برچسب: مردم ایران

  • زندگی در روزگار «جنگ»!!

    زندگی در روزگار «جنگ»!!

    به گزارش اقتصادران، هنوز صدای انفجارها از شهر دور نشده، اما زندگی آرام‌آرام راه خودش را پیدا می‌کند؛ نانوایی‌ها باز هستند، مغازه‌ها نیمه‌فعال‌اند، و مردم میان چک‌کردن خبرها و انجام کارهای روزمره در رفت‌وآمدند. جنگ، این‌بار نه فقط در آسمان و پدافند، که در جزئی‌ترین تصمیم‌های روزمره رسوخ کرده است؛ از اینکه چه چیزی بخریم و کجا برویم تا اینکه بمانیم یا برویم. ایران حالا در موقعیتی ایستاده که تجربه‌اش برای بسیاری از کشورها آشناست: «لحظه‌ای میان شوک و سازگاری، جایی که هنوز ترس هست، اما زندگی هم متوقف نشده است.»

    خانه‌هایی که فرو ریختند، امنیتی که ترک برداشت

    بر اساس اعلام منابع رسمی، در ۲۷ روز پس از آغاز درگیری‌ها، ۲۰ هزار و ۱۲۷ واحد تجاری، ۶۶ هزار و ۲۶۱ واحد مسکونی دچار خسارت شده‌اند و تمرکز آسیب‌ها به‌ویژه در کلان‌شهرها قابل مشاهده است.

    در تهران نیز، ۲۶ هزار و ۹۲۶ واحد مسکونی و تجاری در تهران درگیر تخریب یا آسیب جدی شده‌اند. همزمان، طبق اعلام نهادهای امدادی، بیش از ۳ هزار نفر معادل حدود ۹۰۰ خانوار به دلیل از دست دادن امکان سکونت، در هتل‌ها یا مراکز اقامتی اسکان موقت یافته‌اند. این اعداد نشان می‌دهد که جنگ پیش از هر چیز «خانه» را هدف می‌گیرد؛ جایی که برای انسان نه فقط یک سازه، که معنای امنیت است.

    از شوک تا عادت؛ ذهن انسان چطور با جنگ کنار می‌آید؟

    مطالعات رفتاری و گزارش نهادهایی مانند صلیب سرخ و سازمان بهداشت جهانی نشان می‌دهد که واکنش جوامع به بحران‌های جنگی معمولاً در سه مرحله شکل می‌گیرد. در روزهای اول، شوک حاکم است؛ افزایش شدید مصرف اخبار، خریدهای هیجانی و تلاش برای ذخیره‌سازی.

    در فاصله یک هفته تا یک ماه، مرحله تطبیق آغاز می‌شود؛ مردم به تدریج به کار بازمی‌گردند، حساسیت به صداها کمتر می‌شود و روال‌های جدید شکل می‌گیرد. در نهایت، نوعی عادی‌سازی رخ می‌دهد؛ زندگی در کنار خطر ادامه پیدا می‌کند و ترس، جای خود را به احتیاطی دائمی می‌دهد.

    وقتی جنگ هنوز ادامه دارد، اما مغازه‌ها باز می‌شوند

    به گزارش پژوهش‌های منتشرشده درباره جنگ اوکراین، این کشور پس از حدود دو تا چهار هفته شاهد بازگشت نسبی زندگی شهری بود؛ رستوران‌ها باز شدند و مردم به کار برگشتند، در حالی که حملات همچنان ادامه داشت. در ایران نیز نشانه‌هایی از همین روند دیده می‌شود، با این تفاوت که این چرخه سریع‌تر طی می‌شود. تجربه سال‌های متمادی بحران اقتصادی و نااطمینانی، جامعه را به نقطه‌ای رسانده که سازگاری با شرایط جدید، با سرعت بیشتری اتفاق می‌افتد.

    ایران، اوکراین، غزه؛ اعداد چه می‌گویند؟

    به گزارش سازمان ملل، در جنگ اوکراین بیش از ۸ میلیون نفر آواره داخلی شده‌اند و بیش از ۸.۲ میلیون نفر به خارج از کشور پناه برده‌اند. در غزه نیز، به گزارش دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل، حدود ۱۹۱ هزار ساختمان، معادل نزدیک به ۶۰ درصد کل ساختمان‌ها، آسیب دیده یا تخریب شده‌اند. در کرانه باختری هم، به گزارش نهادهای حقوق بشری، بیش از ۱۴۰۰ واحد مسکونی در یک سال تخریب شده است. در ایران اما، بر اساس داده‌های رسمی، از آغاز درگیری‌ها، ۲۰ هزار و ۱۲۷ واحد تجاری، ۶۶ هزار و ۲۶۱ واحد مسکونی دچار خسارت شده‌اند، رقمی که اگرچه هنوز به سطح ویرانی کامل شهری نرسیده، اما سرعت و تمرکز آن در کلان‌شهرها قابل توجه است.

    چرا ایرانی‌ها کمتر می‌روند؟ الگوی متفاوت جابه‌جایی

    به گزارش کمیساریای عالی پناهندگان، در بسیاری از جنگ‌ها، در همان ماه اول میلیون‌ها نفر ناچار به ترک خانه‌های خود می‌شوند. اما در ایران، الگوی جابه‌جایی متفاوت است؛ بیشتر جابه‌جایی‌ها کوتاه‌برد و درون‌شهری است. خانواده‌ها ترجیح می‌دهند در نزدیکی شبکه‌های حمایتی خود بمانند؛ نزد اقوام، در همان شهر یا در فاصله‌ای کوتاه. به همین دلیل، مهاجرت در ایران بیشتر تعویقی است تا فوری.

