دسته: حاشیه

  • پست احساسی محسن تنابنده برای شهادت برادرزاده اش + عکس

    پست احساسی محسن تنابنده برای شهادت برادرزاده اش + عکس

    به گزارش اقتصادران، محسن تنابنده با یاد برادرزاده‌اش که در حمله اسرائیل به ایران شهید شد در صفحه اینستاگرامش پستی منتشر کرد و نوشت:

    هر سربازی
    در جیب هایش
    در موهایش
    و لای دکمه‌های یونیفورمش
    زنی را به پادگان و خدمت می‌برد
    آمار اعزامی‌ها همیشه غلط بوده است
    این دو سال
    دو نفر را از پا درآورده
    سرباز و زنی که
    در میان قلبش بود

    برادرزاده عزیزم! علیرضا جان خداحافظ

    پست محسن تنابنده برای شهادت برادرزاده‌اش (عکس)

  • «علاج» به سبک چاوشی / خواننده ای که اصیل است

    «علاج» به سبک چاوشی / خواننده ای که اصیل است

    به گزارش اقتصادران، محبوبیت، شهرت، طرفدارانی که قطعاً تا سال‌ها بعد هم آهنگ‌هایت را زمزمه می‌کنند و دختر‌های نوجوانی که با دیدنت در کوچه و خیابان جیغ بنفش می‌کشند، تصویرت را روی پوستر‌ها می‌اندازند و پیج هواداری برایت می‌زنند. این‌ها چیزهایی‌ است که یک هنرمند مطرح در زندگی خود تجربه می‌کند. با این همه، چنین موضوعاتی تنها چند تصویرند؛ چند تصویر دلفریب که به کار شرایط صلح می‌آید و سالانه هزاران نفر را به کلاس‌های موسیقی و تئاتر و… می‌کشاند. حالا فرض کنیم شرایط از حالت صلح خارج شود، چند نفر از آن چهره‌ها باقی می‌مانند؟
    درست همان زمانی که صدای انفجار را می‌شنوی، صدای کدام خواننده در گوشت زمزمه می‌شود یا تصویر و دیالوگ کدام نقش را با خودت مرور می‌کنی؟! این نقطه اولین جایی‌ است که تفاوت حاصل می‌کند. دو شب پیش یک موسیقی در بستر اینترنت پخش شد به نام «علاج». خواننده‌اش که بود؟ محسن چاوشی. موضوعش چه بود؟ جنگ و البته زیستن در زمان جنگ. آیا این اولین اثر هنری‌ است که درباره جنگ تولید می‌شود؟ خیر. پس می‌شود گفت آهنگ چاوشی یکی از هزاران سوگواره ‌یا مدیحه‌سرایی ا‌ست که در زمان جنگ‌ها منتشر می‌شود. پس چه چیزی علاج را متفاوت می‌کند؟ جنگ چیز عجیبی نیست اما اثر هنری در جنگ چرا.
    اصولاً جنگ در هیچ زمانی از تاریخ عجیب نیست. شاید از این گزاره خوشمان نیاید یا دلمان بخواهد، شبیه این دوستان طرفدار جبهه «جنگ نکنید» و این داستان‌ها، در برابر هر گونه جنگی با دستکش‌های توری‌، دستمال گل‌گلی‌مان را دربیاوریم و نوک دستمال را به زور به غدد اشکی‌مان بفشاریم تا قدری خیس شود و آخرش استوری «طبیعت جنگ را دوست ندارد» بگذاریم و دلمان به حال حیواناتی بسوزد که قرار است با صدای خمپاره‌ها مو به تنشان سیخ شود، آخرش هم روی صندلی سازمان ملل متحد خانه‌مان بنشینیم و دنیا را به صلح جهانی دعوت کنیم.
    این تصویری که شرح داده شد؛ صورت‌بندی کلی هنرمندان جهانی در نسبت با جنگ و فجایع انسانی است. از آنجلینا جولی بگیرید که در آفریقا عینک آفتابی می‌زند و دست ملوکانه‌اش را روی سر سیاه‌پوست‌های درمانده می‌کشد تا نسخه‌های ضعیف‌تر خاورمیانه‌ای او که در هر اقدامی «no war»گویان مشق پوشالی هنرمند بودن غربی را تقلید می‌کنند. با این همه، این تصویر به قدری تکراری شده که ۳۰ ثانیه دیدنش در اینستاگرام هم واقعاً زیاد است. در چنین بازار پرحجم برخی‌ها هم هستند که دور از بازار می‌ایستند، شکل کار را عوض می‌کنند و مدل زیستن متفاوتی را پیش می‌برند. چاوشی همان زمانی که گفت کنسرت برگزار نمی‌کند، آغاز یک حرکت را رقم زد. اصولاً حرکت کردن خلاف جهت سایرین همیشه درست نیست؛ اما بدون‌شک جذاب است. البته در این مورد به خصوص حرکت خلاف مسیر جریان اصلی هم درست است و هم جذاب. معلوم نیست شاید آن سال‌هایی که چاوشی این تصمیم را گرفت تا کنسرت نگذارد خیلی موضوع و دلیلش ربطی به صنعت فرهنگ نداشت. با این حال، کنسرت اولین جایی نبود که چاوشی خودش را از جریان اصلی جدا کرد. او کم‌کم در سبک هم کاملاً متفاوت شد، به او گفتند مقلد قمیشی‌ است و او هر آهنگ که می‌گذشت سعی می‌کرد سبکش را از قمیشی جدا کند. در شعر هم وضعیت همین بود.
    او یک بار به مولانا متوسل شد، یک بار به غزل پست مدرن. یک بار رفت به سمت پاپ و راک و یک بار سراغ موسیقی تلفیقی. اجازه بدهید برای آنکه با تحلیل سرتان را درد نیاورده باشم یک داستانی را تعریف کنم. همین چند هفته قبل از جنگ سوار اسنپ شده بودم و راننده محترم گفت بلوتوث را وصل کن یک چیزی بگذار. آدم اهل دلی بود. من هم که لیست پخشم، بقچه کبری خانم است و همه چیز در آن پیدا می‌شود، شروع کردم یکی یکی آهنگ‌ها را پخش کردن. با هر ثانیه از آهنگ‌هایی که من پخش می‌کردم، راننده بیش از پیش چهره‌اش در هم می‌رفت تا اینکه به چاوشی رسیدیم. گفت آه چه خوب زیادش کن، یک قطعه از آلبوم ابراهیم بود.
    آهنگ که تمام شد، راننده با یک چهره در هم گفت: «چاوشی چه چیز‌ها که نمی‌خونه! عاشقانه‌هاش رو نداری؟» منظور آقای راننده آهنگ‌هایی ا‌ست که چاوشی برای «شهرزاد» و «آبان» و… خوانده بود. آهنگ‌هایی که قطعاً و حتماً در بقچه کبری خانم ما جایی نداشتند. نکته داستان همین است. سیر کاری چاوشی را که نگاه کنید متوجه می‌شوید چاوشی در این سال‌ها تجربه‌گراترین خواننده ایران بوده است. خب! تجربه‌گرا بودن چه ربطی به مواضع no war و متفاوت بودن نگاه چاوشی دارد؟ موضوع واضح است؛ جریان هنری انتخابی توسط هر هنرمند، مسیر زیست او را هم تعیین می‌کند. چاوشی در تمام این سال‌ها سعی کرده دست به کشف در یک اثر هنری بزند، با گیتار الکترونیک مولانا خوانده و با سنتور پاپ، این یعنی پویایی یک شخصیت هنری. او به جای آنکه یک خیریه سانتی‌مانتال برای جلوگیری از درگذشت نگون‌بار فک‌های خزری بزند، یک ان‌جی‌او با نام حیدر تأسیس می‌کند. او دائماً در حال تلفیق چیز‌ها با هم است. شاید اگر بخواهیم مسیر چاوشی را با تک قطعه‌ها بررسی کنیم او را آدمی در حال تغییر ببینیم اما یک تفاوت میان تغییر و پویایی وجود دارد. چاوشی حاصل پذیرش تغییر دائمی است؛ تغییری که در یک مسیر دائماً سعی می‌کند گونه جدی از تلفیق میان جلوه‌های هنری سنت و مدرنیته را امتحان کند. گاهی به نتیجه نمی‌رسد و گاهی هم حاصلش قطعات چشمگیر یا به بیان بهتر گوش‌نواز می‌شود.
    این مسیر دقیقاً در برابر حرکت‌های جریان اصلی هنر پاپ در ایران و جهان قرار می‌گیرد. جریان‌هایی که حاصلش شده آثاری که به خصوص در سال‌های اخیر به تکرار افتاده و دیگر گوش‌ها را به شنیدن خود عادت داده‌اند؛ اما چه چیزی باعث شده چاوشی به چنین انسجام و تفاوتی برسد؟ اینجاست که داستان جالب می‌شود.

