دسته: اقتصادی

  • اجاره نشینی دیگر خوش نشینی نیست، اتاق نشینی است!!

    اجاره نشینی دیگر خوش نشینی نیست، اتاق نشینی است!!

    به گزارش اقتصادران، بازار اجاره مسکن در تهران دیگر فقط با افزایش قیمت‌ها یا کاهش فایل‌های اجاره شناخته نمی‌شود؛ بلکه نشانه‌های یک تغییر عمیق در الگوی سکونت و سبک زندگی شهری در حال آشکار شدن است.بررسی آگهی‌های منتشرشده در پلتفرم‌های مسکن نشان می‌دهد که اتاق‌های ۴ تا ۱۵ متری، خانه‌های اشتراکی و آگهی‌های «همخانه» بیش از گذشته در حال گسترش هستند؛ فضاهایی که اغلب با امکانات حداقلی، سرویس و آشپزخانه مشترک و حتی بدون برخورداری از کیفیت اولیه سکونت، به بازار عرضه می‌شوند.

    در میان متقاضیان این نوع سکونت، بیش از همه جوانان، کارمندان تازه‌کار، دانشجویان، رانندگان پلتفرم‌های اینترنتی و بخشی از طبقه متوسط شهری دیده می‌شوند؛ نسلی که با وجود اشتغال، دیگر توانایی تأمین هزینه یک واحد مستقل را ندارد و برای ماندن در شهر، ناچار شده بخشی از حریم خصوصی، آرامش و کیفیت زندگی خود را کنار بگذارد.

    بسیاری از این افراد دیگر میان «خانه بهتر» و «خانه بدتر» انتخاب نمی‌کنند، بلکه تنها تلاش دارند امکان ادامه زندگی و حضور در شهری را حفظ کنند که فرصت شغلی، حمل‌ونقل، خدمات درمانی و شبکه‌های اجتماعی در آن متمرکز شده است.

    کارشناسان معتقدند آنچه امروز در بازار مسکن تهران دیده می‌شود، صرفاً پیامد گرانی اجاره‌بها نیست، بلکه نشانه‌ای از تغییر مفهوم «خانه» در زندگی شهری است؛ جایی که خانه به‌جای آنکه فضایی برای آرامش، تعلق و سکونت باشد، به سرپناهی موقت و فشرده تبدیل شده است.

    از نگاه برخی پژوهشگران حوزه معماری و شهرسازی، بحران فعلی تنها به کوچک شدن متراژ واحدها محدود نمی‌شود، بلکه مسئله اصلی، کاهش کیفیت سکونت، فرسایش حریم خصوصی، افت سلامت روانی و حذف تدریجی ارتباط انسان با فضای شهری و طبیعت است.

    در همین رابطه، «اقتصادنیوز» در گفت‌وگو با هوشنگ فروغمند اعرابی پژوهشگر حوزه معماری و شهرسازی ​به بررسی ابعاد اقتصادی، اجتماعی و معماری گسترش خانه‌های کوچک‌متراژ و زندگی اشتراکی در تهران پرداخته است؛ پدیده‌ای که به گفته او، بیش از آنکه یک انتخاب سبک زندگی باشد، به «سازگاری اجباری» بخشی از جامعه با بحران مسکن و شرایط اقتصادی تبدیل شده است.

    مشروح گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

    ****

    * آقای فروغمند اعرابی! با توجه به افزایش آگهی‌های اجاره اتاق‌ها و واحدهای زیر ۱۵ مترمربع در تهران و همچنین رشد بازار «همخانه» برای طبقه متوسط و افراد شاغل، به نظر شما چه عواملی اقتصادی، شهری و اجتماعی باعث شکل‌گیری این الگوی جدید سکونت شده است؟ این روند چه پیامدهایی بر کیفیت زندگی، حریم خصوصی و سلامت روانی ساکنان دارد و آیا می‌توان گفت این سبک سکونت، «سبک زندگی اجباری» شده است؟

    در واقع این وضعیت حاصل همزمان سه نوع فشار است؛ «فشار اقتصادی، فشار شهری و تغییرات اجتماعی.» از منظر اقتصادی، حتی اگر اجاره‌بها با نرخی کمتر از تورم عمومی رشد کند، زمانی که دستمزدها و درآمد واقعی خانوارها از تورم عقب می‌ماند، مستأجران دیگر میان «خانه بهتر» و «خانه بدتر» انتخابی ندارند.

    در چنین شرایطی، اولویت آن‌ها صرفاً حفظ امکان سکونت مستقل و ادامه زندگی در شهر است؛ انتخابی که در بسیاری از موارد، انتخابی تلخ و ناخواسته محسوب می‌شود.

    برای مثال، در حالی که تورم نقطه‌به‌نقطه اجاره مسکن در فروردین‌ماه ۱۴۰۵ حدود ۳۱.۱ درصد گزارش شده، تورم عمومی نقطه‌به‌نقطه به حدود ۷۳.۵ درصد رسیده است. این مسئله نشان می‌دهد که حتی کند شدن رشد اجاره‌بها نیز الزاماً به معنای بهبود وضعیت مستأجران نیست؛ چراکه مجموع هزینه‌های زندگی فشار بسیار سنگینی بر درآمد خانوارها وارد کرده و مسئله مسکن را به بحرانی جدی تبدیل کرده است.

    فرصت‌های شغلی و امکان ادامه فعالیت اقتصادی افراد شاغل و طبقه متوسط عمدتاً در کلانشهرها متمرکز شده است. در نتیجه، پدیده «همخانه شدن» یا سکونت در فضاهای کوچک را به‌عنوان نوعی سازگاری اجباری می‌پذیرند.

    از سوی دیگر، ساختار فضایی شهر نیز در شکل‌گیری این وضعیت نقش مهمی دارد. تمرکز فرصت‌های شغلی، دسترسی بهتر به حمل‌ونقل، دانشگاه‌ها، خدمات درمانی، بیمارستان‌ها و حتی شبکه‌های اجتماعی در بخش‌هایی خاص از کلان‌شهرها، باعث می‌شود افراد شاغل و طبقه متوسط تلاش کنند همچنان در این مناطق یا در محدوده شهرهای بزرگ باقی بمانند.

    به همین دلیل، بسیاری حاضر می‌شوند از متراژ مناسب، آرامش، نور کافی، کیفیت سکونت و حتی حریم خصوصی خود صرف‌نظر کنند اما شهر را ترک نکنند؛ چراکه فرصت‌های شغلی و امکان ادامه فعالیت اقتصادی برای آن‌ها عمدتاً در همین شهرها متمرکز شده است. در نتیجه، پدیده «همخانه شدن» یا سکونت در فضاهای کوچک را به‌عنوان نوعی سازگاری اجباری می‌پذیرند.

    زندگی اشتراکی و تقسیم هزینه‌ها بخشی از واقعیت زندگی طبقه متوسط شده است

    این روند از منظر اجتماعی نیز پیامدهای قابل توجهی خواهد داشت؛ از افزایش خانوارهای تک‌نفره و تأخیر در ازدواج گرفته تا مهاجرت کاری و تحصیلی به تهران و دیگر کلان‌شهرها. همچنین کاهش امکان تشکیل یک خانه مستقل و عادی شدن زندگی اشتراکی، به‌تدریج الگوی تازه‌ای از زیست شهری را شکل می‌دهد؛ الگویی که در آن تقسیم هزینه‌ها و اشتراک فضای زندگی، به بخشی از واقعیت روزمره طبقه متوسط و شاغلان تبدیل می‌شود.

    در واقع، پشت این تحولات نوعی کاهش توان خرید و افت امنیت سکونتی قرار دارد. برای بخشی از طبقه متوسط و حقوق‌بگیر، این سبک زندگی یک انتخاب داوطلبانه نیست، بلکه شکلی از زیست اجباری است که تحت فشار شرایط اقتصادی به آن تن داده‌اند.

    نکته مهم دیگر آن است که مسکن سالم، صرفاً یک سرپناه فیزیکی نیست و با رفاه جسمی، روانی و اجتماعی افراد ارتباط مستقیم دارد. کاهش حس امنیت، تعلق، آرامش و حریم خصوصی در این نوع سکونت‌ها می‌تواند کیفیت زندگی ساکنان را در بلندمدت تحت تأثیر قرار دهد.

    *زندگی در فضاهای بسیار کوچک، استفاده اشتراکی از امکانات اولیه، و کاهش حریم خصوصی به شکل واضحی در برخی فایل‌های اجاره قابل مشاهده است. از منظر معماری و برنامه‌ریزی شهری، این تغییرات چه تأثیری بر طراحی واحدهای مسکونی، ساختار محله‌ها و توانایی ایجاد محیط زندگی سالم و کارآمد دارد؟ چه راهکارهایی می‌توان برای بهبود کیفیت زندگی در فضاهای کوچک ارائه داد؟

    در رابطه با پیامدهای معماری و شهرسازی، مسئله فقط کوچک بودن متراژ نیست؛ بلکه موضوع اصلی این است که آیا فضایی که برای سکونت فراهم شده، حداقل کیفیت لازم برای زندگی را دارد یا نه. واحدهای ۱۵ یا ۲۰ متری زمانی به مسئله‌ای نگران‌کننده تبدیل می‌شوند که بسیاری از امکانات اولیه سکونت، مانند نور مناسب، تهویه، حریم خصوصی و کیفیت فضایی را نداشته باشند و محیط زندگی، که اساساً هدف معماری ایجاد آن است، صرفاً به یک سرپناه حداقلی تقلیل پیدا کند؛ آن هم به شکلی نامطلوب و آسیب‌زا.

    میان «کوچک‌متراژ بودن» و «فقر مسکن» تفاوت قائل شویم

    باید میان «کوچک‌متراژ بودن» و «فقر مسکن» تفاوت قائل شویم. در بسیاری از کشورها، پروژه‌هایی با عنوان «کولیوینگ» (Co-living) یا سکونت اشتراکی وجود دارد که در آن اتاق‌هایی با متراژ ۱۶ تا ۲۴ متر، به‌ویژه برای زندگی دانشجویی یا افراد مجرد، طراحی شده‌اند و برای آن‌ها استانداردهای مشخصی تعریف شده است. مشکل در ایران اما ریشه‌ای‌تر است؛ ما معمولاً پیش از وقوع بحران برای آن برنامه‌ریزی نمی‌کنیم و زمانی به فکر راه‌حل می‌افتیم که بحران شکل گرفته و پیامدهای آن آشکار شده است.

    کوچک‌متراژ شدن اجباری و گسترش سکونت اشتراکی را می‌توان یک نشانه هشدار برای آینده شهرها دانست؛ نشانه‌ای که فقط به مسئله مسکن محدود نمی‌شود و می‌تواند بر ساختار اقتصادی و بازار مصرف نیز اثر بگذارد.

    به نظر می‌رسد در ایران نیز می‌توان این نوع واحدها را به رسمیت شناخت تا آسیب‌های کمتری ایجاد شود، به‌جای آنکه صرفاً اصل وجود خانه‌های کوچک‌مقیاس را انکار کنیم. اگر این واحدها به‌صورت رسمی پذیرفته شوند اما همزمان تحت نظارت قرار بگیرند، می‌توان حداقل‌های غیرقابل‌چشم‌پوشی مانند نور، تهویه، پنجره، ایمنی، فضای نگهداری، آشپزخانه و عایق صوتی را برای آن‌ها الزامی کرد.

    همان‌طور که در مقررات ملی ساختمان برای بسیاری از استانداردهای سکونتی چارچوب تعریف شده، می‌توان برای خانه‌های کوچک‌مقیاس نیز ضوابط مشخصی تدوین کرد تا این واحدها هم به رسمیت شناخته شوند و هم امکان کنترل و نظارت بر آن‌ها وجود داشته باشد.

    اگر این پدیده را به رسمیت نشناسیم، عملاً امکان نظارت بر آن را نیز از دست می‌دهیم؛ در حالی که اکنون افراد زیادی در چنین فضاهایی زندگی می‌کنند و این نوع سکونت به بخشی از واقعیت شهری تبدیل شده است.

    در کنار این موضوع، راهکارهای مربوط به مسکن کوچک‌مقیاس نباید صرفاً به داخل واحد محدود شود، بلکه باید همزمان ابعاد کلان شهری و معماری نیز در نظر گرفته شود؛ مسائلی مانند دسترسی به فضای سبز، تراکم شهری، حمل‌ونقل، خدمات عمومی و کیفیت محیط شهری، همان مواردی که در مقررات و برنامه‌ریزی شهری بر آن‌ها تأکید می‌شود و باید برای آن‌ها برنامه‌ریزی دقیق‌تری وجود داشته باشد.

