دسته: خبر ویژه

  • هیس! مجردها ازدواج نمی‌کنند

    هیس! مجردها ازدواج نمی‌کنند

    به گزارش اقتصادران، این روزها تورم، همه‌چیز را به کالایی لوکس تبدیل کرده است؛ از سفره‌های روزمره تا نیازهای اولیه اما حالا این بحران به مرحله‌ای رسیده که «ازدواج» هم به جمع فهرست‌های دست‌نیافتنی اضافه شده است. رشد صعودی تجرد در کشور دیگر نه یک تغییر در سبک زندگی که نتیجه مستقیم مشکلات معیشتی است. براساس داده‌های رسمی که به‌تازگی منتشر شده، جمعیت مجردان در سن ازدواج، تنها طی یک‌سال از ۶/۱۲ به ۶/۱۳‌میلیون‌نفر رسیده است یعنی افزایشی حدود یک‌میلیون نفر تنها در ۳۶۵‌روز. در همین بازه زمانی، تعداد ازدواج‌های ثبت‌شده نیز از ۴۷۲‌هزار به ۴۳۰‌هزار کاهش یافته است. با استناد به این آمار، تاکنون  ۲/۷‌میلیون زن و ۳/۹‌میلیون مرد زیر ۴۰سال هرگز ازدواج نکرده‌اند. با تمرکز در این آمار می‌توان دریافت که ازدواج در حال خروج از سبد زندگی جوانان است. این سقوط مستمر، در کنار آمار رو به رشد طلاق، زنگ خطری است که نشان می‌دهد برای حفظ ساختار خانواده، سیاست‌های فعلی دیگر کارآمد نیستند. سیاست‌هایی که قرار بود مشوق جوانان برای تشکیل خانواده باشند و شاید روند سالمندی جمعیت ایران را متوقف کنند، حالا به باور برخی بیش از آنکه راه‌حل باشند، به شوخی دولتی‌ها با مساله ازدواج شباهت دارند.

    تجرد؛ معضل یا آگاهی؟

    پس از اعلام این آمار، میان برخی کارشناسان اختلاف‌نظر به‌وجود آمد. عده‌ای این روند را «وحشتناک» توصیف می‌کنند در حالی که بعضی دیگر آن را روندی عادی دانسته و معتقدند که بیشتر با «تاخیر در ازدواج» مواجه هستیم. شهلا کاظمی‌پور، جمعیت‌شناس و عضو هیات‌علمی دانشگاه تهران، در گفت‌وگو با «جهان‌صنعت» به تبیین مساله تجرد پرداخت و گفت: در خصوص آمار مطرح‌شده مبنی‌بر وجود ۱۳‌میلیون فرد مجرد در کشور، باید توجه داشت که این عدد حاصل جمع مجردان زن و مرد است. به‌طور دقیق‌تر، کشور دارای ۵‌میلیون زن مجرد و ۸‌میلیون مرد مجرد است. این اختلاف ۳‌میلیونی به بازه سنی افراد (از ۱۵‌سال به بالا) بازمی‌گردد چراکه آقایان معمولا تا سن ۲۵سالگی ازدواج نمی‌کنند و این روند در آمارهای سال‌های گذشته نیز همواره ثابت بوده است. در واقع نه‌تنها آمار مجردان روند افزایشی نداشته بلکه با کاهش سهم جمعیت جوان، حتی مقداری کاهش نیز یافته است. وی افزود: آنچه در کشور با آن مواجه هستیم، بیشتر تاخیر در ازدواج است تا افزایش پدیده تجرد. بررسی‌ها نشان می‌دهد که تجرد قطعی(افرادی که تا ۵۰‌سالگی ازدواج نکرده‌اند) تنها حدود ۲‌درصد است که یا به دلایل خاصی ازدواج نکرده‌اند یا تمایلی به آن نداشته‌اند. در ایران، همگام با توسعه، سن ازدواج با افزایش همراه بوده به‌گونه‌ای که میانگین سن ازدواج از حدود ۲۰‌سال در اوایل انقلاب، اکنون برای آقایان به بیش از ۳۰‌سال و برای خانم‌ها به ۲۴ الی ۲۵‌سال رسیده است. این افزایش سن متاثر از عواملی نظیر ادامه تحصیل، اشتغال و مسائل اقتصادی است.

    شکست قانون افزایش جمعیت

    این جمعیت‌شناس در بخشی از گفته‌های خود به قانون افزایش جمعیت و سیاست‌های دولت در این زمینه پرداخت و گفت: درباره قانون جوانی جمعیت نیز باید گفت که تحلیل محتوای این قانون نشان می‌دهد تنها ۱۲ بند آن به ازدواج اختصاص دارد و سایر بخش‌ها بر فرزندآوری، سقط جنین و غربالگری متمرکز است. در بخش ازدواج تاکید ویژه‌ای بر وام ازدواج وجود دارد که البته موضوعی قدیمی بوده و در این قانون تکرار شده است. با این حال، معضل اصلی، عدم توانایی بانک‌ها در پرداخت این وام‌ها به‌دلیل بار مالی و فشارهای تورمی است. صف ۵۰۰هزار نفری متقاضیان وام، گویای این است که قانون مذکور نه‌تنها اثربخشی لازم را نداشته بلکه به‌دلیل عدم تحقق وعده‌ها، ذهنیت جوانان را نیز نسبت به امر ازدواج مخدوش کرده است. مبالغ حمایتی نیز در مقابل تورم و کاهش قدرت خرید، تاثیر تعیین‌کننده‌ای در تصمیم جوانان ندارند. کاظمی‌پور در پایان توضیح داد که در نهایت، مهم‌ترین عامل تغییر در الگوی ازدواج و تاخیر در آن، تغییر در اولویت‌های جوانان است. افزایش آگاهی و دسترسی به وسایل ارتباط‌جمعی باعث شده  اولویت‌های سنتی مانند تشکیل خانواده در سنین پایین جای خود را به اهدافی نظیر ادامه تحصیلات عالی، دستیابی به شغل مناسب، تامین مسکن و کسب امکانات رفاهی بدهد. این تغییر اولویت‌ها به‌طور طبیعی منجربه تعویق افتادن سن ازدواج شده است.

    ازدواج در بند موانع اقتصادی

    علیرضا شریفی‌یزدی، جامعه‌شناسی دیگر با وحشتناک توصیف کردن آمار تجرد در کشور به «جهان‌صنعت» گفت: در بررسی وضعیت تجرد در کشور باید جمعیت مجردان را به دسته‌های متفاوتی تقسیم کرد. بخش بسیار ناچیزی از این افراد، تجرد را به عنوان سبک زندگی انتخاب کرده و به‌صورت ارادی تصمیم به مجرد ماندن گرفته‌اند.

    گروه دوم، افرادی هستند که سابقه ازدواج داشته و پس از تجربه طلاق، دچار «ازدواج‌هراسی» شده و به دلیل ترس از شکست مجدد، از تشکیل خانواده دوری می‌کنند اما بخش کثیر و اصلی جامعه مجردان، نه براساس انتخاب بلکه تحت فشار عوامل ساختاری، اقتصادی و اجتماعی در این وضعیت قرار گرفته‌اند. بسیاری از این افراد که از سنین باروری عبور کرده‌اند، در واقع تمایل به ازدواج داشته‌اند اما به‌دلیل موانع موجود نتوانسته‌اند آن را محقق کنند. بخشی از این گروه نیز برای کاهش فشار روانی ناشی از ناکامی، مکانیسم دفاعی تغییر نتوانستن به نخواستن را برگزیده و به‌ظاهر ابراز می‌کنند که تمایلی به ازدواج ندارند.

    وی افزود: مهم‌ترین عامل در افزایش آمار مجردان قطعی، شرایط اقتصادی دو دهه اخیر و به‌ویژه فشار مضاعف در ۱۰سال گذشته است. فقدان امنیت شغلی، عدم تناسب درآمد با هزینه‌های معیشتی و دشواری در تامین نیازهای اولیه نظیر مسکن، از اصلی‌ترین موانع تشکیل خانواده محسوب می‌شوند. علاوه بر این، مشاهده نرخ بالای طلاق و ناسازگاری‌ها در جامعه، فضای بی‌اعتمادی ایجاد کرده و موجب تقویت ازدواج‌هراسی در میان جوانان شده است.

    سیاست حمایتی به‌مثابه شوخی

    این جامعه‌شناس به سیاست‌های حمایتی دولت درباره تشویق جوانان به ازدواج نیز پرداخت و گفت: در خصوص سیاست‌های حمایتی دولت، از همان ابتدا بسیاری از کارشناسان نسبت به اثربخشی آنها ابراز تردید کردند. اعطای مبالغ اندک یا امتیازاتی مانند خودرو، محرک مناسبی برای افزایش ازدواج و فرزندآوری نبوده و آمارهای موجود نیز گویای عدم موفقیت این طرح‌هاست. این سیاست‌ها بیش از آنکه مشوق باشد، به شوخی شباهت دارد. طبق پیش‌بینی‌ها، در صورت تداوم روند فعلی در ازدواج و فرزندآوری، جمعیت ایران تا سال ۱۴۷۵ یا ۱۴۸۰ به کمتر از ۳۱‌میلیون نفر خواهد رسید که این امر کیان تمدنی کشور را در معرض تهدیدی جدی قرار می‌دهد.