    اقتصاد زیر فشار بازسازی

    بر اساس برآوردهای شهری و به گزارش فعالان حوزه ساخت‌وساز، هزینه بازسازی هر متر مربع دست‌کم حدود ۲۰ میلیون تومان است. با در نظر گرفتن ده‌ها هزار واحد آسیب‌دیده، هزینه‌ای چند ده هزار میلیارد تومانی پیش روی اقتصاد قرار می‌گیرد.

    این در حالی است که همزمان، کسب‌وکارهای خرد دچار اختلال شده‌اند، قدرت خرید کاهش یافته و نااطمینانی اقتصادی در حال افزایش است؛ روندی که می‌تواند اثرات بلندمدت‌تری از خود جنگ برجای بگذارد.

    از همدلی تا خستگی؛ جامعه تا کجا دوام می‌آورد؟

    به گزارش مطالعات اجتماعی جنگ، در هفته‌ها و ماه‌های اول، همبستگی اجتماعی افزایش می‌یابد؛ کمک‌های مردمی، تماس‌های بیشتر و شبکه‌های حمایتی فعال‌تر می‌شوند. اما این وضعیت پایدار نیست. داده‌های جهانی نشان می‌دهد پس از سه تا شش ماه، جامعه وارد فاز «فرسودگی جمعی» می‌شود؛ جایی که اضطراب بالا می‌رود، مشارکت کاهش پیدا می‌کند و تمرکز از آینده به بقا تغییر می‌کند. در اوکراین، به گزارش رسانه‌های بین‌المللی، حتی از «خستگی جنگ» به‌عنوان یک پدیده عمومی یاد شده است. در ایران، این نقطه ممکن است زودتر فرا برسد.

    ایرانی‌ها چگونه دوام می‌آورند؟ از طنز تا تاب‌آوری

    در میان تمام این فشارها، یک ویژگی خاص در رفتار ایرانی‌ها دیده می‌شود: توانایی ادامه دادن در دل بحران. به گزارش پژوهش‌های جامعه‌شناختی، استفاده از طنز و شوخی به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی، در جامعه ایران بسیار پررنگ است. شوخی‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شوند، در واقع راهی برای مدیریت اضطراب‌اند؛ روشی برای اینکه زندگی، حتی در دل نااطمینانی، متوقف نشود.

    در نهایت، آنچه از دل این داده‌ها و تجربه‌ها بیرون می‌آید، تصویری آشنا اما تلخ است: جنگ، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، رفتار انسان را تغییر می‌دهد. از ایران تا اوکراین و غزه، یک مسیر مشترک دیده می‌شود؛ شوک، سازگاری، همبستگی و فرسودگی.

    تفاوت ایران در سرعت این چرخه است؛ جامعه‌ای که سریع‌تر عادت می‌کند و شاید سریع‌تر خسته می‌شود. اما در همین میان، یک واقعیت همچنان پابرجاست: انسان، حتی در ناپایدارترین شرایط هم، راهی برای ادامه دادن پیدا می‌کند.

  • چرا برخی از مردم ایران مشتاقانه منتظر «جنگ» هستند؟!

    چرا برخی از مردم ایران مشتاقانه منتظر «جنگ» هستند؟!

    به گزارش اقتصادران، روزنامه شرق نوشت: حکومت‌ها بعد از جنگ، تنها از زاویه حماسه به آن می‌پردازند، اما رنج و مصیبت جنگ از اذهان مردم با نمایش‌های حماسی پاک نمی‌شود. با این حال در این روزها که بحث حمله آمریکا به ایران داغ است، بخشی از مردم به صراحت از جنگ استقبال می‌کنند!
    برای ساده‌کردن موضوع علمی نوروساینس به «دانیل گلمن» که از متخصصان قابل فهم کردن علوم پیچیده است، رجوع می‌کنیم. اصطلاح «ربایش آمیگدال» (Amygdala Hijack) که توسط او ابداع شده، در توصیف موقعیت‌هایی به کار می‌رود که فرد در اثر یک تهدید ناگهانی یا هیجان شدید، واکنشی سریع و تکانشی نشان می‌دهد (این اصطلاح یک استعاره آموزشی است، اما بر پایه یافته‌های واقعی نوروساینس شکل گرفته است). در شرایط عادی، اطلاعات حسی پس از ورود به مغز، علاوه بر پردازش اولیه، به قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) نیز می‌رسند. این ناحیه مسئول کارکردهای اجرائی مانند تصمیم‌گیری منطقی، مهار تکانه‌ها و حل مسئله است. اما زمانی که محرکی به‌عنوان تهدید فوری ارزیابی شود، آمیگدال که در پردازش اهمیت هیجانی محرک‌ها و واکنش به تهدید نقش دارد، به‌سرعت فعال می‌شود.

    در این وضعیت، سیستم استرس بدن (از جمله ترشح آدرنالین و کورتیزول) شروع به کار می‌کند و این امر می‌تواند کارکردهای اجرائی قشر پیش‌پیشانی را موقتا تضعیف کند. در نتیجه، فرد احتمال بیشتری دارد که به جای تحلیل منطقی و ارزیابی دقیق موقعیت، واکنشی سریع، دفاعی یا تکانشی نشان دهد. به بیان دقیق‌تر، «ربایش آمیگدال» توصیفی استعاری از حالتی است که در آن فعال‌سازی شدید سیستم هیجانی، کنترل شناختی را کاهش و احتمال واکنش‌های غریزی را افزایش می‌دهد.

