برچسب: تهران

  • حملات بامداد امروز دشمن آمریکایی-صهیونی به تهران

    حملات بامداد امروز دشمن آمریکایی-صهیونی به تهران

    به گزارش اقتصادران، تهران در اولین ساعات بیست و نهمین روز از حملات اسرائیل و آمریکا به ایران، شاهد حملات هوایی متعدد به محله های غیر نظامی در چندین منطقه بود.

    براساس اطلاعات اولیه، در ساعت ۲ بعد از نیمه شب «صداهای مهیبی در مناطق ۱، ۴، ۹ و ۱۸ پایتخت» شنیده شده است.

    جزئیات اولیه از مکان هایی که در این مناطق مورد حمله جنگنده های آمریکا و اسرائیل قرار گرفتند، به قرار زیر است:

    منطقه ۱: شهرک شهید محلاتی (اطراف مقبره شهدای شهرک)، دارآباد (بالاتر از بیمارستان محک) و پاسداران (حوالی نوبنیاد).

    منطقه ۴: بزرگراه رسالت (اطراف دانشگاه علم و صنعت). گفته می شود ساختمان های دانشگاه نیز مورد حمله قرار گرفته است.

    منطقه ۹: حوالی فرودگاه مهرآباد.

    منطقه ۱۸: شادآباد، همچنین دو اصابت در خیابان هفده شهریور و خیابان کلاهدوز گزارش شده است.

    نیروهای امدادی و انتظامی بلافاصله پس از حملات به محل اعزام شدند. جزئیاتی از خسارات احتمالی و تعداد جان باختگان یا مجروحان تا لحظه انتشار این گزارش منتشر نشده است.

  • صورت حساب سنگین جنگ برای تهران

    صورت حساب سنگین جنگ برای تهران

    به گزارش اقتصادران، تهران و سایر شهر‌ها بعد از تقریبا دو هفته همچنان زیر آتش بوده و مردم کاری مهم‌تر از پیگیری اخبار انفجار‌ها ندارند. در این وضعیت اعداد و ارقام اقتصادی از وقوع یک «زلزله مالی» در بدنه مدیریت شهری و دولتی خبر می‌دهند. استاندار تهران اخیراً در آماری تکان‌دهنده اعلام کرد که ۱۰ هزار واحد مسکونی در پی حملات مشترک آمریکا و صهیونیست‌ها آسیب دیده یا به طور کامل ویران شده‌اند؛ عددی که اگرچه در نگاه اول یک آمار نظامی-امنیتی به نظر می‌رسد، اما در باطن خود، بزرگ‌ترین چالش بودجه‌ای دهه اخیر را برای بخش مسکن پایتخت رقم زده است.

    ارقام سهمگینی که کمر اقتصاد مسکن را می‌شکند

    برای درک ابعاد فاجعه، باید از ادبیات شعاری فاصله گرفت و به سراغ واقعیت‌های کف بازار ساختمان رفت. با در نظر گرفتن میانگین متراژ ۷۰ متر مربع برای هر واحد آپارتمانی در تهران، ما با حجمی معادل ۷۰۰ هزار متر مربع تخریب یا آسیب جدی رو‌به‌رو هستیم.

    این عدد زمانی ترسناک می‌شود که بدانیم بر اساس آخرین برآورد‌های کارشناسی، هزینه ساخت هر متر مربع مسکن در تهران (صرفاً برای مصالح و دستمزد، بدون احتساب قیمت زمین) به مرز ۳۵ میلیون تومان رسیده است. با یک محاسبه سرانگشتی، هزینه خالص بازسازی این ۱۰ هزار واحد، عدد خیره‌کننده ۲۴ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان را نشان می‌دهد. این مبلغ، نه تنها از کل بودجه بسیاری از وزارتخانه‌ها فراتر می‌رود، بلکه به تنهایی می‌تواند تراز مالی سالانه بخش مسکن را با ناترازی شدیدی مواجه کند که ترکش‌های آن تا سال‌ها در اقتصاد کلان باقی بماند.

    هزینه‌های پنهان؛ از آواربرداری مدرن تا خدمات مهندسی

    اما واقعیت تلخ‌تر این است که عدد ۲۴.۵ هزار میلیارد تومانی، تنها آغاز ماجراست. در فرآیند بازسازی یک بافت شهری تخریب‌شده، هزینه‌هایی وجود دارد که معمولاً در آمار‌های اولیه دیده نمی‌شوند. تخلیه و انتقال میلیون‌ها تن نخاله ساختمانی از معابر متراکم تهران، آن هم در شرایطی که لجستیک شهری تحت فشار است، خود هزینه‌ای گزاف به دنبال دارد.

    از سوی دیگر، هزینه‌های نظام مهندسی، طراحی مجدد سازه‌ها بر اساس استاندارد‌های جدید و بیمه مسئولیت، لایه‌های دیگری از مخارج را روی دوش دولت می‌گذارد. نباید فراموش کرد که اسکان موقت این ۱۰ هزار خانوار تا زمان تکمیل پروژه‌ها، به معنای تزریق یک تقاضای ناگهانی و عظیم به بازار اجاره‌بهایی است که همین حالا هم در مرز انفجار قرار دارد. این یعنی دولت علاوه بر هزینه ساخت، با یک «بحران اجتماعی-سکونتی» روبروست که مدیریت آن نیازمند منابع نقدینگی نایاب است. نباید از نظر دور داشت که تجربه جنگ دوازده روزه در سال جاری نشان داد دولت و شهرداری تهران در این زمینه چندان موفق نبوده و طبق انتظار نتوانستند پاسخگوی شهروندان آسیب دیده که به مراتب تعدادشان کمتر از حالا بود، برآیند.

    شوک به بازار نهاده‌های ساختمانی و خطر تورم ثانویه

    نکته قابل توجه دیگر این است که ورود ناگهانی تقاضا برای ۷۰۰ هزار متر مربع ساخت‌وساز، بازار مصالح را با یک «شوک تقاضا» رو‌به‌رو می‌کند. تامین هزاران تن میلگرد و میلیون‌ها کیسه سیمان برای این حجم از بازسازی، توازن عرضه و تقاضا را در سطح ملی به هم می‌زند.

    این «تقاضای اجباری» می‌تواند منجر به پرش قیمتی در بازار نهاده‌های ساختمانی شود؛ اتفاقی که دود آن در نهایت به چشم سازندگان بخش خصوصی و خریداران عادی مسکن در سراسر کشور خواهد رفت. به عبارتی، هزینه بازسازی تهران فقط از خزانه دولت پرداخت نمی‌شود، بلکه از طریق تورم القایی در بازار مسکن، از جیب تمام شهروندانی که قصد خرید یا ساخت خانه دارند، کسر خواهد شد.

    بن‌بست منابع مالی؛ راهکار چیست؟

    اکنون سوال حیاتی اینجاست که بودجه ۲۴ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومانی بازسازی قرار است از کدام محل تامین شود؟ در شرایطی که بودجه‌های سنواتی با محدودیت‌های جدی رو‌به‌رو هستند، آیا شهرداری و دولت به سراغ استقراض از بانک مرکزی خواهند رفت؟ چنین تصمیمی یعنی چاپ پول و شعله‌ورتر شدن آتش تورم.

    به نظر می‌رسد تنها راه برون‌رفت از این بن‌بست، ایجاد یک «کنسرسیوم ملی بازسازی» با مشارکت بانک‌های خصوصی و نهاد‌های حاکمیتی است تا فشار مالی میان بخش‌های مختلف توزیع شود. تهران امروز بیش از آنکه به آجر و سیمان نیاز داشته باشد، به یک مدیریت بحران اقتصادی هوشمند نیاز دارد تا از تبدیل شدن این خرابه‌ها به چاه عمیقی که پول‌ها را می‌بلعد و پر هم نمی‌شود، جلوگیری کند. اگر امروز تدبیری برای تامین منابع غیرتورمی اندیشیده نشود، هزینه تخریب این ۱۰ هزار واحد، بسیار سنگین‌تر از آن چیزی خواهد بود که در آمار‌های رسمی اعلام می‌شود.

  • «پناهگاه» یک حق اجتماعی است نه انتخابی لوکس و نظامی!

    «پناهگاه» یک حق اجتماعی است نه انتخابی لوکس و نظامی!