    چاوشی حاصل ایران است

    بررسی سیر طریق هنری چاوشی را بی‌خیال شویم و برگردیم به زمان خودمان. چاوشی در برابر حمله اسرائیل موضع می‌گیرد. درباره غزه هم. درباره ماجرا‌های ۱۴۰۱ و… هم. این که نشان می‌دهد چاوشی خیلی هم خلاف جریان شنا نکرده. پس چه اتفاقی رقم خورده؟ واقعیت این است که موضوع خیلی درباره واکنش یا عدم واکنش نیست.
    موضوع درباره چگونگی ا‌ست. فرض کنید یک بحران محیط زیستی در جهان رخ داده. جمعیت هنرمندان دوان دوان می‌آیند و از طرفی طیفی هم مثل چاوشی چون بر اصالتشان تعمق کرده‌اند و دست به تولید اثر‌ زده‌اند، دیگران چاره‌ای ندارند جز آنکه با آنچه امثال او چندسال قبل به بازار عرضه کردند، موضعشان را منتشر کنند. مسئله دقیقاً همین جاست. چاوشی اصیل است. این جمله اصلاً ساده نیست. اینکه قطعات تولیدشده توسط او را صاحب یک اصالت بدانیم، اتفاق بسیار مهمی‌است که در کمتر خواننده‌ای به چشم می‌خورد. با این حال آنچه چاوشی در یکم تیرماه رقم زد چیزی فراتر از یک اثر اصیل است.