    جامعه تحت فشار مزمن: یک مدل روان‌شناسی اجتماعی

    این حقیقت علمی را می‌توانیم در یک مقیاس بزرگ‌تر بررسی کنیم. وقتی یک جامعه برای مدت طولانی در شرایط فشار، نااطمینانی و تهدید ادراک‌شده زندگی می‌کند، استرس مزمن به یک متغیر ساختاری تبدیل می‌شود. در سطح فردی می‌دانیم که استرس مزمن ظرفیت‌های شناختی را تضعیف می‌کند؛ انعطاف‌پذیری ذهنی کاهش می‌یابد، تحمل ابهام کمتر می‌شود و تنظیم هیجانی دشوارتر می‌شود. اگر تعداد زیادی از افراد یک جامعه در چنین وضعیتی باشند، الگوهای مشابهی در سطح جمعی نیز می‌تواند ظاهر شود. یکی از پیامدهای محتمل، ساده‌انگاری مسائل پیچیده است. موضوعات چندلایه به روایت‌های خطی و تقلیل‌گرایانه فروکاسته می‌شوند. دوگانه‌سازی «ما-آنها» افزایش می‌یابد، زیرا ذهن تحت فشار تمایل دارد جهان را به دسته‌های روشن و قابل پیش‌بینی تقسیم کند. در چنین شرایطی، روایت‌های قطعی، مطلق و اقتدارگرایانه جذاب‌تر می‌شوند؛ نه لزوما به دلیل پذیرش آگاهانه، بلکه به این دلیل که قطعیت، اضطراب را موقتا کاهش می‌دهد. در سطح هویت اجتماعی نیز تغییراتی رخ می‌دهد.

    هویت‌های گروهی سخت‌تر و بسته‌تر می‌شوند، مرزهای درون‌گروه و برون‌گروه پررنگ‌تر می‌شود و تحمل نقد داخلی کاهش می‌یابد، زیرا نقد می‌تواند به‌عنوان تضعیف انسجام در شرایط تهدید تعبیر شود. این واکنش‌ها الزاما محصول تصمیم آگاهانه نیستند؛ بیشتر شبیه نوعی تنظیم بقامحور جمعی‌ است، تلاشی ناخودآگاه برای حفظ ثبات روانی در محیطی ناامن. اگر این مدل را به جامعه‌ای که مدت‌ها تحت فشار مزمن بوده تعمیم دهیم (صرفا به‌صورت تحلیلی) ممکن است با پدیده‌هایی مانند فرسایش اعتماد (Trust Erosion) مواجه شویم. اعتماد بین افراد و نیز اعتماد به نهادها، کاهش می‌یابد. افراد آمادگی بیشتری برای واکنش‌های هیجانی سریع پیدا می‌کنند، زیرا حساسیت به تهدید بالا رفته است. شایعه و اخبار تهدیدآمیز سریع‌تر منتشر می‌شود، چون ذهن جمعی نسبت به خطر بالقوه گوش‌به‌زنگ‌تر است.

    در چنین بستری، چرخه‌های خشم جمعی و فرسودگی اجتماعی نیز می‌تواند شکل بگیرد: دوره‌هایی از انفجار هیجانی، سپس خستگی، بی‌حسی یا انفعال. این نوسان میان واکنش شدید و خستگی، خود می‌تواند بخشی از سازوکار تطبیقی در شرایط استرس طولانی‌مدت باشد. فرهنگ، تاریخ، سرمایه اجتماعی، شبکه‌های حمایتی و سطح آموزش جوامع می‌توانند این روندها را تعدیل یا حتی معکوس کنند. اما از منظر روان‌شناسی اجتماعی، استرس مزمن سیاسی می‌تواند الگوهایی ایجاد کند که در آن حساسیت به تهدید افزایش یافته، پیچیدگی کمتر تحمل می‌شود و تنظیم هیجانی جمعی دشوارتر می‌شود. جوامع مانند سیستم‌های عصبی‌اند؛ اگر مدت طولانی در وضعیت هشدار بمانند، فرسوده می‌شوند و تکانه‌های هیجانی آنها رو به فزونی می‌رود. جامعه برای فرار از بار شدید اضطراب به کوتاه‌ترین راه‌ها چنگ می‌زند، به‌خصوص که اگر پیش‌تر راه‌های منطقی و مدنی را آزمایش کرده باشد. سیر تحول سیاسی و اجتماعی ایران در یک دهه گذشته، نمونه‌ای عیان و حتی جذاب برای بررسی علمی دراین‌باره است.

    مردم، دانشجویان و نخبگان بارها نسبت به تصمیمات دولت‌ها اعتراض داشته‌ و هشدار داده‌اند، اما همگی با نه قاطع مواجه شده‌اند. طبق طبیعت انسان، هر گاه شرایط بقا سخت شود، مردم به تکاپویی فراتر از اعتراض کلامی می‌افتند. خشم کوچه واکنش طبیعی انسان به شرایطی است که زندگی و بقای آنها را به خطر می‌اندازد. در این شرایط استرس‌زا، انتظار سکوت و همراهی مردم برای حفظ شرایط موجود، انتظاری غیر منطقی است. اصولا فیزیولوژی انسان طوری تکامل یافته که در شرایط بحرانی به نزدیک‌ترین راه‌حل برای فرار از منشأ استرس‌زا، چنگ بزند، بی‌آنکه بتواند منطقا عواقب بعدی این راه‌حل را ارزیابی کند. از این رو، از نظر نویسنده استقبال و استمداد از جنگ علیه کشور هرچند بسیار تأسف‌بار و غم‌انگیز است، اما طبق سرشت انسان، طبیعی به نظر می‌رسد. اما پرسش سخت اینجاست: آیا دوباره تعادل به چنین جامعه‌ای بازمی‌گردد؟

  • روزگار سخت مردم؛ بلایی مانده که سر ما نیامده باشد؟ / نگران جیب خالی و فقر غذایی باشیم یا جنگ؟

    روزگار سخت مردم؛ بلایی مانده که سر ما نیامده باشد؟ / نگران جیب خالی و فقر غذایی باشیم یا جنگ؟

    به گزارش اقتصادران، مردم ایران هیج وقت و هرگز چنین روز‌های سخت و تلخی را تجربه نکرده بودند، نه در آن هشت سال جنگ، در بحبوحه انقلاب و … شاید در روز‌های دورتر و سال‌های قحطی هم این حجم از دلواپسی و اضطراب به جان مردم نریخته بود.

