های دولتی، اولین و آسان‌ترین متهم برای توجیه ناترازی، افزایش تعداد خودرو‌ها در چرخه حمل‌ونقل کشور معرفی می‌شود. تردیدی نیست که سالانه صد‌ها هزار خودروی جدید وارد خیابان‌های کشور می‌شوند و تقاضای فیزیکی برای سوخت را بالا می‌برند، اما تقلیل دادن یک بحران ساختاری به تعداد خودروها، دادن آدرس غلط به افکار عمومی است.

    نگاهی به استاندارد‌های جهانی نشان می‌دهد که مشکل اصلی نه در تعداد خودروها، بلکه در میانگین مصرف سوخت هر خودرو و کیفیت ناوگان است. بخش عمده‌ای از خودرو‌های در حال تردد در ایران، بر پایه فناوری‌های دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی تولید می‌شوند. در حالی که میانگین مصرف سوخت خودرو‌های مدرن جهان به زیر ۵ لیتر در هر ۱۰۰ کیلومتر رسیده، خودرو‌های وطنی همچنان میانگینی بین ۸ تا ۱۲ لیتر را ثبت می‌کنند. فرسودگی مفرط ناوگان حمل‌ونقل عمومی و خصوصی، کامیون‌های اسقاطی و ساختار انحصاری صنعت خودرو که انگیزه‌ای برای بهینه‌سازی موتور‌ها ندارد، مصرف را به صورت تصاعدی بالا برده است. بنابراین، جهش ۵۰ درصدی مصرف پیش از آنکه ناشی از ولع مردم برای رانندگی باشد، به علت بازدهی فاجعه‌بار انرژی در خودرو‌هایی است که به اجبار در اختیار شهروندان قرار گرفته‌اند. دولت‌ها به جای حل ریشه‌ای این معضل و باز کردن قفل واردات خودرو‌های کم‌مصرف و هیبریدی، همواره انتهای زنجیره یعنی «بنزین درون باک» را هدف قرار داده‌اند.

    چهار دهه سهمیه‌بندی؛ ایستگاه پایانی یک ایده فرسوده

    نگاهی به تاریخچه مدیریت انرژی در ایران نشان می‌دهد که ایده «سهمیه‌بندی» و نظام‌های چندنرخی، به عنوان یک مسکن موقت، سابقه طولانی در نظام تصمیم‌گیری کشور دارد. از سهمیه‌بندی‌های دوران جنگ تحمیلی در دهه ۶۰ گرفته تا تحول بزرگ سال ۱۳۸۶ با معرفی کارت هوشمند سوخت و سپس شوک‌های قیمتی سال‌های ۱۳۸۹ و آبان ۱۳۹۸، سیاست‌گذار همواره به این ابزار متوسل شده است. در تمام این دوره‌ها، الگوی رفتاری دولت‌ها یکسان بوده است: ایجاد یک شوک قیمتی یا مقداری (سهمیه‌بندی)، کاهش موقت و چندماهه مصرف به دلیل شوک روانی، پدیدار شدن آثار تورمی، تثبیت مجدد قیمت به دلیل ملاحظات اجتماعی و در نهایت بازگشت مصرف به مدار صعودی پیشین به علت رشد تورم و بی‌اثر شدن قیمت بنزین.

    تجربه‌های اخیر مانند زمزمه‌های تبدیل کارت سوخت به کارت بانکی، اختصاص سهمیه به هر کد ملی به جای خودرو (که در جزیره کیش اجرا شد و عملاً عقیم ماند) و اصرار بر سهمیه‌بندی‌های چندنرخی، همگی نشان دادند که این طرح‌ها به پایان کارایی خود رسیده‌اند. سهمیه‌بندی نه تنها نتوانسته مانع رشد مصرف شود، بلکه ساختار‌های جدیدی از رانت، خرید و فروش سهمیه و فساد در شبکه توزیع را شکل داده است.

    کارشناسان اقتصادی بار‌ها هشدار داده‌اند که وقتی ساختار کلان اقتصاد با تورم‌های بالا روبروست، دستکاری مقطعی سهمیه‌ها یا ایجاد نرخ‌های سوم و چهارم، تنها بازی با ارقام است و ریشه بحران که همان نبود حکمرانی یکپارچه انرژی است را درمان نمی‌کند. طرح‌های سهمیه‌بندی در ایران به مثابه سدی موقت در برابر سیلاب مصرف بوده‌اند؛ سد‌هایی که اکنون با سیل تقاضای ۱۳۰ میلیون لیتری کاملاً شکسته شده‌اند.

    نسخه‌های جهانی؛ دنیا چگونه غول مصرف را مهار کرد؟

    برخلاف تصور رایج در میان برخی مدیران اجرایی، مهار مصرف سوخت در کشور‌های توسعه‌یافته و در حال توسعه، تکیه صرف بر گران‌سازی ناگهانی یا محدودیت‌های تحمیلی نبوده است. تجربه جهانی نشان می‌دهد مدیریت مصرف سوخت یک پکیج یا بسته سیاستی جامع است که ابزار‌های قیمتی و غیرقیمتی را به صورت همزمان و متوازن به کار می‌گیرد.

    یکی از اصلی‌ترین متدولوژی‌های جهانی، مالیات بر کربن و اصلاح عوارض سالانه خودرو بر اساس میزان آلایندگی و مصرف سوخت است. در اروپا، شهروندان برای خرید و نگهداری خودرو‌های پرمصرف، مالیات‌های سنگینی پرداخت می‌کنند که عملاً ترجیح مصرف‌کننده را به سمت خودرو‌های برقی، هیبریدی و کوچک سوق می‌دهد.

    راهکار دوم، توسعه شگفت‌انگیز شبکه حمل‌ونقل عمومی سریع، ارزان و در دسترس است. در شهر‌هایی مانند پاریس، لندن یا توکیو، استفاده از خودروی شخصی در هسته مرکزی شهر نه به دلیل نبود بنزین، بلکه به دلیل هزینه بالای پارکینگ، عوارض ورود به محدوده و در مقابل، وجود خطوط منظم مترو و اتوبوس، اصلاً منطقی و اقتصادی نیست.

    از سوی دیگر، کشور‌هایی مانند برزیل با تنوع‌بخشی به سبد سوخت و استفاده گسترده از بیواتانول (سوخت‌های گیاهی) وابستگی خود را به بنزین خالص به شدت کاهش داده‌اند. در تمام این مدل‌ها، دولت ابتدا زیرساخت جایگزین یعنی خودروی باکیفیت و حمل‌ونقل عمومی کارآمد را فراهم می‌کند و سپس از ابزار قیمتی استفاده می‌نماید؛ دقیقاً برعکس الگویی که در ایران پیاده می‌شود.

    فرصت‌سوزی در بهشت پولی؛ ماجرای طرح مترو و اتوبوس رایگان

    یکی از مصادیق عینی نبود استراتژی پایدار و نگاه کوتاه‌مدت در حکمرانی شهری و انرژی ایران، به حوادث و تصمیمات هفته‌های اخیر بازمی‌گردد. پس از تجربه بحرانی و شرایط پساجنگ چهل‌روزه، مدیریت شهری تصمیم گرفت برای کاهش بار روانی جامعه و تسهیل تردد، ناوگان اتوبوس‌رانی و مترو را به صورت موقت رایگان کند. این اقدام با استقبال بی‌نظیر شهروندان رو‌به‌رو شد و در همان روز‌های نخست، آمار‌های غیررسمی از کاهش محسوس ترافیک و تمایل بخش زیادی از مالکان خودرو‌های شخصی به استفاده از قطار‌های شهری حکایت داشت.

    این تجربه موفق، جرقه‌ای از امید را در دل کارشناسان انرژی روشن کرد. این بحث به طور جدی در محافل رسانه‌ای و اقتصادی مطرح شد که دولت و شهرداری می‌توانند با رایگان کردن دائمی حمل‌ونقل عمومی، بخش بزرگی از مالکان خودرو را به پیاده شدن از ماشین‌های شخصی ترغیب کنند. منطق اقتصادی طرح نیز روشن بود: هزینه‌ای که دولت برای یارانه واردات بنزین (برای جبران ناترازی ۱۵ میلیون لیتری) پرداخت می‌کند، چندین برابر بودجه‌ای است که برای اداره رایگان مترو و اتوبوس‌رانی تهران و کلان‌شهر‌ها نیاز است. به بیانی ساده، تزریق بودجه به حمل‌ونقل عمومی رایگان، مانع خروج ارز برای واردات بنزین می‌شد.

    اما سرانجام این ایده چه شد؟ همان‌طور که انتظار می‌رفت، بروکراسی فرسوده و نگاه جزیره‌ای دستگاه‌ها مانع از تبدیل این فرصت طلایی به یک کلان‌پروژه ملی شد. در حالی که افکار عمومی منتظر ارسال طرح دوفوریتی رایگان شدن دائمی حمل‌ونقل عمومی به شورای شهر بود، در نهایت هیچ لایحه‌ای مبادله نشد. ساختار اداری ترجیح داد به جای یک جراحی شجاعانه اقتصادی، به مسیر سنتی خود بازگردد؛ به طوری که اعلام شد از فردا اتوبوس و مترو مجدداً پولی می‌شوند. این عقب‌نشینی آشکار نشان داد که میان بخش‌های تصمیم‌گیر سوخت و مدیریت شهری، هیچ نخ تسبیحی به نام استراتژی ملی مدیریت مصرف انرژی وجود ندارد.

    حکمرانی انرژی در بن‌بست تصمیمات جزیره‌ای

    بحران بنزین در ایران بیش از آنکه یک چالش فنی یا پالایشگاهی باشد، یک بحران سیاسی-مدیریتی است. تا زمانی که وزارت نفت خود را صرفاً مسئول تولید بشکه‌های بنزین بداند، وزارت صمت به حمایت از تولید خودرو‌های پرمصرف داخلی ادامه دهد، شهرداری‌ها حمل‌ونقل عمومی را وجه‌المصالحه کمبود بودجه کنند و شورای عالی انرژی نقش یک نهاد تشریفاتی را بازی کند، ناترازی بنزین حل نخواهد شد.