    تیغ برنده طلاق، زیر گلوی ازدواج

    باتوجه به اینکه طی سال‌های اخیر طلاق در کشور رشد چمشگیری داشته، این سوال مطرح می‌شود که دلایل شکل‌گیری این بن‌بست در زندگی چیست و چرا جامعه طلاق را راهکار اصلی می‌داند؟ شریفی‌یزدی پاسخ می‌دهد که جامعه تمایلی به طلاق ندارد و این امر یک تحمیل برای زوجین است.  در مورد افزایش نرخ طلاق نیز باید به چند عامل کلیدی اشاره کرد؛ نخست، ضعف در مهارت‌های مسوولیت‌پذیری در نسل‌های جدید که لازمه اصلی تاهل است. دوم، فقدان آموزش‌های لازم در زمینه مهارت‌های ده‌گانه زندگی که منجر به ناتوانی زوجین در حل تعارضات می‌شود. عامل سوم، کاهش قبح اجتماعی طلاق در جامعه است که در اثر تکرار و عادی‌سازی، منجر به افزایش تمایل به جدایی شده است.

    اگر بخواهیم عوامل کلان‌تر اجتماعی را در بروز طلاق بررسی کنیم، باز هم به ساختار اقتصادی کشور برمی‌گردد. فشار اقتصادی در جامعه به اندازه‌ای سنگین شده است که وقتی یک فرد می‌بیند از پس تامین هزینه‌های خانوار برنمی‌آید، به‌جای آنکه مساله را حل کند، صورت‌مساله را پاک می‌کند. یکی دیگر از عواملی که طلاق را در کشور ما افزایش داده، مساله نابرابری و ناترازی از همان ابتدای ازدواج است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که از ابتدا مرد را زیر بار سنگین مهریه قرار می‌دهیم و برای او مشکلات فراوانی ایجاد می‌کنیم، در حالی که بسیاری از حقوق انسانی که حق خانم‌هاست، مانند حق حضانت فرزند، حق خروج از کشور، حق ادامه تحصیل، حق سکونت و حق طلاق، طبق قانون از آنان گرفته شده است. در نتیجه، خود ازدواج از همان ابتدا یک معادله نابرابر است و هر مشکلی که پیش می‌آید، این نابرابری خود را نشان می‌دهد. اگر بتوانیم یک ساختار برابر ایجاد کنیم، به‌گونه‌ای که از یک‌سو مرد از آغاز زیر بار دین سنگین قرار نگیرد و از سوی دیگر زن احساس کند که در زندگی عادی می‌تواند تا حدی همراه و کمک‌حال باشد، بسیاری از این مشکلات کاهش پیدا می‌کند.

    بحران زوجین در خانه‌های آپارتمانی

    این جامعه‌شناس در پایان افزود: نکته مهم دیگر این است که متاسفانه این روزها قاعده «تعویض‌کاری به جای تعمیرکاری» رواج یافته است یعنی به زوجین آموزش نمی‌دهیم که چگونه مشکلاتشان را حل کنند. در گذشته زوجین پس از ازدواج زیر نظر بزرگ‌ترها و در چارچوب خانواده گسترده زندگی می‌کردند و در کنار آنان زندگی را تمرین می‌کردند. دختر جوان در کنار مادرشوهر یا بزرگ‌ترها اصول اولیه زندگی را می‌آموخت و مرد نیز در کنار پدر خود کار و مسوولیت‌پذیری را یاد می‌گرفت. اما امروز به‌دلیل مدرن شدن زندگی، این آموزش‌ها از خانواده‌ها سلب شده در حالی که بستر مناسب و مدرنی نیز برای آموزش جایگزین آن فراهم نکرده‌ایم. در نتیجه دو فرد کم‌تجربه به‌یک‌باره وارد زندگی مشترک در یک آپارتمان کوچک می‌شوند و مجبورند در کنار یکدیگر با تفاوت‌ها و چالش‌ها کنار بیایند. برخی از آنها با سختی و رنج فراوان از این مرحله عبور می‌کنند اما بسیاری نیز در میانه راه ناچار به جدایی می‌شوند.

  • دغدغه پشت طرح «فروش متری مسکن»؛ خانه‌دارشدن مردم یا پرشدن جیب شهرداری؟!!

    دغدغه پشت طرح «فروش متری مسکن»؛ خانه‌دارشدن مردم یا پرشدن جیب شهرداری؟!!

    به گزارش اقتصادران، بازار مسکن تهران سال‌هاست که از یک بخش مصرفی و نیاز اولیه شهروندان، به یک ابربازار سرمایه‌ای، دست‌نیافتنی و ملتهب تبدیل شده است. جهش‌های پی‌درپی تورم، سقوط آزاد قدرت خرید طبقه متوسط و ضعیف و فرار سرمایه‌ها از بخش تولید به سمت زمین و مستغلات، رویای خانه‌دار شدن را برای بخش عمده‌ای از جامعه به کابوسی ابدی تبدیل کرده است.

    در چنین شرایطی، شهرداری تهران با رونمایی مجدد از یک ایده قدیمی تحت عنوان «فروش متری مسکن» یا طرح «خانه‌ریز» در بستر سامانه‌های هوشمند خود، مدعی است که می‌خواهد امکان سرمایه‌گذاری خرد و در نهایت خانه‌دار شدن تدریجی را برای شهروندان فراهم کند. اما آیا این طرح واقعاً گرهی از کار فرودستان و مستأجران باز می‌کند یا صرفاً ابزاری برای تأمین مالی پروژه‌های شهرداری و دامن زدن به انتظارات تورمی در بازار مسکن است؟

    خانه‌ریز در ویترین شهرزاد؛ جزئیات طرح چیست؟

    مدیرعامل سازمان سرمایه‌گذاری شهر تهران اخیراً اعلام کرده است که عرضه آزمایشی خانه‌ریز یا همان فروش متری مسکن در تهران آغاز شده و به صورت گسترده از طریق سامانه شهرزاد کلید می‌خورد. بر اساس اطلاعات رسمی منتشر شده، در این ساختار اجرایی، قیمت هر واحد خانه‌ریز معادل میانگین کل قیمت آن ملک در نظر گرفته می‌شود و شهروندان می‌توانند از چند سانتی‌متر و متر تا کل یک واحد آپارتمان را بر اساس توان مالی خود خریداری کنند. به گفته مقامات شهری، حتی شهروندان با مبالغ بسیار خرد نیز می‌توانند وارد این چرخه سرمایه‌گذاری شوند تا ارزش دارایی خود را حفظ کنند. مبنای قیمت‌گذاری این املاک بر عهده کارشناسان رسمی دادگستری گذاشته شده است، اما نکته ابهام‌برانگیز و چالش‌برانگیز ماجرا اینجاست که قیمت نهایی و قطعی در روز تحویل ملک و از طریق مکانیزم مزایده تعیین خواهد شد.

    شهرداری در نظر دارد در گام‌های نخست، این طرح را روی پروژه‌های متعلق به خود در مناطقی مانند منطقه پنج تهران پیاده‌سازی کند تا اعتماد اولیه جامعه را جلب کند. این ساختار در وهله نخست بسیار جذاب به نظر می‌رسد و این ذهنیت را ایجاد می‌کند که شهروند درمانده از تورم می‌تواند ریال رو به سقوط خود را به سیمان و آجر متصل کند، اما واکاوی ابعاد پنهان آن نشان می‌دهد که چالش‌های بزرگی در مسیر این ایده وجود دارد.

    بستر اقتصادی طرح؛ زمین سوخته بازار مسکن و تقاضای ناتوان

    برای درک چرایی ارائه چنین طرح‌هایی از سوی مدیران شهری، باید ابتدا به وضعیت اسفبار بازار مسکن در سال‌های اخیر نگریست. طبق آمار‌های رسمی، سهم مسکن در سبد هزینه خانوار‌های شهری در تهران به ارقام بی‌سابقه‌ای بالای شصت درصد رسیده است. دوره انتظار برای خانه‌دار شدن با درآمد‌های فعلی و نرخ‌های نجومی متری، عملاً از چند دهه فراتر رفته و به معنای حذف کامل امید به خرید خانه برای نسل‌های جوان و حقوق‌بگیر است. این بحران در چند سطح خود را نشان می‌دهد که بارزترین آن تورم ساختاری است؛ یعنی قیمت مسکن همگام با نوسانات ارزی و تورم عمومی بالا می‌رود، در حالی که دستمزد‌ها با شیب بسیار ملایم‌تری حرکت می‌کنند و نتیجه آن عقب‌ماندگی مزمن قدرت خرید جامعه است.

    از سوی دیگر، مسکن به امن‌ترین پناهگاه برای سرمایه‌های سرگردان تبدیل شده که همین امر به گرانی بیشتر دامن می‌زند و موج بزرگی از مستأجران تهرانی را به دلیل ناتوانی در تأمین ودیعه و اجاره‌بها، به شهر‌های اقماری و حاشیه‌ای پناهنده کرده است.

    در چنین بستری که نهاد‌های حاکمیتی در عرضه مسکن ارزان‌قیمت شکست خورده‌اند، ایده‌های فانتزی مانند مسکن‌های کپسولی کوچک یا فروش متری مسکن به عنوان راهکار اصلی به افکار عمومی قالب می‌شوند.

    نبش قبر یک ایده قدیمی؛ از بورس کالا تا بلدیه

    ایده فروش متری مسکن ساختار جدیدی در اقتصاد ایران نیست و بررسی تاریخچه آن نشان می‌دهد که ریشه‌های این طرح به اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد شمسی بازمی‌گردد. در آن دوران، وزارت مسکن وقت و برخی برج‌سازان بزرگ تلاش کردند از طریق اوراق مشارکت یا متراژ صوری، پروژه‌های عظیمی مانند برج بین‌الملل تهران را تأمین مالی کنند. در سال‌های گذشته نیز بار‌ها بحث عرضه مسکن متری در بورس کالا مطرح شد و مدیران وقت سازمان بورس معتقد بودند با انتشار اوراق سلف مسکن، می‌توان سرمایه‌های خرد را جذب تولید کرد. با این حال، تمام آن طرح‌ها به دلیل چالش‌های عمیق حقوقی، فقهی و ساختاری در بورس کالا هرگز به یک جریان پایدار تبدیل نشدند و در نطفه عقیم ماندند. اکنون شهرداری تهران با دور زدن نهاد‌های مالی رسمی کشور و بدون واسطه‌گری بورس، این ایده را به درون سامانه‌های هوشمند داخلی خود کشانده است؛ اقدامی که ساختار نظارتی آن را با ابهامات و پرسش‌های بیشتری از سوی کارشناسان مواجه می‌کند.