    گرد مرده چنان در شهر پاشیده که حتی رمق فکر کردن به آنچه در روز‌های اخیر از سرگذراندیم و آنچه پیش رو داریم، برای کسی باقی نمانده است.

    رسم دنیا، اما این است که زندگی باز هم ادامه دارد، خیلی هم سخت و دردناک ادامه دارد. قطعی اینترنت با وجود همه آسیب‌هایی که به کسب و کار زندگی مردم زده، اما یکی خوبی هم داشته و خیلی‌ها را از دنیا بی‌خبر نگه داشته است. اگر قضیه جمع کردن ماهواره‌ها که به رغم تکذیب مقامات رسمی، شایعه بسیار جدی است؛ حقیقت داشته باشد هم به زودی ارتباط مردم کلا با رسانه‌های جهان قطع شده و احتمالا زیر سایه این بی‌خبری چند صباحی آرامش خواهیم یافت.

    قصد نگارنده دفاع از این محدودیت رسانه‌ای و قطع ارتباطات نیست. حرف این است که شاید بهتر باشد این ملت داغدیده هر لحظه با تهدید ترامپ و خط و نشان اروپا و … مضطرب‌تر نشود. نشنیدن و ندانستن و بی‌خبری حتما چاره کار نیست، اما شاید مسکنی باشد بر دردی که به این راحتی‌ها التیام نخواهد یافت.

    این مردم دیگر نمی‌دانند که نگران نان شب بوده و برای تورم چشمگیری که مثل گردباد از زندگی حداقلی آنها عبور می‌کند و همه‌چیز را با خود می‌برد، باشند تا نگران تحولات سیاسی.

    تا دیروز درباره اینکه مقصر وضعیت این دولت است یا سایر نهاد‌ها و سیاست‌های داخلی و خارجی و … بحث می‌کردیم. امروز نمی‌دانیم غصه مشکلات مالی و جیب خالی و قرار گرفتن در آستانه فقر غذایی را بخوریم یا نگران زندگی زیر سایه جنگ احتمالی و مجادلات جهانی باشیم.

  • به جایی رسیدیم که نباید می‌رسیدیم! / دیگر هیچ چیز نمی‌تواند این مردم خسته و سرگردان را امیدوار کند

    به جایی رسیدیم که نباید می‌رسیدیم! / دیگر هیچ چیز نمی‌تواند این مردم خسته و سرگردان را امیدوار کند

    به گزارش اقتصادران، سیدعبدالجواد موسوی در هم‌میهن نوشت: خب، به نقطه‌ای که نباید می‌رسیدیم، رسیدیم. حالا دیگر، نه توفیق در مسابقات ورزشی و شکستن رکوردهای افتخارآمیز، نه اکران فیلم‌های توقیفی و گشایش در فضای فرهنگی و کنسرت خیابانی، هیچ کدام نمی‌توانند این قوم خسته و سرگردان را امیدوار کنند و شادی را به‌معنای عمیق کلمه برای آن‌ها به ارمغان بیاورند.

    حتماً به‌خاطر دارید بر سر رفتن خانم‌ها به ورزشگاه‌ها، چه بلواهایی که برپا نشد. از بازداشت جمعی از خانم‌ها گرفته تا توقیف فیلمی از کارگردانی که می‌خواست داستان ممنوعیت حضور خانم‌ها در استادیوم‌های ورزشی را به تصویر بکشد و ماجرای دل‌خراش و جگرسوز دخترآبی و هزار داستان دیگر، هیچ‌کدام نتوانست این غائله را ختم کند.

    تااینکه فیفا پا گذاشت بیخ گلوی فدراسیون فوتبال و با تهدید و تحریم، راه را برای ورود زنان به ورزشگاه هموار کرد. یعنی گرهی که به‌راحتی و با سرانگشت تدبیرِ مسئولان مملکت می‌توانست باز شود، سرانجام با زورِ زیادِ فرنگیان باز شد تا آن مثال کهن بار دیگر تحقق یابد که: ما زیر بار زور نمی‌رویم، مگر آنکه خیلی پر زور باشد. درنهایت مردم به تمام خواسته‌های معقول، مشروع و قانونی خود خواهند رسید، اما چه رسیدنی؟ حاکمیت این‌وسط چه‌کاره است؟ تماشاگری منفعل که حتی توان شنیدن صدای مردم را ندارد یا معلولی که حتی اگر بشنود، از دست‌وپای آسیب‌دیده‌اش کاری برنمی‌آید؟ نمی‌دانم. اما هرچه هست اوضاع اصلاً خوب نیست.

    هرچند هشداردادن درباره وضعیت کنونی آن‌قدر تکراری‌شده که به امری مبتذل تبدیل‌شده، ولی ظاهراً بیش‌ازاین کاری نمی‌توان صورت داد. بعد از جنگ ۱۲روزه فرصت خوبی بود تا همه آن‌هایی که سر عقل نیامده‌اند، سر عقل بیایند و سروسامانی به این اوضاع آشفته بدهند ولی این فرصت هم مثل خیلی از فرصت‌های طلایی دیگر ازدست‌رفت.

    دنیا که به آخر نرسیده، می‌توان بازهم در انتظار فرصت‌های طلایی نشست و از قول باباطاهر گفت: نشینم تا دگر دوران بگردد. اما همان‌قدر که پیش‌آمدن یک فرصت دیگر امری محال به‌نظر نمی‌رسد، انتظار اینکه آن‌هایی که تا امروز سر عقل نیامده‌اند، سر عقل بیایند هم امری محال به‌نظر می‌رسد. این را تجربه می‌گوید.