    «علاج» در زاویه دید است

    آنچه در آثار هنری درباره جنگ اهمیت دارد، زاویه دید است. جولیا پطرس در لبنان سخنرانی شهید سیدحسن نصرالله را تبدیل به موسیقی کرد. او زاویه دیدش را جای یک رهبر و فرمانده جنگی گذاشت. محمد معتمدی درباره جنگ  از نگاه یک رزمنده می‌خواند.
    حسام‌الدین سراج در قطعه «گلبرگ سرخ لاله‌ها» از زاویه یک شهید می‌خواند اما چاوشی در این اثر از زاویه دید خودش می‌خواند؛ از زاویه نگاه یک هنرمند مانده در جنگ که با ملت سخن می‌گوید. درست مثل کاری که محمود درویش و دیگر شاعران فلسطینی، لبنانی و آمریکای جنوبی کردند. اینکه خواننده و شاعر در کنار ملتشان قرار بگیرند و برای‌شان از نگاهی که در نسبت با جنگ دارند بگویند و اتفاقاً از راهکار و علاج سخن بگویند، تقریباً در هیچ کدام از آثار موسیقایی ۲۰ سال اخیر ایران اتفاق نیفتاده، حتی نمونه‌هایی از این موسیقی که در اوایل انقلاب تولید می‌شد بیشتر در قالب سرود بود و نه پاپ، به طور مثال آهنگ «برپاخیز» را نگاه کنید که بر گرفته از یک اثر شلیایی‌ است. حالا این دسته از سرود‌ها را که بیشتر در گروه‌های چپ استفاده می‌شد روی وزنه‌ قیاس بیاورید. در همین نقطه است که همه چیز تغییر می‌کند. علاج به هیچ عنوان یک اثر چپ نیست. پاپ مرسوم آمریکایی هم نیست.
    علاج درست در نقطه‌ای قرار گرفته که ایران روی آن پا فشاری می‌کند. علاج میلیتاریستی نیست و نمی‌خواهد کسی دست به اسلحه ببرد؛ اما در لفافه این کار را می‌کند وقتی کاظم بهمنی شاعر این اثر، صحبت از تربیت اقوام برده‌دار می‌کند، می‌شد همین کلام را به شکلی درآورد که شاعر و خواننده به منتهی علیه چپ بودگی سقوط کنند، اما در همین نقطه است که شاعر مخاطب جهانی می‌گیرد و می‌گوید: «آزادگان کل جهان! فکری برای تربیت اقوام برده‌دار کنید.» اینجاست که تعبیر لطیف می‌شود و اینجاست که ناگهان معنای مقاومت از یک مقاومت چپ به مقاومت ایرانی بدل می‌شود. در جای دیگری از شعر- که بیت اصلی آن هم است- بهمنی می‌گوید و چاوشی می‌خواند که: «مردم علاج در وطن است/ دنیا فقط لب و دهن است». حالا مانیفست کامل می‌شود. چاوشی در این بیت و در بخش «شیپور جنگ را ‌زده و همواره صلح می‌طلبید» آمال و آرزو‌های هنرمندان خارج‌نشین را هم به طعنه می‌کشد و در این نقطه است که چاوشی دوباره خود را از جریان اصلی بیرون می‌کشد و خود اصیلش را به نمایش می‌گذارد.

    حالا وقت آن است که هنرمند مقاومت شویم

    چاوشی و بهمنی تنها چند بیت نیاز دارند تا هنرمند مقاومت بودن را به ظهور برسانند. شعر وقتی به: «این ظلم‌های بی‌حدشان/ افکار تیره و بدشان/ آژیر‌های ممتدشان/ سوراخ‌های گنبدشان» می‌رسد شاعر تصویری را می‌سازد که حالا تنها با یک عبارت کامل می‌شود: «این موش‌های شب‌زده را ای گربه‌ها شکار کنید» اینجاست که چاوشی از یک هنرمند محبوب و مشهور بدل به هنرمند مقاومت می‌شود در امتداد حرکت‌های نظامی کشورش و تمام آزادگان جهان علیه اسرائیل قرار می‌گیرد. او صرفاً یک آهنگ حماسی و میهن‌پرستانه نخوانده، او تنها به صهیونیست‌ها نتاخته و او تنها به بی‌بخاری برخی‌ها طعنه نزده، بلکه همه این‌ها را به آزادگان کل جهان کشانده. بی‌راه نیست اگر بگوییم چاوشی و بهمنی مانیفست اصلی مقاومت را ترسیم کرده‌اند.

    دفاع هنرمندانه با هنر دفاعی معنا پیدا می‌کند

    جنگ‌ها همگی در ابتدا حماسه هستند و بعد تبدیل به تراژدی می‌شوند؛ اما وقتی به صفحات تاریخ می‌چسبند بعد از مدتی رنگ و روحشان را می‌بازند. در اینجاست که هنر کار خودش را می‌کند و روح زمانه‌ جنگ را زنده می‌کنند و اینجاست که تراژدی و حماسه باز هم زنده می‌شود، اما همه این تصاویر مربوط به جنگ‌های معمول تاریخ است و مربوط به زمانی که تو مانیفستت دفاع کردن نیست. وقتی داستان درباره مقاومت است و تن به زور ندادن، همه چیز دیگر حماسه است و حماسه تمام تراژدی را در خود می‌بلعد. داستان «علاج» هم همین است وقتی تو در شرایط جنگی دنبال علاجی و علاج ‌را در بیداری آزادگان جهان و گرفتن موش‌ها می‌بینی، یعنی در منتهاالیه حماسه ایستاده‌ای و شعرت جایی برای ناله و فغان ندارد و قرار هم نیست داشته باشد.
    واقعیت این است که چاوشی به درستی فهمیده الان وقت سیاه کردن نقشه ایران نیست و این مدل از دلسوزی‌ها در شرایطی که کشور در نقطه حساس دفاع است، نه تنها معنا ندارد، بلکه کارکرد مدنظر منتشر‌کننده را به عکس جلوه می‌دهد. جنگ سانتی‌مانتالیسم برنمی‌دارد و جایی برای فرش قرمز پهن کردن نیست. حالا باید ایستاد و نگاه کرد که آیا نگاه چاوشی تسری پیدا می‌کند یا نه؟ آیا دوباره فهم ما از هنر می‌شود سوگواری؟ آیا دوباره حماسه‌ای کنش‌مند و امروزی طرح می‌شود؟ اینکه آیا اثر چاوشی تبدیل به جریان می‌شود یا خیر، هنوز معلوم نیست؛ اما روی این نقطه قطعاً می‌توانیم بایستیم که چاوشی حالا قطعاً بخشی از مبارزه ملت است؛ مبارزه‌ای که از صدای آهنگران، فخری، کویتی‌پور، ناظری و پطرس به چاوشی رسیده. همانطور که هیچ جنگی در جهان عجیب نیست، پایان گرفتن جنگ‌ها هم چیز تازه‌ای نیست.
    بالاخره این روز‌ها هم تمام می‌شود و آیندگانی می‌آیند؛ آیندگانی که گوش‌هایشان شنواتر از ماست و آن‌هایی که گوشه‌ای ایستاده‌اند و با صدای نازک و یواش «جنگ نکنید» را فریاد می‌زنند، خواهند شناخت و صاحبان علاج را هم. حرف کلیشه‌ای‌است اما تاریخ قاضی بهتری است برای آنچه در این هفته‌ها می‌گذرد. تاریخ بهتر می‌داند چه کسانی برای دور نشدن از کارت سبز‌های خارجی علاج را در بی‌وطن‌ها و بی‌وطنی دیدند و چه کسانی علاج را در وطن.