    به گزارش اقتصادران، در یکی از شب‌های حمله آمریکا به ایران، ساعت ۲:۵۰ بامداد بود که رعنا از خواب پرید، صدای جنگنده روی آسمان شهر مثل یک کابوس جدید و ممتد شنیده می‌شد. دست‌پاچه خودش را در تاریکی خانه‌ کوچکش پیدا کرد، نگاهش افتاد به پسر ۶ ساله‌اش که هنوز چشم‌هایش بسته بود و در عالم خواب نمی‌دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد.

    رعنا، پسرش را در آغوش گرفت و اول سراغ کمد رفت؛ بعد به این فکر افتاد که شاید حمام امن باشد؛ بعد یادش آمد هیچ پناهگاه عمومی در این محله نیست. بین پله‌های اضطراری و دیوارهای نازک، فقط یک چیز در ذهنش امن جلوه می‌داد، خودش می‌گوید: «همین‌جایی که هستیم!»

    این تجربه امروزِ بسیاری از ایرانی‌ها است؛ شهرهایی با میلیون‌ها نفر جمعیت که وقتی خطر می‌آید، مردم نه پناهگاه واقعی می‌بینند و نه اطمینان به نقشه‌ای دارند که بتواند آن‌ها را از ترس نجات دهد.

    این گزارش می‌خواهد به پرسشی بپردازد که شاید بیش از هر وقت دیگری امروز ضروری است: در شهری با میلیون‌ها جمعیت، چرا «پناهگاه» به یک مفهوم فراموش‌شده تبدیل شده و مردم در نبود آن، در ذهنشان کجا را امن می‌دانند؟

    پناهگاه؛ از نیاز به رویا تا واقعیت تلخ شهری

    در جهانی که بحران‌ها و فجایع پشت سر هم رخ می‌دهند، پناهگاه دیگر یک واژه مبهم نیست؛ یک نیاز زیستی است. تجربیات کشورهایی مانند سوییس که بیش از ۹ میلیون جایگاه پناهگاه برای جمعیت خود تدارک دیده‌اند، یا فنلاند و سوئد که ایستگاه‌های زیرزمینی و پارکینگ‌ها را با استانداردهای پناهگاهی تجهیز کرده‌اند، نشان داده‌اند که پناهگاه در طراحی شهری امروز یک حق عمومی است، نه یک انتخاب لوکس یا نظامی.

    اما در ایران، وقتی صحبت از پناهگاه می‌شود، ذهن‌ها اغلب درگیر داستان‌های جنگی و مرزهای دور می‌شود و نه تهرانِ پرتراکم یا مشهدِ شلوغ و پرجمعیت.برای بسیاری از مردم، پناهگاه یک مفهوم ذهنی شده است که در زمان خطر، امیدبستن به هر فضای امنِ نسبیِ ممکن خلاصه می‌شود؛ یک اتاق در طبقه پایین، یک گوشه‌ حمام، یا همین پله‌های اضطراری که هیچ زمان برایش نقشه‌ای رسمی طراحی نشده است.

    آشفتگیِ درونیِ شهر؛ وقتی مردم خودشان امنیّت می‌سازند

    این روزها وقتی صدای جنگنده یا پدافند در شرق تهران به صدا درمی آید، «سارا» در طبقه هفتم آپارتمان به سمت پله‌های اضطراری می‌دود: «اولین تصمیمم این است که به پله‌ها برسم. چون یک دیوار پشت سرم هست و سقف بالای سرم. مردم در ساختمان‌های بلند همین را امن می‌دانند. نه تابلو، نه راه‌حل رسمی. فقط همین پله‌ها…»

    در خوابگاه دانشگاه، «رضا»، دانشجوی ۲۱ ساله، پناهگاه را این‌گونه تعریف می‌کند: «ما هیچ‌وقت به مترو یا زیرزمین به چشم پناهگاه نگاه نمی‌کنیم. چون نه تابلو هست، نه آموزش. همه می‌گویند آماده باشید، اما هیچ‌کس به ما نمی‌گوید دقیقاً کجا باید برویم. راستش را بخواهید ما فقط کنار هم می‌ایستیم تا شرایط آرام شود! چون جایی برای رفتن نیست.»

    همین فشار روانی باعث شده است مردم در موقعیت‌های خطر از درون ذهن و تجربه شخصی به دنبال امن‌ترین نقطه بگردند، آنطور که شهروندان می‌گویند:

    • «حمام» برای برخی امن است چون دیوارهایش نسبتاً ضخیم است.
    • «پله‌های اضطراری» به‌دلیل دیوار سفت و محکمشان از دیگر جاهای امن خانه است
    • «گوشه‌های سالنِ ساختمان» به دور از پنجره و شیشه هم چون احتمالش هست سقف محکم‌تر باشد گزینه دیگری است

    همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که ایرانی‌ها پناهگاه را نه در زیرساخت‌های رسمی بلکه در تجربه‌های روزمره‌ی خود تعریف می‌کنند، تجربه‌هایی که بیشتر به حدس و گمان شباهت دارد تا به طرح و نقشه‌ی علمی.

    کاهشِ اعتماد به زیرساخت‌های رسمی

    «الناز»، معماری خوانده و مطالعاتی در زمینه پناهگاه‌ها دارد، او می‌گوید:«فضاهای زیرزمینی می‌توانند پناهگاه باشند، اما وقتی هیچ‌کس نگفته استانداردش چیست، وقتی علامتی نیست و وقتی تجهیزاتی برای آن فراهم نشده، مردم فقط روی تخیل خود حساب باز می‌کنند. در کشورهای دیگر، حتی پارکینگ‌های عمومی را می‌سازند با این پیش‌فرض که می‌تواند در زمان بحران به پناهگاه تبدیل شود، با تهویه، با سیستم‌های ایمنی، با تابلوهای راهنما… اما اینجا فقط یک فضای خالی است و حتی فضاهایی که نام بردیم امنیت خودشان در حالت عادی هم محل سوال است چون نظارت‌ها کافی نیست.

    وقتی پناهگاه در قانون و طراحی شهری گم می‌شود

    در برخی کشورها، پناهگاه به‌صورت قانونی بخشی از طراحی ساخته می‌شود. در سوییس، برای مثال، هر ساختمان باید به گونه‌ای طراحی شود که در زمان بحران بتواند جان مردم را حفظ کند. این قانون یک انتخاب نیست؛ یک الزام قانون‌مدارانه است.در ایران اما قوانین شهرسازی و ساخت‌وساز، بیش از آن که به ایمنی جمعی بپردازند، بر زیبایی، ارتفاع و فروش زمین تمرکز دارند. پناهگاه به یک چیز خارج از تجربه شهری تبدیل شده است؛ چیزی که فقط در زمان حادثه‌ی نظامی یا غیره به سر زبان‌ها می‌آید و پس از آن دوباره فراموش می‌شود.

    آمار جهانی؛ پناهگاه یک حق اجتماعی است

    تجربه جهانی نشان می‌دهد پناهگاه دیگر یک موضوع حاشیه‌ای نیست. بر اساس گزارش شوراهای بین‌المللی پناهگاه: بیش از ۹۱ میلیون نفر در جهان تا سال ۲۰۲۵ به کمک برای دستیابی به سرپناه امن نیاز دارند، یعنی بیش از دو برابر آمار ۲۰۱۹.

    همچنین در فنلاند حدود ۸۵ درصد مردم و در سوئد بیش از ۷۰ درصد مردم به پناهگاه‌های شهری مجهز دسترسی دارند.

    روایت‌های مردم از جستجوی پناهگاه

    «آرش»، راننده تاکسی است و روایت او هم شبیه دیگر روایت ها است:«وقتی می‌گویند خطر هست، همه دنبال جایی می‌گردیم که کم‌ترین دیوارِ خارجی را داشته باشد. بعضی‌ها می‌گویند پارکینگ و زیرزمین امن است، بعضی‌ها می‌گویند حمام و دستشویی. واقعیت این است که هیچ چیز معلوم نیست، اما ما عموما به زیر زمین می‌رویم.»

    «علی»، پدر دو کودک نیز می‌گوید:«خانواده انتظار دارند من تصمیم بگیرم کجا بهتر است… حمام؟ پله‌ها؟ زیرزمین خالی؟ خیابان؟ هیچ‌چیز قطعیت ندارد. هر بار که صدای جنگنده می‌آید ترس از این که اشتباه انتخاب کنم هست.»