    نهاد‌های اقتصادی کشور در یک چرخه باطل گرفتار شده‌اند؛ از یک سو قیمت پایین سوخت به دلیل تورم بالا قابل دستکاری شدید نیست و از سوی دیگر سیاست‌های غیرقیمتی (مانند اسقاط خودرو‌ها و توسعه مترو) به دلیل نبود بودجه و تحریم‌ها معطل مانده‌اند. در این میان، قاچاق سوخت در مرز‌ها به دلیل اختلاف فاحش قیمت ریالی با کشور‌های همسایه به یک تجارت سازمان‌یافته تبدیل شده که روزانه میلیون‌ها لیتر از سرمایه ملی را به غارت می‌برد. شکست طرح‌های مختلف نشان می‌دهد که حکمرانی انرژی در کشور در یک «بن‌بست ساختاری» قرار دارد و نیازمند یک بازنگری بنیادین و کلان است.

    باید فراتر از باک خودرو‌ها اندیشید

    جهش ۵۰ درصدی مصرف بنزین زنگ خطری بلند برای اقتصاد ایران است. آمار ۱۳۰ میلیون لیتر مصرف روزانه، با هیچ معیار اقتصادی و زیست‌محیطی همخوانی ندارد. مسیر طی شده در دهه‌های گذشته – یعنی تکیه بر ساخت پالایشگاه‌های جدید برای پاسخ به تقاضای نامحدود یا پناه بردن به سهمیه‌بندی‌های مکرر و بی‌پشتوان – به بن‌بست رسیده است. کشور دیگر توان ارزی برای پرداخت تاوان خودرو‌های پرمصرف و ضعف حمل‌ونقل عمومی را ندارد.

    چاره کار نه در راه‌اندازی سامانه‌های جدید کارت سوخت است و نه در گران‌سازی‌های شوک‌آور که جامعه توان تحمل آن را ندارد. راهکار واقعی، بازگشت به عقلانیت اقتصادی و اتخاذ تصمیمات شجاعانه فرابخشی است. دولت باید بپذیرد که هزینه کردن برای توسعه خطوط مترو، نوسازی ناوگان اتوبوس‌رانی و حتی احیای ایده‌هایی، چون رایگان‌سازی حمل‌ونقل عمومی درون‌شهری، به مراتب ارزان‌تر و پایدارتر از سوزاندن دلار‌ها در باک خودرو‌های فرسوده است. همچنین، شکستن انحصار صنعت خودرو و الزام تولیدکنندگان به رعایت استاندارد‌های روز جهان، شرط لازم برای خروج از این بحران است. زمان برای تصمیم‌گیری‌های مقطعی و مسکن‌های موقت به پایان رسیده؛ اصرار بر روش‌های شکست‌خورده گذشته، تنها عمق حفره ناترازی را بیشتر کرده و کشور را در آینده‌ای نزدیک با بحران‌های پیچیده‌تر انرژی و اجتماعی رو‌به‌رو خواهد ساخت.

  • بدهی‌های سر به فلک کشیده دولت و شرکت های دولتی!

    بدهی‌های سر به فلک کشیده دولت و شرکت های دولتی!

    به گزارش اقتصادران، بدهی بخش عمومی فقط در ارقام بودجه دولت خلاصه نمی‌شود؛ بخش مهمی از آن در ترازنامه شرکت‌هایی نشسته که نامشان دولتی است، اما فشار مالی‌شان می‌تواند به کل اقتصاد سرایت کند. تازه‌ترین داده‌های جزئی وزارت اقتصاد نشان می‌دهد، مجموع بدهی دولت و شرکت‌های دولتی تا آذر ۱۴۰۴ به ۸۳۲۴ همت رسیده است؛ رقمی که از انباشت سنگین بدهی در ترازنامه بخش عمومی حکایت دارد.

    همان‌طور که گزارش قبلی با عنوان «۲۲ درصد اقتصاد زیر سایه بدهی / شرکت‌های دولتی؛ موتور اصلی جهش بدهی در سال ۱۴۰۴» نشان داده بود، نسبت مجموع بدهی دولت و شرکت‌های دولتی به تولید ناخالص داخلی در اسفند ۱۴۰۴ به ۲۲.۲ درصد رسید؛ اما بررسی دقیق‌تر ارقام اعلامی وزارت اقتصاد، تصویر روشن‌تری از محل تمرکز این بدهی ارائه می‌کند.

    از مجموع ۸۳۲۴ همت بدهی ثبت‌شده تا آذر ۱۴۰۴، ۲۴۹۷ همت مربوط به دولت و ۵۸۲۷ همت مربوط به شرکت‌های دولتی است؛ یعنی شرکت‌های دولتی به‌تنهایی حدود ۷۰ درصد کل بدهی این بخش را در اختیار دارند. به این ترتیب، اگر گزارش قبلی وزن بدهی را نسبت به اندازه اقتصاد نشان می‌داد، این گزارش خودِ تراز بدهی و مطالبات را زیر ذره‌بین می‌برد.

    %D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C %D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C %D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA %D9%88 %D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA %D9%87%D8%A7%DB%8C %D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C ak17075

    رشد سریع تر مطالبات دولت از بدهی ها

    بدهی دولت در فاصله شهریور ۱۴۰۰ تا آذر ۱۴۰۴ از ۹۶۳ همت به ۲۴۹۷ همت رسیده است؛ یعنی ۱۵۳۴ همت افزایش و حدود ۱۵۹ درصد رشد. این رشد نشان می‌دهد دولت در این دوره بدهکارتر شده، اما سمت مطالبات تصویر متفاوتی می‌سازد. مطالبات دولت از ۵۳۷ همت در شهریور ۱۴۰۰ به ۲۰۳۳ همت در آذر ۱۴۰۴ افزایش یافته؛ یعنی حدود ۱۴۹۶ همت رشد و نزدیک به ۲۷۹ درصد افزایش. به همین دلیل، شکاف بدهی و مطالبات دولت چندان جهش نکرده است.

    مازاد بدهی دولت بر مطالبات از ۴۲۶ همت به ۴۶۵ همت رسیده؛ یعنی در کل دوره فقط ۳۹ همت افزایش یافته است. روند سال ۱۴۰۴ نیز مهم است: بدهی دولت از ۱۹۴۵ همت در خرداد به ۲۱۶۶ همت در شهریور و سپس ۲۴۹۷ همت در آذر رسید، اما مطالبات دولت هم از ۱۲۱۷ همت به ۲۰۳۳ همت افزایش یافت. نتیجه این شد که شکاف دولت از ۷۲۸ همت در خرداد به ۴۶۵ همت در آذر کاهش پیدا کرد.

    شرکت‌های دولتی؛ موتور اصلی انباشت بدهی

    سنگین‌ترین بخش ماجرا در شرکت‌های دولتی دیده می‌شود. بدهی این شرکت‌ها از ۹۸۹ همت در شهریور ۱۴۰۰ به ۵۸۲۷ همت در آذر ۱۴۰۴ رسیده است؛ یعنی ۴۸۳۸ همت افزایش و حدود ۴۸۹ درصد رشد. به بیان ساده‌تر، بدهی شرکت‌های دولتی در این دوره تقریباً ۶ برابر شده است. مطالبات آن‌ها نیز از ۵۴۴ همت به ۴۱۳۸ همت رسیده؛ یعنی بیش از ۳۵۹۴ همت افزایش و حدود ۶۶۱ درصد رشد.

    با وجود رشد شدید مطالبات، شکاف بدهی و مطالبات شرکت‌های دولتی همچنان سنگین‌تر شده است. مازاد بدهی این شرکت‌ها بر مطالبات از ۴۴۵ همت در ابتدای دوره به ۱۶۸۸ همت در آذر ۱۴۰۴ رسیده؛ یعنی نزدیک به ۳.۸ برابر شده است. سال ۱۴۰۴ نقطه جهش اصلی است: بدهی شرکت‌های دولتی از ۳۳۶۴ همت در اسفند ۱۴۰۳ به ۵۲۳۱ همت در خرداد ۱۴۰۴ و سپس ۵۹۰۹ همت در شهریور رسید. هرچند در آذر به ۵۸۲۷ همت کاهش یافت، اما همچنان بخش اصلی بدهی عمومی در همین نقطه متمرکز ماند.

    مرکز ثقل بدهی از دولت به شرکت‌ها منتقل شد

    مقایسه دولت و شرکت‌های دولتی نشان می‌دهد مسئله بدهی بخش عمومی دیگر فقط با رصد بدهی دولت قابل فهم نیست. در شهریور ۱۴۰۰، دولت ۹۶۳ همت بدهی داشت و شرکت‌های دولتی ۹۸۹ همت؛ یعنی سهم شرکت‌ها از کل بدهی حدود ۵۰.۷ درصد بود. اما در آذر ۱۴۰۴، از مجموع ۸۳۲۴ همت بدهی دولت و شرکت‌های دولتی، سهم شرکت‌ها ۵۸۲۷ همت و سهم دولت ۲۴۹۷ همت بود.

    این یعنی سهم شرکت‌های دولتی از کل بدهی به حدود ۷۰ درصد رسیده است. همین جابه‌جایی در مطالبات هم دیده می‌شود؛ سهم شرکت‌های دولتی از کل مطالبات از حدود ۵۰.۳ درصد در شهریور ۱۴۰۰ به ۶۷.۱ درصد در آذر ۱۴۰۴ افزایش یافته است. مهم‌تر از آن، سهم شرکت‌های دولتی از شکاف بدهی و مطالبات از ۵۱.۱ درصد به ۷۸.۴ درصد رسیده است. بنابراین اگرچه دولت همچنان بدهکارتر از گذشته است، اما بار اصلی بدهی و شکاف مالی اکنون در شرکت‌های دولتی متمرکز شده؛ بخشی که فشار آن می‌تواند در نهایت به بودجه، بانک‌ها یا منابع عمومی بازگردد.

  • کورس تاب‌آوری بین ایران و آمریکا / اسرائیل؛ آتش بیار معرکه!!

    کورس تاب‌آوری بین ایران و آمریکا / اسرائیل؛ آتش بیار معرکه!!