  • هیچ وقت تهران را انقدر عاشقانه دوست نداشتم + ویدئو

    هیچ وقت تهران را انقدر عاشقانه دوست نداشتم + ویدئو

    به گزارش اقتصادران، امین زندگانی بازیگر مطرح کشور در یک فایل ویدئویی عنوان کرد:

    کسی که به وطنش خیانت کند، حتی بعد از مرگ روی آرامش نمی‌بیند.

    دم همه کسانی که به مردم  خدمت می‌کنند گرم!

    شهر هرکس وطن اول اوست؛ درست است که سخت و غم‌انگیز است و این اتفاقات می‌تواند به کشورمان زخم بزند، اما دوباره می‌سازیمش؛ بچه‌های نسل جدید خرابی‌ها را درست می‌کنند.

    هیچ وقت ایران را انقدر زیبا ندیدم؛ هیچ  وقت تهران را انقدر عاشقانه دوست نداشتم و حاضر نیستم آن را ترک کنم.

    دعا می‌کنم هر کس مسبب و آغازکننده این اتفاق است، نسل او ریشه‌کن شود و چقدر خوب دارد جواب می‌گیرد.

    به دور از هر نگاه و تعصب، کسی که به وطنش خیانت کند، حتی بعد از مرگش هرگز آسوده نخواهد بود و جنازه‌اش روی خاک هم احساس سرما می‌کند.

  • سریال «بوقچی» مردم را پای تلویزیون می کشاند؟

    سریال «بوقچی» مردم را پای تلویزیون می کشاند؟

    به گزارش اقتصادران، روزنامه همشهری نوشت:

    قسمت اول سریال «بوقچی» در حالی روی آنتن رفت که سیما در ۷سال گذشته هیچ سریالی با موضوع فوتبال تولید و روانه آنتن نکرده بود. این سریال بعد از «یزدان» هر شب روی آنتن شبکه‌۳ می‌رود.

    پس از پخش سریال «یزدان»، سریال «بوقچی» پخش خود را از شبکه ۳ سیما شروع کرده. این سریال در ۱۷قسمت در ژانر ورزشی و آن هم فوتبال تولید شده که موضوعی اجتماعی با نگاهی کمدی دارد و سعی کرده نگاهی متفاوت به حواشی فوتبال بیندازد.

    «بوقچی» درباره فردی به نام بهرام بوقچی است و ماجرای تیم فوتبال یک شهرستان در حومه تهران که متعلق به یک کارخانه بوده است. با تغییر مالکیت کارخانه، مالک جدید تصمیم می‌گیرد کارخانه را تعطیل کند، اما برای این کار ابتدا باید تیم فوتبال را از بین ببرد وچون نمی‌تواند این کار را به‌صورت مستقیم انجام دهد، تصمیم می‌گیرد یکی از بوقچی‌های تیم را به‌عنوان سرمربی انتخاب‌کند و این تازه شروع ماجراست.

    در این سریال بازیگرانی، چون حسن پورشیرازی، بیژن امکانیان، شهره سلطانی، امیر غفارمنش و رامین ناصرنصیر بازیگران اصلی هستند که بازیگران دیگری‌چون فاطمه نیشابوری، وحید رحیمیان، ستاره حسینی، یاسمن معاوی، مجید عراقی، ساینا توکلی، امیر کربلایی‌زاده، امید روحانی، آرش نوذری، شهین تسلیمی و مهری آل‌آقا جلوی دوربین حبیب‌زاده رفته‌اند.

    با پخش قسمت اول و شناخت تماشاگر از شخصیت‌های اصلی و شروع داستان به‌نظر می‌رسد این سریال با بازی حسن پورشیرازی بتواند به مذاق مخاطب امروز تلویزیون خوش بیاید؛ تلویزیونی که اغلب سریال‌هایش نتوانسته موفق باشد. این سریال در قسمت اول از تلوبیون بیش از ۱۶هزار بار دیده شده و ۸۳درصد از تماشای آن راضی بوده‌اند.

    «بوقچی» درباره فردی به نام بهرام بوقچی است و ماجرای تیم فوتبال یک شهرستان در حومه تهران که متعلق به یک کارخانه بوده است. با تغییر مالکیت کارخانه، مالک جدید تصمیم می‌گیرد کارخانه را تعطیل کند، اما برای این کار ابتدا باید تیم فوتبال را از بین ببرد.