    تقسیم هزینه میان چند نفر در بلندمدت ممکن است به عاملی برای افزایش قیمت تبدیل شود

    *با توجه به فشارهای اقتصادی، کاهش قدرت خرید و افزایش هزینه مسکن که بخش قابل توجهی از طبقه متوسط و شاغلان را تحت تأثیر قرار داده، این تغییر سبک زندگی چه تبعات بلندمدتی بر بازار مصرف، سرمایه اجتماعی و پایداری شهری دارد؟ آیا این روند می‌تواند به گسترش سکونتگاه‌های اشتراکی و کوچک‌متراژ منجر شود و چه اثراتی بر فرهنگ شهری و روابط اجتماعی خواهد گذاشت؟

    وقتی شهرهای جدید بدون پیوند مؤثر با اقتصاد، اشتغال و زیرساخت‌های واقعی شکل گرفته‌اند و هزینه‌های سنگینی نیز برای توسعه آن‌ها صرف شده، طبیعی است که امروز با چنین بحرانی در الگوی سکونت روبه‌رو باشیم. در شرایطی که دیگر منابع و سرمایه کافی برای ارتقای کیفیت این شهرها وجود ندارد، بخش بزرگی از جمعیت همچنان ترجیح می‌دهند در کلان‌شهرها و مراکز اصلی اقتصادی باقی بمانند؛ چراکه فرصت‌های شغلی، دسترسی بهتر به حمل‌ونقل، خدمات درمانی، شبکه‌های اجتماعی و امکانات شهری عمدتاً در همین مناطق متمرکز شده است.

    به همین دلیل، کوچک‌متراژ شدن اجباری و گسترش سکونت اشتراکی را می‌توان یک نشانه هشدار برای آینده شهرها دانست؛ نشانه‌ای که فقط به مسئله مسکن محدود نمی‌شود و می‌تواند بر ساختار اقتصادی و بازار مصرف نیز اثر بگذارد. وقتی یک واحد کوچک میان دو یا سه نفر تقسیم می‌شود، در عمل توان پرداخت اجاره آن واحد افزایش پیدا می‌کند و همین مسئله می‌تواند کف قیمت اجاره را در بازار بالاتر ببرد.

    به بیان دیگر، تقسیم هزینه میان چند نفر اگرچه در کوتاه‌مدت راهی برای بقا و حفظ امکان سکونت در شهر است، اما در بلندمدت ممکن است خود به عاملی برای افزایش قیمت‌ها و تغییر رفتار بازار اجاره تبدیل شود.

    در نتیجه، این پدیده فقط یک تغییر در سبک زندگی نیست، بلکه بازتابی از بحران عمیق‌تر در سیاست‌گذاری شهری، توزیع امکانات و ساختار اقتصادی شهرهاست؛ بحرانی که اگر برای آن برنامه‌ریزی نشود، می‌تواند به تشدید نابرابری شهری و کاهش بیشتر کیفیت زندگی در کلان‌شهرها منجر شود.

    از فرسایش حریم خصوصی و افزایش ناامنی روانی تا تنش‌های ناشی از زندگی اشتراکی

    * پیامدهای اجتماعی و شهریِ این مدل از سکونت و هم‌خانگی‌های اجباری چیست و چه سیاست‌هایی باید برای مدیریت آن اتخاذ شود؟

    در رابطه با پیامدهای اجتماعی، قطعاً این روند تأثیرات قابل‌توجهی خواهد داشت؛ به‌ویژه زمانی که «همخانه شدن» نه یک انتخاب داوطلبانه، بلکه راهکاری اجباری برای ادامه زندگی در شهر باشد. در چنین شرایطی، اگر این نوع سکونت‌ها به رسمیت شناخته نشوند و چارچوب‌های مشخصی برای آن‌ها وجود نداشته باشد، مسائل حقوقی و اجتماعی متعددی ایجاد خواهد شد.

    از جمله مهم‌ترین پیامدها می‌توان به فرسایش حریم خصوصی، افزایش ناامنی روانی، تنش‌های ناشی از زندگی اشتراکی و کاهش احساس ثبات و امنیت در زندگی روزمره اشاره کرد. همچنین این وضعیت می‌تواند فرآیند تشکیل خانواده و آغاز زندگی مستقل را به تعویق بیندازد؛ چراکه بخش قابل توجهی از جوانان و شاغلان، به دلیل ناتوانی در تأمین هزینه یک واحد مستقل، ناچار به پذیرش سبک‌های جدید و موقت سکونت می‌شوند.

    از منظر شهری نیز این مسئله فقط به داخل واحدهای مسکونی محدود نمی‌شود. موضوعاتی مانند حمل‌ونقل، بهداشت عمومی، کیفیت فضاهای عمومی، دسترسی به خدمات شهری و سلامت روان شهروندان، همگی تحت تأثیر این نوع الگوی سکونت قرار می‌گیرند. به همین دلیل، لازم است برای این پدیده سیاست‌های عمومی و ضوابط روشنی تعریف شود تا بتوان از حقوق ساکنان این نوع واحدها حمایت کرد و در عین حال، کیفیت حداقلی زندگی شهری را نیز حفظ کرد.

    *ریشه اصلی تبدیل شدن «خانه» از یک مکان آرامش‌بخش به یک «سرپناه موقت» را در چه می‌بینید؟

    مسئله‌ای که امروز با آن روبه‌رو هستیم، صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست؛ هرچند اقتصاد و فشارهای معیشتی نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری آن دارند. بحران فعلی مسکن فقط به کمبود واحد یا افزایش اجاره‌بها محدود نمی‌شود، بلکه با نوعی تغییر در مفهوم «خانه» مواجه هستیم. خانه دیگر صرفاً مکانی برای سکونت، آرامش، امنیت و شکل‌گیری زندگی نیست و به‌تدریج به یک سرپناه موقت و فشرده تقلیل پیدا کرده است؛ فضایی که افراد تنها برای بقا و ادامه حضور در شهر به آن پناه می‌برند.

    این مسئله را می‌توان در بسیاری از پروژه‌هایی که پس از رشد سریع جمعیت در کشورهای مختلف، به‌ویژه در دنیای مدرن شکل گرفت، مشاهده کرد؛ جایی که به‌تدریج کیفیت سکونت قربانی افزایش تراکم شد. در چنین شرایطی، ارتباط انسان با طبیعت، فضای باز، آرامش و حتی مفهوم تعلق به خانه نیز کمرنگ می‌شود.

    وقتی شهرها بیش از ظرفیت خود متراکم می‌شوند و هزینه‌های زندگی به شکل مداوم افزایش پیدا می‌کند، سیاست‌گذاری‌ها نیز به سمت فشرده‌تر کردن فضاهای سکونتی و گسترش خانه‌های اشتراکی حرکت می‌کند.

  • بنزین در دام ناترازی / چگونه رویاهای بنزینی دودشدند رفتند هوا؟!

    بنزین در دام ناترازی / چگونه رویاهای بنزینی دودشدند رفتند هوا؟!

    به گزارش اقتصادران، ایران بار دیگر در تله ناترازی سوخت گرفتار شده است؛ گزاره‌ای تکراری، اما این بار دلهره‌آورتر از همیشه. وقتی در سال ۱۳۹۷ فاز‌های پالایشگاه ستاره خلیج‌فارس یکی پس از دیگری به مدار آمدند و جشن خودکفایی بنزین برپا شد، کمتر کسی تصور می‌کرد کمتر از یک دهه بعد، تمام آن دستاورد‌های عظیم پالایشگاهی زیر چرخ‌های سنگین مصرف لجام‌گسیخته دفن شوند. آمار‌ها شگفت‌انگیز و در عین حال تکان‌دهنده‌اند: مصرف بنزین در ایران طی یک بازه پنج‌ساله با جهشی نزدیک به ۵۰ درصد رو‌به‌رو شده است. با پایان یافتن محدودیت‌های دوران کرونا، فنر فشرده شده تقاضای سوخت رها شد؛ مصرف روزانه از حدود ۱۰۰ میلیون لیتر در اواخر دهه نود به ۱۲۵ میلیون لیتر در سال ۱۴۰۳ و در نهایت به مرز نگران‌کننده ۱۳۰ میلیون لیتر در سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ رسید. این در حالی است که سقف توان تولیدی پالایشگاه‌های کشور در بهترین حالت روی عدد ۱۱۵ میلیون لیتر در روز قفل شده است.

    نتیجه این معادله ساده ریاضی، بازگشت خسارت‌بار گزینه‌ای است که سال‌ها تلاش شد از ادبیات اقتصادی کشور حذف شود؛ «واردات بنزین». امروز کشور روزانه با کسری حداقل ۱۵ میلیون لیتری مواجه است و این حفره عمیق باید با ارز‌های کمیاب نفتی پر شود. اما ریشه این جهش عجیب کجاست؟ آیا مقصر تنها مردم و خودروهایشان هستند یا ساختار حکمرانی انرژی در چرخه‌ای چهل‌ساله از تصمیمات اشتباه درجا می‌زند؟ این گزارش در چارچوب نگاه کارشناسی و توسعه‌محور، به کالبدشکافی بحرانی می‌پردازد که بیش از آنکه حاصل کمبود تولید باشد، مصداق شکست سیاستی‌های مدیریت مصرف است.

    آدرس غلط «تعداد خودروها»؛ آیا مردم زیاد سفر می‌کنند؟

    در تحلیل‌های رسمی و گزارش‌های دولتی، اولین و آسان‌ترین متهم برای توجیه ناترازی، افزایش تعداد خودرو‌ها در چرخه حمل‌ونقل کشور معرفی می‌شود. تردیدی نیست که سالانه صد‌ها هزار خودروی جدید وارد خیابان‌های کشور می‌شوند و تقاضای فیزیکی برای سوخت را بالا می‌برند، اما تقلیل دادن یک بحران ساختاری به تعداد خودروها، دادن آدرس غلط به افکار عمومی است.

    نگاهی به استاندارد‌های جهانی نشان می‌دهد که مشکل اصلی نه در تعداد خودروها، بلکه در میانگین مصرف سوخت هر خودرو و کیفیت ناوگان است. بخش عمده‌ای از خودرو‌های در حال تردد در ایران، بر پایه فناوری‌های دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی تولید می‌شوند. در حالی که میانگین مصرف سوخت خودرو‌های مدرن جهان به زیر ۵ لیتر در هر ۱۰۰ کیلومتر رسیده، خودرو‌های وطنی همچنان میانگینی بین ۸ تا ۱۲ لیتر را ثبت می‌کنند. فرسودگی مفرط ناوگان حمل‌ونقل عمومی و خصوصی، کامیون‌های اسقاطی و ساختار انحصاری صنعت خودرو که انگیزه‌ای برای بهینه‌سازی موتور‌ها ندارد، مصرف را به صورت تصاعدی بالا برده است. بنابراین، جهش ۵۰ درصدی مصرف پیش از آنکه ناشی از ولع مردم برای رانندگی باشد، به علت بازدهی فاجعه‌بار انرژی در خودرو‌هایی است که به اجبار در اختیار شهروندان قرار گرفته‌اند. دولت‌ها به جای حل ریشه‌ای این معضل و باز کردن قفل واردات خودرو‌های کم‌مصرف و هیبریدی، همواره انتهای زنجیره یعنی «بنزین درون باک» را هدف قرار داده‌اند.

    چهار دهه سهمیه‌بندی؛ ایستگاه پایانی یک ایده فرسوده

    نگاهی به تاریخچه مدیریت انرژی در ایران نشان می‌دهد که ایده «سهمیه‌بندی» و نظام‌های چندنرخی، به عنوان یک مسکن موقت، سابقه طولانی در نظام تصمیم‌گیری کشور دارد. از سهمیه‌بندی‌های دوران جنگ تحمیلی در دهه ۶۰ گرفته تا تحول بزرگ سال ۱۳۸۶ با معرفی کارت هوشمند سوخت و سپس شوک‌های قیمتی سال‌های ۱۳۸۹ و آبان ۱۳۹۸، سیاست‌گذار همواره به این ابزار متوسل شده است. در تمام این دوره‌ها، الگوی رفتاری دولت‌ها یکسان بوده است: ایجاد یک شوک قیمتی یا مقداری (سهمیه‌بندی)، کاهش موقت و چندماهه مصرف به دلیل شوک روانی، پدیدار شدن آثار تورمی، تثبیت مجدد قیمت به دلیل ملاحظات اجتماعی و در نهایت بازگشت مصرف به مدار صعودی پیشین به علت رشد تورم و بی‌اثر شدن قیمت بنزین.

    تجربه‌های اخیر مانند زمزمه‌های تبدیل کارت سوخت به کارت بانکی، اختصاص سهمیه به هر کد ملی به جای خودرو (که در جزیره کیش اجرا شد و عملاً عقیم ماند) و اصرار بر سهمیه‌بندی‌های چندنرخی، همگی نشان دادند که این طرح‌ها به پایان کارایی خود رسیده‌اند. سهمیه‌بندی نه تنها نتوانسته مانع رشد مصرف شود، بلکه ساختار‌های جدیدی از رانت، خرید و فروش سهمیه و فساد در شبکه توزیع را شکل داده است.