    به گزارش اقتصادران، رحمن قهرمانپور، کارشناس مسائل بین الملل، طی یادداشتی در دنیای اقتصاد، نوشت: «روز سه‌شنبه هفته گذشته معلوم شد که گمانه‌زنی‌ها درباره آمادگی ترامپ برای حمله مجدد به ایران درست بوده است. ترامپ اعلام کرد که بنا به درخواست برخی کشورهای منطقه، فعلا دستور داده است که حملات به ایران متوقف شود. البته برخی‌ها معتقدند که عدم آمادگی فنی و نظامی آمریکا برای مواجهه مجدد نظامی با ایران، دلیل اصلی دستور توقف حملات بوده است. برخی روزنامه‌ها می‌گویند که ذخایر تسلیحاتی آمریکا به حد کافی نیست، از طرف دیگر برخی رسانه‌ها، گزارش دادند که توان پدافندی ایران به واسطه همکاری با کشورهایی مثل روسیه ارتقا پیدا کرده و ایران ممکن است که هواپیماهای بیشتری از آمریکا را ساقط کند.

    در هر صورت، به نظر می‌رسد که موضوع حمله نظامی مجدد همچنان از دستورکار خارج نشده است. در پی دستور ترامپ تلاش‌های دیپلماتیک برای از سرگیری مذاکرات با میانجی‌گری پاکستان افزایش یافته است. حتی پوتین نیز اعلام کرده که آماده است اورانیوم ۶۰ درصد غنی شده ایران برای حصول توافق، به روسیه منتقل شود. اما تا امروز اصلی‌ترین مسائل مورد اختلاف میان آمریکا و ایران یعنی مساله باز شدن تنگه هرمز و اورانیوم ۶۰ درصد حل نشده است.

    هرچند درباره موضوعات دیگر که عمدتا تاکتیکی هستند؛ می‌توان امیدوار بود که توافقی حاصل شود، اما درباره این دو موضوع اصلی، یعنی انتقال اورانیوم ۶۰ درصد غنی شده و نیز عادی شدن روند رفت و آمد در تنگه هرمز، به‌نظر می‌رسد اختلاف دو طرف بسیار فراتر از آن چیزی باشد که در رسانه‌ها تصویرسازی می‌شود. واقعیت امر این است که جمهوری اسلامی خود را بازنده جنگ اخیر نمی‌داند و بر این باور است که توان ترامپ برای ماندن در منطقه و حفظ توان نظامی ارتش آمریکا با محدودیت مواجه است و با فرارسیدن انتخابات میان‌دوره‌ای در آمریکا، ترامپ ممکن است بخواهد امتیازات بیشتری به ایران بدهد. از طرف دیگر ترامپ در آن چیزی گرفتار شده است که می‌توان آن را تله اعتبار نامید. ارتش آمریکا نتوانسته است از طریق اعمال قدرت نظامی به خواسته خود برسد و متحدان آمریکا و مخصوصا اروپایی‌ها به وضوح از رفتار آمریکا در قبال ایران و وضعیت تنگه هرمز انتقاد کرده‌اند.

    اکنون سوال این است که آیا امکان یک راه‌حل دیپلماتیک وجود دارد یا خیر؛ نخست باید توجه کنیم که آنچه از آن به عنوان یک راه‌حل دیپلماتیک یاد می‌شود در واقع یک چارچوب موقت برای جلوگیری از تشدید تنش است تا رسیدن به یک راه‌حل معین دیپلماتیک. آنچه رسانه‌ها گزارش کردند این است که ایران و آمریکا تلاش می‌کنند با میانجی‌گری پاکستان به چارچوبی برای تداوم آتش‌بس و عدم تشدید تنش دست پیدا کنند و بعد از این توافق به مذاکرات خود در مورد موضوعات مورد اختلاف ادامه دهند.

    بنابراین به نظر می‌رسد که همچنان با حل اختلافات بنیادی میان ایران و آمریکا یعنی اختلاف بر سر باز شدن تنگه هرمز و اورانیوم ۶۰ درصد فاصله زیادی داریم و به همین دلیل نمی‌توان گفت که اقدام نظامی از دستور کار ترامپ خارج شده است. در واقع دو طرف وارد یک مسابقه تاب‌آوری شده‌اند. جمهوری اسلامی ایران بر این باور است که ترامپ نمی‌تواند به مدت طولانی نیروهای نظامی خود را در منطقه نگه دارد و ناگزیر به عقب‌نشینی است، از طرف دیگر ترامپ بر این باور است که اگر نتواند از این تله اعتبار خارج شود، در واقع موقعیت او در صحنه بین‌المللی و مساله رقابت‌ قدرت‌های بزرگ تحت‌تاثیر این امر قرار خواهد گرفت.

    در واقع جنگ ایران و آمریکا می‌تواند به یک جنگ سرنوشت‌ساز در منطقه و تا حدی کمتر نظام بین‌الملل تبدیل شود، اگر آمریکا برخلاف ادعاهای خود نتواند از این جنگ به یک دستاورد مشخص سیاسی دست پیدا کند. از این منظر اعتبار آمریکا هم در منطقه و هم در نظام بین‌الملل به شدت زیر سوال خواهد رفت، لذا مساله مهم برای آمریکا این است که چگونه می‌تواند بدون از دست دادن اعتبار خود از این منازعه خارج شود.

    از سوی دیگر از آنجا که جمهوری اسلامی ایران منازعه کنونی را یک منازعه بر سر بقا می‌داند، خود را در تله بقا می‌بیند و از این رو سعی می‌کند با افزایش تاب‌آوری خود و ادامه مقاومت از این تله خارج شود و آمریکا را متقاعد کند که مشکل آمریکا با ایران راه‌حل نظامی ندارد و آمریکا ناگزیر از امتیاز دادن در میز دیپلماسی است. لذا همچنان هر دو گزینه دیپلماسی و اقدام نظامی همچنان موضوعات مورد توجه هستند، هرچند امکان رسیدن به یک توافق در یک چارچوب موقت دیپلماتیک وجود دارد، اما هنوز دوطرف با رسیدن به نقطه بهینه برای توافق فاصله زیادی دارند.

    شاید بتوان گفت که خرابکاری مستمر اسرائیل در روند دیپلماتیک یکی از مهم‌ترین دلایل نرسیدن ایران و آمریکا به توافق است. هر زمان که ایران و آمریکا به توافق نزدیک شده‌اند، اسرائیل همه تلاش خود را به کار گرفته است تا این روند را تخریب کند و به نظر می‌رسد که در شرایط فعلی هم این ادعا همچنان صادق است و اسرائیل از هر نوع توافقی که منجر به دادن برخی امتیازات مشخص به ایران بشود، جلوگیری خواهد کرد.»

  • زندگی با طعم قسط؛ وقتی «وام» برای بقا است نه توسعه!!

    زندگی با طعم قسط؛ وقتی «وام» برای بقا است نه توسعه!!

    به گزارش اقتصادران، در سال‌هایی که تورم، گرانی و کاهش قدرت خرید به بخش جدایی‌ناپذیر زندگی خانوارهای ایرانی تبدیل شده، «وام» دیگر یک ابزار رفاهی برای خرید خانه یا توسعه کسب‌وکار نیست؛ بلکه برای بسیاری از مردم به راهی برای زنده ماندن و گذر از هزینه‌های روزمره تبدیل شده است. خانواده‌هایی که تا چند سال پیش شاید تنها برای خرید مسکن یا خودرو سراغ تسهیلات بانکی می‌رفتند، امروز برای پرداخت اجاره، شهریه، درمان، خرید لوازم ضروری یا حتی تأمین هزینه‌های جاری زندگی به وام‌هایی با نرخ سود ۲۴ تا ۳۲درصد پناه می‌برند؛ وام‌هایی که بازپرداخت آنها با حقوق‌های ثابت و ناچیز، خود به بحرانی تازه بدل می‌شود.

    در این میان، وعده‌های مکرر پرداخت وام‌های حمایتی ازسوی دولت و نهادها نیز به بخش دیگری از این چرخه فرساینده تبدیل شده است. بازنشستگانی که ماه‌ها در انتظار وام‌های وعده داده‌شده می‌مانند، خبرنگارانی که هنوز چشم‌انتظار وام ۵۰ میلیون تومانی اعلام‌شده ازسوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند و گروه‌های مختلفی که وعده دریافت تسهیلات حمایتی را می‌شنوند اما در عمل خبری از پرداخت نیست؛ اینها تنها نمونه‌هایی از شکاف میان «اعلام» و «اجرا» هستند. این وضعیت تنها یک مساله اقتصادی نیست؛ بلکه به باور کارشناسان، نشانه‌ای از تغییر سبک زندگی در ایران است؛ سبکی که می‌توان آن را «زندگی قسطی» نامید؛ زیستی که در آن مردم نه برای آینده، بلکه برای گذر از امروز بدهکار می‌شوند.

    وام؛ از ابزار توسعه تا ابزار بقا

    افزایش هزینه‌های زندگی، رشد قیمت کالاهای اساسی، اجاره‌بها، درمان و آموزش باعث شده بسیاری از خانوارها دیگر امکان مدیریت دخل و خرج خود را بدون استقراض نداشته باشند. در چنین شرایطی، گرفتن وام- even با سودهای بالا- برای برخی نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار است. مشکل اما زمانی عمیق‌تر می‌شود که همین وام‌ها نیز یا با شرایط دشوار در دسترس قرار می‌گیرند یا در حد وعده باقی می‌مانند. ماجرای وام‌های بازنشستگان یکی از نمونه‌های پرتکرار این وضعیت است. در حالی که بسیاری از بازنشستگان با حقوق‌هایی که فاصله زیادی با هزینه‌های واقعی زندگی دارد، چشم‌انتظار دریافت تسهیلات حمایتی هستند، روند طولانی، محدودیت منابع و تأخیر در پرداخت باعث شده این وعده‌ها بیشتر به عاملی برای بلاتکلیفی تبدیل شود. در مورد خبرنگاران نیز چندی پیش وعده پرداخت وام ۵۰ میلیون تومانی ازسوی وزارت ارشاد مطرح شد؛ وعده‌ای که برای بسیاری از فعالان رسانه‌ای، با توجه به وضعیت معیشتی این قشر، امیدی برای عبور از فشار اقتصادی بود، اما هنوز خبری از پرداخت آن نیست.