    پناهگاه؛ بین ذهن و شهرِ واقعی

    وقتی مردم از پناهگاه حرف می‌زنند، دقیقاً درباره‌ی نجات از خطر صحبت می‌کنند؛ اما وقتی شهر و حکمرانی شهری درباره‌اش صحبت نمی‌کند، همین حرف‌ها به حدس‌های ذهنی تبدیل می‌شود. مردم به پله‌های اضطراری، حمام، گوشه‌ای از سالن و هر فضای بسته‌ای چشم دوخته‌اند چون هیچ دستورالعمل رسمی ندارند.

    در بسیاری از کشورهای حرفه‌ای در مدیریت بحران، پناهگاه دیگر بعد از بحران مطرح نمی‌شود؛ بلکه از همان آغاز ساخت و ساز به‌صورت قانونی مشخص و آماده شده است. این تفاوت، همان چیزی است که امروز در زندگی شهری ما کم است.

    روایت جمعی‌ از یک نیاز فراموش‌شده

    پناهگاه، برای مردم ایران امروز، دیگر یک جای واقعی نیست؛ یک نقطه در ذهن و تجربه‌ شخصی است که در زمان خطر پناه برده می‌شود. وقتی آمار جهانی نشان می‌دهد پناهگاه دیگر یک نیاز اجتماعی و قانونی است، نه یک انتخاب، باید این پرسش را دوباره مطرح کنیم: چرا در شهری با میلیون‌ها جمعیت، پناهگاه تبدیل به یک مفهوم فراموش‌شده شده است؟

    پاسخ به این سؤال می‌تواند مسیر تازه‌ای برای طراحی، مدیریت و زندگی شهری ما بگشاید؛ مسیرِ شناسایی، قانون‌گذاری و تجهیز فضاهایی که نه در تجربه‌ ذهنی بلکه در واقعیت، مردم را نجات دهند.

  • روایت جنگ از زبان مردمی که تهران ماندند

    روایت جنگ از زبان مردمی که تهران ماندند

    به گزارش اقتصادران، حدود دو هفته از شروع جنگ می‌گذرد، با وجود تجربه جنگ ۱۲روزه به نظر می‌رسد مردم همچنان در شوک اتفاقات چند هفته و چند ماه اخیر هستند. با هرکه صحبت می‌کنم، می‌گوید همه‌چیز شبیه یک خواب است، گویی وسط برگی از تاریخ رها شده‌ایم و به سرنوشت خودمان نگاه می‌کنیم.

    نیمه اسفند ساعت‌۱۸؛ چند انفجار سمت شرق، مرکز و بقیه مناطق تهران رخ داده است. شهر خلوت است اما بعد از هر انفجار مردم وسط کوچه جمع می‌شوند، چند دقیقه‌ای از تجربیات، ترس و فضایی که لحظه انفجار تجربه کرده‌اند، می‌گویند و کم‌کم دوباره کوچه‌ها خلوت می‌شود طوری خلوت که انگار سال‌هاست کسی در این محلات زندگی نمی‌کند.

    نزدیک اذان صف‌های نانوایی طولانی می‌شود. در این چند روز طولانی‌تر هم شده است. مردم در صف نانوایی از شنیده‌ها و ترس‌هایشان می‌گویند. پیرمردی که در صف نان بربری ایستاده بود از انفجار ساعت ۵ و نیم صبح می‌گفت: «دخترم همه‌اش میگه بیا پیش من زندگی کن ولی خودم سختمه تو این سن وسال سربار کسی بشم. هر چی بخواد بشه میشه دیگه. صبح که دوباره زدن خیلی ترسیدم، گفتم دیگه تمومه، انقدر قلبم درد گرفت حتی نتونستم از جام بلند شم قرصمو بخورم ولی چه میشه کرد، اینم زندگیه ماست دیگه. پسرم دی ماه کشته شد ولی از اون موقع من تنها زندگی می‌کنم.»

    به نظر می‌رسد جنگی که در حال حاضر در آن قرار داریم با جنگ ۱۲ روزه متفاوت است. خیلی از افراد از تهران خارج نشده‌اند و در خانه‌هایشان هستند، عده‌ای می‌گویند دیدن این لحظات تاریخی برایشان مهم است، عده‌ای جایی را ندارند که بروند و عده‌ای دیگر برایشان فرقی نمی‌کند.

    به نظر می‌رسد مردم هم این وضعیت را نمی‌توانند به راحتی هضم کنند. احتمالا در چنین وضعیتی بیشترین کسانی که آسیب می‌بینند، طبقه متوسط و کارگرانند و آن‌هایی که صرفا نظاره‌گر یکی از مهم‌ترین ادوار تاریخ هستند. سه روز اول جنگ از کارگرانی که معمولا کنار خیابان می‌ایستادند تا کسی آن‌ها را سر ساختمانی برای کار ببرد، خبری نبود، اما بعد از روزهای اول دوباره در خیابان نظام‌آباد و بخشی از میدان هفت‌تیر تعدادی کارگر ایستاده بودند.

    نزدیکشان که رفتم همه دویدند سمت من و گفتند: «ما خوب کار می‌کنیم، سوار شیم؟» به محض اینکه متوجه شدند کارگر نمی‌خواهم تک به تک دور شدند، سراغ یکی از آن‌ها رفتم که حدود ۴۰ سال سن داشت، از تجربه شروع جنگ گفت: «روز اول که زدند ما دقیقا همین جا ایستاده بودیم و صدا را کامل شنیدیم، همه جا لرزید ما هم ترسیدیم و رفتیم خانه، اما از فرداش دوباره چند نفرمان آمدیم. عده‌ای رفتند شهرستان پیش زن و بچه‌شان، اما من روم نمی‌شه با این وضعیت برم پیش زنم، هیچی پول ندارم، اینجا می‌مونم یا کار می‌کنم یا می‌میرم، هرچی باشه از شرمندگی بی‌پولی پیش زن و بچه‌ام بهتره. تا الانم که هیچ کس کارگر نخواسته ولی من همین جا می‌شینم تا شب عید. اگرم زدن که زدن دیگه.»

    دریا دریا امید، اما نه برای ما

    این روز از سال همیشه اطراف خیابان سبلان پر از دستفروش بود، اما حالا جز خانمی که لیف و کش مو می‌فروشد، خبری از فروشنده‌ای نیست. رانندگان تاکسی و تاکسی‌های اینترنتی از نبود مسافر و خرابی مسیریاب‌ها می‌گویند.

    صبح نیمه اسفند راننده اسنپ از تجربه‌ای که در این چند روز داشت، می‌گفت: «تا قبل از این جنگ درگیر اعتراضات خیابانی بودیم، مسیریاب‌ها درست کار نمی‌کرد و مسافر مثل قبل نبود. تا خواستیم به خودمان بیاییم جنگ شد، دیگر نمی‌دانم ترس از چه داشته باشم.»

    او جوانی ۳۰ و خرده‌ای‌ساله بود و از تجربه جنگ ۱۲ روزه گفت که به شمال رفته بود، اما حالا دیگر توان هزینه برای رفتن به هیچ جایی ندارد و می‌گوید: «دقیقا دیروز بود که منتظر مسافر بودم. کوچه بغلی را زدند. طوری زدند که من شش متر از جام پریدم. همون موقع بود گفتم پاشم برم ولی با کدوم پول؟ می‌دونم تهش می‌میرم ولی خب مردم هم مردم. چاره چیه؟» اما عده‌ای می‌خواهند بمانند و از نزدیک ببینند که ایران چگونه این لحظه از تاریخ را سپری می‌کند. عده‌ای هم شرایط رفتن ندارند.

    ستاره، خانم چهل و خرده‌ای‌ساله یک فرزند معلول دارد. او درباره روز اول حمله به ایران می‌گوید: «مدتی است که فرزندم را مدرسه استثنایی‌ها گذاشته‌ام. روزی که حمله شروع شد اولین چیزی که نگرانم کرد، فرزندم بود. رفتم مدرسه دنبالش، انقدر حالش بد بود که تا چند روز حرف نمی‌زد، تازه امروز شروع کرد به گفتن چند تا کلمه. با هر صدای حمله دوباره حالش بد می‌شه، دوست دارم از تهران خارجش کنم، اما می‌ترسم حالش بد شه و دکترش در دسترس نباشه.»

