به گزارش اقتصادران، ورود تدریجی کشورهای خلیجفارس بهدرگیری حاصل انتخاب آزادانه آنها نبود بلکه نتیجه مستقیم گسترش دامنه حملات ایران بوده است. اینکشورها از ابتدا امیدوار بودند از جنگ فاصله بگیرند و آن را بهرویارویی مستقیم میان ایران از یکسو و آمریکا و اسرائیل ازسوی دیگر محدود نگه دارند اما حملات ایران بهامارات، بحرین، کویت، عربستان، قطر و حتی عمان نشان داد که چنینسناریویی دوامپذیر نیست.
اینوضعیت از منظری تاریخی نیز معنادار است. آمریکا سالها درپی آن بود که نوعی همکاری عربی-اسرائیلی علیه ایران شکل بگیرد بیآنکه مساله فلسطین حل شود. اکنون اینتصویر هرچند بهشکلی خشونتبار و ناخواسته درحال تحقق بوده اما طنز تلخ ماجرا در آن است که تحقق اینآرزوی قدیمی در لحظهای رخ میدهد که کل منطقه در معرض لغزش بهسوی بیثباتی عمیقتر قرار گرفته است.
پایان یکآشتی دشوار اما مهم
حملات اخیر ایران عملا روند تنشزدایی منطقهای را که طی سهسال گذشته شکل گرفته بود درهم شکست. در دورهای نهچندان دور عربستان و امارات در صف نخست طرفداران رویکرد سختگیرانه و تقابلی با ایران قرار داشتند. اینکشورها نهتنها از سیاست فشار علیه تهران حمایت میکردند بلکه نسبتبه دیپلماسی هستهای نیز بدبین بودند و در میدانهای مختلف منطقهای از یمن تا شام و عراق درگیر رقابت نیابتی با ایران بودند اما آن دوره بهپایان رسیده بود. حمله بهتاسیسات نفتی عربستان در سال۲۰۱۹ بدون آنکه پاسخ دفاعی موثری یا واکنش معنادار آمریکا درپی داشته باشد، نگاه رهبران خلیجفارس را تغییر داد. پس از آن حملات پهپادی بهابوظبی نیز همین پیام را تکرار کرد. اینکشورها در برابر تهدید ایران آسیبپذیرند و اتحاد با آمریکا الزاما بهمعنای حفاظت موثر نیست. در چنین بستری بود که عربستان و ایران در سال۲۰۲۳ روابط دیپلماتیک خود را ازسر گرفتند و نوعی بازدارندگی مبتنی بر تنشزدایی شکل گرفت. همین منطق باعث شد در جنگ ۱۲روزه تابستان گذشته کشورهای خلیجفارس در حاشیه بمانند و ایران نیز آنها را هدف قرار ندهد.
اینبار چرا منطق تغییر کرد؟
در بحران کنونی ایران دیگر دلیلی برای حفظ آن الگوی خویشتنداری نمیدید. از نگاه تهران وقتی آمریکا و اسرائیل بهسمت یکجنگ گسترده و هماهنگ با افق تغییر رژیم حرکت کردند بازگشت بهوضع پیشین دیگر ممکن نیست. امتیازهایی که ایران از آشتی با عربستان و کاهش تنش منطقهای بهدست آورده عملا از میان رفته بود.
کشورهای خلیجفارس نیز هرچند جنگ را نمیخواستند اما بهتدریج دریافتند که جلوگیری از آن دیگر ممکن نیست. آنها تلاش کردند لااقل بر جغرافیا و شکل جنگ اثر بگذارند تا هزینههای آن برای خودشان کمتر شود. ترجیح آنها جنگی کوتاه بود که بهحذف بخشی از راس قدرت در ایران و جایگزینی آن با چهرههایی از درون ساختار نظامی منجر شود بیآنکه بهفروپاشی دولت ایران، موج پناهجویان، سرریز ناامنی و آشوب منطقهای بینجامد. میخواستند جنگ بهرویارویی ایران و اسرائیل محدود بماند و خلیجفارس و مسیرهای صادرات نفت تا حد ممکن از آسیب مصون بماند اما ایران اینسناریو را نپذیرفت.
راهبرد ایران؛ گسترش هزینه بهسراسر خلیجفارس
پاسخ ایران بهحملات آمریکا و اسرائیل بمباران گسترده و فزاینده همسایگان عربی خود بود. تمرکز حملات بیشتر بر امارات و بحرین قرار داشت اما دامنه آن بهعربستان، کویت، قطر و عمان نیز رسید. اینالگوی هدفگیری تصادفی یا صرفا واکنشی نبود بلکه از یکمنطق راهبردی مشخص پیروی میکرد.