    بدعهدی اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی

    عطیه میرآقایی، جامعه شناس با اشاره به تبعات اجتماعی وعده‌های اقتصادی که اعلام می‌شوند اما به مرحله اجرا نمی‌رسند، به «تعادل» می‌گوید: مساله فقط پرداخت نشدن یک وام یا محقق نشدن یک تسهیلات نیست؛ موضوع عمیق‌تر از یک ناکامی اقتصادی مقطعی است. وقتی یک نهاد رسمی، دولتی یا عمومی وعده‌ای را به جامعه می‌دهد، در واقع نوعی تعهد روانی و اجتماعی ایجاد می‌کند.  او می‌افزاید: مردم براساس همان وعده برنامه‌ریزی می‌کنند، امید می‌سازند و بخشی از آینده خود را برمبنای آن تنظیم می‌کنند. حال اگر این وعده اجرایی نشود، آنچه از بین می‌رود صرفاً یک تسهیلات مالی نیست، بلکه بخشی از اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی نظام تصمیم‌گیری است. این جامعه شناس تاکید می‌کند: اعتماد عمومی یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های هر جامعه است؛ سرمایه‌ای که با پول و منابع مالی قابل جایگزینی نیست. وقتی مردم احساس کنند که میان آنچه اعلام می‌شود و آنچه در عمل رخ می‌دهد فاصله‌ای جدی وجود دارد، به تدریج دچار نوعی فرسایش اعتماد می‌شوند. میرآقایی اظهار می‌دارد: این فرسایش در کوتاه‌مدت شاید خود را به شکل گلایه و نارضایتی نشان دهد، اما در بلندمدت به بی‌اعتمادی ساختاری تبدیل می‌شود؛ یعنی شهروندان دیگر نه فقط به یک وعده خاص، بلکه به کلیت فرآیند تصمیم‌گیری بدبین می‌شوند.

    ایجاد شکاف میان دولت و جامعه

    او توضیح می‌دهد: جامعه‌ای که در آن مردم بارها وعده می‌شنوند اما نتیجه ملموسی نمی‌بینند، به مرور دچار شکاف میان دولت و جامعه می‌شود. شهروندان احساس می‌کنند که در معادلات تصمیم‌گیری فقط شنونده وعده‌ها هستند اما در مرحله اجرا سهمی از آن نمی‌برند. این احساس، بسیار خطرناک است، چون حس تعلق اجتماعی و مشارکت مدنی را کاهش می‌دهد.  عطیه میرآقایی با بیان این مطلب که تبعات چنین وضعیتی تنها اقتصادی نیست، بلکه ابعاد روانی و خانوادگی نیز دارد، می‌گوید: وقتی خانواده‌ای روی دریافت یک وام برنامه‌ریزی می‌کند، این برنامه‌ریزی معمولاً از سر تفنن یا رفاه نیست. بسیاری از خانواده‌ها برای پرداخت بدهی، اجاره خانه، درمان بیماری، تأمین هزینه تحصیل فرزندان یا حتی گذران هزینه‌های جاری زندگی روی این وام حساب می‌کنند. وقتی این پول پرداخت نمی‌شود، فقط یک عدد از حساب بانکی حذف نشده، بلکه نظم مالی خانواده، آرامش روانی و برنامه روزمره زندگی آنها به هم می‌ریزد. او می‌افزاید: در چنین شرایطی خانواده ناچار می‌شود به راه‌های جایگزین پناه ببرد؛ قرض گرفتن از اطرافیان، گرفتن وام با سودهای سنگین‌تر، فروش دارایی یا عقب انداختن برخی هزینه‌های ضروری. این یعنی یک وعده اجرانشده می‌تواند زنجیره‌ای از بحران‌های جدید را برای یک خانوار ایجاد کند.

    مدیریت زندگی بر پایه پیش‌بینی دریافت کمک

    این جامعه‌شناس با اشاره به تغییر سبک زندگی در جامعه امروز ایران می‌گوید: واقعیت این است که بخش قابل‌توجهی از مردم دیگر زندگی را صرفاً با درآمد ماهانه مدیریت نمی‌کنند، بلکه زندگی‌شان بر پایه پیش‌بینی دریافت کمک‌ها، وام‌ها و تسهیلات تنظیم شده است. وقتی درآمدها با هزینه‌ها همخوانی ندارد، مردم ناچارند به امید یک وام یا یک کمک حمایتی برنامه‌ریزی کنند. اگر همین امید هم محقق نشود، فرد احساس می‌کند که هیچ نقطه اتکایی برای ادامه زندگی ندارد. آقامیری ادامه می‌دهد: این وضعیت فقط ناامیدی فردی ایجاد نمی‌کند، بلکه می‌تواند به خشم اجتماعی پنهان منجر شود؛ خشمی که شاید در ظاهر دیده نشود اما در رفتارهای اجتماعی بروز پیدا می‌کند. کاهش مشارکت اجتماعی، بی‌تفاوتی نسبت به مسائل عمومی، افزایش بدبینی، کاهش حس تعلق اجتماعی و حتی نوعی انزوا از نتایج همین فرسایش اعتماد است.

    وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است

    او با بیان اینکه تکرار چنین وعده‌هایی بدون پشتوانه اجرایی، جامعه را در وضعیت تعلیق دایمی قرار می‌دهد، می‌گوید: مردم نه می‌توانند روی منابع موجود حساب کنند، نه از تحقق وعده‌های جدید مطمئن باشند. این تعلیق، فرسایش روانی شدیدی ایجاد می‌کند. فرد مدام در حالت انتظار است؛ انتظاری که معلوم نیست به نتیجه برسد یا نه. این بلاتکلیفی، خودش نوعی فشار اجتماعی است. میرآقایی با تأکید بر اینکه «وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است» می‌افزاید: خشونت همیشه به معنای فشار فیزیکی نیست. گاهی وقتی مردم را در انتظار نگه می‌دارید، امید ایجاد می‌کنید اما آن را محقق نمی‌کنید، در واقع به امنیت روانی آنها آسیب می‌زنید. این نوعی خشونت نرم است، چون فرد را در بلاتکلیفی نگه می‌دارد، برنامه‌ریزی زندگی‌اش را مختل می‌کند و او را در معرض فشارهای اقتصادی و روحی بیشتری قرار می‌دهد. این جامعه‌شناس در پایان تأکید می‌کند: در شرایط اقتصادی سخت، شاید مردم بیش از هر چیز به صداقت و شفافیت نیاز دارند. حتی اگر منابع محدود است، اعلام واقعیت بهتر از ایجاد امیدی است که قرار نیست به نتیجه برسد. جامعه‌ای که اعتمادش فرسوده شود، بازسازی آن بسیار دشوارتر از تأمین یک وام یا یک حمایت اقتصادی خواهد بود.

    وام‌های گران؛ راه‌حل یا تله مالی؟

    ازسوی دیگر، اردلان محمدی، کارشناس اقتصاد خانواده نیز در گفت‌وگو با «تعادل» با اشاره به افزایش وابستگی خانوارها به تسهیلات بانکی می‌گوید: واقعیت این است که در شرایط فعلی، بسیاری از مردم برای خرید کالاهای ضروری یا جبران کسری بودجه خانوار ناچار به گرفتن وام هستند. اما وقتی نرخ سود این تسهیلات ۲۴ تا ۳۲درصد است، عملاً بخشی از درآمد آینده خانواده پیش‌خور می‌شود. او توضیح می‌دهد: وام زمانی مفید است که برای سرمایه‌گذاری، تولید یا خرید دارایی بلندمدت استفاده شود؛ اما وقتی وام صرف هزینه‌های جاری مثل اجاره، درمان یا خرید مواد غذایی می‌شود، در واقع خانواده از آینده خود قرض می‌گیرد تا امروز را بگذراند. این خطرناک است. این کارشناس اقتصاد خانواده تاکید می‌کند: بسیاری از خانوارها پس از دریافت وام وارد چرخه‌ای می‌شوند که بخش بزرگی از درآمد ماهانه‌شان صرف اقساط می‌شود. شما وقتی حقوق ۱۵ یا ۲۰ میلیون تومانی دارید و باید ماهانه چند میلیون قسط بدهید، عملاً دوباره دچار کسری می‌شوید و گاهی به وام دیگری پناه می‌برید. این همان چرخه بدهی است که می‌تواند خانوار را در بلندمدت فرسوده کند. او تأکید می‌کند: وام‌های خرد ممکن است در کوتاه‌مدت بخشی از فشار را کم کنند، اما درمان ریشه‌ای نیستند. وقتی درآمد واقعی خانوار با تورم هماهنگ نیست، هر قدر هم وام بدهید، مشکل حل نمی‌شود.

    نیاز به راهکاری فراتر از سیاست وام‌محور داریم

    محمدی در ادامه تاکید می‌کند: دولت باید به جای تمرکز صرف بر پرداخت وام، سراغ راهکارهای پایدارتر برود. افزایش واقعی قدرت خرید، کنترل تورم، اصلاح نظام دستمزد، کاهش هزینه‌های درمان و آموزش، توسعه بیمه‌های حمایتی و حمایت هدفمند از اقشار آسیب‌پذیر، بسیار موثرتر از وام‌های کوتاه‌مدت است. او می‌گوید: اگر خانوار مجبور نباشد برای هزینه‌های روزمره وام بگیرد، آن وقت وام می‌تواند به ابزار توسعه تبدیل شود نه ابزار بقا. یکی دیگر از مشکلات، اعلام شتاب‌زده وعده‌های حمایتی بدون پشتوانه اجرایی است. اعلام وام بدون تأمین منابع، بیش از آنکه کمک باشد، انتظارات اجتماعی ایجاد می‌کند و وقتی محقق نمی‌شود، فشار روانی بیشتری به مردم وارد می‌کند.

    زندگی‌ای که قسط به قسط می‌گذرد

    این کارشناس اقتصاد خانواده در پایان تاکید می‌کند: برای بسیاری از خانوارهای ایرانی، حقوق ماهانه دیگر پاسخگوی هزینه‌های ماهانه نیست. در چنین شرایطی، زندگی به مجموعه‌ای از قسط، بدهی، انتظار برای وام و امید به تسهیلات بعدی تبدیل شده است. اما وقتی حتی همین امید هم در حد وعده باقی می‌ماند، مساله فقط پرداخت نشدن یک وام نیست؛ بلکه نوعی بی‌ثباتی اقتصادی و روانی به جامعه تزریق می‌شود.

