به گزارش اقتصادران، در سالهایی که تورم، گرانی و کاهش قدرت خرید به بخش جداییناپذیر زندگی خانوارهای ایرانی تبدیل شده، «وام» دیگر یک ابزار رفاهی برای خرید خانه یا توسعه کسبوکار نیست؛ بلکه برای بسیاری از مردم به راهی برای زنده ماندن و گذر از هزینههای روزمره تبدیل شده است. خانوادههایی که تا چند سال پیش شاید تنها برای خرید مسکن یا خودرو سراغ تسهیلات بانکی میرفتند، امروز برای پرداخت اجاره، شهریه، درمان، خرید لوازم ضروری یا حتی تأمین هزینههای جاری زندگی به وامهایی با نرخ سود ۲۴ تا ۳۲درصد پناه میبرند؛ وامهایی که بازپرداخت آنها با حقوقهای ثابت و ناچیز، خود به بحرانی تازه بدل میشود.
در این میان، وعدههای مکرر پرداخت وامهای حمایتی ازسوی دولت و نهادها نیز به بخش دیگری از این چرخه فرساینده تبدیل شده است. بازنشستگانی که ماهها در انتظار وامهای وعده دادهشده میمانند، خبرنگارانی که هنوز چشمانتظار وام ۵۰ میلیون تومانی اعلامشده ازسوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند و گروههای مختلفی که وعده دریافت تسهیلات حمایتی را میشنوند اما در عمل خبری از پرداخت نیست؛ اینها تنها نمونههایی از شکاف میان «اعلام» و «اجرا» هستند. این وضعیت تنها یک مساله اقتصادی نیست؛ بلکه به باور کارشناسان، نشانهای از تغییر سبک زندگی در ایران است؛ سبکی که میتوان آن را «زندگی قسطی» نامید؛ زیستی که در آن مردم نه برای آینده، بلکه برای گذر از امروز بدهکار میشوند.
وام؛ از ابزار توسعه تا ابزار بقا
افزایش هزینههای زندگی، رشد قیمت کالاهای اساسی، اجارهبها، درمان و آموزش باعث شده بسیاری از خانوارها دیگر امکان مدیریت دخل و خرج خود را بدون استقراض نداشته باشند. در چنین شرایطی، گرفتن وام- even با سودهای بالا- برای برخی نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار است. مشکل اما زمانی عمیقتر میشود که همین وامها نیز یا با شرایط دشوار در دسترس قرار میگیرند یا در حد وعده باقی میمانند. ماجرای وامهای بازنشستگان یکی از نمونههای پرتکرار این وضعیت است. در حالی که بسیاری از بازنشستگان با حقوقهایی که فاصله زیادی با هزینههای واقعی زندگی دارد، چشمانتظار دریافت تسهیلات حمایتی هستند، روند طولانی، محدودیت منابع و تأخیر در پرداخت باعث شده این وعدهها بیشتر به عاملی برای بلاتکلیفی تبدیل شود. در مورد خبرنگاران نیز چندی پیش وعده پرداخت وام ۵۰ میلیون تومانی ازسوی وزارت ارشاد مطرح شد؛ وعدهای که برای بسیاری از فعالان رسانهای، با توجه به وضعیت معیشتی این قشر، امیدی برای عبور از فشار اقتصادی بود، اما هنوز خبری از پرداخت آن نیست.
بدعهدی اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی
عطیه میرآقایی، جامعه شناس با اشاره به تبعات اجتماعی وعدههای اقتصادی که اعلام میشوند اما به مرحله اجرا نمیرسند، به «تعادل» میگوید: مساله فقط پرداخت نشدن یک وام یا محقق نشدن یک تسهیلات نیست؛ موضوع عمیقتر از یک ناکامی اقتصادی مقطعی است. وقتی یک نهاد رسمی، دولتی یا عمومی وعدهای را به جامعه میدهد، در واقع نوعی تعهد روانی و اجتماعی ایجاد میکند. او میافزاید: مردم براساس همان وعده برنامهریزی میکنند، امید میسازند و بخشی از آینده خود را برمبنای آن تنظیم میکنند. حال اگر این وعده اجرایی نشود، آنچه از بین میرود صرفاً یک تسهیلات مالی نیست، بلکه بخشی از اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی نظام تصمیمگیری است. این جامعه شناس تاکید میکند: اعتماد عمومی یکی از مهمترین سرمایههای هر جامعه است؛ سرمایهای که با پول و منابع مالی قابل جایگزینی نیست. وقتی مردم احساس کنند که میان آنچه اعلام میشود و آنچه در عمل رخ میدهد فاصلهای جدی وجود دارد، به تدریج دچار نوعی فرسایش اعتماد میشوند. میرآقایی اظهار میدارد: این فرسایش در کوتاهمدت شاید خود را به شکل گلایه و نارضایتی نشان دهد، اما در بلندمدت به بیاعتمادی ساختاری تبدیل میشود؛ یعنی شهروندان دیگر نه فقط به یک وعده خاص، بلکه به کلیت فرآیند تصمیمگیری بدبین میشوند.