    تحلیل کارشناسان؛ چرا فروش متری مسکن کسی را خانه‌دار نمی‌کند؟

    بسیاری از تحلیل‌گران اقتصادی و کارشناسان ارشد بازار مسکن، نسبت به خروجی این طرح نگاهی به شدت بدبینانه و منتقدانه دارند. از دیدگاه این متخصصان، ورود یک نهاد عمومی شبه‌دولتی مانند شهرداری به بازار خرید و فروش ریزملک، ابهامات بزرگی در خصوص رقابت منصفانه با بخش خصوصی و شفافیت مالی ایجاد می‌کند. اولین نقد جدی به این طرح، تثبیت رسمی ناتوانی مردم در خانه‌دار شدن است.

    این طرح به جای حل ریشه‌ای بحران و ارزان‌سازی مسکن، عملاً پذیرش رسمی این واقعیت از سوی حاکمیت است که مردم دیگر هرگز توان خرید یک خانه کامل را نخواهند داشت و باید به چند متر صوری دلخوش باشند. این تغییر پارادایم از تأمین سرپناه به تأمین ابزار بورس‌بازی روی متراژ خانه، عقب‌نشینی آشکار از تکالیف قانون اساسی است.

    نکته دوم به مکانیزم مبهم قیمت‌گذاری در روز تحویل به نرخ مزایده بازمی‌گردد. بر اساس جزئیات اعلام‌شده، خریدار خرد هیچ تضمینی ندارد که با متراژ‌های خریداری‌شده‌اش بتواند صاحب همان خانه شود. اگر در پایان پروژه، ارزش متراژ‌های یک شهروند به اندازه یک آپارتمان کامل نشود، ملک به بالاترین قیمت مزایده فروخته شده و به شهروند صرفاً معادل ریالی روز پرداخت می‌شود که این یعنی طرح مذکور یک ابزار سرمایه‌گذاری است، نه یک روش خانه‌دار شدن.

    علاوه بر این، شهرداری تهران با این کار خود به بازوی گرانی مسکن تبدیل می‌شود، چرا که سود این نهاد در بالا رفتن قیمت کارشناسی و مزایده ملک در روز تحویل است و ذینفع افزایش قیمت‌ها خواهد بود که این امر انتظارات تورمی را در بازار تشدید می‌کند.

    هشدار‌های حقوقی و خطر مال‌باختگی در پروژه‌های نیمه‌کاره

    علاوه بر چالش‌های اقتصادی، ابعاد حقوقی این طرح نیز نگرانی‌های شدیدی را برانگیخته است. مقامات ارشد اداره کل راه و شهرسازی استان تهران پیش از این صراحتاً هشدار داده بودند که برخی شگرد‌های فروش متری مسکن یا پیش‌فروش‌های بدون بستر قانونی شفاف، می‌تواند به بستری برای مال‌باختگی شهروندان تبدیل شود. همچنین فعالان صنف مشاوران املاک نیز به متقاضیان هشدار داده‌اند که به دلیل نبود زیرساخت‌های حقوقی محکم و احتمال عدم ایفای تعهدات یا طولانی شدن فرآیند ساخت پروژه‌ها، امکان به خطر افتادن سرمایه‌های مردم وجود دارد. تجربه پروژه‌های تعاونی مسکن در ایران نشان داده که تاخیر‌های چندساله، تورم مهارنشدنی مصالح ساختمانی و اختلافات حقوقی میان شرکا، چطور می‌تواند یک رویای شیرین را به پرونده‌های قطور قضایی تبدیل کند و سرمایه خرد شهروندان را در راهرو‌های دادگاه‌ها بسوزاند.

    فروش متری در ترازوی تجربه جهانی؛ تفاوت‌های بنیادی با مالکیت اشتراکی

    طراحان این ایده در شهرداری تهران بار‌ها ادعا کرده‌اند که این روش در تمام دنیا مرسوم است و از الگو‌های موفق جهانی گرده‌برداری شده است. ارزیابی این ادعا بدون توجه به ادبیات مالی جهان و پدیده‌ای به نام مالکیت اشتراکی، ممکن نیست. بررسی دقیق هم نشان می‌دهد که تفاوت‌های ساختاری عمیقی میان آنچه در جهان می‌گذرد با آنچه در تهران پیشنهاد شده، وجود دارد.

    در اقتصاد‌های توسعه‌یافته، مالکیت اشتراکی عمدتاً برای املاک گران‌قیمت، ویلا‌های ساحلی، اقامتگاه‌های تفریحی یا املاک تجاری بزرگ استفاده می‌شود. در آن مدل‌ها، چند سرمایه‌گذار به صورت مشاع ملکی را می‌خرند و بر اساس سهم خود، حق استفاده مشخص در طول سال یا سهم مشخص از اجاره‌بهای ارزی آن را دریافت می‌کنند و به هر خریدار، سند رسمی مشاع با حقوق مالکانه شفاف اعطا می‌شود.

    از سوی دیگر، برای سرمایه‌گذاری خرد مردم در مسکن، صندوق‌های معتبر بورسی موسوم به ریتس وجود دارند که سهام پروژه‌های ساختمانی بزرگ را عرضه می‌کنند و تحت نظارت شدید نهاد‌های ناظر بر بازار سرمایه‌اند. هدف این صندوق‌ها کسب سود از زنجیره ارزش مسکن است، نه اینکه به سهام‌دار وعده بدهند با خرید سهام، روزی در یکی از واحد‌های آن برج ساکن خواهد شد. اما در طرح شهرداری تهران، ما با آپارتمان‌های مسکونی عادی شهری مواجهیم که نه کارکرد تفریحی دارند و نه زیرساخت حقوقی سند مشاع رسمی برای متراژ‌های سانتی‌متری آن تعبیه شده است.

    هدف شهروند ایرانی از خرید متری، صرفاً فرار از نابودی ارزش پولش در برابر تورم است، در حالی که هدف مالکیت اشتراکی در جهان، متنوع‌سازی سبد سرمایه‌گذاری یا استفاده بهینه از املاک لوکس است. در مدل جهانی، حق استفاده به نسبت سهم کاملاً تعریف شده است، اما در طرح شهرداری، هیچ حق استفاده یا سکونتی برای خریدار متراژ خرد وجود ندارد و در نهایت نیز ملک به اجبار به مزایده رفته و با خرده‌مالکان تسویه ریالی می‌شود، در حالی که در دنیا انتقال سهم یا فروش کل ملک تنها با توافق مالکان مشاع صورت می‌گیرد.

    سرمایه‌گذاری هوشمند یا تله‌ی جدید مالی برای شهروندان؟

    طرح فروش متری مسکن شهرداری تهران، در نگاه اول ممکن است برای شهروندی که چند ده میلیون تومان پس‌انداز دارد و می‌بیند هر روز ارزش آن آب می‌شود، مفرّی جذاب به نظر برسد. اما از منظر اقتصاد سیاسی، این طرح بیشتر به یک ابزار تأمین مالی ارزان‌قیمت برای شهرداری شباهت دارد تا یک راهبرد کلان برای حل بحران مسکن پایتخت. شهرداری تهران با این اقدام، نقدینگی سرگردان جامعه را جذب پروژه‌های ساختمانی خود می‌کند، بدون آنکه وام با بهره بالا از بانک‌ها گرفته باشد یا تعهدی قطعی برای تحویل کلید به این سرمایه‌گذاران خرد داشته باشد.

    در پایان پروژه، شهرداری ملک را به بالاترین قیمت روز مزایده می‌زند، سود خود و هزینه‌های اداری را برداشت می‌کند و تفاضل ریالی را به حساب شهروند واریز می‌کند؛ شهروندی که در پایان این دوره چندساله، احتمالاً با آن پول رشدکرده، باز هم نمی‌تواند حتی در حاشیه پایتخت خانه‌ای خریداری کند، چرا که تورم کل بازار مسکن همواره چند گام جلوتر از سود پروژه‌های تک‌بافتی است.

    بدیهی است تا زمانی که سیاست‌های کلان اقتصادی بر مهار تورم، ثبات نرخ ارز، اصلاح نظام بانکی و هدایت سرمایه‌ها به سمت تولید واقعی متمرکز نشود، دست بردن به ابزار‌های فرعی مانند فروش متری، تنها به بورس‌بازی روی آجر‌ها مشروعیت می‌بخشد و زخم کهنه مسکن را عمیق‌تر خواهد کرد. شهروندان باید با چشمانی باز و درک دقیق این موضوع که این طرح یک بستر معاملاتی پرریسک است و نه یک برنامه واقعی برای خانه‌دار شدن، قدم در این مسیر بگذارند.