  • فصل دوم سریال «وحشی» کی آغاز می شود؟

    فصل دوم سریال «وحشی» کی آغاز می شود؟

    به گزارش اقتصادران، قسمت پایانی سریال «وحشی» به کارگردانی هومن سیدی و تهیه‌کنندگی محمدرضا صابری در شامگاه دوشنبه ۱۲ خرداد منتشر و به یکی از موفق‌ترین پروژه‌های تاریخ شبکه ویدئو خانگی تبدیل شد.

    قسمت پایانی فصل اول سریال وحشی امروز یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۴ منتشر شد و هم‌زمان با پایان فصل اول، ساخت فصل دوم این مجموعه نمایشی به‌صورت رسمی تأیید شد. این سریال در ژانر درام و جنایی به نویسندگی و کارگردانی هومن سیدی و تهیه‌کنندگی محمدرضا صابری ساخته شده و پخش آن از پلتفرم فیلم‌نت انجام شد.

    داستان سریال وحشی چیست؟

    سریال وحشی برداشتی آزاد از زندگی علی‌اشرف پروانه، قاتل زنجیره‌ای زندان رجایی‌شهر است. جواد عزتی در این مجموعه نقش «داود اشرف» را بازی می‌کند؛ شخصیتی که بر اساس پرونده واقعی این قاتل طراحی شده است.

    فصل اول سریال وحشی در ۱۰ قسمت تولید شد و پخش آن از ۲۵ فروردین ۱۴۰۴ آغاز شد.

    با توجه به پایان باز فصل اول، فصل دوم ادامه مستقیم داستان خواهد بود. زمان تولید و پخش فصل دوم هنوز مشخص نیست اما براساس شایعات مطرح شده، از اواخر تابستان فصل جدید منتشر خواهد شد.

  • پشت پرده توقیف «سووشون» / سریالی که ساخت هر قسمتش ۸ میلیارد تومان آب خورده؟!

    پشت پرده توقیف «سووشون» / سریالی که ساخت هر قسمتش ۸ میلیارد تومان آب خورده؟!

    به گزارش اقتصادران، بدون شک «سووشون» یکی از مهم‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات ایران است. رمان تحسین‌شده سیمین دانشور، «سووشون» دوران اشغال ایران توسط نیرو‌های متفقین (دهه ۱۳۲۰ شمسی) را روایت می‌کند. داستان سووشون بین سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ اتفاق می‌اُفتد. دورانی که ایران تحت اشغال نیرو‌های بیگانه قرار داشت و قحطی و فقر سراسر ایران را فرا گرفته بود. دانشور در این رمان داستان یک خانواده ملاک شیرازی را در دهه بیست روایت می‌کند. داستان زری و یوسف، زوجی از طبقه ملاک شیرازی، بازتابی از تضاد‌های ملی‌گرایی، اخلاق، و استیصال اجتماعی آن دوره است. رمان با تلفیق عناصر اسطوره‌ای – از جمله ارجاع به سیاوش شاهنامه – به روایتی حماسی، اما شخصی از تقابل فرد با ساختار‌های سلطه می‌پردازد. مرد این خانواده، یوسف که بسیار میهن دوست و وطن پرست است در برابر درخواست انگلیسی‌ها برای اعطای محصول خود به آنها مقاومت می‌کند و همین موضوع باعث می‌شود به دست یک ناشنانس کشته شود. مرگ یوسف، زری همسر یوسف را پریشان حال می‌کند و باعث می‌شود زری یوسف را در رویاهایش مانند یکی از اساطیر باستانی ایران یعنی سیاوش ببیند. شدت پریشان حالی زری به قدری زیاد است که همگان خیال می‌کنند او دیوانه شده است. اما زری خیلی زود بر خودش مسلط می‌شود و سعی می‌کند آنطور که یوسف می‌خواسته، زندگی کند؛ حالا مرگ یوسف باعث تحول و تغییر دیدگاه زری شده است.

    نرگس آبیار متولد ۶ اسفند ۱۳۵۰ است و کارش را از سال ۱۳۷۶ و با داستان نویسی آغاز کرد. او در ابتدا دو رمان برای نوجوانان بنام‌های «دو خط» و «داستان زنی که یاس فلسفی داشت» نوشت. آبیار سپس دو داستان بزرگسالانه بنام‌های «عروس آسمان» (درباره زندگی رابعه عدویه) و «کوه روی شانه‌های درخت» را به نگارش درآورد که دومی برنده جایزه هشتمین جشنواره کتاب دفاع مقدس شد.

    آبیار از سال ۱۳۸۴ ساخت فیلم‌های کوتاه و مستند را آغاز کرد و اولین فیلم کوتاه او «بن بست مهربان» برنده بهترین جایزه از جشنواره فیلم کوتاه ستایش شد و در چند جشنواره بین المللی هم شرکت کرد. آبیار کار خود در سینمای حرفه‌ای را در سال ۱۳۹۱ و با ساخت «اشیا از آن آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌تر است» آغاز کرد. اما آبیار با دومین فیلم سینمایی خود یعنی «شیار ۱۴۳» به شدت مورد توجه منتقدان قرار گرفت. فیلم داستان مادری را روایت می‌کند که پسرش سال‌ها است به جنگ رفته و از او خبری نیست، مادر هم صبورانه منتظر اوست و آمدن پسرش را انتظار می‌کشد… روایت متفاوت آبیار از داستان صبر مادرانی که هم پای پسران خود در جنگ نقش داشتند، او را کاندیدای چند سیمرغ در سی و دومین جشنواره فیلم فجر کرد. شیار ۱۴۳ با کسب سه سیمرغ بهترین بازیگر زن، بهترین فیلم از نگاه تماشاگران و جایزه ویژه هیئت داوران و یک اکران خوب به موفقیت زیادی دست پیدا کرد. آبیار با ساخت «نفس» که تاریخ معاصر ایران را از نگاه یک دختر بچه روایت می‌کند، موفقیت شیار ۱۴۳ را تکمیل کرد. این کارگردان با ساخت تریلر امنیتی «شبی که ماه کامل شد» و کسب شش سیمرغ بلورین تبدیل به کارگردانی شد که می‌تواند پروژه‌های سنگین و پرخرج را هم به نتیجه برساند. آبیار با ساخت «ابلق» به جنبش می‌تو واکنش محافظه کارانه‌ای نشان داد و در نهایت سراغ شبکه نمایش خانگی رفت.