    این چالش خیلی از افرادی است که در تهران ماندند و نرفتند. کسانی که بیمار دارند و باید بیمار تحت نظر بیمارستان و پزشک معالج باشد. لیلا، خانم پنجاه و خرده‌ای‌ساله می‌گوید که همسرش بیماری کلیوی دارد و الان حال خوبی ندارد و باید تهران بمانند، اما در این وضعیت ماندن و رفتن برایشان در یک حد خطرناک و ترسناک است، زیرا علاوه‌بر بیماری و در دسترس نبودن پزشک، فرزندانشان در تهران هستند و باز هم رفتن کار سختی است.

    روایت افراد در این جنگ با جنگ ۱۲روزه تفاوت‌هایی دارد، در جنگ قبل تجربه دی‌ماه نبود و هنوز کورسوی امیدی برای بهتر شدن اوضاع وجود داشت، اما در این جنگ با طیفی از افراد امیدوار و ناامید مواجهیم. عده‌ای توان هیچ حرکتی ندارند و عده‌ای همچنان در تلاش برای بقا هستند. نکته‌ای که در جنگ فعلی وجود دارد این است، برخی از آن‌هایی که از تهران رفته‌اند هم لزوما از ترس نرفته‌اند، بلکه رفته‌اند تا نفسی تازه کنند، خیلی از افراد می‌گویند می‌خواهیم در وضعیت بهتری باشیم.

    این موضوع را در رفتار عده‌ای از افراد در سالن‌های زیبایی به خوبی می‌شود مشاهده کرد. سالن‌های زیبایی در چند منطقه در تهران در حال فعالیت هستند و خانم‌ها برای رنگ مو و کراتین به آن سالن‌ها می‌روند. مهسا، خانم ۳۸ ساله‌ای است که برای انجام رنگ مو به سالن زیبایی رفته است.

    او می‌گوید: «من در جنگ ۱۲ روزه از ترس کلا شمال بودم، الان هم می‌ترسم ولی دیگه جایی نمی‌رم. حتی الان اومدم موهام رو رنگ کنم که انرژی و حال و حوصله برای ادامه زندگی داشته باشم. همین دیروز که من سالن بودم تو کوچه سالن یک ساختمون رو زدن ولی نمی‌شه که تو خونه بشینم. بالاخره باید یه کاری کرد که روحیه‌ام عوض شه.»

    به نظر می‌رسد هرکس برای زنده ماندن به نوعی در تلاش است خودش را با شرایط سازگار کند، اما این دفعه عده‌ای حتی چالش خوراک و کمبود مواد غذایی هم ندارند، به فروشگاه‌ها که نگاه می‌کنیم نسبتا خلوت است و مثل جنگ قبلی ۱۲ روزه خبری از خریدهای اغراق‌شده نیست، اما عده‌ای غذای خشک و دارو برای ذخیره خریدند.

    یکی از فروشندگان داروخانه در شرق تهران گفت: «در این چند روز بیشترین خرید برای کالاهایی مثل نوار بهداشتی و قرص‌های مسکن و پانسمان بود، زیرا افراد بیشتری در تهران ماندند و وسایل ایمنی خریدند. البته خرید قرص‌های آرام‌بخش مثل پروپرانول هم خیلی زیاد شده بود. خیلی‌ها می‌آمدن و می‌گفتن برای استرس چی بخوریم خوبه؟»

    احتمالا کنار آوارگی و از دست دادن اندوخته‌های مالی، از بین رفتن آرامش و ایجاد اضطراب، بدترین بخش جنگ است؛ صداهایی که شنیدنش حتی برای بار هزارم چند دقیقه تپش قلب را چند برابر می‌کند و بعد کم‌کم آرام می‌شود و در این میان کودکان یکی از آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند.

    مادر سوگند چهارساله می‌گوید: «بچه‌ام با هر صدای بمب و موشک به خودش می‌لرزه و میره توی کمد قایم میشه که صدا رو نشنوه. حتی اگه بخوام بغلش کنم میگه تو هم بیا توی کمد که آدم بدا اذیت‌مون نکنن. حالا من نمی‌دونم چند سال باید بگذره که شاید این حس ترس برای بچه‌ام کمرنگ شه. الان هم با کوچک‌ترین صدایی گریه می‌کنه و دوباره میره توی کمد قایم می‌شه.»

    جنگ همیشه پر از آسیب‌های روانی، جسمانی و مالی است، اما همیشه بیشترین آسیب را طبقه متوسط می‌بینند، افرادی که در جنگ، زندگی، درآمد و امیدشان را از دست می‌دهند و هیچ‌وقت مشخص نیست که به حالت طبیعی روان و زندگی مورد نظرشان دست پیدا کنند یا نه.

  • داغ جنگ!!!

    داغ جنگ!!!

    به گزارش اقتصادران، ایستگاه متروی تئاترشهر، یک نمایشگر دیجیتالی اعلام ورود قطار از مسیر شرق به غرب نصب کرده است. ظهر سه‌شنبه، در چهارمین روز جنگ، به نمایشگر خیره شده‌ام. تصویر کارتونی یک قطار را در ایستگاه دروازه دولت نشان می‌دهد و اعلام می‌کند که قطار تا ۶ دقیقه بعد به ایستگاه تئاترشهر می‌رسد. قطار کارتونی، از جایش تکان نمی‌خورد. ۶ دقیقه هم می‌گذرد ولی قطار کارتونی همان‌طور در ایستگاه دروازه دولت ثابت مانده است. ناگهان تصویر قطار از روی صفحه نمایشگر محو می‌شود. جنگ هم همین کار را می‌کند.

    عصر سه‌شنبه، موشکی که به ساختمان ستاد ژاندارمری شلیک شد، با این بنای زیبا و معماری خیره‌کننده‌اش همین کار را کرد. تا ساعت ۳ و نیم بعدازظهر سه‌شنبه، ساختمان سیمانی ژاندارمری سر جا بود و بعد از ساعت ۳ و نیم، آواری بر جا بود و بس. حدود ساعت ۹ شب می‌روم میدان انقلاب. از ابتدای خیابان کارگر جنوبی، می‌شود نور پروژکتورهای خیره به آوار و دهان گشاده لودر برای جمع کردن آن همه خرده‌سنگ و آجر و شیشه و آهن را دید. ده‌ها مامور مسلح و امنیتی، ابتدای خیابان کارگر جنوبی ایستاده‌اند و اجازه ورود به سمت آوار را نمی‌دهند.

    یکی از ماموران می‌گوید ۶ جسد از داخل ساختمان بیرون آورده ولی از تعداد کشته‌های خیابانی خبری ندارد. یکی دیگر از ماموران که خیلی اصرار دارد هر چه زودتر از شر من خلاص شود، می‌گوید که هنوز یک بمب عمل نکرده داخل ساختمان هست که هر لحظه امکان دارد منفجر شود و بنابراین، من باید هر چه سریع‌تر این محوطه را ترک کنم. از جمالزاده جنوبی، کوچه‌هایی هست که تا کارگر جنوبی می‌رود و یکی از کوچه‌ها، چشم در چشم آوار ساختمان ژاندارمری در می‌آید.

    از نیمه‌های کوچه و هر چه نزدیک‌تر به خیابان کارگر جنوبی، وقتی راه می‌روم، خرده گچ و شیشه‌هایی که سطح آسفالت را پوشانده زیر کفش‌هایم خردتر می‌شود. ۶ ساعت از موشک‌باران ساختمان ژاندارمری گذشته ولی هوای کوچه، پر است از بوی دود و تلخی سوختگی. اوایل کوچه، چراغ یکی، دو خانه پشت شیشه‌های ترک خورده روشن است ولی از سه یا چهار ساختمان قبل از انتهای کوچه، تمام شیشه‌ها شکسته و پشت پنجره‌های بی‌شیشه، فقط تاریکی است و تاریکی. این محدوده و تمام کوچه و خیابان‌های دور و اطراف میدان، ادامه چهره فرهنگی خیابان انقلاب است و پر از دفاتر نشر و ترجمه و صحافی و تایپ و جلد‌سازی و چاپ و امورات مرتبط با کتاب و مجله.