  • آقای همتی! قفل پنهان‌کاری‌ در بانک مرکزی را بشکن

    آقای همتی! قفل پنهان‌کاری‌ در بانک مرکزی را بشکن

    به گزارش اقتصادران، در شرایطی که استمرار تورم افسارگسیخته و فشارهای معیشتی، سفره‌های مردم را به طرز بی‌سابقه‌ای کوچک کرده است، هرگونه شائبه در خصوص پرداخت‌های خارج از ضوابط در دستگاه‌های دولتی، نه تنها یک بی‌اخلاقی مدیریتی، بلکه جرقه‌ای بر انبار باروت اعتماد عمومی است. در این میان، بانک مرکزی به عنوان نهاد ناظر و سیاست‌گذار پولی کشور، نقشی تعیین‌کننده دارد؛ نهادی که انتظار می‌رود پیش‌قراول انضباط مالی و شفافیت باشد، اما اکنون خود در مظان اتهام «عدم شفافیت ساختاری» قرار گرفته است.

    اخیراً انتشار اخباری مبنی بر افزایش ۲۰ میلیون تومانی حقوق کارکنان بانک مرکزی، موجی از نارضایتی و پرسش‌گری را در فضای عمومی ایجاد کرد. اگرچه این نهاد بلافاصله با صدور تکذیبیه‌ای صریح، شایعه مذکور را بی‌اساس خواند و بر رعایت ضوابط قانونی تأکید ورزید، اما به دنبال این تکذیبیه، پرسش اساسی شکل گرفته است: چرا همچنان بانک مرکزی که باید الگوی شفافیت برای نظام بانکی باشد، خود در پشت دیوار بلند پنهان‌کاری پناه گرفته است؟

    موضوع «تسهیلات رفاهی و وام‌های کارکنان بانک مرکزی» است که در دوران ریاست پیشین این بانک نیز با حرف و حدیث و سوالاتی مواجه شد، اما هرگز شفاف سازی نشد. به بیان دیگر؛ محمدرضا فرزین در تیرماه ۱۴۰۲، در برابر دوربین‌ رسانه ملی متعهد شد که گزارش دقیق تسهیلات پرداختی به کارکنان بانک مرکزی منتشر شود. با این حال  و با وجود پیگیری های رسانه ای تابناک، این وعده تا آخرین روز حضور فرزین در ساختمان شیشه ای میرداماد، در حد یک «شعار رسانه‌ای» باقی ماند و هرگز به مرحله اجرا نرسید. در حقیقت این عهدشکنی، بیش از آنکه یک قصور مدیریتی باشد، دهن‌کجی به حق آگاهی مردم در جامعه‌ای است که با دشواری‌های معیشتی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

    حال که سکان هدایت بانک مرکزی چند ماهی است که در دستان عبدالناصر همتی قرار گرفته، فرصتی دوباره برای اصلاح این مسیر فراهم شده است. آقای همتی! شما بیش از هر کسی به اهمیت «سرمایه اجتماعی» برای موفقیت سیاست‌های پولی واقفید. نمی‌توان از مردم انتظار داشت که سیاست‌های انقباضی و تورمی بانک مرکزی را بپذیرند و همراهی کنند، در حالی که از سازوکار برخورداری کارکنان همان بانک از تسهیلات خاص و رانت‌های احتمالی، بی‌اطلاع باشند.

    آقای رئیس کل؛ مطالبه شفافیت در این حوزه، یک انتخاب نیست؛ یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است. مردم حق دارند بدانند در بانک مرکزی، از سطح رسمی تا قراردادهای پیمانی و شرکت‌های تابعه، چه میزان تسهیلات و با چه نرخ هایی پرداخت می‌شود. آیا این پرداخت‌ها با عدالت توزیعی همخوانی دارد یا همانند مردم کوچه و بازار، کارکنان بانک مرکزی نیز باید درگیر صف و ضامن و معطلی های چند ماهه باشند؟!

    این آزمونی بزرگ برای تیم مدیریتی جدید است. اگر بانک مرکزی در تکذیب ادعای افزایش ۲۰ میلیونی حقوق‌ها، سرعت عمل و قاطعیت نشان می‌دهد، انتظار می‌رود در پاسخ به مطالبه‌ی «شفافیتِ تسهیلات»، همان‌قدر «متعهد» و «سریع» عمل کند. سکوت در برابر این مطالبه، به معنای ادامه مسیرِ ناکام گذشته و تحکیم فرهنگ پنهان‌کاری از دوران فرزین است.

    آقای همتی! «آستینِ همت» را برای «شفاف‌سازیِ ساختاری» بالا بزنید. زمان آن رسیده است که قفل پنهان‌کاری‌های دوران گذشته شکسته شود. جامعه، نظاره‌گر عملکرد شماست؛ آیا بانک مرکزی به اتاق شیشه‌ای بازخواهد گشت یا همچنان به سبک‌وسیاق پیشینیان، حرکت می کند؟!

  • روز عجیب بازار سهام / بورس ۹۹ درصد سبز شد!

    روز عجیب بازار سهام / بورس ۹۹ درصد سبز شد!

    به گزارش اقتصادران، معاملات بورس تهران در روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵ در شرایطی دنبال شد که بازار سهام یکی از کم سابقه ترین و مثبت ترین روزهای تاریخ خود را تجربه کرد. شدت تقاضا در بازار به اندازه ای بالا بود که عملا می توان گفت تقریبا تمام نمادهای قابل معامله بورس و فرابورس در صف خرید قرار گرفتند و فروشنده جدی در بازار دیده نمی شد.

    بررسی آمار معاملات تا ساعت ۱۰:۱۵ صبح نشان می دهد از میان تمام نمادهای قابل معامله، فقط ۳ نماد در محدوده منفی قرار داشتند و سایر نمادها همگی مثبت معامله می شدند. نکته جالب تر اینکه تقریبا تمام همین نمادهای مثبت نیز در صف خرید قفل بودند و تنها یک یا دو نماد مثبت بدون صف خرید معامله می شدند. به عبارتی، بازار امروز یکی از یکدست ترین و پرتقاضاترین روزهای خود را پشت سر گذاشت.

    جهش شاخص ها در سایه هجوم نقدینگی

    در جریان معاملات امروز، شاخص کل بورس با رشد ۶۵ هزار و ۹۴۸ واحدی معادل ۱٫۷۲ درصد به سطح ۳ میلیون و ۸۹۷ هزار و ۷۱۹ واحد رسید. شاخص کل هم وزن نیز عملکردی حتی بهتر داشت و با جهش ۲۳ هزار و ۴۳۹ واحدی معادل ۲٫۳۵ درصد تا ارتفاع یک میلیون و ۲۲ هزار واحد افزایش یافت.

    البته باید توجه داشت که هنوز تعدادی از نمادهای بزرگ و شاخص ساز که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم از جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل آسیب دیده اند، متوقف هستند و بازگشایی نشده اند. همین موضوع باعث شده رشد شاخص کل هنوز به محدوده ۲ درصد نرسد؛ چراکه بخشی از بزرگان بازار فعلا در محاسبات شاخص تاثیرگذار نیستند.

    برتری مطلق خریداران در بازار

    آمار نقدینگی نیز نشان می دهد بازار امروز کاملا در اختیار خریداران بوده است. تا این لحظه بیش از ۱۴۵۵ میلیارد تومان پول حقیقی وارد سهام، حق تقدم و صندوق های سهامی شده و همزمان حدود ۲۸۷۳ میلیارد تومان پول از صندوق های درآمد ثابت خارج شده است. این جابه جایی نقدینگی نشان می دهد سرمایه گذاران فعلا ترجیح می دهند منابع خود را از ابزارهای کم ریسک خارج کرده و وارد بازار سهام کنند. ارزش معاملات خرد هم ۳۱۳۰ میلیارد تومان بوده است.

    قدرت خرید حقیقی ها نیز امروز به عدد بسیار بالای ۲٫۱۲ رسیده است. سرانه خرید حقیقی ها حدود ۱۰۰٫۳ میلیون تومان ثبت شده، در حالی که سرانه فروش تنها ۴۷٫۳ میلیون تومان بوده است. این اختلاف سنگین نشان می دهد میانگین خرید معامله گران حقیقی بیش از دو برابر میانگین فروش آن ها بوده و سمت تقاضا برتری مطلقی نسبت به عرضه داشته است.

    اختلاف عجیب سفارش های خرید و فروش

    یکی از مهم ترین اتفاقات بازار امروز، فاصله کم سابقه میان ارزش سفارش های خرید و فروش بود. ارزش سفارش های خرید به بیش از ۳۰ هزار و ۵۸۹ میلیارد تومان رسید، در حالی که ارزش سفارش های فروش تنها حدود ۳۷۱ میلیارد تومان ثبت شد. این اختلاف سنگین نشان می دهد عطش خرید در بازار به شکل کم سابقه ای افزایش یافته و فروشندگان تمایل چندانی به عرضه سهام خود ندارند.

    همچنین تعداد صف های خرید به ۷۰۰ نماد رسید و فقط ۲ نماد دارای صف فروش بودند؛ آماری که به خوبی فضای فوق العاده مثبت معاملات امروز را نشان می دهد.

    اخبار سیاسی و کاهش قیمت طلا و ارز به نفع بورس

    بازار امروز تحت تاثیر اخبار سیاسی شب گذشته نیز قرار داشت. انتشار اخبار مربوط به افزایش احتمال توافق میان ایران و آمریکا باعث شد نگاه معامله گران نسبت به آینده اقتصاد و بازار سرمایه مثبت تر شود و همین موضوع جریان سنگین نقدینگی را به سمت بورس هدایت کرد.

    همزمان کاهش قیمت طلا و ارز نیز نشان می دهد بخشی از سرمایه هایی که در هفته های گذشته به سمت بازارهای موازی رفته بودند، حالا دوباره بورس را به عنوان مقصد اصلی نقدینگی انتخاب کرده اند. در چنین شرایطی، بازار سهام فعلا توانسته به جذاب ترین بازار برای معامله گران تبدیل شود.