    ساخت دو سریال عظیم و پرخرج «سووشون» و «بامداد خمار» برای شبکه نمایش خانگی نشان داد آبیار رویا‌های زیاد و بزرگی در سر دارد. آبیار در سال ۱۳۹۹ به عضویت آکادمی اُسکار درآمد که این عضویت واکنش برخی سینماگرانی که اعتقاد داشتند آبیار کارگردانی نزدیک به حاکمیت است و به همین دلیل نباید عضو آکادمی اُسکار شود، را برانگیخت. آبیار بعد‌ها در برنامه‌ای اعلام کرد که هیچ نسبتی با طیف اصولگرا ندارد و حتی به واسطه دیدار با سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور اسبق ایران مورد حمله این طیف سیاسی هم قرار گرفته است.

    جنجال‌ها و حواشی قسمت اول سووشون

    قسمت اول «سووشون» با یک سکانس عروسی مفصل آغاز می‌شود که در آن رقص، تماس فیزیکی میان بازیگران و حتی دیالوگ‌هایی با بار اروتیک، واکنش‌های تند به همراه داشت. بسیاری معتقدند چنین سکانس‌هایی با استاندارد‌های «تلویزیون خانواده‌محور» در ایران در تضاد است.

    سووشون پیش از پخش هم درگیر حواشی بسیار زیادی شد. ساترا مجوز پخش سریال را خیلی دیر صادر کرد و حتی اجازه نداد پوستر‌های فیلم با عکس بازیگران سریال در سطح شهر به نمایش دربیایند. شایعات زیادی درباره سریال وجود داشت که به شدت کنجکاوی تماشاگر را برمی‌انگیخت. هزینه‌ی ساخت هر قسمت از سریال سووشون یکی از این موارد بود. بر اساس آمارها، هر قسمت از یک سریال در شبکه نمایش خانگی تقریباً سه میلیارد تومان هزینه دارد؛ این در حالی است که گفته می‌شود هر قسمت از سریال سووشون چیزی در حدود هشت میلیارد تومان خرج برداشته است. این هزینه هنگفت توقعات را از سریال بالا برد و همه منتظر بودند تا ببیند آبیار در سووشون چه کرده است.

    با پخش قسمت اول مشخص بود که سریال بدون واکنش نخواهد بود و صدای محافظه‌کاران را درخواهد آورد. کار به قدری بالا گرفت که نه تنها سریال توقیف شد که پلتفرم نماوا هم به خاطر انتشار این سریال مسدود شد.

    از سوی دیگر، روایت کند و بیش از اندازه طولانی قسمت اول (۸۵ دقیقه) و استفاده از دوربین روی دست و نما‌های اغراق‌آمیز، بیش از آن‌که حس غوطه‌وری القا کند، برای مخاطب خسته‌کننده از آب درآمده است.

    قسمت اول سووشون را می‌توان «هیاهوی بسیار برای هیچ» نامید. باید منتظر ماند و دید که آیا پخش سریال ادامه خواهد داشت یا این سریال را هم باید در فهرست محصولات توقیفی شبکه نمایش خانگی قرار داد.

  • کنسرت یا جهنم؟! / اگر به تماشای کنسرت می روید همراه خود کولر ببرید!

    کنسرت یا جهنم؟! / اگر به تماشای کنسرت می روید همراه خود کولر ببرید!

    به گزارش اقتصادران، در روزهای آغازین خردادماه، هم‌زمان با برگزاری کنسرت‌های متعدد در سالن‌های بزرگ پایتخت، مسئله‌ای آزاردهنده و نگران‌کننده جلوه‌گر شد؛ خاموشی کامل سیستم‌های خنک‌کننده و تهویه در سالن‌هایی که با وجود ظرفیت بالا و هزینه‌های سنگین، از فراهم‌آوردن حداقل‌های آسایشی برای مخاطبان خود عاجز ماندند.

    یکی از سالن‌هایی که اخیرا خبرهایی درباره روشن نکردن سیستم خنک‌کننده آن منتشر شد، سالن بزرگ وزارت کشور بود که در شب سوم خرداد و شب‌های پیشین میزبان کنسرت‌هایی همچون اجرای «آرون افشار» شد؛ کنسرت‌هایی که نه در فضای موسیقی، بلکه در گرمای سوزان طاقت‌فرسا به یاد ماندنی شدند.