     

  • اوضاع قاراشمیش در بازار موبایل و لپ‌تاپ!!

    اوضاع قاراشمیش در بازار موبایل و لپ‌تاپ!!

    به گزارش اقتصادران، کمبود کالا، جهش قیمت، اختلال مسیر واردات و نامعلوم بودن جایگزین‌های تأمین، بازار دیجیتال و سخت‌افزار ایران را به یکی از پرتنش‌ترین بازارهای پساجنگ تبدیل کرده است؛ بازاری که نبض آن زمانی هماهنگ با نبض دبی و امارات بود اما حالا با کمبود، احتکار، قیمت‌های لحظه‌ای و عقب‌نشینی خریداران روبه‌رو است.

    در بازار موبایل، لپ‌تاپ و قطعات کامپیوتری، دیگر کمتر فروشنده‌ای حاضر است با اطمینان قیمت بدهد. جمله تکراری این روزها این است: «قیمت برای امروز است.»

    همین یک جمله، وضعیت بازاری را توضیح می‌دهد که در آن نه فقط گوشی و لپ‌تاپ، بلکه حافظه SSD، کارت گرافیک، مانیتور، پاور، مادربرد، قطعات شبکه، تجهیزات ذخیره‌سازی و حتی لوازم جانبی ساده هم با نوسان و کمبود روبه‌رو شده‌اند.

    بازار دیجیتال ایران پیش از جنگ هم بازار آرامی نبود. تحریم، محدودیت تخصیص ارز، تغییر تعرفه‌ها، ممنوعیت‌ها و آزادسازی‌های مقطعی واردات، سال‌هاست این بازار را شکننده کرده بود. اما جنگ، این شکنندگی را از سطح «گرانی» به سطح «اختلال در دسترسی» رساند.

    اکنون مسئله فقط این نیست که یک لپ‌تاپ گران شده؛ مسئله این است که همان لپ‌تاپ، با کانفیگ مشخص، ممکن است هفته بعد اصلاً در بازار پیدا نشود یا اگر پیدا شود، با قیمتی عرضه شود که خریدار را از تصمیم خرید منصرف کند.

    در این فضا، کالاهای دیجیتال از مصرفی‌های عادی خانوار فاصله گرفته و به دارایی‌های نیمه‌سرمایه‌ای تبدیل شده‌اند. خانواده‌ای که تا چند سال قبل برای دانش‌آموز یا دانشجو لپ‌تاپ اقتصادی می‌خرید، امروز ناچار است بین خرید لپ‌تاپ دست‌دوم، تعمیر دستگاه قدیمی یا حذف بخشی از نیاز آموزشی یکی را انتخاب کند. برای بسیاری از کسب‌وکارهای کوچک، شرکت‌های نرم‌افزاری، دفاتر مهندسی، تولیدکنندگان محتوا، طراحان گرافیک و حتی فروشگاه‌های آنلاین، سخت‌افزار دیگر ابزار کار نیست؛ به مانعی برای ادامه کار تبدیل شده است.

    دبی؛ ریه‌ای که بازار ایران با آن نفس می‌کشید

    برای فهم بحران امروز بازار دیجیتال باید به مسیر واردات نگاه کرد. بخش مهمی از بازار کالای دیجیتال ایران، به‌ویژه در لپ‌تاپ و قطعات، سال‌ها از مسیر امارات و دبی تغذیه شده است. طبق آمارهای گمرک که در گزارش‌های تجارت خارجی سال ۱۴۰۲ بازتاب یافته، حدود ۶۰۰ هزار دستگاه لپ‌تاپ به ارزش تقریبی ۲۶۰ میلیون دلار وارد کشور شده و بخش بسیار بزرگی از این واردات از مسیر امارات انجام شده است. در همین داده‌ها، ارزش واردات لپ‌تاپ از امارات حدود ۲۴۷ میلیون دلار اعلام شده؛ عددی که نشان می‌دهد امارات عملاً هاب اصلی تأمین لپ‌تاپ برای بازار ایران بوده است.

    این وابستگی فقط به لپ‌تاپ محدود نیست. در ساختار تجارت خارجی ایران، امارات از مهم‌ترین مبادی واردات بوده است. طبق اعلام‌های گمرکی درباره تجارت خارجی سال ۱۴۰۳، امارات در کنار چین و ترکیه، در میان اصلی‌ترین شرکای وارداتی ایران قرار داشته و در ۱۱ ماهه سال ۱۴۰۳، صادرات کالا از امارات به ایران حدود ۱۹.۱ میلیارد دلار اعلام شده است. این عدد نشان می‌دهد هر اختلالی در مسیر امارات، فقط یک اختلال لجستیکی نیست؛ می‌تواند به‌سرعت به شوک عرضه در بازار داخلی تبدیل شود.

    معنای این اعداد روشن است: بازار دیجیتال ایران فقط به نرخ ارز حساس نیست؛ به مسیر هم حساس است. وقتی مسیر دبی، حمل‌ونقل هوایی، ترخیص، ثبت سفارش، تخصیص ارز یا ریسک انتقال کالا مختل می‌شود، بازار داخلی سریع واکنش نشان می‌دهد. واکنش هم معمولاً از سه مسیر اتفاق می‌افتد: «کاهش عرضه رسمی، افزایش قیمت موجودی‌های قبلی و رشد بازار غیررسمی.»

    موبایل؛ از کالای مصرفی تا کالای چندماهه حقوق

    در بازار موبایل، نشانه‌های بحران زودتر دیده شد. طبق اعلام‌های گمرک درباره واردات تجاری تلفن همراه، واردات موبایل در سال ۱۴۰۴ نسبت به سال قبل با کاهش محسوسی روبه‌رو شد. آمار منتشرشده بر پایه داده‌های گمرک نشان می‌دهد واردات تجاری تلفن همراه در سال ۱۴۰۴ حدود ۸.۴ میلیون دستگاه به ارزش حدود ۱.۶ میلیارد دلار بوده؛ در حالی‌که در سال ۱۴۰۳، واردات تجاری موبایل حدود ۱۱.۴ میلیون دستگاه به ارزش نزدیک به ۲.۴۸ میلیارد دلار اعلام شده بود. این یعنی بازار موبایل فقط با افزایش قیمت روبه‌رو نیست؛ حجم رسمی ورود کالا نیز کاهش یافته است.

    هم‌زمان، فشار ارزی هم به بازار منتقل شده است. بر اساس نرخ‌های اعلامی در مرکز مبادله ارز و طلای ایران، حواله دلار در اردیبهشت ۱۴۰۵ برای نخستین بار وارد کانال ۱۴۸ هزار تومان شد و حواله درهم امارات نیز به محدوده بیش از ۴۰ هزار تومان رسید. برای بازاری که بخش مهمی از واردات آن از مسیر امارات انجام می‌شود، رشد حواله درهم به همان اندازه رشد دلار اهمیت دارد؛ چون بخش زیادی از قیمت‌گذاری واردکنندگان، مستقیم یا غیرمستقیم، با نرخ درهم تنظیم می‌شود.

    در چنین فضایی، قیمت موبایل از توان خرید بخش بزرگی از خانوارها فاصله گرفته است. در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، گوشی‌های پرچمدار اپل به ارقامی چندصد میلیونی گاه تا ۵۰۰ میلیون تومان رسیده‌اند؛ آیفون ۱۶ پرو و آیفون ۱۶ پرو مکس در برخی فروشگاه‌ها در محدوده‌ای عرضه می‌شوند که برای بسیاری از خانوارها معادل چندین ماه درآمد است. حتی گوشی‌های میان‌رده نیز دیگر برای طبقه متوسط، خرید آسان و فوری نیستند. بازار موبایل به نقطه‌ای رسیده که خریدار دیگر الزاماً دنبال مدل بهتر نیست؛ دنبال مدلی است که بتواند بخرد.

    این وضعیت رفتار بازار را تغییر داده است. فروشنده با بازاری روبه‌روست که در ظاهر قیمت‌ها بالا رفته، اما قدرت خرید پایین آمده است. خریدار هم خرید را عقب می‌اندازد، به سراغ گوشی دست‌دوم می‌رود، تعمیر دستگاه قدیمی را ترجیح می‌دهد یا به مدل‌های پایین‌تر رضایت می‌دهد. نتیجه، بازاری است که هم گران است و هم کم‌مشتری؛ هم کالا دارد و هم ندارد؛ هم ویترین پر است و هم انتخاب واقعی محدود.

    لپ‌تاپ؛ کف قیمت دانشجویی به ۴۰ میلیون رسید

    در بازار لپ‌تاپ، فشار حتی ملموس‌تر است. لپ‌تاپ برخلاف موبایل برای بخشی از جامعه کالای جایگزین‌پذیر نیست. دانشجو، برنامه‌نویس، طراح، حسابدار، مهندس، تدوین‌گر و بسیاری از مشاغل خدماتی بدون لپ‌تاپ عملاً بخشی از توان کاری خود را از دست می‌دهند.

    بر پایه آمار گمرک، واردات لپ‌تاپ در سال ۱۴۰۲ حدود ۶۰۰ هزار دستگاه اعلام شده است؛ عددی که با توجه به جمعیت دانشجویی، توسعه آموزش آنلاین، نیاز شرکت‌ها و رشد مشاغل دیجیتال، نشان می‌دهد بازار ایران در این حوزه اساساً به واردات وابسته است. وقتی چنین بازاری با محدودیت مسیر، رشد نرخ ارز، افزایش هزینه حمل و نااطمینانی ترخیص روبه‌رو می‌شود، طبیعی است که ابتدا مدل‌های اقتصادی و دانشجویی تحت فشار قرار بگیرند.

    در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، کف قیمت لپ‌تاپ‌های اقتصادی و دانشجویی به محدوده‌ای رسیده که دیگر نمی‌توان آن را «اقتصادی» نامید. مدل‌هایی با رم پایین، پردازنده معمولی و حافظه محدود، در بسیاری از فروشگاه‌ها بالای ۴۰ میلیون تومان قیمت‌گذاری می‌شوند. لپ‌تاپ‌های میان‌رده کاری، به‌ویژه مدل‌هایی که برای برنامه‌نویسی، طراحی سبک، حسابداری، تدوین ساده یا کار اداری سنگین‌تر قابل استفاده‌اند، به محدوده‌های بالاتر از ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون تومان رسیده‌اند. مدل‌های حرفه‌ای‌تر نیز به‌سادگی وارد کانال ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان و حتی بالاتر می‌شوند.