    کارشناسان اقتصادی بار‌ها هشدار داده‌اند که وقتی ساختار کلان اقتصاد با تورم‌های بالا روبروست، دستکاری مقطعی سهمیه‌ها یا ایجاد نرخ‌های سوم و چهارم، تنها بازی با ارقام است و ریشه بحران که همان نبود حکمرانی یکپارچه انرژی است را درمان نمی‌کند. طرح‌های سهمیه‌بندی در ایران به مثابه سدی موقت در برابر سیلاب مصرف بوده‌اند؛ سد‌هایی که اکنون با سیل تقاضای ۱۳۰ میلیون لیتری کاملاً شکسته شده‌اند.

    نسخه‌های جهانی؛ دنیا چگونه غول مصرف را مهار کرد؟

    برخلاف تصور رایج در میان برخی مدیران اجرایی، مهار مصرف سوخت در کشور‌های توسعه‌یافته و در حال توسعه، تکیه صرف بر گران‌سازی ناگهانی یا محدودیت‌های تحمیلی نبوده است. تجربه جهانی نشان می‌دهد مدیریت مصرف سوخت یک پکیج یا بسته سیاستی جامع است که ابزار‌های قیمتی و غیرقیمتی را به صورت همزمان و متوازن به کار می‌گیرد.

    یکی از اصلی‌ترین متدولوژی‌های جهانی، مالیات بر کربن و اصلاح عوارض سالانه خودرو بر اساس میزان آلایندگی و مصرف سوخت است. در اروپا، شهروندان برای خرید و نگهداری خودرو‌های پرمصرف، مالیات‌های سنگینی پرداخت می‌کنند که عملاً ترجیح مصرف‌کننده را به سمت خودرو‌های برقی، هیبریدی و کوچک سوق می‌دهد.

    راهکار دوم، توسعه شگفت‌انگیز شبکه حمل‌ونقل عمومی سریع، ارزان و در دسترس است. در شهر‌هایی مانند پاریس، لندن یا توکیو، استفاده از خودروی شخصی در هسته مرکزی شهر نه به دلیل نبود بنزین، بلکه به دلیل هزینه بالای پارکینگ، عوارض ورود به محدوده و در مقابل، وجود خطوط منظم مترو و اتوبوس، اصلاً منطقی و اقتصادی نیست.

    از سوی دیگر، کشور‌هایی مانند برزیل با تنوع‌بخشی به سبد سوخت و استفاده گسترده از بیواتانول (سوخت‌های گیاهی) وابستگی خود را به بنزین خالص به شدت کاهش داده‌اند. در تمام این مدل‌ها، دولت ابتدا زیرساخت جایگزین یعنی خودروی باکیفیت و حمل‌ونقل عمومی کارآمد را فراهم می‌کند و سپس از ابزار قیمتی استفاده می‌نماید؛ دقیقاً برعکس الگویی که در ایران پیاده می‌شود.

    فرصت‌سوزی در بهشت پولی؛ ماجرای طرح مترو و اتوبوس رایگان

    یکی از مصادیق عینی نبود استراتژی پایدار و نگاه کوتاه‌مدت در حکمرانی شهری و انرژی ایران، به حوادث و تصمیمات هفته‌های اخیر بازمی‌گردد. پس از تجربه بحرانی و شرایط پساجنگ چهل‌روزه، مدیریت شهری تصمیم گرفت برای کاهش بار روانی جامعه و تسهیل تردد، ناوگان اتوبوس‌رانی و مترو را به صورت موقت رایگان کند. این اقدام با استقبال بی‌نظیر شهروندان رو‌به‌رو شد و در همان روز‌های نخست، آمار‌های غیررسمی از کاهش محسوس ترافیک و تمایل بخش زیادی از مالکان خودرو‌های شخصی به استفاده از قطار‌های شهری حکایت داشت.

    این تجربه موفق، جرقه‌ای از امید را در دل کارشناسان انرژی روشن کرد. این بحث به طور جدی در محافل رسانه‌ای و اقتصادی مطرح شد که دولت و شهرداری می‌توانند با رایگان کردن دائمی حمل‌ونقل عمومی، بخش بزرگی از مالکان خودرو را به پیاده شدن از ماشین‌های شخصی ترغیب کنند. منطق اقتصادی طرح نیز روشن بود: هزینه‌ای که دولت برای یارانه واردات بنزین (برای جبران ناترازی ۱۵ میلیون لیتری) پرداخت می‌کند، چندین برابر بودجه‌ای است که برای اداره رایگان مترو و اتوبوس‌رانی تهران و کلان‌شهر‌ها نیاز است. به بیانی ساده، تزریق بودجه به حمل‌ونقل عمومی رایگان، مانع خروج ارز برای واردات بنزین می‌شد.

    اما سرانجام این ایده چه شد؟ همان‌طور که انتظار می‌رفت، بروکراسی فرسوده و نگاه جزیره‌ای دستگاه‌ها مانع از تبدیل این فرصت طلایی به یک کلان‌پروژه ملی شد. در حالی که افکار عمومی منتظر ارسال طرح دوفوریتی رایگان شدن دائمی حمل‌ونقل عمومی به شورای شهر بود، در نهایت هیچ لایحه‌ای مبادله نشد. ساختار اداری ترجیح داد به جای یک جراحی شجاعانه اقتصادی، به مسیر سنتی خود بازگردد؛ به طوری که اعلام شد از فردا اتوبوس و مترو مجدداً پولی می‌شوند. این عقب‌نشینی آشکار نشان داد که میان بخش‌های تصمیم‌گیر سوخت و مدیریت شهری، هیچ نخ تسبیحی به نام استراتژی ملی مدیریت مصرف انرژی وجود ندارد.

    حکمرانی انرژی در بن‌بست تصمیمات جزیره‌ای

    بحران بنزین در ایران بیش از آنکه یک چالش فنی یا پالایشگاهی باشد، یک بحران سیاسی-مدیریتی است. تا زمانی که وزارت نفت خود را صرفاً مسئول تولید بشکه‌های بنزین بداند، وزارت صمت به حمایت از تولید خودرو‌های پرمصرف داخلی ادامه دهد، شهرداری‌ها حمل‌ونقل عمومی را وجه‌المصالحه کمبود بودجه کنند و شورای عالی انرژی نقش یک نهاد تشریفاتی را بازی کند، ناترازی بنزین حل نخواهد شد.

    نهاد‌های اقتصادی کشور در یک چرخه باطل گرفتار شده‌اند؛ از یک سو قیمت پایین سوخت به دلیل تورم بالا قابل دستکاری شدید نیست و از سوی دیگر سیاست‌های غیرقیمتی (مانند اسقاط خودرو‌ها و توسعه مترو) به دلیل نبود بودجه و تحریم‌ها معطل مانده‌اند. در این میان، قاچاق سوخت در مرز‌ها به دلیل اختلاف فاحش قیمت ریالی با کشور‌های همسایه به یک تجارت سازمان‌یافته تبدیل شده که روزانه میلیون‌ها لیتر از سرمایه ملی را به غارت می‌برد. شکست طرح‌های مختلف نشان می‌دهد که حکمرانی انرژی در کشور در یک «بن‌بست ساختاری» قرار دارد و نیازمند یک بازنگری بنیادین و کلان است.

    باید فراتر از باک خودرو‌ها اندیشید

    جهش ۵۰ درصدی مصرف بنزین زنگ خطری بلند برای اقتصاد ایران است. آمار ۱۳۰ میلیون لیتر مصرف روزانه، با هیچ معیار اقتصادی و زیست‌محیطی همخوانی ندارد. مسیر طی شده در دهه‌های گذشته – یعنی تکیه بر ساخت پالایشگاه‌های جدید برای پاسخ به تقاضای نامحدود یا پناه بردن به سهمیه‌بندی‌های مکرر و بی‌پشتوان – به بن‌بست رسیده است. کشور دیگر توان ارزی برای پرداخت تاوان خودرو‌های پرمصرف و ضعف حمل‌ونقل عمومی را ندارد.

    چاره کار نه در راه‌اندازی سامانه‌های جدید کارت سوخت است و نه در گران‌سازی‌های شوک‌آور که جامعه توان تحمل آن را ندارد. راهکار واقعی، بازگشت به عقلانیت اقتصادی و اتخاذ تصمیمات شجاعانه فرابخشی است. دولت باید بپذیرد که هزینه کردن برای توسعه خطوط مترو، نوسازی ناوگان اتوبوس‌رانی و حتی احیای ایده‌هایی، چون رایگان‌سازی حمل‌ونقل عمومی درون‌شهری، به مراتب ارزان‌تر و پایدارتر از سوزاندن دلار‌ها در باک خودرو‌های فرسوده است. همچنین، شکستن انحصار صنعت خودرو و الزام تولیدکنندگان به رعایت استاندارد‌های روز جهان، شرط لازم برای خروج از این بحران است. زمان برای تصمیم‌گیری‌های مقطعی و مسکن‌های موقت به پایان رسیده؛ اصرار بر روش‌های شکست‌خورده گذشته، تنها عمق حفره ناترازی را بیشتر کرده و کشور را در آینده‌ای نزدیک با بحران‌های پیچیده‌تر انرژی و اجتماعی رو‌به‌رو خواهد ساخت.

  • عطش خرید در بازار سهام / بورس همه را غافلگیر کرد

    عطش خرید در بازار سهام / بورس همه را غافلگیر کرد

    به گزارش اقتصادران، آخرین هفته کاری اردیبهشت‌ماه برای بورس تهران با بازگشایی معاملات سهام در بازارسرمایه و استقبال سرمایه‌های حقیقی از آن همراه بود.

    بازگشایی معاملات نمادهای بورسی در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه گرچه به‌صورت ناقص و با عدم‌حضور بیش از ۴۰‌شرکت بورسی آسیب دیده در زمان جنگ رمضان اتفاق افتاد اما با استقبال فعالان بازار و تشکیل صفوف خرید گسترده روی تابلو معاملات مواجه شد.

    غافلگیری بازارسهام

    درحالی‌که اغلب فعالان و کارشناسان بازار پیش بینی می‌کردند معاملات سهام با ریزش شدید نمادها و شاخص‌ها همراه باشد اما به‌دلیل عقب ماندگی قیمت سهام از دیگر بازارها طی سه‌ماه گذشته و گزارش عملکرد نسبتا مناسب در گروه‌های فعال بازار بازگشایی در فضایی مثبت و دور از هیجانات فروش صورت گرفت.

    دراین‌بین مدیریت صحیح و مناسب بازارساز نیز عاملی مهم در تثبیت این روند بود. این موضوع باعث شد تا نماگر شاخص کل در مجموع دوروز با رشد بیش از ۴۶‌هزارواحدی در تراز ۳‌میلیون‌و۷۶۱‌هزارواحد قرار بگیرد.

    میانگین ارزش معاملات سهام، اوراق و صندوق‌ها در دوروز پایانی هفته بالا بود و در غیاب ۴۲‌شرکت بورسی که بیش از ۳۵‌درصد ارزش بازار را به‌خود اختصاص می‌دهند میانگین ارزش معاملات در محدوده ۱۶‌هزارمیلیارد‌تومان قرار گرفت.

    طی دوروز معاملاتی هفته گذشته نیز بازارسهام شاهد ورود خالص سرمایه حقیقی به‌ارزش ۵هزارو۳۶۵‌میلیارد‌تومان بود که نشان از عطش بالای خرید در میان فعالان بازار داشت.

    خروج پول سنگین از درآمدثابت‌ها طی هفته‌گذشته

    طی هفته گذشته صندوق‌های درآمدثابت بازار که در ایام جنگ با عملکرد مناسب به‌محلی برای جذب سرمایه‌ها تبدیل شده بودند و ثبات عملکردی در آنها سبب اطمینان خاطر سرمایه‌گذاران شده بود با کاهش تنش‌ها و رشد شدید قیمت در دیگر بازارها جذابیت خود را از دست داده و با توجه به‌اخبار بازگشایی سهام طی هفته گذشته روندی منفی در جذب سرمایه‌های حقیقی داشتند.

    فیکس اینکام‌ها باوجود ثبت ورود سرمایه حقیقی در روز چهارشنبه اما در مجموع هفته با خروج ۷‌هزارو۸۱۲۰‌میلیارد‌تومان خالص سرمایه حقیقی روبه‌رو شدند که عمدتا راهی سهام و صندوق‌های طلا شد.

    ورود پول به‌صندوق‌های طلا باوجود بازدهی منفی

    هفته‌گذشته صندوق‌های طلای بورسی باوجود جلب‌توجه اهالی بازار به‌معاملات سهام و بازدهی منفی همچنان شاهد ثبت ورود پول حقیقی بودند. این صندوق‌ها در مجموع هفته گذشته موفق به‌جذب سرمایه حقیقی به‌ارزش ۷‌هزارو۳۳۹‌میلیارد‌تومان شدند.

    باتوجه به‌اینکه معاملات این‌صندوق‌ها طی هفته‌پایانی اردیبهشت در محدوده قیمتی سقف نرخ اسفند‌ماه صورت گرفت تحلیلگران بر این عقیده هستند که سرمایه‌گذاران با دیدگاه بلندمدت‌تر این نواحی قیمتی را برای این فلز زرد به‌عنوان کف قیمتی و نقاط مناسب ورود تلقی می‌کنند.