  • چرا حتی یک ویدئو از رهبر جدید منتشر نمی‌شود؟

    چرا حتی یک ویدئو از رهبر جدید منتشر نمی‌شود؟

    به گزارش اقتصادران، پس از انتقال رهبری به آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، شبکه‌های معاند با پروژه‌سازی مستمر، مسئله فوت ایشان را دامن زدند. به عنوان مثال مراد ویسی و مجتبی واحدی تحلیل گران اینترنشنال، تلاش می‌کنند این غیبت را معادل «مرگ» یا «ناتوانی کامل» رهبر جدید نشان دهند.

    روزنامه اطلاعات نوشت: اما واقعیت میدانی و گزارش‌های متقن، تصویر دیگری را ترسیم می‌کنند: ترکیبی از مصدومیت بهبود یافته، ملاحظات امنیتی فوق‌سنگین، و یک راهبرد حساب‌شده برای جلوگیری از نمایش ضعف در شرایط جنگی. در این یادداشت، لایه‌های این معمای ژئوپلیتیکی را واکاوی می‌کنیم و نشان می‌دهیم که چرا غیبت آیت‌الله خامنه‌ای، نه یک نقطه ضعف، که بخشی از یک محاسبه راهبردی هوشمندانه در برابر دشمن است.

    پروژه روانی-رسانه‌ای دشمن؛ فراتر از یک شبکه: رسانه‌های معاند، از همان روز‌های نخست، سناریوی «کشته شدن» را پیش کشیدند. اما نکته مهم اینجاست که حتی این رسانه‌ها نیز نتوانسته‌اند هیچ سند یا مدرک مستقیمی دال بر مرگ ایشان ارائه دهند. اصرار گسترده بر مرگ رهبر جدید ایران، ریشه در یک پروژه راهبردی غربی دارد که اهداف زیر را دنبال می‌کند:

    ۱) هدف اول؛ القای «خلأ قدرت» و «بحران جانشینی» است. در هر نظام سیاسی، انتقال قدرت حساسترین لحظه است. دشمن با تکرار این ادعا که وی دیگر زنده نیست، تلاش می‌کند این باور را ایجاد کند که ایران در آستانه فروپاشی ساختار قدرت قرار دارد.

    ۲) هدف دوم، «تضعیف مشروعیت روانی رهبر آینده» است. حتی اگر ایشان زنده باشد و بعداً ظاهر شود، روایت دشمن این خواهد بود که «او ماه‌ها غایب بود، پس یا ضعیف است یا تحت کنترل دیگران بسر می‌برد». این یک تکنیک کلاسیک در جنگ روانی است: پیش‌دستی در تعریف روایت. اگر دشمن بتواند نخستین تصویری که از یک رهبر جدید در اذهان ساخته می‌شود را با القاب «مرد پنهان» یا «رهبر حبس‌شده» گره بزند، مشروعیت او هرگز به سطح یک رهبر قاطع و مقتدر نخواهد رسید.

    دو عامل اصلی غیبت؛ واقعیت نه توطئه: بر اساس گزارش‌های متعدد، به غیر از جراحات وارده که نیازمند دوره نقاهت بود که بحمدالله پشت سر نهاده‌اند، دو عامل دیگر در پشت پرده غیبت رهبر معظم انقلاب قرار دارد:

    ۱) تهدیدات مستقیم اسرائیل به ترور ایشان که در چنین شرایطی، کوچک‌ترین خطا در امنیت می‌تواند فاجعه‌بار باشد. به همین دلیل سیستم امنیتی ایران ارتباط با رهبر را به شدت محدود کرده و حتی از وسایل الکترونیک در اطراف او استفاده نمی‌شود.

    ۲) تحلیلی که شاید از همه بنیادی‌تر است، به ملاحظات راهبردی حضور یا غیبت در شرایط جنگی بازمی‌گردد.

    آیت‌الله خامنه‌ای پیش از این نیز به دلیل مسئولیت‌های حساس خود، کمتر در معرض دید عمومی قرار داشتند و این شیوه مدیریت، پیشینه‌ای دیرینه در ساختار امنیتی ایران دارد. در شرایط کنونی جنگ، نخستین حضور ایشان در جایگاه رهبری، اگر با هرگونه نشانه‌ای از جراحت، خستگی یا نقاهت همراه باشد، می‌تواند در فضای روانی میدان نبرد علیه ایران تفسیر شود. دشمن آماده است تا هر تصویری را به سود خود روایت کرده و از آن برای افزایش فشار‌های روانی و نظامی استفاده کند.

    از این رو، انتخاب زمان مناسب برای حضور، خود بخشی از راهبرد دفاع فعال است؛ نه نشانه ضعف، بلکه نشانه محاسبه دقیق در میدان تقابل.

    نتیجه‌گیری جنگ امروز در منطقه، تنها بر زمین و هوا جریان ندارد. بخش مهم آن، جنگ روایت‌هاست. از یک سو، جبهه دشمن پروژه «مرگ رهبر» را طراحی کرده تا در ایران بحران ایجاد کند اماجمهوری اسلامی نشان داده که در شرایط سخت، از سناریو‌های پیش‌بینی شده دشمن پیروی نمی‌کند. اصرار بر حضور زودهنگام یک رهبر مجروح در رسانه‌ها، همان هدیه‌ای است که دشمن خواهان آن است. در مقابل، راهبرد «غیبت فعال» یک نوآوری هوشمندانه در مدیریت بحران سیاسی-امنیتی محسوب می‌شود. تا زمانی که یک ویدئوی واضح، تاریخ‌دار و غیرقابل انکار از معظم له منتشر نشود، رسانه‌های معاند به شایعه‌پردازی ادامه خواهند داد، اما ایران نیز این بازی را به خوبی درک کرده است. زمان انتشار چنین ویدئویی، دقیقاً زمانی خواهد بود که بیشترین ضربه روانی را بر پیکره دشمن وارد کند، نه زمانی که خود در موضع ضعف نمایش داده شود. از این منظر، غیبت کنونی نه یک نشانه ضعف، که یک سلاح راهبردی در جنگ روایت‌هاست.

  • آقایان مسئول؛ اینترنت برای مردم نان بود نه تفریح!

    آقایان مسئول؛ اینترنت برای مردم نان بود نه تفریح!

    به گزارش اقتصادران، بیش از ۸۰ روز محدودیت و اختلال اینترنت، فقط یک بحران فنی یا امنیتی نیست؛ یک صورت‌حساب بزرگ اقتصادی و اجتماعی است که نه از بودجه رسمی، بلکه از جیب شهروندان پرداخت می شود.از کسانی که ناچار به خرید «اینترنت پرو» شده اند تا کاربرانی که برای ادامه ارتباط، سراغ فیلترشکن‌های گران و ناپایدار می روند.

    از فروشنده‌های اینستاگرامی و تلگرامی تا برنامه‌نویسان، مدرسان آنلاین، دانشجویان، مهاجران، یوتیوبرها، فریلنسرها و شهروندان عادی، هرکدام سهمی از هزینه گزاف این خاموشی را پرداخت کردند؛ هزینه‌ای که در بسیاری از موارد، دیگر به جیب آنها بازنمی‌گردد.

    اینترنت کی به حالت عادی برمی‌گردد؟

    در بسیاری از کشورهای جهان، پرسش عمومی مردم این است که اینترنت چگونه سریع‌تر، ارزان‌تر و پایدارتر شود؛ اما در ایران، در ماه‌های اخیر پرسش بخش بزرگی از جامعه این بود: «اینترنت کی به حالت عادی برمی‌گردد؟» همین پرسش به‌ظاهر ساده، نشانه یک جابه‌جایی عمیق در زندگی روزمره ایرانیان است؛ جایی که اینترنت دیگر ابزار تفریح یا ارتباط جانبی نیست، بلکه زیرساخت معاش، آموزش، درمان، مهاجرت، خرید، فروش، اطلاع‌رسانی و حتی احساس امنیت فردی است.

    بر اساس گزارش DataReportal، ایران در ابتدای سال ۲۰۲۵ حدود ۷۳.۲ میلیون کاربر اینترنت داشت و ضریب نفوذ اینترنت به ۷۹.۶ درصد جمعیت رسیده بود. همچنین ۴۸ میلیون هویت کاربری در شبکه‌های اجتماعی ثبت شده بود؛ معادل ۵۲.۲ درصد کل جمعیت کشور.

    اینترنتی که برای مردم نان بود، نه تفریح

    برای بخشی از مردم، اینستاگرام، تلگرام، واتس‌اپ، یوتیوب و پلتفرم‌های بین‌المللی فقط شبکه اجتماعی نبودند؛ مغازه، دفتر کار، کلاس درس، ویترین فروش، کانال بازاریابی، ابزار اعتمادسازی و راه ارتباط با مشتری بود. در سال‌هایی که تحریم، تورم و رکود، مسیر فعالیت اقتصادی را برای کسب‌وکارهای کوچک تنگ کرده بود، بسیاری از مردم با اتکا به همین فضا برای خود بازار ساختند؛ بی‌نیاز از اجاره مغازه، بی‌نیاز از سرمایه اولیه سنگین و بی‌نیاز از شبکه‌های سنتی توزیع.

    گزارش‌های بین‌المللی نیز تاکید کرده‌اند که در سال‌های بحران اقتصادی ایران، پلتفرم‌هایی مانند اینستاگرام و واتس‌اپ به کسب‌وکارهای کوچک کمک کردند تا مشتری پیدا کنند و بخشی از مردم بتوانند در برابر افزایش هزینه‌های زندگی، درآمد مکمل داشته باشند. بنابراین وقتی این مسیر بسته شد، فقط چند اپلیکیشن از دسترس خارج نشد؛ بخشی از سازوکار بقا و معیشت خانوارها مختل شد.