ایران با هدف قرار دادن مراکز غیرنظامی در قلب شهرهای عربی میخواست آسیبپذیری بیسابقه ایندولتها را بهمردم و رهبرانشان یادآوری کند. حضورهای نمایشی رهبران خلیجفارس در مراکز خرید و اماکن عمومی نیز نشان میدهد که آنها شوک روانی و ترس عمومی را بسیار جدی گرفتند. تهران عملا میکوشد اینپیام را منتقل کند که امنیت و رفاهی که اینکشورها طی سالهای اخیر برای خود ساخته بودند نه طبیعی و پایدار بلکه مشروط و شکننده بوده است.
یکی از ارکان اصلی راهبرد ایران تحمیل سریع هزینه اقتصادی جهانی برای افزایش فشار بر طرفهای درگیر و تسریع در رسیدن بهآتشبس است. بستن تنگههرمز درعمل حتی پیش از انسداد کامل فیزیکی از رهگذر تهدیدی صورت گرفت که نفتکشها حاضر بهآزمودن آن نبودند. همین کافی بود تا بخشی از صادرات نفت و گاز منطقه مختل شود.
درادامه حتی بدون حمله مستقیم در برخی موارد پالایشگاههای عربستان و تولید گاز مایع قطر با اختلال یا توقف مواجه شدند. قیمت نفت و گاز بهسرعت رو بهافزایش گذاشت و درهمینحال آمریکا نیز نشانهای از آمادگی برای مدیریت موثر اینشوک از خود بروز نداد. اهمیت اینوضعیت زمانی بیشتر روشن میشود که بدانیم حتی بدون ورود حوثیها بهجنگ ایران توانسته هزینههای قابلتوجهی بر بازار جهانی انرژی تحمیل کند.
اینراهبرد یکلایه دیگر دارد: فرسایش تدریجی سامانههای دفاعی آمریکا و کشورهای خلیجفارس. ایران با امواج متوالی پهپادها و موشکهای ارزان درکنار هدفقراردادن رادارها و سامانههای ارتباطی میکوشد سامانههای گرانقیمت دفاعی را خسته و تهی کند. درچنینجنگی نرخ موفقیت اولیه پدافند چندان تعیینکننده نبوده بلکه مساله اصلی ایناست که وقتی رهگیرها روبهپایان میروند و حملات دقیقتر آغاز میشود چه چیزی باقی میماند.
باوجود شدت بالای بمباران هوایی علیه ایران و حذف بخشی از رهبران ارشد آن سهسطح از راهبرد ایران درقبال خلیجفارس دستکم تا اینجا مطابق انتظارش پیش رفته است. نخست ایران توانسته کشورهای خلیجفارس را از حاشیه امن بیرون بکشد و آنان را مستقیما در هزینههای جنگ شریک کند. دوم با کشاندن اینکشورها بههمکاری علنیتر با اسرائیل بهجای هماهنگی ضمنی و پنهان گذشته هزینه سیاسی اینهمکاری را در افکار عمومی منطقه برای آنها افزایش داده است. سوم توانسته تردیدهای کهنه درباره تعهد امنیتی آمریکا را بهبحران اعتماد تبدیل کند.
از نگاه آمریکا و اسرائیل همراهشدن تدریجی دولتهای عربی با جنگ علیه ایران ممکن است یکدستاورد تلقی شود اما از منظر تهران همین علنیشدن همکاری با اسرائیل آنهم در شرایطی که اینرژیم در سطح منطقه از محبوبیت بسیار پایینی برخوردار بوده خود یکدستاورد سیاسی مهم است. بهبیان دیگر آنچه در واشنگتن و تلآویو هزینهای تحمیلی بر ایران دیده میشود ممکن است در تهران بهگونهای کاملا متفاوت خوانده شود.
بحران واقعی برای خلیجفارس
رهبران خلیجفارس گمان میکردند روابطشان با ترامپ حتی از روابطشان با دولتهای پیشین آمریکا هم بهتر است. آنها علاقه او بهفرصتهای مالی خلیجفارس، گرایشش بهاقتدارگرایی و سبک شخصی و غیرنهادیاش را با ترجیحات خود سازگار میدیدند. حتی در برخی موضوعات منطقهای احساس میکردند مواضع او بهنگاه آنان نزدیکتر است اما اکنون همین رهبران با ایناحساس مواجهند که آمریکا و اسرائیل جنگی را آغاز کردند که مستقیما با منافع حیاتی و حتی بقای آنها گره خورده بیآنکه مشورت جدی و واقعی با آنها انجام شده باشد.