    از این رو باوجود سنتیمنت منفی در معاملات اونس جهانی و عدم شفافیت در آثار تصمیمات فدرال‌رزرو درخصوص نرخ بهره اما سیاست‌های آمریکا درخصوص دلار پرقدرت با تاثیر‌گذاری بر نرخ ارز آزاد در داخل درنهایت کفه قیمتی را به‌نفع نرخ طلا در داخل سنگین خواهد کرد. از این رو صندوق‌های طلا طی روزهای گذشته شاهد ورود پیوسته سرمایه‌های حقیقی هستند.

    بازده‌منفی صندوق‌های نقره در هفته پایانی اردیبهشت

    در هفته‌گذشته صندوق‌های نقره فعال در بازارسرمایه نیز همسو با صندوق‌های طلا بازدهی منفی را تجربه کردند اما این گروه دارایی نیز موفق به‌ثبت ورود پول حقیقی به‌ارزش ۷۶۷‌میلیارد‌تومان درمجموع هفته شد که نشان از تداوم استقبال خریداران حقیقی از این کلاس دارایی داشت.

    جمع‌آوری صفوف فروش در اهرمی‌ها

    باتوجه به‌ترکیب پورتفوی اغلب صندوق‌های اهرمی که شرکت‌های آسیب دیده در جریان جنگ رمضان به‌عنوان بخش مهمی از آن به‌حساب می‌آیند و درنظرگرفتن ماهیت پرریسک معاملات در این گروه از صندوق‌ها روز سه‌شنبه و در زمان بازگشایی بازارسهام مطابق انتظار این گروه با صفوف فروش قدرتمند و نبود خریداران جدی مواجه شد.

    با این حال در میانه‌های بازار روز چهارشنبه باورود پول‌های پرقدرت و خریدهای گسترده روی این صندوق‌ها صفوف فروش جمع‌آوری و برخی از آنها معاملات در سقف قیمتی روزانه معامله شدند و تشکیل صف خرید را نیز تجربه کردند. این موضوع باعث ثبت ارزش معاملات بالا در این گروه در روز پایانی هفته شد.

    اما باوجود حمایت روز چهارشنبه از این گروه دارایی برخی تحلیلگران همچنان ورود به‌معاملات این صندوق‌ها را پرریسک ارزیابی می‌کنند و تغییر فاز معاملات از روند نزولی به‌صعودی را مستلزم گذر زمان بیشتر و شفاف تر شدن روند حرکتی بازار می‌دانند.

    عطش خرید در بورس

    درمجموع بازارسرمایه در هفته گذشته از روند معاملاتی مثبت در گروه‌های مختلف برخوردار بود و باتوجه به‌بازگشایی سهام بار دیگر فضای بازار هیجان معاملاتی را تجربه کرد.

    این هفته بازار درحالی به‌استقبال اولین روز معاملاتی خرداد‌ماه می‌رود که هفته گذشته را با عطش بالای فعالان بازار برای خرید سهام به‌پایان رسانده است.

    تداوم این روند می‌تواند ضامن ثبت روزهایی سبزرنگ برای بازار در این هفته باشد. از منظر کلی و با دیدی میان‌مدت نیز به‌نظر می‌رسد چنانچه میزان ریسک‌های سیاسی-نظامی در محدوده‌های فعلی باقی بماند بورس ایران بتواند در ماه سوم بهار تاحدودی عقب‌ماندگی خود را نسبت‌به دیگر بازارها جبران کرده و با پیوستن دیگر شرکت‌ها به‌معاملات روزانه در تالار شیشه‌ای روند عادی معاملات خود را به‌طور کامل بازیابی کند.

  • بدهی‌های سر به فلک کشیده دولت و شرکت های دولتی!

    بدهی‌های سر به فلک کشیده دولت و شرکت های دولتی!

    به گزارش اقتصادران، بدهی بخش عمومی فقط در ارقام بودجه دولت خلاصه نمی‌شود؛ بخش مهمی از آن در ترازنامه شرکت‌هایی نشسته که نامشان دولتی است، اما فشار مالی‌شان می‌تواند به کل اقتصاد سرایت کند. تازه‌ترین داده‌های جزئی وزارت اقتصاد نشان می‌دهد، مجموع بدهی دولت و شرکت‌های دولتی تا آذر ۱۴۰۴ به ۸۳۲۴ همت رسیده است؛ رقمی که از انباشت سنگین بدهی در ترازنامه بخش عمومی حکایت دارد.

    همان‌طور که گزارش قبلی با عنوان «۲۲ درصد اقتصاد زیر سایه بدهی / شرکت‌های دولتی؛ موتور اصلی جهش بدهی در سال ۱۴۰۴» نشان داده بود، نسبت مجموع بدهی دولت و شرکت‌های دولتی به تولید ناخالص داخلی در اسفند ۱۴۰۴ به ۲۲.۲ درصد رسید؛ اما بررسی دقیق‌تر ارقام اعلامی وزارت اقتصاد، تصویر روشن‌تری از محل تمرکز این بدهی ارائه می‌کند.

    از مجموع ۸۳۲۴ همت بدهی ثبت‌شده تا آذر ۱۴۰۴، ۲۴۹۷ همت مربوط به دولت و ۵۸۲۷ همت مربوط به شرکت‌های دولتی است؛ یعنی شرکت‌های دولتی به‌تنهایی حدود ۷۰ درصد کل بدهی این بخش را در اختیار دارند. به این ترتیب، اگر گزارش قبلی وزن بدهی را نسبت به اندازه اقتصاد نشان می‌داد، این گزارش خودِ تراز بدهی و مطالبات را زیر ذره‌بین می‌برد.

    %D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C %D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C %D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA %D9%88 %D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA %D9%87%D8%A7%DB%8C %D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C ak17075

    رشد سریع تر مطالبات دولت از بدهی ها

    بدهی دولت در فاصله شهریور ۱۴۰۰ تا آذر ۱۴۰۴ از ۹۶۳ همت به ۲۴۹۷ همت رسیده است؛ یعنی ۱۵۳۴ همت افزایش و حدود ۱۵۹ درصد رشد. این رشد نشان می‌دهد دولت در این دوره بدهکارتر شده، اما سمت مطالبات تصویر متفاوتی می‌سازد. مطالبات دولت از ۵۳۷ همت در شهریور ۱۴۰۰ به ۲۰۳۳ همت در آذر ۱۴۰۴ افزایش یافته؛ یعنی حدود ۱۴۹۶ همت رشد و نزدیک به ۲۷۹ درصد افزایش. به همین دلیل، شکاف بدهی و مطالبات دولت چندان جهش نکرده است.

    مازاد بدهی دولت بر مطالبات از ۴۲۶ همت به ۴۶۵ همت رسیده؛ یعنی در کل دوره فقط ۳۹ همت افزایش یافته است. روند سال ۱۴۰۴ نیز مهم است: بدهی دولت از ۱۹۴۵ همت در خرداد به ۲۱۶۶ همت در شهریور و سپس ۲۴۹۷ همت در آذر رسید، اما مطالبات دولت هم از ۱۲۱۷ همت به ۲۰۳۳ همت افزایش یافت. نتیجه این شد که شکاف دولت از ۷۲۸ همت در خرداد به ۴۶۵ همت در آذر کاهش پیدا کرد.

    شرکت‌های دولتی؛ موتور اصلی انباشت بدهی

    سنگین‌ترین بخش ماجرا در شرکت‌های دولتی دیده می‌شود. بدهی این شرکت‌ها از ۹۸۹ همت در شهریور ۱۴۰۰ به ۵۸۲۷ همت در آذر ۱۴۰۴ رسیده است؛ یعنی ۴۸۳۸ همت افزایش و حدود ۴۸۹ درصد رشد. به بیان ساده‌تر، بدهی شرکت‌های دولتی در این دوره تقریباً ۶ برابر شده است. مطالبات آن‌ها نیز از ۵۴۴ همت به ۴۱۳۸ همت رسیده؛ یعنی بیش از ۳۵۹۴ همت افزایش و حدود ۶۶۱ درصد رشد.

    با وجود رشد شدید مطالبات، شکاف بدهی و مطالبات شرکت‌های دولتی همچنان سنگین‌تر شده است. مازاد بدهی این شرکت‌ها بر مطالبات از ۴۴۵ همت در ابتدای دوره به ۱۶۸۸ همت در آذر ۱۴۰۴ رسیده؛ یعنی نزدیک به ۳.۸ برابر شده است. سال ۱۴۰۴ نقطه جهش اصلی است: بدهی شرکت‌های دولتی از ۳۳۶۴ همت در اسفند ۱۴۰۳ به ۵۲۳۱ همت در خرداد ۱۴۰۴ و سپس ۵۹۰۹ همت در شهریور رسید. هرچند در آذر به ۵۸۲۷ همت کاهش یافت، اما همچنان بخش اصلی بدهی عمومی در همین نقطه متمرکز ماند.

    مرکز ثقل بدهی از دولت به شرکت‌ها منتقل شد

    مقایسه دولت و شرکت‌های دولتی نشان می‌دهد مسئله بدهی بخش عمومی دیگر فقط با رصد بدهی دولت قابل فهم نیست. در شهریور ۱۴۰۰، دولت ۹۶۳ همت بدهی داشت و شرکت‌های دولتی ۹۸۹ همت؛ یعنی سهم شرکت‌ها از کل بدهی حدود ۵۰.۷ درصد بود. اما در آذر ۱۴۰۴، از مجموع ۸۳۲۴ همت بدهی دولت و شرکت‌های دولتی، سهم شرکت‌ها ۵۸۲۷ همت و سهم دولت ۲۴۹۷ همت بود.

    این یعنی سهم شرکت‌های دولتی از کل بدهی به حدود ۷۰ درصد رسیده است. همین جابه‌جایی در مطالبات هم دیده می‌شود؛ سهم شرکت‌های دولتی از کل مطالبات از حدود ۵۰.۳ درصد در شهریور ۱۴۰۰ به ۶۷.۱ درصد در آذر ۱۴۰۴ افزایش یافته است. مهم‌تر از آن، سهم شرکت‌های دولتی از شکاف بدهی و مطالبات از ۵۱.۱ درصد به ۷۸.۴ درصد رسیده است. بنابراین اگرچه دولت همچنان بدهکارتر از گذشته است، اما بار اصلی بدهی و شکاف مالی اکنون در شرکت‌های دولتی متمرکز شده؛ بخشی که فشار آن می‌تواند در نهایت به بودجه، بانک‌ها یا منابع عمومی بازگردد.

  • خودرو؛ بازار جنگی، قیمت‌های جنگی!

    خودرو؛ بازار جنگی، قیمت‌های جنگی!

    به گزارش اقتصادران، اردیبهشت امسال بازار خودرو یکی از متفاوت‌ترین مقاطع خود در سال‌های اخیر را پشت سر گذاشت؛ بازاری که تحت‌تاثیر فضای جنگی، بی‌ثباتی اقتصادی، اختلال در زنجیره تامین و تشدید انتظارات تورمی، تنها در یک‌ماه رشد کم‌سابقه ۳۷درصدی را تجربه کرد.

    به گزارش دنیای اقتصاد، بررسی قیمت خودرو‌های داخلی، مونتاژی و وارداتی نشان می‌دهد که اردیبهشت برای بازار خودرو نه یک ماه عادی، بلکه به گفته یک دست‌اندرکار بازار، ماه «قیمت‌گذاری جنگی» بود.

    هرچند کشور از ۱۹ فروردین وارد فضای آتش‌بس شده، اما اثرات روانی و اقتصادی جنگ همچنان بر بازار‌ها از جمله خودرو سایه انداخته است. به‌طوری‌که تخریب بخشی از زیرساخت‌های بندری، نگرانی از اختلال در حمل‌ونقل کالا، افزایش ریسک تجارت خارجی، رشد انتظارات تورمی و بیم از کاهش عرضه خودرو و قطعه باعث شد بازار خودرو سریع‌ترین واکنش‌ها را در میان بازار‌های دارایی از خود نشان دهد.

    بحران در تامین فولاد، اختلال در ورود مواد اولیه و قطعات به‌دلیل آسیب‌دیدگی و محدودیت فعالیت بنادر، رشد نرخ ارز و افزایش هزینه‌های تولید، همگی این تصور را در بازار ایجاد کرد که صنعت خودرو در ماه‌های آینده با افت عرضه مواجه خواهد شد.

    در این میان، خودروسازان داخلی با نگرانی نسبت به تامین ورق فولادی و مواد اولیه و رشد هزینه‌های تولید روبه‌رو بودند؛ وارداتی‌ها از اختلال در ترخیص خودرو، تخریب بنادر اصلی ورود محصولات خارجی و کند شدن روند واردات متاثر شدند و مونتاژکاران نیز به‌دلیل وابستگی بالا به قطعات CKD، بیش از سایرین تحت‌تاثیر ریسک‌های تجاری قرار گرفتند.