    وقتی، نه تغییر و تحولات بنیان‌کن اجتماعی و فرهنگی، نه حتی اتفاق هولناکی مثل یک جنگ تحمیلی و نابرابر نتوانند بعضی‌ها را سر عقل بیاورند، یعنی: این قافله تا به حشر لنگ است. وقتی دولتی نتواند از عهده عهدی که با مردم برای رفع فیلتر یکی، دو پیام‌رسان بسته برآید، چگونه می‌توان از او انتظار داشت گرهی از کار فروبسته اقتصاد، تورمِ لجام‌گسیخته، بیکاری و فقر بگشاید؟ مدافعان وضع موجود دلخوش‌اند که این مردم فهیم و آگاه به‌رغم همه مصیبت‌هایی که بر سرشان آوار شده، زبان به اعتراض نمی‌گشایند.

    زهی خوش‌خیالی! یکی نیست به این جماعت متوهم بگوید، مردم همیشه شما را غافلگیر کرده و می‌کنند. کدام‌یک از نابسامانی‌ها و به‌هم‌ریختگی‌های این سال‌ها را توانسته‌اید حدس بزنید که این دومی‌اش باشد؟ اتفاقاً مردم وقتی زبان به اعتراض می‌گشایند که شما غرق در توهمات‌تان همه‌چیز را تمام‌شده دانسته‌اید و آنان را مدافع تمام‌قد و بی‌چون‌وچرای خودتان فرض می‌کنید، ناگهان سیل می‌رسد، دریا قبل توفان همیشه آرام است. همان‌طور که در جنگ ۱۲روزه شرافت، نجابت و صبوری آنان را به‌نام خودتان فاکتور کردید و نفهمیدید آن‌ها خیلی بهتر و بیشتر از شما معنای میهن‌پرستی و وطن‌دوستی را می‌فهمند.

    اتفاقاً آن‌ها خوب می‌فهمند بازی‌کردن در زمین دشمن یعنی چه. کسی در زمین دشمن بازی می‌کند که نمی‌تواند اولویت‌های مردم و مملکت‌اش را درک کند و درست وقتی که تورم و ناترازی آب، برق، گاز و عقل بیداد می‌کند، به فکر تصویب لایحه حجاب و عفاف است تا مردم را به‌جان هم بیاندازد و زمینه را برای جنگی دیگر فراهم آورد.

    کسی در زمین دشمن بازی می‌کند که صراحتاً دولت و حکومت را تهدید می‌کند که اگر به خواسته‌های حزبی آن‌ها تن ندهند به‌زودی مردم غیور به صحنه خواهند آمد و دیگر کسی جلودار آن‌ها نخواهد بود. یاریگر رسمی دشمنان این آب و خاک کسانی هستند که با ترویج اوهام و خرافات، خود را پیروز نهایی همه نبردهای عالم می‌دانند و به‌جای اندکی تدبیر و به‌کارگیری سلول‌های خاکستری مغز، فقط‌وفقط به شعارهای توخالی و رجزهایِ بی‌مصرف دل‌خوش‌اند. دلسردی جمعی، بزرگ‌ترین آفت این روزهای ماست.

    البته که ما هنوز هم با بهانه‌های ساده خوشبختی، شادمان می‌شویم. اما کیست که نداند، این شادمانی‌های کوچک و زودگذر نمی‌تواند مرهمی بر زخم‌های عمیق و بزرگ ما باشد. نمی‌دانم توانسته‌ام منظورم را برسانم یا نه؟ بگذارید از احمد شاملو مدد بگیرم. مطلب از این قرار است:

    چیزی فسرده‌است و نمی‌سوزد

    امسال

    در سینه/ در تنم!

  • بخش زیادی از مردم دچار «دل سردی اجتماعی» شده اند

    بخش زیادی از مردم دچار «دل سردی اجتماعی» شده اند

    به گزارش اقتصادران، شاید اگر ۵ سال قبل یا کمتر، مدیرکل حفاظت محیط‌ زیست آذربایجان‌غربی می‌گفت جنوب دریاچه ارومیه ۱۵ الی ۲۰ سانتی‌متر آب دارد و اگر شرایط همین‌طور پیش برود «دریاچه به‌طور کامل خشک خواهد شد.» موجی از واکنش‌ها توسط مردم و کنشگران محیط زیست به‌راه می‌افتاد، فراموش نکنیم یک زمانی احیای دریاچه ارومیه شعار انتخاباتی نامزد ریاست جمهوری بود. اما وقتی اواخر ماه گذشته همین خبر از وضعیت دریاچه اعلام شد واکنش چندانی توسط افکار عمومی درپی نداشت.

    یا مثلاً وقتی آلودگی هوای تهران مجدد شاخص‌ها را رد کرد تا تنفس در شهر به وضعیت قرمز برسد حتی مدیریت بحران استان اطلاع رسانی چندانی نکرد؛ درخصوص مسائل اقتصادی هم همین‌طور است، دیگر کمتر کسی به افزایش قیمت دلار واکنش نشان می‌دهد، انگار که یک وضعیت پذیرفته شده است، یـا دیگر کسی درباره کمبود اتوبوس‌های شهری تهران صحبت نمی‌کند، انگار فقط نظاره‌گر هستیم و از کنار همه این‌ها عبور می‌کنیم، شبیه بدنی شدیم که به احساس یک درد عادت کرده و واکنشی نشان نمی‌دهد؛ عباس نعیمی جورشری، مدیر گروه جامعه‌شناسی حقوق انجمن جامعه‌شناسی ایران نام این وضعیت را «بی‌حسی جمعی» می‌گذارد.

    این جامعه‌شناس  وضعیت ایجاد شده را ذیل ۵ مولفه صورت‌بندی می‌کند و از عوامل ایجاد شدن «بی‌حسی جمعی» می‌گوید، او در نهایت یک راهکار ۵ گانه برای عبور از آن ارائه می‌دهد. نعیمی جورشری در این گفت‌وگو حساب سیاستمداران را از کنشگران اجتماعی و فرهنگی جدا می‌کند، او با تکیه بر کنش عناصر تاثیرگذار اجتماعی معتقد است می‌توان با خلق یک رویای ممکن مانع از پذیرفته شدن بحران‌ها به مثابه یک قاعده شد، و در نهایت از دل سردی جمعی عبور کرد.