    صورت‌حساب اول؛ پولی که برای اتصال پرداخت شد

    یکی از نخستین گروه‌هایی که هزینه دادند، کسانی بودند که برای ادامه کار، تحصیل یا ارتباط ناچار شدند سراغ اینترنت‌های خاص، دسترسی‌های محدود یا بسته‌هایی بروند که با عنوان‌هایی مانند «اینترنت پرو» شناخته شد.

    در عمل، دسترسی به اینترنت جهانی از یک حق عمومی به امتیازی طبقاتی تبدیل شد؛ امتیازی که برخی توانستند برای آن پول بپردازند و بسیاری دیگر از آن محروم ماندند.

    صورت‌حساب دوم؛ فیلترشکن‌هایی که خریدند و اعتمادی که از دست رفت

    گروه دوم کسانی بودند که اینترنت پرو نخریدند یا نتوانستند بخرند و برای ادامه دسترسی به شبکه‌های جهانی سراغ فیلترشکن رفتند. در ایران، فیلترشکن دیگر یک ابزار یا هزینه جانبی و فرعی نیست؛ برای بسیاری از مردم، بخشی از هزینه ثابت زندگی دیجیتال شده است.

    گزارش Internet Society به نقل از برآوردهای داخلی و پژوهشی نوشته بود که دست‌کم ۶۴ درصد کاربران اینترنت در ایران، برای دسترسی به شبکه‌های اجتماعی خارجی از ابزارهای VPN استفاده می‌کردند و ارزش بازار VPN در ایران حدود ۵ هزار میلیارد تومان، معادل حدود ۸۵ میلیون دلار، برآورد شده است.

    اما هزینه فیلترشکن فقط پول نیست. کاربر بابت ابزاری پول می‌دهد که اغلب بی‌ثبات، ناامن و بدون ضمانت است. یک روز کار می‌کند، روز دیگر از دسترس خارج می‌شود. سرعت را پایین می‌آورد، تماس تصویری را مختل می‌کند، امنیت داده را زیر سوال می‌برد و گاهی کاربر را در معرض بدافزار، سرقت اطلاعات یا نظارت ناخواسته قرار می‌دهد. برای یک شهروند عادی، این یعنی اضطراب دائمی برای اتصال؛ برای یک کسب‌وکار، یعنی از دست رفتن مشتری؛ برای یک دانشجو، یعنی عقب‌ماندن از مهلت ارسال مقاله یا اپلای؛ برای یک برنامه‌نویس، یعنی اختلال در اتصال به ابزارهای کاری جهانی.

    بازارهایی که خوابیدند؛ مشتریانی که برگشتنی نیستند

    بخش دیگری از هزینه خاموشی اینترنت را کسب‌وکارهایی پرداختند که اصلا امکان خرید دسترسی ویژه یا دورزدن محدودیت را نداشتند. آنها نه تیم فنی داشتند، نه سرمایه کافی، نه امکان مهاجرت دیجیتال به پلتفرم‌های جایگزین. بازارشان در اینستاگرام و تلگرام ساخته شده بود و با قطع آن، ویترین‌شان خاموش شد.

    برای فروشنده خرد، قطع اینترنت فقط کاهش بازدید نیست؛ یعنی سفارش‌هایی که ثبت نمی‌شود، مشتری‌هایی که پاسخ نمی‌گیرند، اعتمادهایی که از بین می‌رود و الگوریتم‌هایی که بعد از بازگشت احتمالی، دیگر همان جایگاه قبلی را به او نمی‌دهند. در بازار دیجیتال، وقفه طولانی مثل تعطیلی چندروزه یک مغازه نیست؛ گاهی یعنی حذف از حافظه مشتری.

    در این میان، بسیاری از مردم نیز برای خرید کالاهای روزمره، خدمات تخصصی یا محصولات خاص، ناچار شدند از بازارهایی خرید کنند که نمی‌شناختند. وقتی کانال آشنای فروش بسته می‌شود، مشتری به فروشنده جدید، مسیر جدید و واسطه جدید پناه می‌برد؛ جایی که احتمال خطا، گران‌خریدن، خرید کالای بی‌کیفیت یا گرفتار شدن در کلاهبرداری بیشتر است. بنابراین هزینه قطعی اینترنت فقط بر دوش فروشنده نبود؛ خریدار هم سهم خود را پرداخت کرد.

    دانشجو، مهاجر، بیمار، مسافر؛ اینترنت فقط کسب‌وکار نبود

    بخشی از آسیب‌ها در حساب‌های رسمی دیده نمی‌شود. دانشجویی که برای ارسال مقاله، شرکت در وبینار، دسترسی به منابع علمی، ارتباط با استاد یا شرکت در کلاس آنلاین به اینترنت نیاز داشت، بخشی از فرصت آموزشی خود را از دست داد. متقاضی مهاجرتی که باید فرم پر می‌کرد، وقت سفارت می‌گرفت، مدرک بارگذاری می‌کرد یا با وکیل و دانشگاه مکاتبه می‌کرد، با اختلالی مواجه شد که می‌توانست یک پرونده را عقب بیندازد یا حتی یک فرصت را از بین ببرد.

    شهروندی که در رفت‌وآمد بود و کارهایش آنلاین انجام می‌شد، از خرید بلیت و رزرو خدمات تا استفاده از نقشه و ارتباط با خانواده، با اختلال روزانه روبه‌رو شد. پدر و مادری که می‌خواستند از وضعیت فرزندشان در شهر یا کشوری دیگر باخبر شوند، فقط با کندی اینترنت مواجه نبودند؛ با اضطراب بی‌خبری زندگی کردند.

    حتی شهروندی که کسب‌وکار آنلاین نداشت، برای اطلاع از شرایط کشور، پیگیری خبرها، دسترسی به پیام‌رسان‌ها، ارتباط با خانواده، دریافت خدمات، انجام کارهای بانکی، آموزشی یا درمانی، به اینترنت نیاز داشت. در چنین شرایطی، قطع اینترنت تبدیل به یک هزینه عمومی شد؛ هزینه‌ای که فقیر و غنی، پیر و جوان، دانشجو و بازنشسته، کارگر و کارفرما، هرکدام به شکلی آن را پرداخت کردند.

    برنامه‌نویسان و مهندسان؛ پروژه‌هایی که روی خط ماند

    در میان آسیب‌دیدگان، گروه‌های فنی شاید کمتر در روایت عمومی دیده شدند؛ اما برای آنها اینترنت جهانی همان محیط کار است. برنامه‌نویس بدون دسترسی پایدار به مخازن کد، سرویس‌های ابری، ابزارهای احراز هویت، مستندات فنی، پلتفرم‌های همکاری، سرویس‌های هوش مصنوعی، ابزارهای مدیریت پروژه و ارتباط با کارفرمای خارجی، عملا بخشی از توان کاری خود را از دست می‌دهد.

    مهندسان، متخصصان IT، تیم‌های پشتیبانی، شرکت‌های نرم‌افزاری، استارتاپ‌ها و فریلنسرهایی که پروژه‌های دلاری یا بین‌المللی داشتند، نه‌تنها درآمد ریالی، بلکه اعتبار حرفه‌ای خود را در معرض خطر دیدند. وقتی پروژه در موعد مقرر تحویل نمی‌شود، کارفرمای خارجی منتظر توضیح درباره سیاست اینترنتی یک کشور نمی‌ماند؛ قرارداد را لغو می‌کند یا پروژه بعدی را به فرد و شرکت دیگری می‌سپارد.

    در اقتصاد دیجیتال، اعتبار چیزی نیست که به‌راحتی بازگردد. یک اختلال طولانی می‌تواند رزومه، رتبه پلتفرمی، امتیاز مشتری، قرارداد تکرارشونده و مسیر رشد یک فرد یا تیم را تخریب کند.

    کلاس‌هایی که برگزار نشد؛ تصویرهایی که قطع شد

    مدرسان آنلاین، آموزشگاه‌ها، مشاوران، روان‌شناسان، مربیان، استادان خصوصی و برگزارکنندگان دوره‌های تصویری نیز از جمله گروه‌هایی بودند که هزینه پرداختند. آموزش آنلاین وابسته به اتصال پایدار، تصویر، صدا و اعتماد است. وقتی کلاس چند بار قطع می‌شود، وقتی دانشجو نمی‌تواند وارد جلسه شود، وقتی مدرس نمی‌تواند فایل بفرستد یا ارتباط تصویری برقرار کند، کیفیت آموزش سقوط می‌کند.

    این آسیب به‌خصوص برای کسانی جدی‌تر بود که در سال‌های اخیر مدل درآمدی خود را بر آموزش آنلاین بنا کرده بودند. آنها کلاس حضوری، دفتر فیزیکی یا بازار جایگزین فوری نداشتند. سرمایه‌شان اعتماد مخاطب و استمرار ارتباط بود؛ دو چیزی که در خاموشی دیجیتال به‌سرعت فرسوده می‌شود.

    شوک به یوتیوبرها، تولیدکنندگان محتوا 

    در کنار فروشندگان سنتی‌تر فضای مجازی، گروهی دیگر نیز آسیب دیدند؛ تولیدکنندگان محتوا.

    یوتیوبرها، پادکسترها، ادمین‌ها، بلاگرها، تدوین‌گران، طراحان، نویسندگان شبکه‌های اجتماعی و تیم‌های کوچک تبلیغاتی، بخشی از اقتصاد جدید ایران را ساخته بودند؛ اقتصادی که بر پایه توجه، بازدید، تبلیغات، همکاری برندها و انتشار مستمر محتوا شکل گرفته بود.