    نکته مهم دیگر، بازگشت خودرو‌های داخلی به نقش «پناهگاه تورمی» است. در دوره‌های بحران اقتصادی و سیاسی، بخشی از سرمایه‌های خرد به سمت بازار خودرو حرکت می‌کند؛ زیرا بسیاری از مصرف‌کنندگان و سرمایه‌گذاران تصور می‌کنند خودرو می‌تواند ارزش پول آنها را در برابر تورم حفظ کند.

    همچنین کاهش عرضه فایل فروش در بازار نیز به رشد قیمت‌ها دامن زد. بسیاری از فروشندگان در فضای جنگی تمایلی به فروش خودرو نداشتند و ترجیح می‌دادند دارایی خود را حفظ کنند؛ موضوعی که باعث شد بازار با کمبود نسبی عرضه روبه‌رو شود و همین کاهش عرضه، سرعت رشد قیمت را افزایش دهد.

    در میان گروه‌های مختلف بازار خودرو، مونتاژی‌ها بیشترین واکنش را به فضای جنگی اردیبهشت نشان دادند. بررسی قیمت‌ها حاکی از آن است که خودرو‌های مونتاژی رشد‌های سنگین‌تری نسبت به خودرو‌های داخلی تجربه کردند. موضوعی که ریشه آن را باید در وابستگی بالاتر این خودرو‌ها به واردات قطعات و تجارت خارجی جست‌و‌جو کرد.

    از سوی دیگر، نگرانی نسبت به کاهش فروش نفت ایران به چین نیز به فضای روانی بازار دامن زد. برخی فعالان اقتصادی معتقد بودند در صورت اختلال در صادرات نفت، دسترسی دولت و صنایع به منابع ارزی محدودتر خواهد شد و همین موضوع می‌تواند تامین ارز مورد نیاز مونتاژکاران را دشوارتر کند.

    عامل مهم دیگر، وضعیت بنادر و اختلال در فرآیند واردات بود. تخریب بخشی از زیرساخت‌های بندری و نگرانی نسبت به کند شدن روند ترخیص خودرو و قطعات، فضای روانی بازار وارداتی‌ها را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار داد.

  • سرمایه بین نسلی ما کارگران کجاست؟

    سرمایه بین نسلی ما کارگران کجاست؟

    به گزارش اقتصادران، در هفته‌های اخیر پس از انتشار خبر احتمالِ تغییر فرمول محاسبه مستمری بازنشستگان کارگری و امکان معیار قراردادن میانگین کل حقوق سی یا سی و پنج سال خدمت به‌جای میانگین کل حقوق دو سال آخر در کمیسیون اجتماعی مجلس، مخالفت‌هایی نسبت به این ایده مطرح شد. مخالفان از فعالان تشکل‌های کارگری تا کارگران عادی را شامل می‌شوند و موافقان بیشتر در بین کارشناسان تامین اجتماعی، دولت و برخی اعضای کمیسیون اجتماعی مجلس قرار دارند.

    در نهایت با مقاومت و فشارهای رسانه‌ای و گفتگوهای اجتماعی تشکل‌های کارگری مخالف، کمیسیون اجتماعی و دولت در این هفته عقب‌نشینی آشکاری نسبت به این موضوع انجام دادند. روز دوشنبه نایب رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس در اظهارنظری اعلام کرد: تغییر در فرمول محاسبه مستمری بازنشستگان تامین اجتماعی صرفا پیشنهادی از طرف سازمان تامین اجتماعی بوده و دولت هنوز لایحه‌ای به مجلس نداده است؛ لذا اساسا این موضوع از نظر کمیسیون ما «کان لم یکن» است!

    در ادامه این اظهارنظر، احمد میدری (وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی) در حاشیه یکی از برنامه‌ها در پاسخ به خبرنگاران اعلام کرد: هیچ لایحه‌ای در دولت در مورد تغییر مقررات بازنشستگی، سن، سابقه، مزایا و سایر موارد مطرح نشده است. اکنون لایحه‌ای چه در خود دولت و چه در مجلس در خصوص اصلاح فرمول محاسبه مستمری بازنشستگان مطرح نیست. البته کمیسیون اجتماعی جلسات مختلفی با صندوق‌های بازنشستگی برگزار می‌کند و شاید گفت‌وگوهایی در آنجا انجام شده باشد.

    سخن وزیر کار این است که دولت در نهایت نسبت به این بحث فنی ابراز بی‌طرفی کرده است. اما با این حال، شاید این بحث فعلاً به دلیل شرایط خاص کشور و مقاومت کارگران و تشکل‌های کارگری به حاشیه رانده شده باشد. شواهد نشان می‌دهد  برخی کارشناسان تامین اجتماعی و حتی برخی فعالان خاص تشکل‌های کارگری که نزدیک به هیات امنای سازمان هستند، به این ایده به‌عنوان یکی از راه‌های رفع ناترازی ۱۰۰۰هزارمیلیارد تومانی تامین اجتماعی می‌نگرند.

    فعالان کارگری مخالفِ طرح، مباحث فنی مفصلی در این زمینه مطرح کردند که نشان می‌داد، امکان آنکه مانند برخی کشورهای اروپایی ملاک تعیین مستمری کل دوران حق بیمه‌پردازی باشد، در ایران ممکن نیست. در مقابل شخصیت‌های نزدیک به سازمان تامین اجتماعی با اشاره به گستردگی تخلفات  کارفرمایانی که در تبانی با کارگران حقوق دو یا سه سال آخر را به صورت صوری افزایش می‌دهند، تنها راهکار حل این معضل و عدم فشار آمدن به سازمان تامین اجتماعی را ملاک قراردادن کل دوران حق بیمه‌پردازی می‌دانند. آنان راهکارهایی از جنس نظارت و بازرسی را به دلیل برآوردی که از حجم این تخلفات دارند، ناکارآمد قلمداد می‌کنند.

    انعطاف برخی فعالان کارگری

    برخی از  فعالان کارگری  درون هیات‌های مشورتی  سازمان تامین اجتماعی و شورای عالی کار نیز حضور داشته و دارند و از جنبه خیرخواهانه با ایده‌های کارشناسی برآمده از سازمان تامین اجتماعی همسو می‌شوند.

    محمدرضا تاجیک (عضو مشورتی گروه کارگری شورای عالی کار و سخنگوی مجمع نمایندگان کارگران) که سال‌ها در مذاکرات مزدی و مذاکرات شرکای اجتماعی در فضاهای مختلف وزارت کار و سازمان تامین اجتماعی حضور داشته، با خیرخواهانه بودن فلسفه اولیه این طرح برای حیات سازمان تامین اجتماعی که متعلق به خود کارگران شاغل و بازنشسته است، می‌گوید: ما معتقدیم ساختار محاسبه مستمری باید در نهایت اصلاح شود. ما این بحث را در گفتگوهای اجتماعی داشتیم که هر اصلاحی از سوی مراجع تصمیم‌گیر تصویب شود، در نهایت نباید تغییر محسوسی در میزان مستمری دریافتی عادلانه هر فرد در زمان بازنشستگی ایجاد کند.

    وی افزود: موضوع، تعیین بازه زمانی محاسبه میانگین حقوق نیست. یعنی مهم نیست بحث روی دو سال آخر، پنج سال آخر یا حتی کل سی سال سابقه خدمت فرد و میانگین مزد او باشد. ما این موضوع را مطرح کردیم که عددی که برای پرداخت مستمری در هر بازه‌ای محاسبه شود، نباید کمتر از همان میانگین دو سال آخر باشد. ضرایبی که در نظر گرفته می‌شود با فرمول‌های محاسباتی می‌تواند چنین الزامی را رعایت کند و ما نیز توصیه کردیم که در هر تصمیمی به این ملاحظه توجه کنند.

    تاجیک تصریح کرد: فلسفه وجودی این طرح این بود که تعداد تخلفات کارفرمایان در افزایش نامتعارف حقوق دو یا سه سال آخر به حدی است که تنها با این شیوه می‌توان از آسیب به تامین اجتماعی جلوگیری کرد. با این حال ما مدام بر این تاکید کردیم که محاسبات باید به نحوی باشد که با رعایت ارزش واقعی حقوق در سنوات قبل، در نهایت با جلوگیری از افزایش نامتعارف مزد و حق بیمه در دو سال پایانی، همان حقوقی برای مستمری کارگر تازه بازنشسته شده در نظر گرفته شود که در  مدل دو سال آخر بدون تخلف به او اختصاص می‌یافت و چیزی کمتر از آن رد نشود. یادمان باشد منابع سازمان تامین اجتماعی به شدت در حال تضعیف است و چنین مسیری ناگزیر برای اصلاح ساختار لازم می‌شود.

    سخنگوی مجمع نمایندگان کارگران کشور خاطرنشان کرد: صحبت‌های اخیر البته بحث‌های مقدماتی‌ای بوده که به کمیسیون اجتماعی مجلس نیز کشیده شده است و برخی نمایندگان با آن موافق بودند. ولی بررسی‌ها باید ادامه پیدا کند و اگر روزی چنین طرحی تصویب شد، باید به نحوی باشد که همچنان که از سازمان تامین اجتماعی حقی ضایع نمی‌شود، حقی نیز از کارگر هم ضایع نشود و امکان اینکه برخی کارفرمانمایان با تطمیع کارگر دست به تخلف مزدی بزنند، سد شود.

    عضو مشورتی گروه کارگری در شورای عالی کار در پایان بیان کرد: ما باید در عمل نیز مانند گفتگوهای خود، منافع هر سه جانبه کارگری، کارفرمایی و دولت و تامین اجتماعی را لحاظ کنیم و نمی‌توانیم از عدالت و گفتگوی اجتماعی صحبت کنیم ولی در عمل حقوق یک طرف را نادیده می‌گیریم. به ویژه اینکه سازمان تامین اجتماعی و همه اموال او متعلق به خود کارگر شاغل و بازنشسته است و در واقعیت اصلاً ضلع مجزایی از خود ما نیست. لذا آسیب به منابع تامین اجتماعی، دقیقاً آسیب به اندوخته آتیه‌ی خود ما کارگران است!

    سرمایه بین نسلی ما کارگران کجاست؟ / بروزرسانی ارزش حقوق معادل ارزش طلا باشد

    در مقابل این دیدگاه، که از منظر فعالان کارگری موافق فلسفه خیرخواهانه‌ای دارد، اکثر فعالان کارگری، نتایج طرح اخیری را که به نظر می‌رسد فعلاً از دستور کار خارج شده، منفی تلقی می‌کنند. بسیاری از فعالان تشکل‌ها از جمله شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی کارگران و خانه کارگر، دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به این موضوع دارند.

    سمیه گلپور (رئیس کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران کشور) با انتقاد از سکوت برخی چهره‌های کارگری که در هیات‌های مختلف تامین اجتماعی حضور دارند و در این مدت واکنشی به طرح نداشتند، گفت: ما انتظار داشتیم که تمامی چهره‌ها و تشکل‌های کارگری در موضع‌گیری پیرامون این طرح مشارکت داشته باشند. واقعیت این است که این طرح با هر نیت و هدفی، در نهایت موجب کاهش مستمری‌ها خواهد شد و با هر ضریبی جز فرمول بروزرسانی براساس پایه طلا، شکست خواهد خورد. این درحالی است که قبل از هر نقدی، ما معتقدیم که باید با کلیه تشکل‌ها و نمایندگان شرکای اجتماعی پیرامون آن گفتگوی اجتماعی شکل می‌گرفت که در واقع هیچ مشورت جدی‌ای اخذ نشده است.

    وی افزود: در هر نظام بیمه‌ای، حق بیمه کارگر نه مالیات است، نه کمک داوطلبانه؛ سرمایه شخصی و میان‌نسلی اوست. این سرمایه، طبق اصل سه‌جانبه‌گرایی سازمان بین‌المللی کار (ILO)، باید امانتی باشد در دست دولت و سازمان‌های بیمه‌گر که برای حفظ ارزش واقعی‌اش، به‌درستی مدیریت و سرمایه‌گذاری شود. اما امروز در ایران، واقعیتی تلخ پیش روی جامعه کارگری است. آنچه از مزد کارگران به‌صورت ماهانه به عنوان ۳۰ درصد حق بیمه کسر می‌شده (۷ درصد کارگر و ۲۳ درصد کارفرما)، در طول سالیان به‌جای آنکه به یک اندوخته پایدار تبدیل شود، عملاً در چرخه‌های بودجه‌ای و جبر پرداختی به بازنشستگان گذشته مصرف می‌شود. این در حالی است که هر کارگر، در زمان پرداخت حق بیمه، از دستمزد خود می‌کاهَد تا فردا از همان سرمایه برخوردار شود — نه از مزد کارگرِ فردا.