    فرسودگی روانی جمعی در جامعه ایرانی

    *آقای دکتر، این روزها حساسیت مردم روی برخی مسائل کم شده است، مثلاً به‌خاطر دارم یک زمان اگر خبر بدی درباره دریاچه ارومیه شنیده می‌شد موجی از واکنش‌ها توسط مردم در فضای مجازی راه می‌افتاد، اما همین یکی دو روز گذشته وقتی خبراحتمال جدی خشک شدن دریاچه به‌گوش رسید واکنش قابل توجهی توسط مردم حتی کنشگران دیده نشد؛ یا مثلاً درباره مسائلی مانند آسیب‌های اجتماعی از قبیل کودکان کار قبل‌تر خیلی شاهد توجه مردم و حتی کنشگری اجتماعی آن‌ها بودیم اما الان احساس می‌شود این قبیل مسائل کمتر مورد توجه مردم است، یا حداقل این‌که به سادگی از کنار آن عبور می‌کنیم، چرا؟

    توصیف شما از مسئله درست است، حداقل در بخش بزرگی از جامعه چنین رفتاری مشاهده می‌شود، من نام این پدیده را «بی‌حسی جمعی» یا نوعی «دل سردی اجتماعی» می‌گذارم.

    *چه‌طور یک جامعه گرفتار «بی‌حسی» جمعی می‌شود؟

    به‌نظرم این بی‌حسی جمعی را در پنج محور می‌شود فرمول‌بندی کرد. فرسودگی روانی جمعیت، عادی‌سازی بحران، فقدان افق امید، فرسایش سرمایه اجتماعی و پنجمین عامل استعاره از بدنی است که دیگر نمی‌لرزد.

    *اگر موافق باشید تک تک این عوامل را بررسی کنیم؛ منظورتان از فرسودگی روانی جمعیت چیست؟

    در ادبیات جامعه‌شناسی بحران و روانشناسی اجتماعی وقتی یک جامعه دائماً تحت تنش‌های شدیدی مانند جنگ، خشونت خیابانی یا ناامنی قرار می‌گیرد مردم به مرور دچار خستگی روانی مزمن می‌شوند، جامعه‌ای که دیگر انرژی روانی برای اعتراض، مقاومت یا حتی سوگواری را ندارد.

    *نشانه‌های ملموس این فرسودگی روانی جمعیت چیست؟

    بی‌تفاوتی عمومی به فجایع، مثل همان موضوعی که شما بیان فرمودید، یعنی خبر خشک شدن احتمالی دریاچه ارومیه. همچنین گرایش به شوخی‌ توامان با بی‌حوصلگی که قصد دارد از بحث‌های سیاسی جدی فرار کند، اینها از نشانه‌های فرسودگی روانی است. نشانه دیگر این وضعیت شنیدن عبارت‌هایی مثل «دیگر فایده ندارد.»، «همیشه که همین هست.» یا «کاری از دستمان برنمی‌آید.». این‌ها نشانه‌های زبانی فرسودگی روانی جمعیت است.

    بی‌حسی در برابر بحران ناشی از تداوم و انباشت بحران است نه رضایت

    *درباره عامل دوم بگویید، منظورتان از عادی‌سازی بحران چیست؟

    در ایران بحران‌های اجتماعی-سیاسی آنقدر تکرار شده‌ که برای بسیاری عادی شده‌اند. مثلاً شما با کسی درباره آلودگی هوا صحبت می‌کنید، طرف می‌گوید همیشه همین بود، یا مثلاً از کسی می‌پرسید اینترنت قطع است، پاسخ می‌دهد دیگر عادت کردیم، یا فلان کالا گران شده است واکنش این است که عجیب نیست مگر تا حالا ارزانی شده است. این‌ها نشانه‌های زبانی عادی‌سازی بحران است. بی‌حسی در برابر بحران ناشی از تداوم و انباشت بحران است نه رضایت یا پذیرش مردم.

    اصلاح‌طلبی بی‌اعتبار شده و انقلاب آینده‌ای مبهم دارد

    *فقدان افق امید را به عنوان عامل سوم صورت‌بندی می‌کنید.

    به اعتبار کلام ارنست بلوخ، امید تنها یک احساس شخصی نیست، بلکه نیرویی است که تاریخ را پیش می‌برد. وقتی یک جامعه‌ای به این باور برسد که از مسیر اصلاح، مهاجرت، انقلاب هیچ تغییری ممکن نیست، حتی حفظ بقا هم ممکن نیست، این جامعه دچار پدیده‌ی «بی افقی» می‌شود. در جامعه امروز اصلاح‌طلبی عمدتاً بی‌اعتبار شده، همچنین انقلاب پرهزینه است و از طرفی آینده‌ای مبهم دارد، یا مثلاً وقتی فرد به مهاجرت فکر می‌کند باید بپذیریم که امکان مهاجرت برای همه فراهم نیست، در کنار این‌ها در مواردی حتی زندگی عادی هم برای برخی افراد با بحران جدی روبه‌رو است، در این وضعیت امید نه به‌عنوان یک نیرو معطوف به عمل بلکه به یک رویای خاموش و درونی تبدیل می‌شود. بلوخ این وضعیت را با تعبیر«هنوز ناآگاه» یاد می‌کند، یعنی یک امیدی هست که هنوز وجود دارد و از بین نرفته است اما خصلت این امید این است که اصطلاحاً توان ندارد، بی‌قدرت است، تعیین کننده نیست، ناتوان است، بنابراین امیدی بی‌رمق است.