    اینجا نقطه‌ای است که بازار از «افزایش قیمت» عبور می‌کند و وارد مرحله تغییر تعریف نیاز می‌شود. لپ‌تاپ اقتصادی دیگر واقعاً اقتصادی نیست. لپ‌تاپ دانشجویی دیگر الزاماً در دسترس دانشجو نیست. مدل‌های حرفه‌ای نیز برای بسیاری از فریلنسرها و شرکت‌های کوچک، به سرمایه‌گذاری سنگین تبدیل شده‌اند.

    قطعات کامپیوتر؛ قلب تپنده‌ای که گران‌تر از خود سیستم شده

    بحران فقط در کالاهای نهایی نیست. در بازار سخت‌افزار، قطعات اصلی کامپیوتر با شدت بیشتری دچار جهش قیمت شده‌اند، چون هم وارداتی‌اند، هم به نرخ ارز وابسته‌اند، هم تحت تأثیر محدودیت مسیر واردات و هم متأثر از تقاضای جهانی برای تراشه، حافظه و پردازش گرافیکی قرار دارند.

    برای نمونه، در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، کارت‌های گرافیک میان‌رده جدید مانند RTX 4060 و RTX 4060 Ti در برخی فروشگاه‌ها در بازه‌ای عرضه می‌شوند که برای کاربر عادی عملاً غیرقابل دسترس است. حافظه‌های SSD پرسرعت، مادربردهای نسل جدید، پاورهای معتبر، مانیتورهای اداری و گیمینگ، تجهیزات شبکه و حتی قطعات ساده‌تر مانند رم و خنک‌کننده نیز همگی از جهش قیمت متأثر شده‌اند.

    این اعداد برای بازار مصرفی مهم‌اند، اما برای بازار کسب‌وکار مهم‌ترند. یک شرکت کوچک نرم‌افزاری برای تجهیز چند نیرو، فقط با خرید چند لپ‌تاپ و مانیتور، باید چند صد میلیون تومان هزینه کند. یک تدوین‌گر یا طراح سه‌بعدی برای ارتقای کارت گرافیک، عملاً با هزینه‌ای معادل خرید یک کالای سرمایه‌ای روبه‌روست. یک فروشگاه خدمات کامپیوتری هم وقتی قطعه جایگزین ندارد، ناچار است تعمیر را طولانی‌تر، گران‌تر یا غیرقطعی اعلام کند.

    به بیان دیگر، گرانی قطعات فقط مشکل گیمرها یا کاربران حرفه‌ای نیست. وقتی SSD، رم، پاور، مادربرد، شارژر اصلی، نمایشگر و قطعات تعمیرات کمیاب یا گران می‌شوند، چرخه نگهداری و تعمیر تجهیزات دیجیتال هم مختل می‌شود. در اقتصادی که توان خرید دستگاه نو کاهش یافته، تعمیر باید جایگزین خرید شود؛ اما وقتی قطعه تعمیر هم کمیاب و گران است، همین مسیر جایگزین نیز مسدود می‌شود.

    کمبود از کجا شروع می‌شود؟

    کمبود در بازار دیجیتال همیشه به معنی خالی بودن کامل ویترین نیست. گاهی کالا هست، اما مدل پرفروش نیست. گاهی مدل هست، اما گارانتی معتبر ندارد. گاهی کالا وجود دارد، اما فروشنده آن را فقط با قیمت روز و بدون تعهد نگه می‌دارد. گاهی هم کالا در انبار هست اما وارد بازار نمی‌شود، چون فروشنده یا واردکننده منتظر نرخ جدید ارز، تعیین تکلیف ترخیص یا روشن شدن مسیر واردات است.

    در بازار فعلی، کمبودها بیشتر در چند گروه دیده می‌شود: لپ‌تاپ‌های اقتصادی و میان‌رده، قطعات پرمصرف مانند SSD، رم، مادربرد، پاورهای معتبر، کارت‌های گرافیک، تجهیزات شبکه، هاردهای اکسترنال، نمایشگرهای اقتصادی، شارژر و آداپتور اصلی، و قطعات تعمیرات موبایل و لپ‌تاپ. این کمبودها برای مصرف‌کننده نهایی آزاردهنده است، اما برای تعمیرکاران و کسب‌وکارهای خدماتی، بحران‌ساز است؛ چون هر قطعه‌ای که دیر برسد، یک دستگاه را از چرخه مصرف خارج نگه می‌دارد.

    در رصد کامنت‌ها و واکنش‌های کاربران در شبکه‌های اجتماعی و زیر آگهی‌های فروش کالاهای دیجیتال نیز چند مضمون تکراری دیده می‌شود: خریدارانی که می‌گویند «دیگر خرید لپ‌تاپ نو ممکن نیست»، کاربرانی که به بازار استوک و دست‌دوم پناه برده‌اند، کسانی که از اختلاف قیمت عجیب بین دبی و ایران گلایه دارند، و خریدارانی که از قیمت‌های لحظه‌ای و بی‌ثباتی فروشگاه‌ها می‌نویسند. این کامنت‌ها آمار رسمی نیستند، اما برای فهم فضای روانی بازار اهمیت دارند؛ چون نشان می‌دهند بحران قیمت، درک عمومی از بازار را هم تغییر داده است.

    چرا بازار به حالت قبل برنمی‌گردد؟

    بازگشت بازار به وضعیت قبل از جنگ، دست‌کم در کوتاه‌مدت، بعید به نظر می‌رسد. دلیل اول، نرخ ارز است. وقتی نرخ حواله دلار و درهم در مرکز مبادله افزایش می‌یابد، واردکننده حتی پیش از ورود کالا با هزینه جایگزینی بالاتری روبه‌رو می‌شود. او کالای موجود را نه بر اساس قیمت خرید قبلی، بلکه بر اساس هزینه خرید بعدی قیمت‌گذاری می‌کند. به همین دلیل حتی اگر بخشی از کالا پیش از جهش اخیر وارد شده باشد، قیمت آن در بازار با نرخ‌های جدید تنظیم می‌شود.

    دلیل دوم، هزینه حمل، بیمه و انتقال پول است. هر مسیری که از حالت عادی خارج شود، هزینه پنهان می‌سازد. اگر واردکننده ناچار شود از مسیرهای طولانی‌تر، واسطه‌های بیشتر، حمل غیرمستقیم یا روش‌های پرریسک‌تر استفاده کند، این هزینه‌ها در نهایت روی قیمت مصرف‌کننده می‌نشیند.

    دلیل سوم، بی‌اعتمادی فعالان بازار است. وقتی فروشنده مطمئن نیست محموله بعدی چه زمانی و با چه قیمتی می‌رسد، موجودی فعلی را ارزان نمی‌فروشد. وقتی واردکننده مطمئن نیست ثبت سفارش، تخصیص ارز یا ترخیص چه زمانی انجام می‌شود، سفارش جدید را با احتیاط ثبت می‌کند. نتیجه، کاهش عرضه و افزایش قیمت است.

    دلیل چهارم، تغییر رفتار مصرف‌کننده است. در بازارهایی مثل موبایل و لپ‌تاپ، وقتی خریدار چند ماه خرید را عقب می‌اندازد، تقاضا از بین نمی‌رود؛ فشرده می‌شود. از طرف دیگر، بخشی از خریداران برای همیشه به سمت تعمیر، خرید دست‌دوم، استوک، قاچاق یا خرید مسافری می‌روند و همین موضوع بازار رسمی را کوچک‌تر و بی‌ثبات‌تر می‌کند.

    کدام کشورها جایگزین دبی می‌شوند؟

    پرسش اصلی فعالان بازار این است: حالا که مسیر دبی گران، کند یا پرریسک شده، چه باید کرد؟ چین، ترکیه، عمان و قطر گزینه‌های احتمالی‌اند، اما هیچ‌کدام در کوتاه‌مدت نمی‌توانند جای دبی را با همان سرعت و انعطاف پر کنند. دبی تا پیش از جنگ، نقش هاب واردات، مرکز تجمیع کالا و مسیر سریع تأمین را داشتند، اما پس از آغاز تنش‌ها و حملات محدود، روابط تجاری با ایران دچار اختلال شده و واردکنندگان کوچک دیگر به آسانی نمی‌توانند از این مسیر استفاده کنند

    به همین دلیل، سیاست‌گذاری بازار فقط با اعلام واردات یا برخورد تعزیراتی حل نمی‌شود؛ مسیر شفاف واردات، تخصیص قابل پیش‌بینی ارز و کاهش ریسک ترخیص، کلید بازگرداندن ثبات قیمت‌هاست. وقتی واردکننده نمی‌داند کالایش چه زمانی ثبت سفارش، تخصیص ارز و ترخیص خواهد شد، قیمت‌گذاری او هم به‌طور طبیعی پرریسک و محافظه‌کارانه می‌شود.

    نتیجه؛ بحران دیجیتال، بحران دسترسی است نه فقط قیمت

    بازار دیجیتال بعد از جنگ با یک واقعیت تازه روبه‌روست: کالاهای دیجیتال، دیگر فقط موضوع رفاه یا مصرف لوکس نیستند. موبایل، لپ‌تاپ، قطعه کامپیوتر و تجهیزات شبکه، زیرساخت زندگی روزمره، آموزش، درمان، تجارت، تولید محتوا، خدمات مالی و کسب‌وکارهای کوچک‌اند.

    وقتی این کالاها کمیاب و گران می‌شوند، فقط بازار کامپیوتر آسیب نمی‌بیند؛ بهره‌وری اقتصاد، آموزش آنلاین، اشتغال فریلنسری، خدمات شرکت‌های کوچک و حتی دسترسی خانوار به ابزارهای پایه دیجیتال هم ضربه می‌خورد.