    روبه‌روی آوار، ساختمانی ۸ یا ۱۰ طبقه و تجاری است به درازای فاصله بین دو کوچه رشتچی و مهدیزاده؛ چیزی در حدود ۲۰۰ قدم. یک ساختمان قدیمی با نمای معمول دهه‌های ۵۰ و ۶۰، از همان‌ها که در هر طبقه، یکی در میان، پنجره است و پوشش کاذب و تزیینی آبی رنگ و همه هم در قاب‌های آلومینیومی. تمام شیشه‌های ساختمان خرد شده و پوشش‌های کاذب هم ترکیده. خیابان کارگر جنوبی تا جایی که به چشم می‌آید، در تاریکی فرو رفته جز همین تکه و همین آواری که زیر نور پروژکتورها می‌درخشد. آوار به‌جا مانده از ساختمان کهنه ژاندارمری هم زیباست اگرچه که در این ۸۰ و چند ساله بعد از ساختش، این ساختمان چند بار بازسازی و نوسازی شد و باز هم کاربری نظامی و انتظامی داشت ولی معماری زیبایش و مثلا آن ستون‌های رومی سر در قدیمی را حفظ کردند و حالا، همه‌ چیز فرو ریخته جز همان ستون‌ها و آوار هم، پشت همان ستون‌ها کپه شده است. آوار ساختمان ژاندارمری، با پس‌زمینه سیاه پشت سرش و نور زرد رنگی که چشم پروژکتورها بر پیکر منهدم شده‌اش می‌تابد، تعبیر زیبای جمله‌ای است که چند وقت قبل خوانده بودم: «شر به شکوه می‌رسد.»

    ماموری که دورتر از آوار و روی خرده شیشه‌ها ایستاده، می‌گوید که معلوم نیست در زمان حمله موشکی چند نفر داخل ساختمان بوده‌اند ولی از زیر این آوار (دستش را رو به توده درهم فشرده سنگ و آجر و آهن می‌گیرد) آدم زنده بیرون نمی‌آید. پسر جوانی که عضو بسیج است و دقایقی قبل از حمله، برای تحویل پست حفاظت به میدان انقلاب آمده بود و حالا هم صورتش را با ماسک سیاه‌رنگ پوشانده، می‌گوید که قبل از انفجار، در ضلع جنوب غربی میدان انقلاب و رو به خیابان آزادی ایستاده بود و شدت موج انفجار در حدی بود که برای یک لحظه تعادلش را از دست داد و وقتی به پشت سر و ساختمان ژاندارمری نگاه کرد، توده‌ای در حال سوختن در شعله‌ها دید و همان لحظه کوبید توی سرش، چون می‌دانست که با این آوار و آتش، هیچ کسی در این ساختمان زنده نمانده است. امدادگران هلال‌احمر، لابه‌لای آوار راه می‌روند و ماموران برق و گاز، در حال حرکت به سمت میدان انقلاب و ماشین‌هایشان هستند.

    از صبح شنبه و بعد از اولین حملات موشکی امریکا و اسراییل به خیابان‌های جمهوری و پاستور تهران، راسته کتابفروشی‌ها و مغازه‌های تئاترشهر تا میدان انقلاب، همگی تعطیل کردند و حتی بساط دستفروش‌ها هم جمع شد. ماموری که سه‌شنبه شب در ضلع جنوب شرقی میدان انقلاب نگهبانی می‌داد و حوصله جواب و حرف هم نداشت، فقط به این اکتفا کرد که اصلا در زمان انفجار نترسیده و زمان حمله موشکی هم هیچ کسی جز ماموران در میدان انقلاب نبوده است. صاحب دکه سیگار و بیسکویت‌فروشی نبش خیابان جمالزاده می‌گوید وقتی صدای انفجار آمد، طوری ترسید که از دکه بیرون پرید و به سمت میدان آزادی دوید ولی بعد از چند دقیقه که احساس کرد اوضاع امن است، به سمت دکه‌اش برگشت و همین زمان بود که تکه‌های شیشه و آوار پرتاب شده به داخل پیاده‌رو را دید. در خیابان انقلاب به سمت میدان آزادی، دو تا ساندویچ‌فروشی هست. یکی‌شان، با غذاهای مدرن‌تری که در آشپزخانه پنهان از چشم مشتری می‌پزند و یکی با فلافل و بندری و از این جور چیزهایی که روی صفحه چدنی داغ و جلوی چشم مشتری زیر و رو می‌شود. کارگران این دومی، ترس بیشتری دارند و فقط این جمله را دو بار پشت سر هم تکرار می‌کنند که «ما نرفتیم توی میدون. ما اونجا نبودیم.»

    کارگران مغازه اولی، جسورترند ولی آنها هم چیز زیادی برای گفتن ندارند و فقط می‌گویند که بعد از انفجار از مغازه بیرون نرفته‌اند ولی شدت موج انفجار خیلی زیاد و در حدی بود که تا ۱۰ دقیقه بعد از انفجار، گوش‌هایشان گرفته بود و چیزی به درستی و وضوح نمی‌شنیدند ….

    حرف‌های این روزهای مردم، همگی از همین جنس است، به کجا حمله شده، کجا را زده، چه کسی مجروح شده، فردا کجا را می‌زند، آیا دیشب هم صدای پرواز هواپیما و انفجار بوده، چقدر دورتر، چقدر نزدیک‌تر ……

    عصر سه‌شنبه، ساختمان «ایز ایران» را زدند. این ساختمان حدود ۵۰۰ قدم تا خانه من فاصله دارد. ظهر چهارشنبه -‌پنجمین روز جنگ‌- می‌فهمم که هدف حمله عصر سه‌شنبه که موجش، درهای خانه همسایه را از لولا درآورده، ساختمان ایز ایران بوده. این را هم، نگهبان مجتمع مسکونی «رونیکا» می‌گوید؛ مجتمعی که دیوار به دیوار ساختمان ایز ایران است و حالا می‌شود بقایای پژوی له شده و پنجره‌های از جا درآمده بعضی واحدهای جلویی مجتمع را دید. می‌خواهم بروم نزدیک‌تر و آثار سوختگی «ایز ایران» را ببینم که آسمان بالای سرم سنگین می‌شود و مردی که در بلوار رونیکا می‌دود، داد می‌زند که «بدو. بدو خانم، اومد. الان می‌زنه.»

    سرباز دژبانی نیروی زمینی ارتش، با مترو می‌رود سمت میدان آزادی. جرات نمی‌کند درباره واحد خدمتش چیزی بگوید، ولی برایم تعریف می‌کند که از بعدازظهر تا غروب سه‌شنبه، ۱۶بار آژیر خطر در پادگانشان به صدا درآمده و ۱۵بار به پناهگاه دویده‌اند و بار شانزدهم، زمان شام خوردن سربازان و کادر پادگان بوده.

    «من دیگه از غذاخوری بیرون نرفتم. فقط صندلیم رو عوض کردم که جلوی شیشه نباشم. رفیقم گفت: بیا بریم پناهگاه. گفتم: نمیام، می‌خوام سیر از دنیا برم.»

    این سرباز ولی وقتی از سالن غذاخوری بیرون آمده، با صحنه عجیبی مواجه شده؛ در حالی که هنوز وضعیت بی‌خطر اعلام نشده بوده و هنوز صدای انفجار از فاصله‌ای نزدیک به گوش می‌رسیده، یکی از افسران کادر را می‌بیند که به دلیل فاصله زیاد تا پناهگاه و ریسک دویدن در محوطه پادگان، پشت درختی پنهان شده و این سرباز، می‌رود سمت افسر و به مافوقش می‌گوید که هر چه زودتر به پناهگاه برود، چون این وضع باعث آبرو‌ریزی است و تمام سربازان این وضعیت را می‌بینند.

    ترس در برابر خطر، واکنش طبیعی تمام موجودات زنده است. نیمه شب سه‌شنبه، آماده می‌شوم برای خواب که صدای موتور هواپیما را بالای سرم می‌شنوم. انگار که همسایه طبقه بالا، جاروبرقی می‌کشد. کوله‌پشتی‌ام را برمی‌دارم که به سمت دیوار بروم که «می‌زند» و به زمین می‌افتم و دوباره می‌زند و سومی و چهارمی و سکوت. صدای قلبم را می‌شنوم که خودش را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبد تا از روزنه‌ای بیرون بزند. انگشتان دستم بی‌حس شده و حتی نمی‌توانم کبریت بکشم. دیروز، مردی در واگن مترو برای مسافر کنار دستش می‌گفت که ظهر دوشنبه، وقتی میدان فردوسی را زد، همانجا بوده و از شوک صدای انفجار، زمین خورده و خراش‌های روی انگشتانش را نشان می‌داد. به گوشی تلفن مسافران سرک می‌کشم؛ آنهایی که اینترنت پرقدرت دارند، سرشان توی صفحه شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور است و آنهایی که اینترنت ملی دارند، صفحات خبر فوری را ورق می‌زنند؛ همه هم دنبال اخبار جنگ ایران و امریکا و اسراییل. نگهبان مترو می‌گوید: «خانوم، قوی باش. همه آقایون از شما خانوما می‌ترسن. شماها نباید از جنگ بترسین. جنگ که ترس نداره.»