    شواهد حاکی از آن است که مسئولان سالن، ضمن قطع سیستم‌های تهویه مرکزی، از تهیه‌کنندگان هر کنسرت خواسته‌اند تجهیزات خنک‌کننده جایگزین مانند کولرهای ایستاده را به صورت شخصی تأمین کنند. این در حالی است که چنین تجهیزاتی در عمل پاسخگوی فضای گسترده و متراکم سالن نبوده‌اند. گفته می‌شود اجاره‌ی هر شب این سالن بالغ بر ۷۰۰ میلیون تومان است؛ اما با این حال، مدیریت سالن حتی حداقل زیرساخت‌های رفاهی را نیز فراهم نساخته و به بهانه «مدیریت مصرف انرژی»، عملاً شرایط طاقت‌فرسایی را بر مخاطبان تحمیل کرده است.

    در کنار این موارد، سالن میلاد نمایشگاه نیز در همین ایام با محدودیت‌های مشابهی مواجه بوده و اجازه‌ی استفاده آزادانه از سیستم‌های سرمایشی را نداشته است. طبق گزارش‌ها، اداره‌ی برق در پی کمبود توان تولید و تأمین برق، طی نامه‌ای به سالن‌ها اعلام کرده که حداکثر دمای مجاز برای تنظیم کولرها ۲۵ درجه سانتی‌گراد است؛ عددی که تا پیش از این روی ۱۶ درجه تنظیم می‌شد. این دستورالعمل در شرایطی صادر شده که عملاً در نقاط مختلف کشور، روزانه با قطعی دوساعته برق مواجه هستیم و مصرف‌کنندگان پرمصرف با اخطار و جریمه مواجه می‌شوند.

    اما آنچه در میان همه این مسائل بیش از همه فراموش شده، «مردم» هستند. مردمی که با پرداخت بهایی گزاف – در مواردی نزدیک به دو میلیون تومان برای هر بلیت – وارد سالن‌هایی می‌شوند که نه خنک‌اند، نه قابل تحمل و نه شایسته‌ی شأن یک رویداد هنری! مردمی که سرمایه‌ی واقعی این چرخه‌ی فرهنگی‌اند اما عملا در اولویت تصمیم‌گیری‌ها نیستند.

    مسئله‌ای که نباید از آن غافل شد، این است که در بسیاری از کشورها و حتی در اسناد رسمی دولت چهاردهم جمهوری اسلامی ایران، بر بهره‌گیری از منابع انرژی پاک نظیر پنل‌های خورشیدی تأکید شده است اما چرا سالن‌هایی که درآمدهای میلیاردی دارند، حاضر به سرمایه‌گذاری در این حوزه نیستند؟ چرا استفاده از ژنراتور، UPS یا استابلایزر که می‌تواند استقلال برقی موقت ایجاد کند، در دستور کار قرار نمی‌گیرد؟ آیا این صرفه‌جویی‌ها تنها برای حفظ سود حداکثری است، آن هم به قیمت آسایش و سلامت مردم؟

    در نهایت باید گفت که احترام به مخاطب، تنها با تبلیغات پرزرق‌وبرق یا اجرای خوانندگان محبوب محقق نمی‌شود. احترام واقعی، در فراهم‌آوردن حداقل شرایط انسانی برای تماشای یک رویداد هنری‌ست. خاموشی تهویه، شاید به صرفه‌جویی در مصرف برق بینجامد؛ اما بی‌شک روشن‌کننده حقیقتی تلخ درباره جایگاه مردم در مناسبات فرهنگی این روزهاست.

  • نخل طلای جعفر پناهی؛ افتخار یا خودتحقیری؟

    نخل طلای جعفر پناهی؛ افتخار یا خودتحقیری؟

    به گزارش اقتصادران، اعلام برندگان جوایز کن ۲۰۲۵ و کسب نخل طلا توسط جعفر پناهی یک بار دیگر جامعه ایران را درگیر یک فضای دو قطبی کرد. عده‌ای ضمن ستایش جعفر پناهی کسب نخل طلای کن را تبریک گفتند و عده‌ای آن را یک بازی سیاسی از سوی جشنواره‌های غربی خواندند که با اهدای جایزه به فیلمی فاقد مجوز رسمی از سینمای ایران قصد دارند با اهرم فرهنگ، در جامعه ایران شکاف ایجاد کنند. حقیقت ماجرای این است که تا «یک تصادف ساده» جعفر پناهی به طور رسمی منتشر نشود نمی‌توان درباره کیفیت آن نظر داد. به همین خاطر هرگونه اظهارنظر قطعی درباره درست یا غلط بودن اهدای جایزه به فیلم تنها اظهارنظری شخصی است. اما مسئله مهم‌تر این جا است که چرا کسب یک افتخار بین المللی در این ابعاد عظیم هم دیگر نمی‌تواند در جامعه ایران وفاق و همدلی ایجاد کند؟

    زمانی که اصغر فرهادی برای اولین بار توانست جایزه اسکار را برای فیلم «جدایی نادر از سیمین» دریافت کند، جامعه ایران (من‌های یک عده تندرو همیشه مخالف) یک پارچه از کسب چنین جایزه‌ای احساس غرور کرد و به اصغر فرهادی تبریک گفت. اما امروز و بعد از کسب جایزه جشنواره کن به قدری نظرات متناقض درباره ارزش این جایزه زیاد است که مخاطب کم اطلاع را گیج و سردرگم می‌کند. به هر حال باید پذیرفت کسب جایزه اصلی جشنواره کن اتفاق مهم و بزرگی است و شایسته این است که درباره آن صحبت شود. چه آن‌که سینمای ایران در طول حیات خود تنها دو بار موفق شده این جایزه مهم را کسب کند؛ یک بار در سال ۱۹۹۷ توسط عباس کیارستمی و این بار در سال ۲۰۲۵ توسط جعفر پناهی.