    او ادامه داد: ما معتقدیم با هرکدام از فرمول‌ها و ضرایب پیشنهادی، مدعیان اجرای صحیح طرح هرگز نخواهند توانست در کل سی سال خدمت یک کارگر که درحال بازنشستگی است، ارزش دقیق مستمری دریافتی او را مطابق با عدالت منعکس سازند. اگر معیار محاسبه این ذخیره را شاخص طلا بگیریم، روشن می‌شود که ارزش واقعی این امانت چه اندازه تباه شده است. مثلاً حدود ۲۰ سال پیش، وقتی مزد ماهانه در حدود کمتر از یک میلیون تومان در ماه بود، ۳۰ درصد این مبلغ یعنی حدود ۳۰۰ هزار تومان معادل تقریباً چندین سکه تمام بهار آزادی بود؛ در آن زمان سکه، معادل ریالی کمتر از ۱۰۰ هزار تومان داشت. سازمان تأمین اجتماعی موظف بود این سرمایه را حفظ کند، نه آنکه اجازه دهد به مرور قدرت خریدش فرو بریزد.

    گلپور تصریح کرد: امروز، همان  صدها سکه، اگر با رشد همپای تورم و سود سرمایه‌گذاری همراه می‌شد، شاید آتیه یک بازنشسته را به‌راحتی تأمین می‌کرد؛ اما به‌جای آن، ساختار مدیریتی تأمین اجتماعی این امانت‌ها را در مسیرهای غیرشفاف و کوتاه‌مدت هزینه کرده است. این نه‌تنها ناکارآمدی مالی، بلکه نقض حقوق بین‌المللی کارگر و اصل «امانت‌داری میان‌نسلی» است.

    رئیس کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری تاکید کرد: در حقوق بین‌الملل کار، براساس کنوانسیون‌های ۱۰۲ و ۱۱۸ سازمان بین‌المللی کار، تأمین اجتماعی باید به گونه‌ای اداره شود که حق بیمه‌های پرداختی مستقیماً بازده سرمایه‌ای برای همان نسل از بیمه‌پردازان ایجاد کند. هیچ نظامی در دنیا به خود اجازه نمی‌دهد، از سرمایه یک نسل برای پوشش کسری‌های نسلی قبل بهره‌برداری کند؛ چراکه این، نقض صریح عدالت بیمه‌ای است.

    این فعال کارگری با اشاره به نقش شرکت سرمایه‌گذاری سازمان تامین اجتماعی در حفظ ارزش دارایی‌ها و توان مستمری‌پردازی این سازمان در طی این سال‌ها گفت: شستا و سایر مؤسسات اقتصادیِ زیرمجموعه تأمین اجتماعی، متعلق به کارگران هستند، نه دارایی‌های عمومی دولت. جامعه کارگری حق دارد در جریان کامل عملکرد و سود این سرمایه‌ها قرار گیرد و گزارش‌های سالانه‌ی دقیق و قابل حسابرسی از آن را مطالبه کند. ما باید بدانیم که ارزش دارایی‌های ذخیره شده کارگران  در شستا، آیا توانسته ارزش خود را حفظ کند؟ این چیزی است که همه مقامات باید نسبت به آن پاسخگو باشند. یادمان نرود زیان‌های انباشته شستا، توجیهی برای تضییع حقوق وعدم به روزرسانی ریالی مستمری‌ها نیست.

    سمیه گلپور در پایان خاطرنشان کرد: اکنون وقت آن است که قانون‌گذار و دولت، به این امانت بین‌نسلی احترام بگذارند و قاعده بازی را برگردانند؛ حق بیمه پرداختی کارگر، باید ارزش معادل طلای آن را تا روز بازنشستگی حفظ کند؛ اگر سازمان‌ها قادر به حفظ این ارزش نیستند، پس امانت‌دار شایسته‌ی این سرمایه نیستند و حق ندارند معیار تعیین حقوق بازنشستگی را به جای دو سال آخر، افزایش دهند. اکنون وقت آن است که قانون‌گذاران و مقامات دولت، به این امانت بین‌نسلی احترام بگذارند و قاعده بازی را برگردانند؛ بازهم تاکید می‌کنم، حق بیمه پرداختی کارگر، باید ارزش معادل طلایش را تا روز بازنشستگی حفظ کند.

  • زندگی با طعم قسط؛ وقتی «وام» برای بقا است نه توسعه!!

    زندگی با طعم قسط؛ وقتی «وام» برای بقا است نه توسعه!!

    به گزارش اقتصادران، در سال‌هایی که تورم، گرانی و کاهش قدرت خرید به بخش جدایی‌ناپذیر زندگی خانوارهای ایرانی تبدیل شده، «وام» دیگر یک ابزار رفاهی برای خرید خانه یا توسعه کسب‌وکار نیست؛ بلکه برای بسیاری از مردم به راهی برای زنده ماندن و گذر از هزینه‌های روزمره تبدیل شده است. خانواده‌هایی که تا چند سال پیش شاید تنها برای خرید مسکن یا خودرو سراغ تسهیلات بانکی می‌رفتند، امروز برای پرداخت اجاره، شهریه، درمان، خرید لوازم ضروری یا حتی تأمین هزینه‌های جاری زندگی به وام‌هایی با نرخ سود ۲۴ تا ۳۲درصد پناه می‌برند؛ وام‌هایی که بازپرداخت آنها با حقوق‌های ثابت و ناچیز، خود به بحرانی تازه بدل می‌شود.

    در این میان، وعده‌های مکرر پرداخت وام‌های حمایتی ازسوی دولت و نهادها نیز به بخش دیگری از این چرخه فرساینده تبدیل شده است. بازنشستگانی که ماه‌ها در انتظار وام‌های وعده داده‌شده می‌مانند، خبرنگارانی که هنوز چشم‌انتظار وام ۵۰ میلیون تومانی اعلام‌شده ازسوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند و گروه‌های مختلفی که وعده دریافت تسهیلات حمایتی را می‌شنوند اما در عمل خبری از پرداخت نیست؛ اینها تنها نمونه‌هایی از شکاف میان «اعلام» و «اجرا» هستند. این وضعیت تنها یک مساله اقتصادی نیست؛ بلکه به باور کارشناسان، نشانه‌ای از تغییر سبک زندگی در ایران است؛ سبکی که می‌توان آن را «زندگی قسطی» نامید؛ زیستی که در آن مردم نه برای آینده، بلکه برای گذر از امروز بدهکار می‌شوند.

    وام؛ از ابزار توسعه تا ابزار بقا

    افزایش هزینه‌های زندگی، رشد قیمت کالاهای اساسی، اجاره‌بها، درمان و آموزش باعث شده بسیاری از خانوارها دیگر امکان مدیریت دخل و خرج خود را بدون استقراض نداشته باشند. در چنین شرایطی، گرفتن وام- even با سودهای بالا- برای برخی نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار است. مشکل اما زمانی عمیق‌تر می‌شود که همین وام‌ها نیز یا با شرایط دشوار در دسترس قرار می‌گیرند یا در حد وعده باقی می‌مانند. ماجرای وام‌های بازنشستگان یکی از نمونه‌های پرتکرار این وضعیت است. در حالی که بسیاری از بازنشستگان با حقوق‌هایی که فاصله زیادی با هزینه‌های واقعی زندگی دارد، چشم‌انتظار دریافت تسهیلات حمایتی هستند، روند طولانی، محدودیت منابع و تأخیر در پرداخت باعث شده این وعده‌ها بیشتر به عاملی برای بلاتکلیفی تبدیل شود. در مورد خبرنگاران نیز چندی پیش وعده پرداخت وام ۵۰ میلیون تومانی ازسوی وزارت ارشاد مطرح شد؛ وعده‌ای که برای بسیاری از فعالان رسانه‌ای، با توجه به وضعیت معیشتی این قشر، امیدی برای عبور از فشار اقتصادی بود، اما هنوز خبری از پرداخت آن نیست.

    بدعهدی اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی

    عطیه میرآقایی، جامعه شناس با اشاره به تبعات اجتماعی وعده‌های اقتصادی که اعلام می‌شوند اما به مرحله اجرا نمی‌رسند، به «تعادل» می‌گوید: مساله فقط پرداخت نشدن یک وام یا محقق نشدن یک تسهیلات نیست؛ موضوع عمیق‌تر از یک ناکامی اقتصادی مقطعی است. وقتی یک نهاد رسمی، دولتی یا عمومی وعده‌ای را به جامعه می‌دهد، در واقع نوعی تعهد روانی و اجتماعی ایجاد می‌کند.  او می‌افزاید: مردم براساس همان وعده برنامه‌ریزی می‌کنند، امید می‌سازند و بخشی از آینده خود را برمبنای آن تنظیم می‌کنند. حال اگر این وعده اجرایی نشود، آنچه از بین می‌رود صرفاً یک تسهیلات مالی نیست، بلکه بخشی از اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی نظام تصمیم‌گیری است. این جامعه شناس تاکید می‌کند: اعتماد عمومی یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های هر جامعه است؛ سرمایه‌ای که با پول و منابع مالی قابل جایگزینی نیست. وقتی مردم احساس کنند که میان آنچه اعلام می‌شود و آنچه در عمل رخ می‌دهد فاصله‌ای جدی وجود دارد، به تدریج دچار نوعی فرسایش اعتماد می‌شوند. میرآقایی اظهار می‌دارد: این فرسایش در کوتاه‌مدت شاید خود را به شکل گلایه و نارضایتی نشان دهد، اما در بلندمدت به بی‌اعتمادی ساختاری تبدیل می‌شود؛ یعنی شهروندان دیگر نه فقط به یک وعده خاص، بلکه به کلیت فرآیند تصمیم‌گیری بدبین می‌شوند.

    ایجاد شکاف میان دولت و جامعه

    او توضیح می‌دهد: جامعه‌ای که در آن مردم بارها وعده می‌شنوند اما نتیجه ملموسی نمی‌بینند، به مرور دچار شکاف میان دولت و جامعه می‌شود. شهروندان احساس می‌کنند که در معادلات تصمیم‌گیری فقط شنونده وعده‌ها هستند اما در مرحله اجرا سهمی از آن نمی‌برند. این احساس، بسیار خطرناک است، چون حس تعلق اجتماعی و مشارکت مدنی را کاهش می‌دهد.  عطیه میرآقایی با بیان این مطلب که تبعات چنین وضعیتی تنها اقتصادی نیست، بلکه ابعاد روانی و خانوادگی نیز دارد، می‌گوید: وقتی خانواده‌ای روی دریافت یک وام برنامه‌ریزی می‌کند، این برنامه‌ریزی معمولاً از سر تفنن یا رفاه نیست. بسیاری از خانواده‌ها برای پرداخت بدهی، اجاره خانه، درمان بیماری، تأمین هزینه تحصیل فرزندان یا حتی گذران هزینه‌های جاری زندگی روی این وام حساب می‌کنند. وقتی این پول پرداخت نمی‌شود، فقط یک عدد از حساب بانکی حذف نشده، بلکه نظم مالی خانواده، آرامش روانی و برنامه روزمره زندگی آنها به هم می‌ریزد. او می‌افزاید: در چنین شرایطی خانواده ناچار می‌شود به راه‌های جایگزین پناه ببرد؛ قرض گرفتن از اطرافیان، گرفتن وام با سودهای سنگین‌تر، فروش دارایی یا عقب انداختن برخی هزینه‌های ضروری. این یعنی یک وعده اجرانشده می‌تواند زنجیره‌ای از بحران‌های جدید را برای یک خانوار ایجاد کند.

    مدیریت زندگی بر پایه پیش‌بینی دریافت کمک

    این جامعه‌شناس با اشاره به تغییر سبک زندگی در جامعه امروز ایران می‌گوید: واقعیت این است که بخش قابل‌توجهی از مردم دیگر زندگی را صرفاً با درآمد ماهانه مدیریت نمی‌کنند، بلکه زندگی‌شان بر پایه پیش‌بینی دریافت کمک‌ها، وام‌ها و تسهیلات تنظیم شده است. وقتی درآمدها با هزینه‌ها همخوانی ندارد، مردم ناچارند به امید یک وام یا یک کمک حمایتی برنامه‌ریزی کنند. اگر همین امید هم محقق نشود، فرد احساس می‌کند که هیچ نقطه اتکایی برای ادامه زندگی ندارد. آقامیری ادامه می‌دهد: این وضعیت فقط ناامیدی فردی ایجاد نمی‌کند، بلکه می‌تواند به خشم اجتماعی پنهان منجر شود؛ خشمی که شاید در ظاهر دیده نشود اما در رفتارهای اجتماعی بروز پیدا می‌کند. کاهش مشارکت اجتماعی، بی‌تفاوتی نسبت به مسائل عمومی، افزایش بدبینی، کاهش حس تعلق اجتماعی و حتی نوعی انزوا از نتایج همین فرسایش اعتماد است.

    وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است

    او با بیان اینکه تکرار چنین وعده‌هایی بدون پشتوانه اجرایی، جامعه را در وضعیت تعلیق دایمی قرار می‌دهد، می‌گوید: مردم نه می‌توانند روی منابع موجود حساب کنند، نه از تحقق وعده‌های جدید مطمئن باشند. این تعلیق، فرسایش روانی شدیدی ایجاد می‌کند. فرد مدام در حالت انتظار است؛ انتظاری که معلوم نیست به نتیجه برسد یا نه. این بلاتکلیفی، خودش نوعی فشار اجتماعی است. میرآقایی با تأکید بر اینکه «وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است» می‌افزاید: خشونت همیشه به معنای فشار فیزیکی نیست. گاهی وقتی مردم را در انتظار نگه می‌دارید، امید ایجاد می‌کنید اما آن را محقق نمی‌کنید، در واقع به امنیت روانی آنها آسیب می‌زنید. این نوعی خشونت نرم است، چون فرد را در بلاتکلیفی نگه می‌دارد، برنامه‌ریزی زندگی‌اش را مختل می‌کند و او را در معرض فشارهای اقتصادی و روحی بیشتری قرار می‌دهد. این جامعه‌شناس در پایان تأکید می‌کند: در شرایط اقتصادی سخت، شاید مردم بیش از هر چیز به صداقت و شفافیت نیاز دارند. حتی اگر منابع محدود است، اعلام واقعیت بهتر از ایجاد امیدی است که قرار نیست به نتیجه برسد. جامعه‌ای که اعتمادش فرسوده شود، بازسازی آن بسیار دشوارتر از تأمین یک وام یا یک حمایت اقتصادی خواهد بود.

    وام‌های گران؛ راه‌حل یا تله مالی؟

    ازسوی دیگر، اردلان محمدی، کارشناس اقتصاد خانواده نیز در گفت‌وگو با «تعادل» با اشاره به افزایش وابستگی خانوارها به تسهیلات بانکی می‌گوید: واقعیت این است که در شرایط فعلی، بسیاری از مردم برای خرید کالاهای ضروری یا جبران کسری بودجه خانوار ناچار به گرفتن وام هستند. اما وقتی نرخ سود این تسهیلات ۲۴ تا ۳۲درصد است، عملاً بخشی از درآمد آینده خانواده پیش‌خور می‌شود. او توضیح می‌دهد: وام زمانی مفید است که برای سرمایه‌گذاری، تولید یا خرید دارایی بلندمدت استفاده شود؛ اما وقتی وام صرف هزینه‌های جاری مثل اجاره، درمان یا خرید مواد غذایی می‌شود، در واقع خانواده از آینده خود قرض می‌گیرد تا امروز را بگذراند. این خطرناک است. این کارشناس اقتصاد خانواده تاکید می‌کند: بسیاری از خانوارها پس از دریافت وام وارد چرخه‌ای می‌شوند که بخش بزرگی از درآمد ماهانه‌شان صرف اقساط می‌شود. شما وقتی حقوق ۱۵ یا ۲۰ میلیون تومانی دارید و باید ماهانه چند میلیون قسط بدهید، عملاً دوباره دچار کسری می‌شوید و گاهی به وام دیگری پناه می‌برید. این همان چرخه بدهی است که می‌تواند خانوار را در بلندمدت فرسوده کند. او تأکید می‌کند: وام‌های خرد ممکن است در کوتاه‌مدت بخشی از فشار را کم کنند، اما درمان ریشه‌ای نیستند. وقتی درآمد واقعی خانوار با تورم هماهنگ نیست، هر قدر هم وام بدهید، مشکل حل نمی‌شود.

    نیاز به راهکاری فراتر از سیاست وام‌محور داریم

    محمدی در ادامه تاکید می‌کند: دولت باید به جای تمرکز صرف بر پرداخت وام، سراغ راهکارهای پایدارتر برود. افزایش واقعی قدرت خرید، کنترل تورم، اصلاح نظام دستمزد، کاهش هزینه‌های درمان و آموزش، توسعه بیمه‌های حمایتی و حمایت هدفمند از اقشار آسیب‌پذیر، بسیار موثرتر از وام‌های کوتاه‌مدت است. او می‌گوید: اگر خانوار مجبور نباشد برای هزینه‌های روزمره وام بگیرد، آن وقت وام می‌تواند به ابزار توسعه تبدیل شود نه ابزار بقا. یکی دیگر از مشکلات، اعلام شتاب‌زده وعده‌های حمایتی بدون پشتوانه اجرایی است. اعلام وام بدون تأمین منابع، بیش از آنکه کمک باشد، انتظارات اجتماعی ایجاد می‌کند و وقتی محقق نمی‌شود، فشار روانی بیشتری به مردم وارد می‌کند.

    زندگی‌ای که قسط به قسط می‌گذرد

    این کارشناس اقتصاد خانواده در پایان تاکید می‌کند: برای بسیاری از خانوارهای ایرانی، حقوق ماهانه دیگر پاسخگوی هزینه‌های ماهانه نیست. در چنین شرایطی، زندگی به مجموعه‌ای از قسط، بدهی، انتظار برای وام و امید به تسهیلات بعدی تبدیل شده است. اما وقتی حتی همین امید هم در حد وعده باقی می‌ماند، مساله فقط پرداخت نشدن یک وام نیست؛ بلکه نوعی بی‌ثباتی اقتصادی و روانی به جامعه تزریق می‌شود.

     

  • اوضاع قاراشمیش در بازار موبایل و لپ‌تاپ!!

    اوضاع قاراشمیش در بازار موبایل و لپ‌تاپ!!

    به گزارش اقتصادران، کمبود کالا، جهش قیمت، اختلال مسیر واردات و نامعلوم بودن جایگزین‌های تأمین، بازار دیجیتال و سخت‌افزار ایران را به یکی از پرتنش‌ترین بازارهای پساجنگ تبدیل کرده است؛ بازاری که نبض آن زمانی هماهنگ با نبض دبی و امارات بود اما حالا با کمبود، احتکار، قیمت‌های لحظه‌ای و عقب‌نشینی خریداران روبه‌رو است.

    در بازار موبایل، لپ‌تاپ و قطعات کامپیوتری، دیگر کمتر فروشنده‌ای حاضر است با اطمینان قیمت بدهد. جمله تکراری این روزها این است: «قیمت برای امروز است.»

    همین یک جمله، وضعیت بازاری را توضیح می‌دهد که در آن نه فقط گوشی و لپ‌تاپ، بلکه حافظه SSD، کارت گرافیک، مانیتور، پاور، مادربرد، قطعات شبکه، تجهیزات ذخیره‌سازی و حتی لوازم جانبی ساده هم با نوسان و کمبود روبه‌رو شده‌اند.

    بازار دیجیتال ایران پیش از جنگ هم بازار آرامی نبود. تحریم، محدودیت تخصیص ارز، تغییر تعرفه‌ها، ممنوعیت‌ها و آزادسازی‌های مقطعی واردات، سال‌هاست این بازار را شکننده کرده بود. اما جنگ، این شکنندگی را از سطح «گرانی» به سطح «اختلال در دسترسی» رساند.

    اکنون مسئله فقط این نیست که یک لپ‌تاپ گران شده؛ مسئله این است که همان لپ‌تاپ، با کانفیگ مشخص، ممکن است هفته بعد اصلاً در بازار پیدا نشود یا اگر پیدا شود، با قیمتی عرضه شود که خریدار را از تصمیم خرید منصرف کند.

    در این فضا، کالاهای دیجیتال از مصرفی‌های عادی خانوار فاصله گرفته و به دارایی‌های نیمه‌سرمایه‌ای تبدیل شده‌اند. خانواده‌ای که تا چند سال قبل برای دانش‌آموز یا دانشجو لپ‌تاپ اقتصادی می‌خرید، امروز ناچار است بین خرید لپ‌تاپ دست‌دوم، تعمیر دستگاه قدیمی یا حذف بخشی از نیاز آموزشی یکی را انتخاب کند. برای بسیاری از کسب‌وکارهای کوچک، شرکت‌های نرم‌افزاری، دفاتر مهندسی، تولیدکنندگان محتوا، طراحان گرافیک و حتی فروشگاه‌های آنلاین، سخت‌افزار دیگر ابزار کار نیست؛ به مانعی برای ادامه کار تبدیل شده است.

    دبی؛ ریه‌ای که بازار ایران با آن نفس می‌کشید

    برای فهم بحران امروز بازار دیجیتال باید به مسیر واردات نگاه کرد. بخش مهمی از بازار کالای دیجیتال ایران، به‌ویژه در لپ‌تاپ و قطعات، سال‌ها از مسیر امارات و دبی تغذیه شده است. طبق آمارهای گمرک که در گزارش‌های تجارت خارجی سال ۱۴۰۲ بازتاب یافته، حدود ۶۰۰ هزار دستگاه لپ‌تاپ به ارزش تقریبی ۲۶۰ میلیون دلار وارد کشور شده و بخش بسیار بزرگی از این واردات از مسیر امارات انجام شده است. در همین داده‌ها، ارزش واردات لپ‌تاپ از امارات حدود ۲۴۷ میلیون دلار اعلام شده؛ عددی که نشان می‌دهد امارات عملاً هاب اصلی تأمین لپ‌تاپ برای بازار ایران بوده است.

    این وابستگی فقط به لپ‌تاپ محدود نیست. در ساختار تجارت خارجی ایران، امارات از مهم‌ترین مبادی واردات بوده است. طبق اعلام‌های گمرکی درباره تجارت خارجی سال ۱۴۰۳، امارات در کنار چین و ترکیه، در میان اصلی‌ترین شرکای وارداتی ایران قرار داشته و در ۱۱ ماهه سال ۱۴۰۳، صادرات کالا از امارات به ایران حدود ۱۹.۱ میلیارد دلار اعلام شده است. این عدد نشان می‌دهد هر اختلالی در مسیر امارات، فقط یک اختلال لجستیکی نیست؛ می‌تواند به‌سرعت به شوک عرضه در بازار داخلی تبدیل شود.

    معنای این اعداد روشن است: بازار دیجیتال ایران فقط به نرخ ارز حساس نیست؛ به مسیر هم حساس است. وقتی مسیر دبی، حمل‌ونقل هوایی، ترخیص، ثبت سفارش، تخصیص ارز یا ریسک انتقال کالا مختل می‌شود، بازار داخلی سریع واکنش نشان می‌دهد. واکنش هم معمولاً از سه مسیر اتفاق می‌افتد: «کاهش عرضه رسمی، افزایش قیمت موجودی‌های قبلی و رشد بازار غیررسمی.»

    موبایل؛ از کالای مصرفی تا کالای چندماهه حقوق

    در بازار موبایل، نشانه‌های بحران زودتر دیده شد. طبق اعلام‌های گمرک درباره واردات تجاری تلفن همراه، واردات موبایل در سال ۱۴۰۴ نسبت به سال قبل با کاهش محسوسی روبه‌رو شد. آمار منتشرشده بر پایه داده‌های گمرک نشان می‌دهد واردات تجاری تلفن همراه در سال ۱۴۰۴ حدود ۸.۴ میلیون دستگاه به ارزش حدود ۱.۶ میلیارد دلار بوده؛ در حالی‌که در سال ۱۴۰۳، واردات تجاری موبایل حدود ۱۱.۴ میلیون دستگاه به ارزش نزدیک به ۲.۴۸ میلیارد دلار اعلام شده بود. این یعنی بازار موبایل فقط با افزایش قیمت روبه‌رو نیست؛ حجم رسمی ورود کالا نیز کاهش یافته است.

    هم‌زمان، فشار ارزی هم به بازار منتقل شده است. بر اساس نرخ‌های اعلامی در مرکز مبادله ارز و طلای ایران، حواله دلار در اردیبهشت ۱۴۰۵ برای نخستین بار وارد کانال ۱۴۸ هزار تومان شد و حواله درهم امارات نیز به محدوده بیش از ۴۰ هزار تومان رسید. برای بازاری که بخش مهمی از واردات آن از مسیر امارات انجام می‌شود، رشد حواله درهم به همان اندازه رشد دلار اهمیت دارد؛ چون بخش زیادی از قیمت‌گذاری واردکنندگان، مستقیم یا غیرمستقیم، با نرخ درهم تنظیم می‌شود.

    در چنین فضایی، قیمت موبایل از توان خرید بخش بزرگی از خانوارها فاصله گرفته است. در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، گوشی‌های پرچمدار اپل به ارقامی چندصد میلیونی گاه تا ۵۰۰ میلیون تومان رسیده‌اند؛ آیفون ۱۶ پرو و آیفون ۱۶ پرو مکس در برخی فروشگاه‌ها در محدوده‌ای عرضه می‌شوند که برای بسیاری از خانوارها معادل چندین ماه درآمد است. حتی گوشی‌های میان‌رده نیز دیگر برای طبقه متوسط، خرید آسان و فوری نیستند. بازار موبایل به نقطه‌ای رسیده که خریدار دیگر الزاماً دنبال مدل بهتر نیست؛ دنبال مدلی است که بتواند بخرد.