    *اما فرسایش سرمایه اجتماعی، چیزی که به گزاره اعتماد بسیار نزدیک است، این مورد را چه‌طور برای «بی‌حسی جمعی» صورت‌بندی می‌کنید؟

    تحلیل سرمایه‌اجتماعی به مولفه اعتماد گره می‌خورد، چنانکه ما در کشورمان فروپاشی اعتماد داریم. یک جامعه متعادل جامعه‌ای است که میان مردم و نهادها، میان فرد و جمع، و میان گذشته و آینده یک رابطه مبتنی بر اعتماد برقرار باشد. در جامعه ایران امروزی به نظر می‌رسد این اعتماد در سطوح متعددی دچار فروپاشی شده است، مانند بی‌اعتمادی به نهادهای رسمی از قبیل دولت، مجلس، رسانه رسمی مانند صداوسیما. همچنین شاهد بی‌اعتمادی در میان گروه‌های اجتماعی هستیم مانند شکاف نسلی، قومی و جنسیتی. همینطور نسبت به کنش سیاسی بی‌اعتمادی وجود دارد، این بی‌اعتمادی منجر به تضعیف سرمایه اجتماعی شده است. رابرت پاتنام، جامعه‌شناس از این وضعیت به عنوان فروپاشی پل‌های میان آدمیان یاد می‌کند، یعنی جامعه‌ای که افرادش دیگر برای هم نمی‌جنگند، باهم نمی‌سازند، و فقط در لاک خودشان فرو می‌روند.

    مردم در خیابان تردد دارند اما به فجایع واکنشی نشان نمی‌دهند

    *ما امروز گرفتار یک جامعه‌ای هستیم که پل‌های میان آدمیان فرو ریخته است؟

    این ویژگی در بخشی از جامعه ما جاری است، اما من قائل نیستم این وضعیت برای همه بدنه‌ی اجتماعی ایران وجود دارد. با این حال بسیاری از گروه‌های اجتماعی هستند که در وضعیت فروپاشی پل‌های میان آدمیان قرار دارند.

    *گزاره نهایی شما درباره «بی‌حسی جمعی»، بدنی است که دیگر نمی‌لرزد، منظورتان چیست؟

    من این بدن را به مباحث آگامبن و فوکو ارجاع می‌دهم، فوکو در تحلیل قدرت می‌گوید که قدرت نوین بر بدن‌ها حاکم است، منظورش این است که دولت‌ها تلاش می‌کنند بدن افراد را کنترل کنند، وقتی بدن‌ها هیچ واکنشی نشان ندهند، یعنی نه می‌جنگند و نه مقاومت می‌کنند، بدان معناست که قدرت موفق شده است سوژه‌ها را مطیع کند.

    جورجو آگامبن نیز نظریه‌ای تحت عنوان زندگی برهنه دارد. او از مفهوم انسانِ تنها و زنده استفاده می‌کند که انگار از هرگونه حق سیاسی خالی شده است. در این وضعیت استثنایی مردم به زندگان بی‌قدرت تبدیل می‌شوند، یعنی زنده هستند اما صدا و حق ندارند، دیده نمی‌شوند. ساده‌تر این‌که مردم در خیابان‌ها حضور دارند، کار می‌کنند اما هیچ واکنشی به وقایع نشان نمی‌دهند.

    اتفاقاً یکی از تحلیل‌های غلطی که امروزه درباره جامعه ایرانی نزد سیاست‌مداران وجود دارد این است که می‌گویند ببینید پاساژها و بازارها پر از مردم است لذا جامعه با نشاط و قدرتمند است. به نظرم این تحلیل نادرستی است، چراکه این مردمی که در خیابان تردد دارند به فجایع واکنشی نشان نمی‌دهند، این همان وضعیتی است که آگامبن به آن زندگان بی‌قدرت می‌گوید، به‌تعبیری دیگر این وضعیت همان بدنی است که دیگر نمی‌لرزد.

    بنابراین این بی‌حسی اجتماعی محصول ترکیبی از خشونت، بی‌افقی، تکرار بحران و انزوای اجتماعی است؛ یعنی جامعه‌ای که در وضعیت تعلیق زندگی می‌کند، یا از نظر فوکو تن به انضباط داده، از نظر بلوخ امیدش را بلعیده، اما هنوز خاموشانه در دل امید دارد حتی امید بی‌رمق.

    تلاش مصدق برای دموکراتیک کردن فرهنگ و سیاست

    *آقای دکتر ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که تجربه‌های پیروزیِ جمعیِ کمی دارد، یا حداقل پیروزی‌اش در مقابل تجربه‌های شکستِ جمعی کمتر است، آیا این وضعیت سبب‌ساز این بی‌حسی جمعی می‌شود؟

    ببنید، ما یک جامعه موزائیکی هستیم، طوری‌که مثلاً تجربه زیستی مردم در شهر رشت با بیرجند تفاوت دارد، نوع مواجهه این مردم با مذهب یا سیاست متفاوت است، بنابراین وقتی از پیروزی جمعی حرف می‌زنیم ابتدا باید ببینیم جامعه هدف ما دنبال چه چیزی است تا رسیدن یا نرسیدن به آن را پیروزی یا شکست قلمداد کنیم.

    در سطح دوم باید ببینیم پیروزی و شکست جمعی را در کدام بازه زمانی بررسی می‌کنیم، آیا منظورمان بازه دو هزار ساله است؟ یا هدف‌مان بازه زمانی معاصر است؟ بنابراین بازه زمانی اهمیت دارد. مثلاً در سده اخیر ما دو سال ممتاز با دولتی دموکرات در کشور داشتیم، آن هم دولت مرحوم مصدق بود، زیرا یک تلاش پایدار برای دموکراتیک کردن فرهنگ و سیاست بود.

    *ولی این جامعه در همان دورانِ خوب، باز هم شکست می‌خورد، این‌طور نیست؟

    بله، اتفاقا مثال جنبش ملی و کودتا نمونه‌ای از پیروزی و شکست جامعه ایرانی بود که بیان کردم، چون‌ جنبش ملی نفت کامیاب شد اما دولت برآمده از آن با کودتا ناکام ماند. لذا گمان نمی‌کنم بشود گزاره‌ای مطلق بیان داشت که تجربه‌ شکست جامعه ایرانی افزون بر پیروزی است.