آنها بهشدت با راهبرد تغییر رژیم از مسیر تخریب نهادهای دولتی ایران نگرانند زیرا بهخوبی میدانند که برخلاف اسرائیل خودشان از پیامدهای فروپاشی دولت ایران مصون نخواهند بود. ناتوانی یا بیمیلی آمریکا در حفاظت از تاسیسات انرژی، مسیرهای کشتیرانی و جبران سریع کاهش ذخایر رهگیرهای پدافندی ایننگرانی را تشدید کرده است. در چنین فضایی پایگاههای نظامی آمریکا برای برخی دولتها دیگر منبع امنیت مطلق نیستند بلکه بالقوه بهمنبع تهدید تبدیل شدند.
کشورهای ثروتمند خلیجفارس در سالهای اخیر خود را تاحدی از بحرانهای مزمن خاورمیانه جداشده میدیدند. آنها تصور میکردند بیش از آنکه بهمنطقهای بیثبات تعلق داشته باشند بهاقتصادهای باثبات و ثروتمند آسیایی نزدیک شدند. قرار بود هزینه انسانی و سیاسی رقابتهای منطقهای را سوریها، سودانیها، لبنانیها و یمنیها و نه شهروندان اینکشورها بپردازند.
حملات ایران اینتوهم را درهم شکست. برای نخستین بار احتمال هدف قرارگرفتن مستقیم اینکشورها دیگر یکسناریوی انتزاعی نبوده بلکه تجربهای زیسته و ملموس شده است. تجربه اینجنگ بهایران آموخت که با حمله بهخلیجفارس و کشتیرانی نفتی میتواند اهرم فشار موثری بسازد.
اتحاد دوباره خلیجفارس اما بر بستر ترس
یکی از پیامدهای غیرمنتظره حملات ایران اینبوده که شکاف نوظهور میان عربستان و امارات را دستکم موقتا متوقف کرده است. عربستان در ماههای اخیر درپی شکلدادن بهائتلافی تازه با ترکیه، قطر، مصر، پاکستان و دیگر بازیگران بود و همزمان در بسیاری از حوزهها دربرابر امارات و بهطور غیرمستقیم اسرائیل موضع میگرفت. اگر ایران فقط امارات و بحرین را هدف قرار داده بود چهبسا عربستان و شرکایش ترجیح میدادند کشورهای نزدیک بهتوافقهای ابراهیم را دربرابر بحران تنها بگذارند اما با گسترش تهدید بهکل خلیجفارس نوعی وحدت دوباره زیر تهدید وجودی شکل گرفته است.
بااینحال اینهمگرایی بهمعنای حلشدن اختلافات زیرین نیست. برعکس شدت و بیمهاری جنگ اسرائیل و مشارکت فعال آمریکا در آن ترسهای بنیادین دولتهای عربی را تشدید خواهد کرد. دولتهایی که پیشتر نسبتبه توسعهطلبی نظامی اسرائیل و جاهطلبیهای مهارنشده آن بدبین بودند اکنون با مشاهده تخریب ایران نه آرامتر بلکه نگرانتر خواهند شد. آنها ایناحتمال را جدیتر میگیرند که در آینده خودشان نیز در معرض فشار مشابه قرار گیرند آنهم درشرایطیکه دیگر مطمئن نیستند آمریکا حاضر یا قادر بهدفاع موثر از آنها باشد.
آغاز واگرایی از نظم آمریکایی
نتیجه اینروند میتواند چیزی فراتر از یکبحران مقطعی باشد. اینجنگ نهفقط موقعیت ایران و اسرائیل بلکه مبانی نظم امنیتی خلیجفارس را زیرسوال برده است. اگر دولتهای عربی بهاین جمعبندی برسند که آمریکا دیگر ضامن قابل اعتماد امنیت آنها نیست و اسرائیل نیز بیشاز آنکه شریک ثباتساز باشد بهعامل بیثباتی تبدیل شده آنگاه بنیان نظم منطقهای موردنظر واشنگتن بهسرعت فرسوده خواهد شد.
در اینصورت جنگ جاری ممکن است نهفقط یکدرگیری نظامی بلکه نقطه عطفی در واگرایی تدریجی خلیجفارس از نظم آمریکامحور باشد؛ نظمی که اکنون بیشاز هرزمان دیگری آسیبپذیر و بیاعتبار بهنظر میرسد.

دیدگاهتان را بنویسید