    گزارش: بنفشه سام گیس

    عکاس: مجید خواهی

  • جنگ و جیب خالی! / چرا تهران همانند جنگ ۱۲ روزه «خالی» نشد؟

    جنگ و جیب خالی! / چرا تهران همانند جنگ ۱۲ روزه «خالی» نشد؟

    به گزارش اقتصادران، تهرانی‌ها برخلاف جنگ ۱۲ روزه که در همان ۳ روز اول درگیری‌ها «پایتخت» را تقریباً تخلیه کردند، این بار رفتار نسبتاً متفاوتی از خود نشان دادند.

    گزارش ها  از نبض زندگی در تهران زیر تهدید پرتابه‌های جنگی طی بیش‌از ۳ روز گذشته حاکی است، اکثریت تهرانی‌ها کماکان هستند و شهر را ترک نکرده‌اند. پرند و پردیس هم که در روزهای خرداد و تیر امسال با شوک تهرانی‌ها از جنگ، ناگهان تغییر چهره داد و به «پایتخت‌های ۲ و ۳» شبیه شد، در روزهای گذشته شلوغ نشد.

    خیابان‌های پرند در جنگ قبلی شبیه خیابان‌های بالای شهر پایتخت شد و اجاره‌های روزانه واحدهای مسکونی‌مهر در این شهر حومه‌ای «رونق شدید» گرفت.

    در پردیس هم، وضعیت آن ایام شلوغ‌تر از پرند بود.

    جمعیت مهمان (موقت) در پرند و پردیس را می‌توان به‌راحتی از شاخص «پارکینگ‌های محوطه‌ای» تشخیص داد. امروز برخی اهالی این دو کانون مسکن‌مهر می‌گویند، تراکم خودرو در «پارکینگ‌های محوطه‌ای» ساختمان‌های مسکونی مثل هفته‌های گذشته است و چندان افزایش پیدا نکرده است.

    البته هیچ آمار رسمی از حجم سفرهای خروجی از جاده‌های با مبدأ تهران همچون آزادراه شمال و … منتشر نشده و حتی سامانه ۱۴۱ وابسته به وزارت راه و شهرسازی که گزارش‌های روزانه ترافیکی از جاده‌ها براساس دستگاه‌های ترددشمار خودروها را منتشر می‌کند، از دسترس خارج شده است.

    با این حال مشاهدات در سطح کوچه و محله‌های پایتخت و همچنین تحقیقات میدانی «دنیای‌اقتصاد» براساس شاخص‌های مختلف شهری از جمله «چراغ‌های شبانه» خانه‌ها و رفت‌وآمدهای روزانه در سطح شهر حاکی است، «در حالی‌که این بار شدت حملات هوایی به تهران، دست‌کم در برخی ساعات روز و شب، بیشتر از دوره جنگ ۱۲ روزه احساس می‌شود، اما عمده تهرانی‌ها تمایلی به سفر ندارند و به ۵ دلیل ترجیح می‌دهند تهران بمانند».

    چرا تهران «خالی» نشد؟

    حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به تهران از صبح روز شنبه هفته جاری شروع شد؛ آن روز فعالیت‌ها در همه سطوح شغلی ادامه پیدا کرد اما روز بعد با انتشار خبر شهادت رهبر انقلاب، یک هفته تعطیلی عمومی مصوب و اعلام شد.

    هر چند در ابتدای هفته خبرهای جاده‌ای از «ترافیک سنگین در جاده‌های شمال» حکایت داشت اما تجربه‌های چندین ساله «قفل‌شدگی مسیرهای منتهی به شمال» می‌گوید، این ترافیک الزاماً به معنای «خروج سنگین و عظیم تهرانی‌ها از شهر» نیست. ضمن آن‌که در کنار این واقعیت، پارامترهای شهری دیگری همچون «خودروهای مستقر در پارکینگ ساختمان‌های مسکونی»، «حجم نسبی حضور شهروندان در مغازه‌ها و فروشگاه‌هایی که باز هستند»، «میزان تردد خودرو در خیابان‌ها و بزرگراه‌های شهر» و …، همان واقعیت را به نوع دیگری تأیید شده رسمی می‌کند.

    برآوردهای جنگ ۱۲ روزه نشان می‌داد که حدود دو سوم جمعیت شبانه تهران –ساکنان پایتخت- شهر را ترک و عمدتاً به استان‌های شمالی سفر کرده‌اند تا اوضاع عادی شود؛ چیزی نزدیک به ۶ میلیون نفر که البته آن‌جا هم آمار رسمی، این رقم را نه تأیید کرد و نه تکذیب.

    به هر ترتیب شواهد کنونی اما گویای آن است که سفررفته‌های این جنگ تا این لحظه به شکل قابل‌توجهی کمتر از جنگ نیمه اول امسال بوده‌اند.

    تهرانی‌ها در این دوره جنگ به نوعی به‌خاطر مجموعه‌ای از «شرایط اقتصادی» و «تجربه جنگ قبلی»، ناگزیر شده‌اند تهران ماندن را انتخاب کنند.

    اولین پاسخی که سفرنرفته‌ها در تهران درباره علت این تصمیم‌شان اعلام می‌کنند، «جیب خالی» است.

    تجربه آن‌ها در «خروج از تهران» حین جنگ ۱۲ روزه به گونه‌ای بود که مجبور شدند «چند برابر هزینه‌های زندگی روزانه و هفتگی در شرایط طبیعی در شهر اصلی محل اقامت»، در آن ایام بابت خرید خوراکی و مواد مصرفی غیرخوراکی در مقصد سفر، پول خرج کنند. جهش‌های تورمی پی در پی در ماه‌های اخیر، توان محدود هزینه‌کرد خانوارها برای تامین سبد کالاهای مصرفی را نسبت به خرداد و تیتر امسال –مقطع جنگ ۱۲ روزه- محدودتر کرده است؛ این احتمالاً مهمترین فاکتور در بین ۵ عامل دیگر بوده که شهروندان را وادار کرده در شهر بمانند.

    در عین حال برداشت برخی دیگر از تهرانی‌ها از حملات این روزها احتمالاً درگیری‌هایی با جنس متفاوت از «جنگ شهری» است که این نیز به نوعی روی این تصمیم تأثیر گذاشته است.

    ورود چند میلیون نفری مسافر به شهرها و روستاهای مازندران و همچنین گیلان طی دوره جنگ ۱۲ روزه منجر به نایاب‌شدن یکسری مواد غذایی و مصرفی شد و حتی در روزهای اولیه مسافرت‌ها برای ساعاتی و روزهایی، دسترسی به سوخت خودروها نیز با اختلال سنگین روبه‌رو شده بود. همان تجربه‌های گران، امروز به عنوان دلیل سوم انتخاب هر چند اجباری «ماندن در تهران»، به جای «رفتن از تهران» مطرح است.

    اما یک دلیل چهارمی هم وجود دارد که وزن آن روی این تصمیم دست‌کمی از عوامل مطرح‌شده ندارد؛ «ترس از تخریب خانه». روایت‌‌هایی که حادثه‌دیدگان جنگ قبلی درباره «تخریب‌های جزئی یا شدید» ساختمان‌ها در محافل خانوادگی مطرح کردند، در جنگ کنونی روی رفتار شهروندان تاثیر گذاشته است.

    خیلی از شهروندان تهرانی حاضر نیستند این روزها خانه خود را ترک کنند؛ نه سفر می‌روند و نه این‌که حتی چند خانواده‌ای برای ساعاتی از روز یا شب در یک خانه دور هم جمع می‌شوند. جنبه‌های روانی این رفتار قابل تحلیل توسط متخصصان است اما تهرانی‌ها نگران «عدم حضور در محل هنگام اصابت احتمالی بمب یا موشک» هستند؛ این‌که اگر خانه‌شان آسیب ببیند و آنها کیلومترها دور باشند چه اقدامی می‌توانند برای تسلط سریع بر خانه و اموال‌شان انجام دهند. هر چند همین انتخاب نیز اضطراب‌های خاص خود را دارد.