    برای این گروه، چند روز غیبت از پلتفرم می‌تواند به کاهش شدید بازدید منجر شود؛ چه برسد به هفته‌ها و ماه‌ها اختلال. الگوریتم‌ها منتظر نمی‌مانند. مخاطب عادت مصرف خود را تغییر می‌دهد. برندها بودجه تبلیغات را متوقف می‌کنند. تولیدکننده‌ای که با سختی به درآمد رسیده بود، دوباره به نقطه صفر نزدیک می‌شود.

    ایران و تجربه جهانی خاموشی اینترنت

    در جهان نیز خاموشی اینترنت معمولا با بحران‌های سیاسی، امنیتی یا اجتماعی همراه بوده است؛ از اختلال‌های منطقه‌ای در کشمیر و میانمار تا محدودیت‌های شدید در کشورهایی مانند چین و کره شمالی. اما تفاوت ایران در این است که جامعه، با وجود تحریم‌ها و محدودیت‌های گسترده، یکی از گسترده‌ترین مدل‌های معیشت دیجیتال غیررسمی را بر بستر پلتفرم‌هایی مانند اینستاگرام، تلگرام و واتس‌اپ ساخته بود.

    در بسیاری از کشورها، کسب‌وکارهای آنلاین به زیرساخت‌های رسمی پرداخت، تبلیغات، بیمه، حمل و نقل و حقوقی متصل‌اند. در ایران، بخش مهمی از اقتصاد دیجیتال خرد با حداقل امکانات و بیشترین اتکا به شبکه‌های اجتماعی شکل گرفت. همین ویژگی باعث شد اختلال اینترنت در ایران، به‌جای آنکه فقط یک مسئله ارتباطی باشد، مستقیما به سفره مردم وصل شود.

    چه کسی هزینه را می‌دهد؟پاسخ کوتاه است: مردم

    مردم با خرید فیلترشکن هزینه دادند. با خرید اینترنت پرو هزینه دادند. با از دست دادن مشتری هزینه دادند. با عقب افتادن پروژه هزینه دادند. با لغو کلاس، ناتمام ماندن قرارداد، کاهش درآمد، اضطراب بی‌خبری، خرید از بازارهای ناشناخته، از دست رفتن فرصت مهاجرتی، عقب‌ماندن از آموزش، افت کیفیت کار و فرسایش اعتماد هزینه دادند.

    این هزینه فقط از جیب صاحبان مشاغل اینترنتی نرفت. فقط پیج‌های فروش لباس و لوازم آرایشی نبودند که آسیب دیدند. یک برنامه‌نویس با پروژه خارجی، یک دانشجوی در حال اپلای، یک معلم آنلاین، یک مادر نگران، یک مسافر، یک بیمار، یک تولیدکننده محتوا، یک کارمند دورکار، یک فریلنسر، یک مهندس، یک راننده وابسته به اپلیکیشن، یک خریدار معمولی و حتی یک سالمند که برای ارتباط با فرزندش به پیام‌رسان نیاز داشت، هرکدام بخشی از این صورت‌حساب را پرداخت کردند.

    مسئله اینجاست که این خسارت‌ها به‌سادگی جبران نمی‌شود. مشتری ازدست‌رفته با یک اطلاعیه بازنمی‌گردد. پروژه لغوشده دوباره امضا نمی‌شود. اعتماد تخریب‌شده با بازگشت اینترنت ترمیم فوری پیدا نمی‌کند و درآمد ازدست‌رفته خانوارها نیز در هیچ ردیف بودجه‌ای بازپرداخت نمی‌شود.

    پایانِ بازِ یک خاموشی

    بیش از ۸۰ روز محدودیت اینترنت، نشان داد که اقتصاد دیجیتال ایران چقدر گسترده، چقدر مردمی و همزمان چقدر آسیب‌پذیر است. مردمی که با وجود تحریم، تورم، محدودیت بانکی، نبود زیرساخت‌های بین‌المللی و فیلترینگ دائمی، راهی برای کار و فروش و آموزش در فضای دیجیتال ساخته بودند، حالا با این واقعیت روبه‌رو شدند که این مسیر می‌تواند هر لحظه بسته شود.

    در جهان امروز، اینترنت دیگر کالای لوکس نیست. برای ایران نیز مدت‌هاست که چنین نیست. اینترنت نان است، کار است، خبر است، آموزش است، مهاجرت است، درمان است، ارتباط خانوادگی است و امنیت روانی است. وقتی این شبکه قطع یا طبقاتی می‌شود، هزینه‌اش فقط روی نمودارهای اقتصادی نمی‌نشیند؛ در زندگی روزمره مردم پخش می‌شود.

    قبض خاموشی اینترنت را دولت صادر نکرد، اما مردم پرداخت کردند؛ از جیب، از وقت، از اعتماد، از درآمد و از آینده‌شان.

  • سریال تکراری انتصاب مدیر بازنشسته!!

    سریال تکراری انتصاب مدیر بازنشسته!!

    به گزارش اقتصادران، حضور و تداوم فعالیت مدیران بازنشسته در مجموعه‌های وابسته به وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی همچنان محل پرسش و انتقاد است؛ موضوعی که به نظر می‌رسد با وجود تذکرات و مکاتبات رسمی نهاد‌های نظارتی، هنوز به سرانجام روشنی نرسیده است. اسناد تازه‌ای که در اختیار خبرنگار تابناک قرار گرفته، نشان می‌دهد نهاد‌های مسئول به‌صراحت درباره انتصاب یکی از مدیران بازنشسته در یکی از شرکت‌های تابعه این وزارتخانه هشدار داده‌اند، اما تغییری در وضعیت مدیریتی او ایجاد نشده است.

    بر اساس نامه رسمی که حدود دو هفته پیش از سوی حسابرس دیوان محاسبات کشور خطاب به احمد میدری، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، ارسال شده، انتصاب عبدالامیر باروتکوب به عضویت هیئت‌مدیره شرکت صنایع شیر ایران با ایراد قانونی مواجه است. در این نامه تصریح شده است: «حسب مدارک و مستندات موجود، عبدالامیر باروتکوب در تاریخ ۳۰ اسفندماه ۱۳۹۱ از شرکت صنایع صنایع شیر ایران بازخرید گردیده است. مع الوصف، بدون لحاظ آثار و الزامات قانونی مترتب بر وضعیت استخدامی نامبرده، نسبت به صدور حکم انتصاب وی به عنوان عضو هیئت مدیره شرکت صنایع شیر ایران اقدام شده است».

    دیوان محاسبات در ادامه این نامه، با استناد به آرای دیوان عدالت اداری، این انتصاب را مغایر مقررات دانسته و تاکید کرده است: «این اقدام از حیث انطباق با رای شماره ۱۴۲ هیئت عمومی دیوان عدالت اداری که متضمن ممنوعیت اشتغال مجدد اشخاص بازخرید شده در وزارتخانه ها، سازمان ها، موسسات، شرکت‌های دولتی و شهرداری هاست، واجد اشکال قانونی است. افزون بر آن با توجه به ماهیت دولتی صندوق بازنشستگی کشوری، شرکت‌ها و اشخاص حقوقی تابعه آن نیز در حدود مقررات مربوط، مشمول احکام و محدودیت‌های ناظر بر بخش غیردولتی بوده و بر این مبنا، اقدام مزبور فاقد وجاهت قانونی ارزیابی می‌گردد.»

    این نخستین تذکر رسمی در این زمینه نیست. پیش‌تر نیز در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۵، دادسری دیوان محاسبات کشور در نامه‌ای خطاب به مدیرعامل صندوق بازنشستگی کشوری اعلام کرده بود که عبدالامیر باروتکوب، بر اساس نامه سازمان تامین اجتماعی، از تاریخ ۶ دی ماه ۱۳۹۳ بازنشسته شده و به‌کارگیری مجدد او به عنوان مدیرعامل شرکت صنایع شیر ایران (پگاه) از سوی مدیران وقت صندوق و آتیه صبا، مشمول قانون منع به‌کارگیری بازنشستگان است.

    مجموع این مکاتبات، به‌روشنی بر وجود اشکال قانونی در ادامه فعالیت مدیریتی باروتکوب در شرکت پگاه دلالت دارد. با این حال، پرسش اصلی اینجاست که چرا با وجود صراحت قوانین و تذکرات نهاد‌های نظارتی، تغییری در وضعیت مدیریتی این شرکت رخ نداده است؟

    استمرار حضور مدیران بازنشسته در رأس بنگاه‌های اقتصادی وابسته به دولت، آن هم در شرایطی که قانون منع به‌کارگیری بازنشستگان تصویب و ابلاغ شده، چه توجیهی دارد؟

    از سوی دیگر، این وضعیت پیام روشنی برای بدنه مدیریتی جوان و متخصص کشور دارد؛ نیرو‌هایی که سال‌ها در انتظار فرصت برای حضور در سطوح بالای تصمیم‌گیری و مدیریت هستند. بی‌توجهی به اجرای قانون، علاوه بر تبعات حقوقی، می‌تواند به تضعیف اعتماد عمومی و کاهش انگیزه در میان مدیران آینده منجر شود.

    در نهایت، آنچه اهمیت دارد، پایبندی به قانون و اجرای دقیق آن است؛ اصلی که باید فراتر از ملاحظات شخصی یا سازمانی قرار گیرد.

  • معضل روغن گیربکس! / مدیران خودرو الگوی مشتری نامَداری!!

    معضل روغن گیربکس! / مدیران خودرو الگوی مشتری نامَداری!!