    به همین دلیل، بحران امروز بازار وسایل دیجیتال را نباید با چند جدول قیمت خلاصه کرد. این بحران، ترکیبی از جنگ، چالش های واردات، نرخ ارز، ریسک تجاری، سیاست‌های گمرکی، کاهش قدرت خرید و وابستگی طولانی‌مدت به هاب‌هایی مانند دبی است. بازاری که تا دیروز با تأخیر و گرانی کار می‌کرد، امروز با سؤال بزرگ‌تری روبه‌روست: اگر مسیر قبلی دیگر مثل گذشته کار نکند، اقتصاد سخت افزار ایران قرار است با چه اوضاعی ادامه دهد؟

  • اتفاق عجیب در بازار کار؛ متخصصان به دنبال مشاغل کم‌مهارت!!

    اتفاق عجیب در بازار کار؛ متخصصان به دنبال مشاغل کم‌مهارت!!

    به گزارش اقتصادران، پس از جنگ ۴۰‌روزه، اقتصاد با بیکاری و تعدیل شماری از بنگاه‌ها مواجه شد، اما مسئله اصلی، کیفیت جذب این نیروی کار در ماه‌های پس از بحران است.

    روزنامه شرق نوشت: آنچه امروز در بازار کار دیده می‌شود، نه بازگشت به تعادل، بلکه شکل‌گیری یک تعادل معیوب است: افزایش اشتغال در بخش‌هایی که کمترین ارزش افزوده را در اقتصاد دارند. داده‌ها نشان می‌دهد بخش بزرگی از بیکاران، برای تأمین حداقل معیشت، به پلتفرم‌های آنلاین پناه آورده‌اند؛ پلتفرم‌هایی که عملا به محل تخلیه فشار بازار کار تبدیل شده‌اند، نه موتور خلق شغل پایدار. برای درک مسئله، کافی است به آمار ثبت ۳۱۸ هزار درخواست شغل در یک روز نگاه کنیم؛ عددی که نشان‌دهنده حجم تقاضای کار در برابر کاهش فرصت‌های شغلی است. شکاف میان عرضه و تقاضای نیروی کار، حالا دیگر یک ناهماهنگی ساده نیست؛ یک مشکل ساختاری است.

    هجوم به مشاغل کم‌مهارت؛ از متخصص تا پیک‌موتوری

    ‌افرادی که در یک ماه گذشته بیکار شده‌اند، هر‌کدام به نحوی سعی کرده‌اند جذب بازار شوند؛ پلتفرم‌هایی که در واقع مشاغل روزمزد هستند. چند روز قبل تپسی آماری منتشر کرد و گفت تعداد رانندگان ثبت‌نامی این پلتفرم در سال جدید، ۱۵ تا ۲۰ درصد بیشتر از میزان پیش‌بینی آنها بوده است. اما این افزایش، نه نشانه رونق، بلکه نتیجه فشار عرضه نیروی کار است؛ بازاری که در آن، تعداد رانندگان بیشتر شده ولی تقاضای سفر رشد نکرده یا حتی کاهشی شده است. در بازار پیک‌های موتوری نیز همین الگو تکرار می‌شود. رئیس اتحادیه حمل‌ونقل بار سبک شهری و پیک‌موتوری تهران چند روز قبل به همین آمار اشاره کرده و گفته بود در حال حاضر حدود چهار تا پنج هزار نفر در قالب دفاتر پیک‌موتوری تحت پوشش اتحادیه تهران فعالیت می‌کنند.

    این مقام گفته بود: متوسط درآمد روزانه یک پیک‌موتوری حدود یک میلیون تومان است، اما بخش زیادی از این مبلغ صرف هزینه بنزین، استهلاک موتور و کمیسیون می‌شود و در نهایت درآمد خالص راننده رقم بالایی نخواهد بود. از طرف دیگر، گفته می‌شود تعداد تقاضا برای پیک‌های موتوری از روزی ۷۰۰ تماس به ۲۰۰ مورد رسیده است. این مسئله نشان می‌دهد اشتغال هست، اما کیفیت آن به‌شدت پایین است. در کنار این آمارها، سنجاق، پلتفرم جذب متخصصان نیز در گزارشی از افزایش جذب در این پلتفرم خبر داده بود. این پلتفرم اعلام کرده تعداد متخصصان جذب‌شده در آن در اردیبهشت‌ماه نسبت به شش ماه گذشته دو برابر شده است. آمار سنجاق از این نظر اهمیت دارد که نشان می‌دهد موج تعدیل بیکاری فقط شامل نیرو‌های ساده نبوده و متخصصان حوزه‌های مختلف را نیز شامل شده است. آماری که نشان می‌دهد نیرو‌های ماهر نیز از بازار‌های رسمی و سنتی کنار گذاشته شده‌اند. آمار شوکه‌کننده دیگر مربوط به پلتفرم آچاره است؛ آماری که می‌گوید ثبت‌نام در حوزه‌هایی مانند نظافت و پذیرایی در اردیبهشت ۱۴۰۵ نسبت به اردیبهشت ۱۴۰۴ سه برابر شده است.

    اقتصاد کوچک‌تر، رقابت مخرب‌تر

    آنچه امروز در حال وقوع است، از منظر اقتصادی یک هشدار جدی است. اقتصاد زمانی رشد می‌کند که نیروی کار به سمت فعالیت‌های با ارزش افزوده بالاتر حرکت کند. اما اکنون، جهت حرکت معکوس شده است: افزایش سهم مشاغل کم‌مهارت و کاهش نقش فعالیت‌های مولد. مسئله فقط تغییر ترکیب اشتغال نیست؛ تناقض عمیق‌تری در حال شکل‌گیری است: افزایش عرضه خدمات، هم‌زمان با کاهش تقاضا برای آنها. به بیان ساده، کیک اقتصاد کوچک‌تر شده، اما تعداد افرادی که برای سهم‌بردن از آن رقابت می‌کنند، به‌شدت افزایش یافته است.

    نتیجه این وضعیت، رقابت مخرب، کاهش قیمت‌ها، افت درآمد واقعی و فرسایش سرمایه انسانی است. در کنار این روند، ناپایداری اینترنت نیز به یک عامل تشدیدکننده تبدیل شده است. اقتصاد پلتفرمی به اتصال پایدار وابسته است، اما اختلال در اینترنت، دسترسی به اپلیکیشن‌ها را محدود کرده، فرایند ثبت سفارش را مختل کرده و حتی امکان جست‌وجوی خدمات را کاهش داده است. در چنین شرایطی، نه‌تنها تقاضا کاهش یافته، بلکه مسیر دسترسی به همان تقاضای محدود نیز مسدود شده است. این گزارش درباره بیکاری نیست؛ درباره سقوط کیفیت اشتغال است. اقتصادی که در آن متخصصان به مشاغل کم‌مهارت پناه می‌برند، تقاضا کاهش می‌یابد و زیرساخت‌ها ناپایدار است، در مسیر فرسایش قرار دارد. ادامه این روند به معنای تثبیت یک اقتصاد کم‌بازده، کم‌درآمد و نابرابر است؛ اقتصادی که حتی با افزایش تعداد شاغلان، فقیرتر می‌شود.

  • مسکن؛ رویایی شیرین که بدل به حسرتی تلخ شد

    مسکن؛ رویایی شیرین که بدل به حسرتی تلخ شد

    به گزارش اقتصادران، اینجا مترمربع‌ بیش از آنکه سنجشی برای فضای زندگی باشد، به کابوسی شبانه‌روزی برای مردم تبدیل شده‌ است. مسکن؛ رویایی شیرین که گرانی و تورم آن را به حسرتی تلخ بدل و آسایش را از جامعه سلب کرده است. فقر مسکن در کشور، نه اتفاقی ناگهانی بلکه روندی فرسایشی است که طی سال‌های اخیر بخش عمده‌ای از درآمد مردم را می‌بلعد. در چنین اوضاعی افرادی که توان تهیه مسکن مناسب را ندارند ناچارند به حاشیه‌نشینی روی آورند تا سرپناهی بیابند اما داستان تلخ خانه به اینجا ختم نمی‌شود.

    با تشدید مشکلات اقتصادی و معیشتی، خانوارها، از طبقات ضعیف گرفته تا بخشی از طبقات متوسط مانند دانشجویان و کارمندان که درآمدشان با این غول گرانی توان مقابله ندارد، ناچار به خانه‌های اشتراکی و سکونتگاه‌های غیررسمی پناه می‌آورند.

    پدیده‌هایی چون پارک‌خوابی و پشت‌بام‌خوابی نیز از دیگر مصائب برخاسته از این بحران در کشور هستند. فقر مسکن امروز، از یک چالش اقتصادی فراتر رفته و به بحرانی اجتماعی بدل شده؛ بحرانی که ابعاد تلخ و سنگینی را درون خود جا داده است.

    شهر تقسیم شده

    تامین سرپناه به‌ویژه در پایتخت، به یکی از اصلی‌ترین عوامل بلعنده درآمد خانوارها تبدیل شده است. سال‌هاست که رکود اقتصادی و تورم فزاینده، قیمت مسکن را در سراسر کشور به‌خصوص در پایتخت، با رشدی چشمگیری مواجه کرده است. برای درک بهتر این مساله، هزینه‌های اجاره یک واحد مسکونی ۵۰ متری در نقاط مختلف تهران مورد بررسی قرار گرفته است:

    محله مجیدیه: یک واحد آپارتمان ۱۰ساله، بدون پارکینگ و انباری، ۵۰متری تک‌خواب، نیازمند ۵۰۰‌میلیون تومان ودیعه و ماهانه ۲۵‌میلیون تومان اجاره‌بهاست.

    محله نیروی هوایی: واحدی ۲۲ ساله، بدون آسانسور و انباری، با متراژ ۵۰ متر تک‌خواب، به ۲۰۰‌میلیون‌تومان ودیعه و ماهانه ۱۹‌میلیون تومان اجاره‌بها نیاز دارد.

    محله باغ‌فیض: یک واحد ۲۴ ساله، بدون آسانسور، ۵۰ متری تک‌خواب، به یک‌میلیارد و ۱۰۰‌میلیون تومان ودیعه نیاز دارد.

    محله علی‌آباد: آپارتمانی ۱۵ساله، فاقد هرگونه امکانات، با مساحت ۵۰متر تک‌خواب، به ۱۵۰‌میلیون‌تومان ودیعه و ماهانه ۱۸‌میلیون تومان اجاره‌بها احتیاج دارد.