    این وضعیت رفتار بازار را تغییر داده است. فروشنده با بازاری روبه‌روست که در ظاهر قیمت‌ها بالا رفته، اما قدرت خرید پایین آمده است. خریدار هم خرید را عقب می‌اندازد، به سراغ گوشی دست‌دوم می‌رود، تعمیر دستگاه قدیمی را ترجیح می‌دهد یا به مدل‌های پایین‌تر رضایت می‌دهد. نتیجه، بازاری است که هم گران است و هم کم‌مشتری؛ هم کالا دارد و هم ندارد؛ هم ویترین پر است و هم انتخاب واقعی محدود.

    لپ‌تاپ؛ کف قیمت دانشجویی به ۴۰ میلیون رسید

    در بازار لپ‌تاپ، فشار حتی ملموس‌تر است. لپ‌تاپ برخلاف موبایل برای بخشی از جامعه کالای جایگزین‌پذیر نیست. دانشجو، برنامه‌نویس، طراح، حسابدار، مهندس، تدوین‌گر و بسیاری از مشاغل خدماتی بدون لپ‌تاپ عملاً بخشی از توان کاری خود را از دست می‌دهند.

    بر پایه آمار گمرک، واردات لپ‌تاپ در سال ۱۴۰۲ حدود ۶۰۰ هزار دستگاه اعلام شده است؛ عددی که با توجه به جمعیت دانشجویی، توسعه آموزش آنلاین، نیاز شرکت‌ها و رشد مشاغل دیجیتال، نشان می‌دهد بازار ایران در این حوزه اساساً به واردات وابسته است. وقتی چنین بازاری با محدودیت مسیر، رشد نرخ ارز، افزایش هزینه حمل و نااطمینانی ترخیص روبه‌رو می‌شود، طبیعی است که ابتدا مدل‌های اقتصادی و دانشجویی تحت فشار قرار بگیرند.

    در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، کف قیمت لپ‌تاپ‌های اقتصادی و دانشجویی به محدوده‌ای رسیده که دیگر نمی‌توان آن را «اقتصادی» نامید. مدل‌هایی با رم پایین، پردازنده معمولی و حافظه محدود، در بسیاری از فروشگاه‌ها بالای ۴۰ میلیون تومان قیمت‌گذاری می‌شوند. لپ‌تاپ‌های میان‌رده کاری، به‌ویژه مدل‌هایی که برای برنامه‌نویسی، طراحی سبک، حسابداری، تدوین ساده یا کار اداری سنگین‌تر قابل استفاده‌اند، به محدوده‌های بالاتر از ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون تومان رسیده‌اند. مدل‌های حرفه‌ای‌تر نیز به‌سادگی وارد کانال ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان و حتی بالاتر می‌شوند.

    اینجا نقطه‌ای است که بازار از «افزایش قیمت» عبور می‌کند و وارد مرحله تغییر تعریف نیاز می‌شود. لپ‌تاپ اقتصادی دیگر واقعاً اقتصادی نیست. لپ‌تاپ دانشجویی دیگر الزاماً در دسترس دانشجو نیست. مدل‌های حرفه‌ای نیز برای بسیاری از فریلنسرها و شرکت‌های کوچک، به سرمایه‌گذاری سنگین تبدیل شده‌اند.

    قطعات کامپیوتر؛ قلب تپنده‌ای که گران‌تر از خود سیستم شده

    بحران فقط در کالاهای نهایی نیست. در بازار سخت‌افزار، قطعات اصلی کامپیوتر با شدت بیشتری دچار جهش قیمت شده‌اند، چون هم وارداتی‌اند، هم به نرخ ارز وابسته‌اند، هم تحت تأثیر محدودیت مسیر واردات و هم متأثر از تقاضای جهانی برای تراشه، حافظه و پردازش گرافیکی قرار دارند.

    برای نمونه، در رصد بازار اردیبهشت ۱۴۰۵، کارت‌های گرافیک میان‌رده جدید مانند RTX 4060 و RTX 4060 Ti در برخی فروشگاه‌ها در بازه‌ای عرضه می‌شوند که برای کاربر عادی عملاً غیرقابل دسترس است. حافظه‌های SSD پرسرعت، مادربردهای نسل جدید، پاورهای معتبر، مانیتورهای اداری و گیمینگ، تجهیزات شبکه و حتی قطعات ساده‌تر مانند رم و خنک‌کننده نیز همگی از جهش قیمت متأثر شده‌اند.

    این اعداد برای بازار مصرفی مهم‌اند، اما برای بازار کسب‌وکار مهم‌ترند. یک شرکت کوچک نرم‌افزاری برای تجهیز چند نیرو، فقط با خرید چند لپ‌تاپ و مانیتور، باید چند صد میلیون تومان هزینه کند. یک تدوین‌گر یا طراح سه‌بعدی برای ارتقای کارت گرافیک، عملاً با هزینه‌ای معادل خرید یک کالای سرمایه‌ای روبه‌روست. یک فروشگاه خدمات کامپیوتری هم وقتی قطعه جایگزین ندارد، ناچار است تعمیر را طولانی‌تر، گران‌تر یا غیرقطعی اعلام کند.

    به بیان دیگر، گرانی قطعات فقط مشکل گیمرها یا کاربران حرفه‌ای نیست. وقتی SSD، رم، پاور، مادربرد، شارژر اصلی، نمایشگر و قطعات تعمیرات کمیاب یا گران می‌شوند، چرخه نگهداری و تعمیر تجهیزات دیجیتال هم مختل می‌شود. در اقتصادی که توان خرید دستگاه نو کاهش یافته، تعمیر باید جایگزین خرید شود؛ اما وقتی قطعه تعمیر هم کمیاب و گران است، همین مسیر جایگزین نیز مسدود می‌شود.

    کمبود از کجا شروع می‌شود؟

    کمبود در بازار دیجیتال همیشه به معنی خالی بودن کامل ویترین نیست. گاهی کالا هست، اما مدل پرفروش نیست. گاهی مدل هست، اما گارانتی معتبر ندارد. گاهی کالا وجود دارد، اما فروشنده آن را فقط با قیمت روز و بدون تعهد نگه می‌دارد. گاهی هم کالا در انبار هست اما وارد بازار نمی‌شود، چون فروشنده یا واردکننده منتظر نرخ جدید ارز، تعیین تکلیف ترخیص یا روشن شدن مسیر واردات است.

    در بازار فعلی، کمبودها بیشتر در چند گروه دیده می‌شود: لپ‌تاپ‌های اقتصادی و میان‌رده، قطعات پرمصرف مانند SSD، رم، مادربرد، پاورهای معتبر، کارت‌های گرافیک، تجهیزات شبکه، هاردهای اکسترنال، نمایشگرهای اقتصادی، شارژر و آداپتور اصلی، و قطعات تعمیرات موبایل و لپ‌تاپ. این کمبودها برای مصرف‌کننده نهایی آزاردهنده است، اما برای تعمیرکاران و کسب‌وکارهای خدماتی، بحران‌ساز است؛ چون هر قطعه‌ای که دیر برسد، یک دستگاه را از چرخه مصرف خارج نگه می‌دارد.

    در رصد کامنت‌ها و واکنش‌های کاربران در شبکه‌های اجتماعی و زیر آگهی‌های فروش کالاهای دیجیتال نیز چند مضمون تکراری دیده می‌شود: خریدارانی که می‌گویند «دیگر خرید لپ‌تاپ نو ممکن نیست»، کاربرانی که به بازار استوک و دست‌دوم پناه برده‌اند، کسانی که از اختلاف قیمت عجیب بین دبی و ایران گلایه دارند، و خریدارانی که از قیمت‌های لحظه‌ای و بی‌ثباتی فروشگاه‌ها می‌نویسند. این کامنت‌ها آمار رسمی نیستند، اما برای فهم فضای روانی بازار اهمیت دارند؛ چون نشان می‌دهند بحران قیمت، درک عمومی از بازار را هم تغییر داده است.

    چرا بازار به حالت قبل برنمی‌گردد؟

    بازگشت بازار به وضعیت قبل از جنگ، دست‌کم در کوتاه‌مدت، بعید به نظر می‌رسد. دلیل اول، نرخ ارز است. وقتی نرخ حواله دلار و درهم در مرکز مبادله افزایش می‌یابد، واردکننده حتی پیش از ورود کالا با هزینه جایگزینی بالاتری روبه‌رو می‌شود. او کالای موجود را نه بر اساس قیمت خرید قبلی، بلکه بر اساس هزینه خرید بعدی قیمت‌گذاری می‌کند. به همین دلیل حتی اگر بخشی از کالا پیش از جهش اخیر وارد شده باشد، قیمت آن در بازار با نرخ‌های جدید تنظیم می‌شود.

    دلیل دوم، هزینه حمل، بیمه و انتقال پول است. هر مسیری که از حالت عادی خارج شود، هزینه پنهان می‌سازد. اگر واردکننده ناچار شود از مسیرهای طولانی‌تر، واسطه‌های بیشتر، حمل غیرمستقیم یا روش‌های پرریسک‌تر استفاده کند، این هزینه‌ها در نهایت روی قیمت مصرف‌کننده می‌نشیند.

    دلیل سوم، بی‌اعتمادی فعالان بازار است. وقتی فروشنده مطمئن نیست محموله بعدی چه زمانی و با چه قیمتی می‌رسد، موجودی فعلی را ارزان نمی‌فروشد. وقتی واردکننده مطمئن نیست ثبت سفارش، تخصیص ارز یا ترخیص چه زمانی انجام می‌شود، سفارش جدید را با احتیاط ثبت می‌کند. نتیجه، کاهش عرضه و افزایش قیمت است.

    دلیل چهارم، تغییر رفتار مصرف‌کننده است. در بازارهایی مثل موبایل و لپ‌تاپ، وقتی خریدار چند ماه خرید را عقب می‌اندازد، تقاضا از بین نمی‌رود؛ فشرده می‌شود. از طرف دیگر، بخشی از خریداران برای همیشه به سمت تعمیر، خرید دست‌دوم، استوک، قاچاق یا خرید مسافری می‌روند و همین موضوع بازار رسمی را کوچک‌تر و بی‌ثبات‌تر می‌کند.

    کدام کشورها جایگزین دبی می‌شوند؟

    پرسش اصلی فعالان بازار این است: حالا که مسیر دبی گران، کند یا پرریسک شده، چه باید کرد؟ چین، ترکیه، عمان و قطر گزینه‌های احتمالی‌اند، اما هیچ‌کدام در کوتاه‌مدت نمی‌توانند جای دبی را با همان سرعت و انعطاف پر کنند. دبی تا پیش از جنگ، نقش هاب واردات، مرکز تجمیع کالا و مسیر سریع تأمین را داشتند، اما پس از آغاز تنش‌ها و حملات محدود، روابط تجاری با ایران دچار اختلال شده و واردکنندگان کوچک دیگر به آسانی نمی‌توانند از این مسیر استفاده کنند

    به همین دلیل، سیاست‌گذاری بازار فقط با اعلام واردات یا برخورد تعزیراتی حل نمی‌شود؛ مسیر شفاف واردات، تخصیص قابل پیش‌بینی ارز و کاهش ریسک ترخیص، کلید بازگرداندن ثبات قیمت‌هاست. وقتی واردکننده نمی‌داند کالایش چه زمانی ثبت سفارش، تخصیص ارز و ترخیص خواهد شد، قیمت‌گذاری او هم به‌طور طبیعی پرریسک و محافظه‌کارانه می‌شود.

    نتیجه؛ بحران دیجیتال، بحران دسترسی است نه فقط قیمت

    بازار دیجیتال بعد از جنگ با یک واقعیت تازه روبه‌روست: کالاهای دیجیتال، دیگر فقط موضوع رفاه یا مصرف لوکس نیستند. موبایل، لپ‌تاپ، قطعه کامپیوتر و تجهیزات شبکه، زیرساخت زندگی روزمره، آموزش، درمان، تجارت، تولید محتوا، خدمات مالی و کسب‌وکارهای کوچک‌اند.

    وقتی این کالاها کمیاب و گران می‌شوند، فقط بازار کامپیوتر آسیب نمی‌بیند؛ بهره‌وری اقتصاد، آموزش آنلاین، اشتغال فریلنسری، خدمات شرکت‌های کوچک و حتی دسترسی خانوار به ابزارهای پایه دیجیتال هم ضربه می‌خورد.

    به همین دلیل، بحران امروز بازار وسایل دیجیتال را نباید با چند جدول قیمت خلاصه کرد. این بحران، ترکیبی از جنگ، چالش های واردات، نرخ ارز، ریسک تجاری، سیاست‌های گمرکی، کاهش قدرت خرید و وابستگی طولانی‌مدت به هاب‌هایی مانند دبی است. بازاری که تا دیروز با تأخیر و گرانی کار می‌کرد، امروز با سؤال بزرگ‌تری روبه‌روست: اگر مسیر قبلی دیگر مثل گذشته کار نکند، اقتصاد سخت افزار ایران قرار است با چه اوضاعی ادامه دهد؟