ایجاد شکاف میان دولت و جامعه
او توضیح میدهد: جامعهای که در آن مردم بارها وعده میشنوند اما نتیجه ملموسی نمیبینند، به مرور دچار شکاف میان دولت و جامعه میشود. شهروندان احساس میکنند که در معادلات تصمیمگیری فقط شنونده وعدهها هستند اما در مرحله اجرا سهمی از آن نمیبرند. این احساس، بسیار خطرناک است، چون حس تعلق اجتماعی و مشارکت مدنی را کاهش میدهد. عطیه میرآقایی با بیان این مطلب که تبعات چنین وضعیتی تنها اقتصادی نیست، بلکه ابعاد روانی و خانوادگی نیز دارد، میگوید: وقتی خانوادهای روی دریافت یک وام برنامهریزی میکند، این برنامهریزی معمولاً از سر تفنن یا رفاه نیست. بسیاری از خانوادهها برای پرداخت بدهی، اجاره خانه، درمان بیماری، تأمین هزینه تحصیل فرزندان یا حتی گذران هزینههای جاری زندگی روی این وام حساب میکنند. وقتی این پول پرداخت نمیشود، فقط یک عدد از حساب بانکی حذف نشده، بلکه نظم مالی خانواده، آرامش روانی و برنامه روزمره زندگی آنها به هم میریزد. او میافزاید: در چنین شرایطی خانواده ناچار میشود به راههای جایگزین پناه ببرد؛ قرض گرفتن از اطرافیان، گرفتن وام با سودهای سنگینتر، فروش دارایی یا عقب انداختن برخی هزینههای ضروری. این یعنی یک وعده اجرانشده میتواند زنجیرهای از بحرانهای جدید را برای یک خانوار ایجاد کند.
مدیریت زندگی بر پایه پیشبینی دریافت کمک
این جامعهشناس با اشاره به تغییر سبک زندگی در جامعه امروز ایران میگوید: واقعیت این است که بخش قابلتوجهی از مردم دیگر زندگی را صرفاً با درآمد ماهانه مدیریت نمیکنند، بلکه زندگیشان بر پایه پیشبینی دریافت کمکها، وامها و تسهیلات تنظیم شده است. وقتی درآمدها با هزینهها همخوانی ندارد، مردم ناچارند به امید یک وام یا یک کمک حمایتی برنامهریزی کنند. اگر همین امید هم محقق نشود، فرد احساس میکند که هیچ نقطه اتکایی برای ادامه زندگی ندارد. آقامیری ادامه میدهد: این وضعیت فقط ناامیدی فردی ایجاد نمیکند، بلکه میتواند به خشم اجتماعی پنهان منجر شود؛ خشمی که شاید در ظاهر دیده نشود اما در رفتارهای اجتماعی بروز پیدا میکند. کاهش مشارکت اجتماعی، بیتفاوتی نسبت به مسائل عمومی، افزایش بدبینی، کاهش حس تعلق اجتماعی و حتی نوعی انزوا از نتایج همین فرسایش اعتماد است.
وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است
او با بیان اینکه تکرار چنین وعدههایی بدون پشتوانه اجرایی، جامعه را در وضعیت تعلیق دایمی قرار میدهد، میگوید: مردم نه میتوانند روی منابع موجود حساب کنند، نه از تحقق وعدههای جدید مطمئن باشند. این تعلیق، فرسایش روانی شدیدی ایجاد میکند. فرد مدام در حالت انتظار است؛ انتظاری که معلوم نیست به نتیجه برسد یا نه. این بلاتکلیفی، خودش نوعی فشار اجتماعی است. میرآقایی با تأکید بر اینکه «وعده بدون اجرا نوعی خشونت نرم اقتصادی است» میافزاید: خشونت همیشه به معنای فشار فیزیکی نیست. گاهی وقتی مردم را در انتظار نگه میدارید، امید ایجاد میکنید اما آن را محقق نمیکنید، در واقع به امنیت روانی آنها آسیب میزنید. این نوعی خشونت نرم است، چون فرد را در بلاتکلیفی نگه میدارد، برنامهریزی زندگیاش را مختل میکند و او را در معرض فشارهای اقتصادی و روحی بیشتری قرار میدهد. این جامعهشناس در پایان تأکید میکند: در شرایط اقتصادی سخت، شاید مردم بیش از هر چیز به صداقت و شفافیت نیاز دارند. حتی اگر منابع محدود است، اعلام واقعیت بهتر از ایجاد امیدی است که قرار نیست به نتیجه برسد. جامعهای که اعتمادش فرسوده شود، بازسازی آن بسیار دشوارتر از تأمین یک وام یا یک حمایت اقتصادی خواهد بود.
وامهای گران؛ راهحل یا تله مالی؟
ازسوی دیگر، اردلان محمدی، کارشناس اقتصاد خانواده نیز در گفتوگو با «تعادل» با اشاره به افزایش وابستگی خانوارها به تسهیلات بانکی میگوید: واقعیت این است که در شرایط فعلی، بسیاری از مردم برای خرید کالاهای ضروری یا جبران کسری بودجه خانوار ناچار به گرفتن وام هستند. اما وقتی نرخ سود این تسهیلات ۲۴ تا ۳۲درصد است، عملاً بخشی از درآمد آینده خانواده پیشخور میشود. او توضیح میدهد: وام زمانی مفید است که برای سرمایهگذاری، تولید یا خرید دارایی بلندمدت استفاده شود؛ اما وقتی وام صرف هزینههای جاری مثل اجاره، درمان یا خرید مواد غذایی میشود، در واقع خانواده از آینده خود قرض میگیرد تا امروز را بگذراند. این خطرناک است. این کارشناس اقتصاد خانواده تاکید میکند: بسیاری از خانوارها پس از دریافت وام وارد چرخهای میشوند که بخش بزرگی از درآمد ماهانهشان صرف اقساط میشود. شما وقتی حقوق ۱۵ یا ۲۰ میلیون تومانی دارید و باید ماهانه چند میلیون قسط بدهید، عملاً دوباره دچار کسری میشوید و گاهی به وام دیگری پناه میبرید. این همان چرخه بدهی است که میتواند خانوار را در بلندمدت فرسوده کند. او تأکید میکند: وامهای خرد ممکن است در کوتاهمدت بخشی از فشار را کم کنند، اما درمان ریشهای نیستند. وقتی درآمد واقعی خانوار با تورم هماهنگ نیست، هر قدر هم وام بدهید، مشکل حل نمیشود.
نیاز به راهکاری فراتر از سیاست واممحور داریم
محمدی در ادامه تاکید میکند: دولت باید به جای تمرکز صرف بر پرداخت وام، سراغ راهکارهای پایدارتر برود. افزایش واقعی قدرت خرید، کنترل تورم، اصلاح نظام دستمزد، کاهش هزینههای درمان و آموزش، توسعه بیمههای حمایتی و حمایت هدفمند از اقشار آسیبپذیر، بسیار موثرتر از وامهای کوتاهمدت است. او میگوید: اگر خانوار مجبور نباشد برای هزینههای روزمره وام بگیرد، آن وقت وام میتواند به ابزار توسعه تبدیل شود نه ابزار بقا. یکی دیگر از مشکلات، اعلام شتابزده وعدههای حمایتی بدون پشتوانه اجرایی است. اعلام وام بدون تأمین منابع، بیش از آنکه کمک باشد، انتظارات اجتماعی ایجاد میکند و وقتی محقق نمیشود، فشار روانی بیشتری به مردم وارد میکند.
زندگیای که قسط به قسط میگذرد
این کارشناس اقتصاد خانواده در پایان تاکید میکند: برای بسیاری از خانوارهای ایرانی، حقوق ماهانه دیگر پاسخگوی هزینههای ماهانه نیست. در چنین شرایطی، زندگی به مجموعهای از قسط، بدهی، انتظار برای وام و امید به تسهیلات بعدی تبدیل شده است. اما وقتی حتی همین امید هم در حد وعده باقی میماند، مساله فقط پرداخت نشدن یک وام نیست؛ بلکه نوعی بیثباتی اقتصادی و روانی به جامعه تزریق میشود.