    و اما دلیل پنجم خالی نشدن تهران، برداشتی است که برخی شهروندان از طول دوره جنگ و مدت زمان تعطیلی‌ها دارند.

  • روزگار تلخ گربه خاورمیانه!

    روزگار تلخ گربه خاورمیانه!

    به گزارش اقتصادران، روزهای این هفته شبیه باقی روزهای این سالِ طولانی نبود؛ نهم اسفندماه ۱۴۰۴ برخی از صبح علی‌الطلوع برخاسته بودند. برخی کمی بیشتر از همیشه خوابیدند. چشم‌های همه ساکنان گربه غمگین خاورمیانه، حالا روزها و شب‌ها بود که به دیدن و شنیدن و دوره اخبار پیرامون جنگی قریب‌الوقوع عادت کرده بود. اما مگر می‌شود به جنگ عادت کرد؟ هیچ کس حتی فکرش را نمی‌کرد، نه آنها که مدت‌ها بود اخبار را تحلیل می‌کردند و نه مردم عادی که به فعالیت‌های روزمره خود مشغول بودند، هیچ کدام‌شان صبح شنبه نهم اسفندماه، جز دغدغه‌های روزانه خود، انتظار صداهای مهیب در اطراف‌شان را نداشتند.

    زنان در حال خرید بودند و با هم قیمت اقلام واجبی که دوباره افزایش یافته بود را زیر و رو می‌کردند. کودکان تازه از کسلی زنگ اول و امتداد تعطیلی آخر هفته فارغ شده بودند و منتظر اینکه معلم برسد سرکلاس، سر به سر هم می‌گذاشتند. یکی دو دانش‌آموز هم تک‌سرفه‌ای از سوغات انتهای زمستان و تغییر ناگهانی هوای اسفند را، میان همکلاسی‌های‌شان تخس می‌کردند. اما هیچ کدام منتظر شنیدن صدای آژیر سرخ نبودند. مگر می‌شود اصلا برای هیچ جنگی از قبل آماده بود؟ هر چقدر هم تیتر خبرها را روزی صد بار از اول زمستان مرور کرده باشی، باز یاد نمی‌گیری آماده باشی با این صداهای ریز و درشت قطع نشدنی و این لرزش پنجره‌ها و تیتر سرخ اخبار که همه تن و بدنت را می‌لرزاند. ما کل دی و بهمن را نیمه شب از خواب پریدیم و رویاها و کابوس‌های‌مان را به هم دوختیم و شکافتیم. اما اسفندماه دیگر جانی برای‌مان نمانده بود تا نه درباره‌اش حرفی بزنیم و نه حتی شکایتی تازه از روزگار را با خود و دیگران شریک شویم. داشتیم آخرین ماه این سال طولانی را آرام و کشدار به پیش می‌بردیم. چون قایقرانی که میان مه آرام می‌گیرد تا عبور کند از این غلظتِ ناشناخته.

    ساعت از ۹ صبح گذشته بود که مادر دو کودک در خیابان افسریه، داشت فکری برای غذای ظهر بچه‌ها می‌کرد که برادرش تماس گرفت و گفت «برو زودتر بچه‌ها را از مدرسه بردار، بالاخره زد.»

    مادر حتی فرصت نکرد زیپ چکمه‌اش را بالا بکشد. دو بار در خیابان نزدیک بود زمین بخورد. فقط زنگ خانه همسایه را زد و گفت شما برو دنبال دخترها و من می‌روم دنبال پسرها. پسرکش سرکلاس هفتم نشسته و منتظر معلم عربی بود که وارد شود اما آمدنش کمی طول کشید. بچه‌ها بی‌قرار آمدن آقا معلم بودند که ناظم، بی‌هیچ توضیحی همه را از مدرسه بیرون می‌کند و می‌گوید بروید خانه. معلمی هم نمی‌آید سرکلاس که آنها را آرام کند.

    فقط بچه‌ها را به بیرون هدایت می‌کنند. صداها که شدت می‌گیرد، بچه‌ها در حیاط داد می‌زدند «موشک زدند.» سریع وسایل‌شان را جمع کردند و از مدرسه خارج شدند. بچه‌ها بین ترس و خوشحالی از تعطیلی مدرسه گیر کرده بودند. پسرک می‌گوید فقط یک‌بار گریه کردم. بچه‌ها بیرون مدرسه منتظر آمدن والدین‌شان بودند با صداهایی که نمی‌دانستند کی تمام می‌شود. این میان آژیر هم روشن شد و این، شلوغی پیاده روها و خیابان‌های افسریه را دوچندان کرد. والدین گریه می‌کردند و در خیابان می‌دویدند. مادر می‌دوید تا به مدرسه برسد و پدر بچه‌ها نیز از محل کارش پیاده راه افتاده بود تا خود را به خانواده‌ای که با اضطراب درانتظارش بودند برساند. پدر می‌گوید «هنوز می‌گوید کمی می‌ترسم. جنگ همه‌چیز را خراب می‌کند.» حالا کمتر می‌ترسد.

    صبح شنبه، دخترک کلاس چهارمی هم سرکلاس بود و معلم مشغول تدریس که مدیر مدرسه به کلاس می‌آید و بهانه‌ای می‌آورد و می‌گوید امروز زودتر تعطیل می‌شوید. بچه‌ها خوشحال از تعطیلی زودهنگام، ناگهان صداهایی می‌شنوند که تکرار می‌شود. دخترک می‌گوید «دیگر همه فهمیده بودیم که اتفاقی افتاده است.» بچه‌ها در صف گریه می‌کردند و به سمت خروجی مدرسه می‌رفتند. مادران یا خواهران بزرگ‌ترشان به دنبال‌شان آمده بودند. همه با گریه به جست‌وجوی فرزندان‌شان بودند. مادر دو کودکش را پیدا می‌کند و به خانه می‌روند. اما صداها همچنان ادامه دارد. پشت چشم‌های درشت دخترک هنوز ترس موج می‌زند و بلاتکلیفی از مدرسه‌ای که معلوم نیست کی باز می‌شود. این روزها، والدین برای این همه سوال جواب روشنی ندارند.

    ما دهه شصتی‌ها که تجربه جنگ ایران و عراق را داشتیم، حتی پیش از جنگ ۱۲ روزه و از همان سال‌های کودکی و بعدترها بزرگسالی، با هر آژیر ممتدی، از جا می‌پریدیم. هر کدام‌مان به شکلی ترس را زیسته بودیم. جمع می‌شدیم در زیرزمینی یا در خانه آشنایی و می‌گفتیم باز حمله هوایی شد. در نهایت صداهای تهران آنقدر شدید شد که با خانواده مادری به زیرزمینی در کرج رفتیم. جایی داخل یک باغ، چندماه در کنار خاله‌ها و دایی‌ها ماندیم. پدربزرگ، کل روز با رادیوی خاکستری زیرگوشش، رادیوهای بیگانه را می‌گرفت. ما که جز خش‌خش مدام چیزی نمی‌شنیدیم اما زمزمه‌های پدربزرگ در گوش بزرگ تر‌ها می‌گفت که خبرهایی هست. پدربزرگ به هرکه حالش نامساعد بود والیومی می‌داد و آن بخت برگشته گاهی ۲۴ ساعت می‌خوابید! بعد از اینکه دونفر با والیوم‌ها یک روز به خواب رفتند، بقیه سعی می‌کردند آرام بگیرند تا پدربزرگ دست از سرشان بردارد. اما در ذهن ما بچه‌ها تصاویر زیبایی از همان روزها نیز به یادگار ماند. مثلا، ریل قطاری که هر روز چند نفری از ما از کنارش رد می‌شدیم تا به آن طرف جاده برویم و برای همه بستنی قیفی بخریم. این بستنی همه سهم خوراکی کودکی‌های ما در آن دوره جنگ بود.