    به گزارش اقتصادران، بر اساس گزارش‌ها و تماس‌های دریافتی تابناک؛ از سوی تعدادی از مالکان محصولات مدیران خودرو، بیش از سه ماه است که نمایندگی‌های این شرکت امکان تعویض روغن گیربکس را ندارند و علت این موضوع نیز کمبود یا نبود روغن استاندارد مورد نیاز خودرو‌ها عنوان می‌شود. موضوع زمانی عجیب‌تر می‌شود که مشتریان پس از مراجعه به شبکه خدمات پس از فروش، نه زمان مشخصی برای تأمین این مایع مصرفی دریافت می‌کنند و نه سامانه‌ای برای اطلاع‌رسانی در زمان موجود شدن آن در اختیارشان قرار می‌گیرد.

    پیگیری خبرنگار تابناک از واحد صدای مشتریان شرکت مونتاژکار مدیران خودرو نیز نشان می‌دهد که مسئولان این بخش، کمبود روغن گیربکس را تأیید کرده و اعلام می‌کنند تأمین این کالا در اختیار بخش بازرگانی شرکت قرار دارد. با این حال هیچ زمان‌بندی مشخصی برای رفع مشکل ارائه نمی‌شود و مشتریان ناچارند شخصاً و به صورت مداوم با نمایندگی‌ها تماس بگیرند یا به آنها مراجعه کنند تا شاید از موجود شدن روغن مطلع شوند.

    این پاسخ در شرایطی مطرح می‌شود که بسیاری از این خودرو‌ها دارای گیربکس‌های اتوماتیک حساس هستند و تأخیر در سرویس‌های دوره‌ای می‌تواند هزینه‌های سنگینی را به مالک تحمیل کند.

    اما چرا موضوع روغن گیربکس تا این اندازه اهمیت دارد؟ مگر این مایع چه نقشی در خودرو ایفا می‌کند که نبود آن می‌تواند به یک بحران خدماتی تبدیل شود؟

    به زبان ساده، روغن گیربکس در بسیاری از خودرو‌های مدرن تنها یک روان‌کننده نیست، بلکه بخشی از سازوکار عملکرد گیربکس محسوب می‌شود.

    بسیاری از مالکان خودرو تصور می‌کنند تنها روغن حیاتی خودرو همان روغن موتور است و سایر سیالات نقش فرعی دارند. این تصور اشتباه است. اگر موتور را قلب خودرو بدانیم، گیربکس را باید مغز متحرک سیستم انتقال قدرت نامید؛ بخشی که وظیفه انتقال و مدیریت نیروی تولیدی موتور را بر عهده دارد و بدون عملکرد صحیح آن، خودرو عملاً قادر به حرکت نخواهد بود.

    درون گیربکس‌های اتوماتیک ده‌ها قطعه مکانیکی، هیدرولیکی و الکترونیکی در کنار یکدیگر فعالیت می‌کنند. چرخ‌دنده‌ها، کلاچ‌های داخلی، سوپاپ‌ها، پمپ‌ها و مجموعه‌های کنترل فشار همگی برای عملکرد صحیح به یک سیال استاندارد نیاز دارند؛ سیالی که همان روغن گیربکس است.

    روغن گیربکس تنها وظیفه روانکاری را بر عهده ندارد. این روغن چندین مأموریت همزمان را انجام می‌دهد. نخست آنکه اصطکاک میان قطعات فلزی را کاهش می‌دهد تا از سایش و خوردگی جلوگیری شود. دوم اینکه گرمای تولید شده در داخل گیربکس را جذب و منتقل می‌کند تا دمای سیستم در محدوده استاندارد باقی بماند. سوم اینکه در بسیاری از گیربکس‌های اتوماتیک نقش انتقال‌دهنده فشار هیدرولیک را بر عهده دارد و در حقیقت بدون وجود آن تعویض دنده‌ها امکان‌پذیر نیست.

    به همین دلیل خودروسازان برای هر نوع گیربکس روغن مخصوصی تعریف می‌کنند. روغن مورد استفاده در گیربکس CVT با روغن گیربکس دوکلاچه متفاوت است و هر دو نیز با روغن گیربکس‌های اتوماتیک سنتی تفاوت دارند. استفاده از روغن نامناسب می‌تواند به لرزش، ضربه هنگام تعویض دنده، افزایش دما و حتی خرابی کامل گیربکس منجر شود.

    اینجاست که اهمیت تأمین این کالا توسط شرکت ارائه‌دهنده خدمات پس از فروش مشخص می‌شود.

    امروزه هزینه تعمیر یا تعویض یک گیربکس اتوماتیک در بازار ایران به صد‌ها میلیون تومان می‌رسد. در برخی خودرو‌ها حتی هزینه بازسازی کامل گیربکس از ارزش یک خودروی اقتصادی دست دوم نیز فراتر می‌رود. به همین دلیل خودروسازان همواره بر انجام سرویس‌های دوره‌ای در زمان مقرر تأکید دارند.

    حال تصور کنید مالک خودرویی که طبق دفترچه راهنما باید در کیلومتر مشخصی روغن گیربکس خود را تعویض کند، به نمایندگی مراجعه کرده و با پاسخ «روغن نداریم» مواجه شود. او اکنون در یک دوراهی قرار می‌گیرد؛ یا سرویس را به تعویق بیندازد و ریسک آسیب دیدن گیربکس را بپذیرد، یا به بازار آزاد مراجعه کند و با انبوهی از محصولات غیرشفاف و بعضاً تقلبی روبه‌رو شود.

    در هر دو حالت، این مشتری است که هزینه بی‌برنامگی را پرداخت می‌کند.

    نکته مهم‌تر آن است که شرکت‌های خودروساز و مونتاژکار همواره یکی از مهم‌ترین مزیت‌های خود را شبکه خدمات پس از فروش معرفی می‌کنند. در تبلیغات رسمی، مشتریان با وعده دسترسی آسان به قطعات، سرویس‌های استاندارد و پشتیبانی فنی ترغیب به خرید می‌شوند. اما زمانی که تأمین یکی از ابتدایی‌ترین اقلام مصرفی خودرو با مشکل مواجه می‌شود، این پرسش شکل می‌گیرد که آیا زیرساخت خدمات پس از فروش متناسب با حجم فروش خودرو‌ها توسعه یافته است یا خیر؟

    مدیران خودرو طی سال‌های گذشته ده‌ها هزار دستگاه خودرو روانه بازار کرده و سهم قابل توجهی از بازار خودرو‌های مونتاژی را در اختیار گرفته است. طبیعی است که افزایش تیراژ فروش، مسئولیت بیشتری نیز در حوزه خدمات پس از فروش ایجاد می‌کند. مشتری زمانی که چند صد میلیون یا حتی چند میلیارد تومان برای خرید یک خودرو پرداخت می‌کند، انتظار دارد حداقل نیاز‌های نگهداری خودرو در شبکه رسمی شرکت قابل تأمین باشد.

    شاید برخی مدیران این شرکت کمبود‌های اخیر را به شرایط اقتصادی، مشکلات ارزی یا حتی تنش‌های منطقه‌ای نسبت دهند. اما واقعیت آن است که نمی‌توان همه چیز را پشت واژه‌ای به نام «شرایط خاص» پنهان کرد. اگر قرار است فروش خودرو ادامه داشته باشد، تأمین قطعات و اقلام مصرفی نیز باید ادامه داشته باشد. این دو از یکدیگر جدا نیستند.

    جنگ، تحریم، مشکلات حمل‌ونقل و محدودیت‌های تجاری بدون تردید بر فعالیت شرکت‌ها اثر می‌گذارند، اما مشتری نیز حق دارد بپرسد اگر این موانع تا این اندازه جدی بوده‌اند، چه برنامه‌ای برای مدیریت موجودی انبار‌ها و تأمین نیاز مالکان خودرو‌ها پیش‌بینی شده بود؟ چرا سامانه‌ای برای اطلاع‌رسانی شفاف به مشتریان وجود ندارد؟ چرا مالکی که هزینه خودرو و سرویس‌های آن را پرداخت کرده باید هر هفته شخصاً به نمایندگی‌ها مراجعه کند تا شاید روغن مورد نیاز خودرویش موجود شده باشد؟

    مسئله اصلی تنها چند لیتر روغن گیربکس نیست. موضوع به اعتماد مشتری بازمی‌گردد؛ اعتمادی که ساختن آن سال‌ها زمان می‌برد، اما از بین رفتنش تنها چند ماه طول می‌کشد.

    امروز پرسش بسیاری از مالکان محصولات مدیران خودرو ساده است؛ چگونه شرکتی که توانسته هزاران خودرو را مونتاژ و عرضه کند، در تأمین یکی از حیاتی‌ترین اقلام مصرفی آنها با مشکل مواجه شده است؟ و مهم‌تر از آن، چرا برای اطلاع‌رسانی و پاسخگویی به مشتریان هیچ سازوکار مشخصی وجود ندارد؟

    شاید وقت آن رسیده باشد که مدیران خودرو و شریک چینی آن، چری، به جای ارجاع مداوم مشتریان به نمایندگی‌ها و انتظار برای «موجود شدن»، توضیحی شفاف درباره وضعیت تأمین روغن گیربکس، زمان رفع کمبود‌ها و برنامه جلوگیری از تکرار چنین اتفاقاتی ارائه کنند. زیرا در صنعت خودرو، خدمات پس از فروش یک مزیت تبلیغاتی نیست؛ بخشی از تعهدی است که شرکت در قبال مشتری پذیرفته است؛ و این تعهد را نمی‌توان برای ماه‌ها معلق گذاشت و سپس همه چیز را به گردن جنگ، تحریم یا شرایط بازار انداخت. مشتری خودرویی که در پارکینگ او قرار دارد، امروز به سرویس نیاز دارد، نه وعده‌های نامشخص برای فردا.