    از شواهد و قرائن پیداست که اجاره‌بها در گوشه‌گوشه تهران به طرز چشمگیری افزایش پیدا کرده؛ همین مساله موجب شده است بخش بزرگی از مردم ناگزیر به حاشیه‌نشینی و سکونت در مناطق غیررسمی شوند. دسترسی دور از مرکز شهر و محل کار و فقدان امکانات اولیه، تنها بخشی از مصائبی است که حاشیه‌نشینان کلانشهرها امروز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. از سوی دیگر شکل‌گیری سکونتگاه‌های غیررسمی مانند خانه‌های اشتراکی و پدیده‌هایی چون پشت‌بام‌خوابی و… جامعه را با مخاطرات جدی مواجه کرده است. بررسی‌های «جهان‌صنعت» نشان می‌دهد که برخی آگهی‌های «هم‌خانه» یا «خانه‌های اشتراکی» در پلتفرم‌های آنلاین، صرفا برای ارائه سرپناه نیستند بلکه اهداف و نیت خاص را تبلیغ می‌کنند و نبود نظارت نیز به گسترش آن دامن زده است.

    این مسائل در کنار فقر مسکن، زنگ خطر جدی برای بروز آسیب‌های اجتماعی مانند انواع خشونت‌ها، اعتیاد و قتل را در جامعه به صدا درآورده است. اگرچه کارشناسان و جامعه‌شناسان بارها نسبت‌به مخاطرات فقر مسکن هشدار داده‌اند اما متاسفانه تغییر مثبتی در روند بهبود این حوزه در کشور مشاهده نمی‌شود.

    محرومیت از حق پایه

    امان‌الله قرایی‌مقدم، جامعه‌شناس درباره مساله فقر مسکن و دلایل شکل‌گیری این بحران به «جهان‌صنعت» می‌گوید: مسکن، به‌عنوان یکی از نیازهای اولیه و اساسی هر انسان و جامعه‌ای، از منظر جامعه‌شناسی دارای اهمیت ویژه‌ای است. در حال حاضر جامعه ما با پدیده‌ فقر مسکن روبه‌رو است که دلایل متعددی، عمدتا اقتصادی در ایجاد آن دخیل هستند. کمبود ساخت‌وساز به دلیل وضعیت اقتصادی نامناسب، یکی از عوامل اصلی این معضل است. علاوه بر این خانه‌هایی که در حال حاضر خالی هستند، به دلیل کاهش قدرت خرید مردم، افزایش بیکاری، تورم و گرانی و تمرکز درآمد بر تامین مایحتاج ضروری زندگی، کمتر مورد خرید و فروش قرار می‌گیرند و در نتیجه بازار اجاره و خرید و فروش مسکن با رکود مواجه شده است. وی افزود: تاریخچه نیاز به مسکن به دوران انسان‌های اولیه بازمی‌گردد؛ از غارنشینی گرفته تا سکونت بر درختان و ساخت سرپناه‌های ابتدایی، مسکن همواره مکانی برای آرامش و در امان ماندن از حوادث طبیعی بوده است. امروزه نیز با وجود پیشرفت‌ها، این نیاز اساسی همچنان پابرجاست اما گرانی سرسام‌آور مسکن، تهیه آن را برای بسیاری از افراد به‌ویژه در شهرهای بزرگ، غیرممکن کرده است. اجاره‌بها در کلانشهرها به سطوح غیرقابل تحملی رسیده به طوری که شاهد پدیده‌هایی مانند کپه‌خوابی و حتی پشت‌بام‌خوابی هستیم.

    حاشیه‌نشینی؛ بحران یا راه‌حل؟

    این جامعه‌شناس اضافه کرد: مساله مسکن در کنار غذا و پوشاک، جزء نیازهای اولیه هر انسانی است و عدم تامین آن، به دلیل گرانی، تورم و فقر شدید، پیامدهای اجتماعی ناگواری را به‌همراه دارد. این معضل در شهرهای بزرگ که با تراکم جمعیت بالا روبه‌رو هستند، تشدید می‌شود. شهرهای اقماری مانند رباط کریم، اسلامشهر، پرند، قرچک و همچنین مناطق حاشیه شرقی و غربی تهران، مانند بومهن و رودهن، شاهد حضور جمعیت قابل‌توجهی از حاشیه‌نشینان هستند. این حاشیه‌نشینی که با وجود تلاش‌هایی برای توسعه این مناطق صورت می‌گیرد، خود عاملی برای بروز آسیب‌های اجتماعی مختلف است. ناهمگونی فرهنگی، فقدان سنخیت فرهنگی و احساس تنهایی و بی‌کسی در این مناطق، می‌تواند منجر به افزایش جرائم و آسیب‌های اجتماعی شود. بنابراین این موضوع به شدت به وضعیت اقتصادی، میزان بیکاری و درآمد جامعه وابسته است. جوانان به‌ویژه به‌دلیل عدم توانایی در تامین مسکن، با تاخیر در ازدواج روبه‌رو هستند که این به نوبه خود منجر به پدیده‌هایی مانند افزایش سالمندی جمعیت و کاهش نیروی کار در آینده می‌شود.

    قرایی‌مقدم اشاره کرد: تفاوت بین بی‌خانمانی و فقر مسکن در این است که فقر مسکن به معنای ناتوانی در تهیه مسکن مناسب(چه از طریق خرید و چه اجاره) به دلیل کمبود درآمد است در حالی که بی‌خانمانی به معنای نداشتن هیچ‌گونه سرپناهی است. دسترسی به مسکن مناسب در کشور به‌خصوص در شهرهایی مانند تهران، بسیار دشوار است. حتی با وجود خانه‌های خالی که مالیات نیز برای آنها در نظر گرفته شده، قدرت خرید و توانایی اجاره برای بسیاری از افراد وجود ندارد. پدیده‌هایی مانند پشت‌بام‌خوابی گواه این گفته است. با وجود تلاش‌هایی برای ایجاد شهرهای جدید و توسعه مناطق اطراف کلانشهرها به‌دلیل خالی شدن روستاها از سکنه (ناشی از بیکاری و نبود امکانات کاری) و مهاجرت به شهرهای بزرگ، همچنان کمبود مسکن و دشواری دسترسی به آن به‌خصوص برای قشر جوان پابرجاست. این مشکلات زمینه‌ساز بسیاری از آسیب‌های اجتماعی دیگر مانند انواع جرائم(دزدی، کیف‌قاپی، خشونت) و اعتیاد است.

    قرایی‌مقدم توضیح داد که پدیده‌ خانه‌های اشتراکی و حاشیه‌نشینی که ارتباط تنگاتنگی با فقر مسکن دارند، در سال‌های اخیر افزایش یافته‌اند. از سوی دیگر پدیده‌ پارک‌خوابی نیز که در مناطق مختلف شهرها، مانند پارک اول خیابان خراسان یا در منطقه۱۸ تهران مشاهده می‌شود، گواهی بر این مدعاست. جوانان و افراد بی‌خانمان در این پارک‌ها سکونت می‌کنند و در معرض انواع آسیب‌های اجتماعی، اعتیاد، دزدی، کیف‌قاپی و سایر جرائم قرار می‌گیرند. این وضعیت به‌ویژه در شهرهای بزرگ، معضل بزرگی محسوب می‌شود. این جامعه‌شناس تشریح کرد: فقیرترین اقشار جامعه و کسانی که از نظر اقتصادی در وضعیت نامناسبی قرار دارند، بیشتر درگیر فقر مسکن هستند. این فقر منجر به انزوای اجتماعی، احساس عداوت و دشمنی با جامعه می‌شود. طبقه متوسط جامعه نیز به دلیل گرانی و تورم، به سمت طبقه پایین رانده شده است. این امر خطرناک است زیرا طبقه متوسط که دارای آگاهی و پتانسیل ایجاد جنبش است، با قرار گرفتن در وضعیت طبقه پایین می‌تواند نارضایتی عمومی را افزایش داده و منجربه بروز آسیب‌های اجتماعی و کاهش نرخ باروری شود. در حال حاضر متوسط باروری در جامعه به ۵/‏۱رسیده که نشان‌دهنده روند پیری جامعه و مشکلات آتی است.

    قرایی‌مقدم در پایان پیش‌بینی کرد: در مورد چشم‌انداز آینده‌ حوزه مسکن، با وجود نگاه بدبینانه اما دیدگاه خوشبینانه‌ای وجود ندارد. به نظر می‌رسد مساله مسکن با مشکلات عظیمی روبه‌رو خواهد شد و تعداد افرادی که دچار فقر مسکن هستند، افزایش خواهد یافت.

    رویای مسکن؛ خیلی دور، خیلی تار

    ابتدای هر ماه، تنها یادآور گذر زمان نیست بلکه کابوسی برای کارگران و کارمندانی است که سال‌هاست رویای خانه داشتن را در سر می‌پرورانند اما تورم با سرعتی سرسام‌آور، فاصله‌ میان درآمد حلزونی آنان و سقف آرزوهایشان را هرروز بیشتر می‌کند. این ترس از اسباب‌کشی، این لرزش تن و بدن، تنها پیامد اقتصادی گرانی مسکن نیست بلکه نشانه‌ای از فرسایش امید، از بین رفتن امنیت روانی و در نهایت، ارمغانی از فقر مسکن است که به تدریج بنیان خانواده‌ها را نشانه می‌رود. وقتی خانه‌ها از کانون امن به فشار تبدیل می‌شوند، وقتی اجاره‌بها از هزینه به بخش عمده‌ای از درآمد بدل می‌گردد، نباید تعجب کرد اگر شاهد گسترش حاشیه‌نشینی، افزایش آسیب‌های اجتماعی و شکل‌گیری پدیده‌های پلشت در جامعه باشیم. فقر مسکن، تنها به معنای نداشتن چهاردیواری نیست بلکه به‌معنای از دست دادن جایگاه اجتماعی و حتی سلامت جسمی و روانی است. در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که تکلیف مطالبه و فریاد خسته‌ مردم چه خواهد شد؟ پرسشی که پاسخ آن را باید از مسوولان حکومتی پیگیری کرد اما بی‌توجهی‌های گذشته و حال، این بحران را عمیق‌تر و حتی خطرناک‌تر کرده است؛ بحرانی که اگر حل نشود، رویای مسکن را بیش از پیش دور و دست‌نیافتنی خواهد کرد.