    جنگ ۱۲ روزه که آغاز شد، دیگر سال‌ها بود که پدربزرگ و رادیوی خاکستری و فندک با تصویر مصدقش نبودند. یکی از روزهای اول جنگ، دقیقا همه جاهایی که رفته بودم، چند ساعت بعد از حضور من منفجر شدند. حس غریبی بود. از صبح دلم آشوب بود و دقیقا سه نقطه‌ای که از آنجا گذشته بودم کمی بعد از عبور من، منفجر شدند. اما حتی تا چند روز بعد از شروع جنگ، دلم نمی‌خواست بگویم «جنگ» انگار این کلمه برایم قابل قبول نبود. تا مدت‌ها شوکه بودم. تازه در روزهای پایانی و بعد ازآنکه یکی از آشنایان‌مان با اصابت موشک شهید شد، فهمیدم که جنگ شده است. وقتی سوراخ به جامانده در میدان نوبنیاد را دیدم، یا آن چندخانه در خیابان پاسداران را، انگار از بقایای به جامانده، از آثار در و دیوار شهری که دوستش داشتم، تازه فهمیدم که چه شد و من در خاورمیانه، روی شانه‌های این گربه غمگین بودم که سال سختی را می‌گذراند. حالا دو شب است که نخوابیده‌ایم. شب اول از صداهایی که قطع نمی‌شد و شب دوم از کابوس صداهای شب قبل. حتی در میانه روز هم صداها آرام نمی‌گرفت و من که مدام سعی می‌کردم حواسم به دیگران باشد، حواسم به خودم نبود. اما تا به خودم می‌آیم می‌بینم قلبم تیر می‌کشد و اضطراب چون آدامسی مدام کش می‌آید در سطح جسم و روحم.

    خانه مان در محله‌ای است که سروصدا بسیار است. در جنگ ۱۲ روزه شب‌ها که صدا می‌آمد، مادرم بیدار می‌شد و می‌گفت «زدند؟» من می‌گفتم «نه، بخواب.» یک شب برق‌مان قطع شد و من شمع به دست بالای سرش ایستاده بودم چون از تاریکی می‌ترسد. با هرصدایی از اتاقم می‌پریدم و می‌آمدم کنار مادرم، انگار با وجود صداهای نزدیک، باز هم تا می‌گفتم «نزدند!» باورش می‌شد. یاد فیلم خداحافظ لنین می‌افتادم و گاهی خودم از زودباوری‌اش و اینکه خودش را به آن راه می‌زند خنده‌ام می‌گرفت.

    خانم «ز» مثل باقی روزها ، در استخری نزدیک خانه‌اش مشغول گپ زدن با دوستانش بود، که ناگهان گفتند وضعیت عادی نیست و بهتر است همه زودتر استخر را ترک کنید. با عجله و موی خیس آنقدر سریع لوازمش را برداشت و به خانه رفت که ویروس‌های اسفند، چند روز است حالش را زار کرده و درمان خانگی هم جواب نداد و باز باید، راهی درمانگاه می‌شد. خودش می‌گوید «مُردم از تب و سرما.» حالا وسط این صداهایی که قطع نمی‌شود و میان تلفن‌هایی که مدام شروع و تمام می‌شوند، دنبال درمانگاه می‌گردد.

    مادربزرگ دارد ۹۰ سالش می‌شود. این را نوه‌اش می‌گوید. یعنی با این بهاری که در پیش دارد، نود بهار را خواهد دید. زنی که از کرونا عبور کرد و بستری شد و آنقدر با آن جنگید تا پیروز شد. پیرزنی که جهان را دیده است و آنقدر برای دختری که به اجبار تن به مهاجرت داد، سبزی پاک کرد و زانو زد روی زمین و سبزی‌ها را با اشک خرد کرد و شست و فرستاد که زانوهایش از توان افتاد. مادربزرگ همه توانش را جمع کرد تا دو سال قبل برای آخرین بار اروپا را سیاحت کند و به دیدار دخترش برود که هنوز این مهاجرت را بعد از چند دهه تاب نمی‌آورد. دو سال پیش در حالی توانست راهی لندن شود که به او اجازه پرواز به تنهایی را نمی‌دادند. اما آنقدر محکم ایستاد تا دوباره دخترش را در فرودگاه لندن از میان آن همه اشک دید و باز سرپا ماند. حالا کنار پرستارش نشسته است و اخبار را با چشم‌های ریز و تیزبین خاکستری‌اش دنبال می‌کند و نه از صداها می‌ترسد و نه از جنگ. حتی از مرگ هم نمی‌ترسد که به قول خودش مدام آن را پس می‌زند تا زندگی کند.

    گلفروش دسته نرگس‌ها را حراج کرده است اما کسی حواسش به عطر آنها نیست. همه یا به دنبال خرید باکس‌های آب معدنی هستند، یا در صف نان دندان قروچه می‌روند. این صف از صبح مدام کش می‌آید. نانوا آنقدر آرد دارد که این چهارمین بار است که از این کوچه می‌گذرم و همچنان آدم‌های تازه می‌بینم. بوی نان لواش کل این خیابان و اتوبان را برداشته است. حتی عطر نرگس‌ها هم تا اینجا نمی‌آید.

    خیابان‌های تهران حالا از همیشه خلوت‌تر است. آسمان پر از ابرهایی است که میان نور بازی‌شان گرفته است و مدام جابه‌جا می‌شوند. بادِ غریبی هم گاه می‌وزد. صداهای آسمان مدام قطع و دوباره وصل می‌شوند. آدم‌ها واکنش متفاوتی به صداها نشان می‌دهند. همسایه ما که چندماهی بود صدای دعوای‌شان دیگر شنیده نمی‌شد، حالا باز از دیروز دوباره شروع کرده‌اند. صدای شکستن کل حیاط را برداشته است. زن و مردی در خیابان مشاجره می‌کنند. زن می‌خواهد تهران بماند و مرد می‌گوید برویم شمال. زن می‌گوید «می‌خواهم بمانم، فوقش می‌میریم!»

    مرگ هم انگار مثل آثار وودی آلن، این روزها شوخی تلخ و شیرینی است که چون نمکدانی جاخوش کرده است روی میز غذا. مرد جوانی که روزه است، با تلخی این روزهای تهران افطارش را می‌گشاید و صدای موذن‌زاده می‌ریزد بر تاریکی سفره‌ای که غم دارد. هرچند زندگی همچنان ادامه دارد و این صف طولانی نان، آنقدر درازا دارد که چیزی نمانده به اتوبان برسد. دیگر غرش آسمان هم انگار کسی را از صف به بیرون هدایت نمی‌کند. تنها لرزش خفیف پلک‌ها و لب‌ها معلوم است ولی زندگی، در صف هم ادامه دارد. هرچند از حجم خودروهای پارک شده در خیابان کم شده است.

    حالا پسرک به پدرش می‌گوید «بابا، شهربازی باز نیست؟» پدر چشم غره‌ای می‌رود و پسرک، به همان فروشگاه سرکوچه رضایت می‌دهد و با عمه قدم به خیابان می‌گذارد. در پارکینگ با هم مسابقه می‌دهند و در فروشگاه می‌تواند هرچه خوراکی خواست بخرد. شاید همین‌ها تا چنددهه بعد در پس ذهنش جاخوش کند.

    خیابان رنگ و بویی دیگر دارد. آدم‌ها با عجله و برخی هم بیش از حد آرام از کنار هم عبور می‌کنند. برخی همان روز اول بار سفر بستند و به شهرهای شمالی یا هر ولایتی که در دسترس داشتند، پناه بردند. هرجا که صدا کمتر باشد، امن‌تر است؛ هرجا که بتوانی شب راحت بخوابی. برخی خودشان را با خرید اقلام ضروری در فروشگاه‌ها سرگرم می‌کنند. مثل مادر و دختری که دختر به دنبال شمع می‌گشت و مادر مدام به بیسکویت‌ها اضافه می‌کرد. سبد را از دست هم می‌کشیدند و فروشنده خسته، مردد مانده بود که چه کند. در نهایت هم کارت مادر خالی بود. مثل خیلی از کارت‌های این روزها.

  • فوری / اسرائیل به تهران حمله کرد

    فوری / اسرائیل به تهران حمله کرد

    به گزارش اقتصادران، صدای ۳ انفجار در مرکز شهر تهران شنیده شده است.اخبار اولیه از اصابت چند موشک به خیابان دانشگاه و محدوده جمهوری حکایت دارد.صدای چند انفجار جدید در شمال و شرق تهران شنیده شده است. منابع خارجی از حمله مشترک آمریکا و اسرائیل خبر می‌دهند.نوع انفجارها شبیه حمله موشکی است.