    جعفر پناهی، کارگردانی بیرون دایره جریان اصلی

    جعفر پناهی در سال ۱۳۳۹ متولد شد و کارش در سینمای ایران را با دستیاری در فیلم‌های عباس کیارستمی آغاز کرد. نکته جالب توجه این جا است که جعفر پناهی در ابتدای امر نه به عنوان یک فیلمساز اپوزیسیون، بلکه به عنوان یکی از پیروان و مقلدان عباس کیارستمی شناخته می‌شد. پناهی اولین فیلمش، بادکنک سفید را با همکاری عباس کیارستمی نوشت و در جشنواره فیلم فجر کاندیدای چندین جایزه شد. فیلم بعدی پناهی هم فیلم سیاسی نبود. «آینه» در واقع یک فیلم در فیلم بود که داستان دختربچه‌ای را دنبال می‌کرد که قرار بود در یک فیلم بازی کند. اهدای جایزه یوزپلنگ طلایی جشنواره لوکارنو به جعفر پناهی این جسارت را به او داد تا سراغ سوژه‌های ملتهب‌تری برود. «دایره» را می‌توان آغاز انشقاق و گسست کامل جعفر پناهی از سینمای جریان اصلی ایران دانست. دایره، فیلم به شدت تلخی است. تلخی این فیلم به قدری زیاد بود که معاونت سینمایی وقت وزارت ارشاد یعنی سیف‌الله داد دستور توقیف فیلم را صادر کرد. نکته جالب توجه درباره دایره این است که فیلم در دورانی توقیف شد که اکثر سینماگران از آن دوران به عنوان طلایی‌ترین دوران فرهنگ و هنر در سال‌های پس از انقلاب اسلامی یاد می‌کنند. دایره البته مجوز نمایش در خارج از کشور را گرفت و جوایز زیادی هم از جشنواره‌های خارجی کسب کرد.

    فیلم بعدی پناهی هم یک فیلم توقیفی بود که باز هم در دوران دوم خرداد به محاق رفت و اکران نشد. «طلای سرخ» داستان متفاوتی از یک جانباز که بعد از جنگ به عنوان پیک موتوری کار می‌کند را روایت می‌کند. این فیلم پناهی هم اجازه اکران در داخل کشور را پیدا نکرد، اما با حضور در جشنواره‌های خارجی جوایز متعددی کسب کرد. فیلم بعدی جعفر پناهی یعنی «آفساید» هم که به داستان حضور زنان در استادیوم فوتبال می‌پرداخت، سرنوشتی مشابه دو فیلم قبلی پیدا کرد و با این که در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد، نتوانست مجوز‌های لازم برای اکران داخلی را اخذ کند. سال ۱۳۸۸ و در جریان حوادث بعد از انتخابات آن سال جعفرپناهی دستگیر شد و حکم سنگینی هم دریافت کرد. بعد از آزادی از زندان هم ممنوع الکاری و ممنوع الخروجی پناهی ادامه پیدا کرد تا پناهی تصمیم بگیرد بدون کسب مجوز از وزارت ارشاد و به شکل مخفیانه فیلم بسازد و به جای اکران داخلی بر روی ارسال این فیلم‌ها به جشنواره‌های خارجی تمرکز کند. پناهی حتی زمانی که ممنوعیت‌هایش رفع شد هم ترجیح داد به این روش فیلمسازی ادامه دهد. «یک تصادف ساده» هم از این قاعده مستثنا نبود. این فیلم هم بدون اخذ مجوز از وزارت ارشاد ساخته و در جشنواره‌های خارجی اکران شد. یک تصادف ساده ظاهرا سیاسی‌ترین فیلم پناهی تا به امروز است و پخش فیلم به صورت کامل جنجال‌های زیادی ایجاد خواهد کرد.

    نخل طلای جعفر پناهی؛ افتخار یا تحقیر؟

    موافقان جعفر پناهی که از کسب نخل طلای او خوشحال هستند اعتقاد دارند پناهی روش درستی را برای کارگردانی اتخاذ کرده و با انعکاس برخی واقعیت‌های جامعه ایران موفق شده در مهم‌ترین جشنواره سینمایی جهان معتبرترین جایزه را کسب کند. مخالفان، اما اعتقاد دارند اهدای جایزه به چنین فیلمی یک نمایش مضحک سیاسی است و یک تصادف ساده صرفا به واسطه «سیاه نمایی ایران» توانسته نخل طلا را کسب کند. مخالفان، گرفتن پول از یک کمپانی خارجی را خیانت و اقدام جعفر پناهی را نوعی خود فروشی تلقی می‌کنند. به خاطر همین مواضع به شدت متضاد هم هست که قضاوت درباره نخل طلای جعفر پناهی کار بسیار سختی است. بخشی از جامعه کسب این جایزه را تا حد یک افتخار ملی ستایش می‌کنند و بخش دیگر هم عمل پناهی به خود تحقیری متهم کرده‌اند که به عزت و آبروی ایرانیان لطمه زده است. اما فارغ از این حواشی پر دامنه، نام جعفر پناهی و ایران به عنوان برندگان جشنواره کن ثبت شده است. این خبر کوچکی نیست. هرچند مسئله جای دیگری است. شکاف در جامعه ایران به قدری عمیق شده که هیچ اتفاقی نمی‌تواند آن را پر کرده و مردم را یکپارچه خوشحال کند. همان اتفاقی که در جام جهانی فوتبال هم شاهد بودیم؛ برد تیم ملی فوتبال ایران در برابر ولز هم نه تنها این دوقطبی را کم نکرد بلکه به آن دامن زد. سوال اصلی در پس این واکنش‌های متضاد این است که چه بلایی بر سر جامعه ایران آمده که تا این اندازه از هم گسسته شده است؟