    تجربه مکرر بحران‌ و فقدان جامعه مدنی قوی، اجتماع ایرانی را فرسوده کرد

    *اجازه بدید از زاویه دیگری بپرسم، در سال ۸۸ حداقل بخشی از جامعه گمان می‌کرد شکست خورده است، اما بعدتر واکنش این گروه شکست خورده از جامعه کنشگرانه بود نه انزواگرایانه، یعنی آن‌جا هم شاید گزاره‌های فرسودگی روانی، فقدان امید و مواردی مشابه وجود داشت، اما آن گروه تصمیم گرفت مجدد کنشگری کند، یعنی هم دریاچه ارومیه برایش اهمیت داشت و هم در سال ۱۳۹۲ پای صندوق رای آمد و به آقای روحانی رای داد، چرا آن گروه شکست خرده چنین واکنشی داشت؟

    در آن بازه زمانی نیروهای اجتماعی که در جامعه فعال بودند برای تحلیل اهمیت دارند، این نیروها از زوایه انسجام، کارآمدی و تشکل یافتگی رده‌ی بالاتری داشت، درحالی‌که درصد زیادی از آن بدنه و نیروی اجتماعی بعدتر ایران را ترک کردند، حتی خیلی از کسانی‌که فعال سیاسی حرفه ای نبودند اما جزو نیروهای اجتماعی کارآمد بودند که باعث می‌شدند چگالی جامعه ایرانی بالا رود ایران را ترک کردند. مانند بسیاری از افراد تحصیل‌کرده عالیه، هنرمندان یا حتی نویسندگان ادبیات داستانی. ضمن این‌که جامعه مدنی در سال‌های نزدیک به ۱۳۸۸ قوی‌تر بود چرا که برخی نهادها مانند سازمان‌های مردم نهاد قوی‌تر بودند اما امروز ما چنین تشکل‌هایی با آن ابعاد و عدد و وزن نداریم.

    این روزگار یک تفاوت جدی با روزگار دهه هفتاد یا هشتاد دارد، در سال‌های اخیر فاصله بحران‌ها کم شده است، از سال ۱۳۹۶ تا امروز مستمرا با بحران مواجه هستیم، درحالی که قبل از سال ۱۳۸۸ فاصله بحران ها زیادتر بود. قبلش جامعه در سال‌های ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ بحران‌ها را تجربه کرد و قبلترش هم دهه شصت. درصورتیکه در سالهای اخیر، بحران‌ها استمرار وقوع دارند. تجربه مکرر بحران‌ در  ضمن فقدان جامعه مدنی قوی، اجتماع ایرانی را فرسوده کرد و این فرسایش سبب شد افق امید کمرنگ شود.

    مردم زمانی از فرسودگی خارج می‌شوند که بتوانند رنج خودشان را در جمع بازگو کنند

    *برای این جامعه که دچار «بی‌حسی جمعی» است چه آینده‌ای می‌شود متصور شد، یا در شکل دیگر پرسش، برای رهایی از این بی‌حسی چه راهی وجود دارد؟

    اجازه بدهید پاسخ این سوال را به شکل دیگری ارائه دهم. راستش من به تحولات جاری خوشبین نیستم، اما آگاهانه تمایل ندارم اکنون این‌ بدبینی را به گفتگو و ذهن مخاطب تزریق کنم، لذا چند راهکار مطرح می‌کنم، خود مخاطب درباره هرکدام از این راهکارها قضاوت کند که آیا شدنی هستند یا نه، اینگونه پاسخ شما نیز محقق می‌شود. بنا بر مبانی دانشی که به آن‌ها تکیه دارم، این راهکارها -جدا از این‌که موانع زیادی برای اجرای‌شان وجود دارد- راهکارهای نجات دهنده کشور هستند.

    اولین اقدام بازسازی فضاهای امن گفت‌وگو است، چنین کاری باعث ترمیم فرسودگی روانی جمعی می‌شود، مردم زمانی از فرسودگی خارج می‌شوند که بتوانند رنج خودشان را در جمع بازگو کنند.

    راهکار دوم آگاهی سازی انتقادی است، من نام آن را ضد روایت سازی می‌گذارم.

    *کارکرد این راهکار چیست؟

    این راهکار با عادی سازی بحران مقابله می‌کند. رسانه‌های مستقل، افراد فرهنگی، نویسندگان، داستان نویسان، معلم‌ها باید با عادی سازی بحران مقابله کنند. این گروه ها در مقابل عادی سازی، آگاهی‌سازی می‌کنند. به جامعه‌ای که باور کرده کاری نمی‌شود کرد باید یادآور شد که این بحران‌ها استثنا هستند نه قاعده.

    راهکار سوم خلق رویاهای ممکن و تصور آینده است، یعنی همان احیای افق امید. تاکید می‌کنم امید فقط احساس نیست بلکه نیازمند زبان، تصویر و تخیل آینده‌مند است. این نیازها را روشنفکر، هنرمندان، فعالان مدنی می‌سازند.

    ملتی که نتواند تجربه‌های نو خلق کند در سیطره ارتجاع تاریخ خودش را حبس خواهد کرد

    *قبل از این‌که سراغ راهکار چهارم برویم این را بپرسم، وارد شدن در فاز خلق رویاهای ممکن کمی نزدیک شدن به فاز اپوزیسیون نیست؟

    اشاره مهمی است. خیر، من در خلق رویاهای ممکن به هنرمندان، روشنفکران و جامعه مدنی تأکید دارم نه به سیاستمداران، اتفاقا با سیاستمداران ارتباط ذهنیتی خوبی ندارم چراکه آن‌ها را کمتر اهل اندیشه و خرد می‌دانم. می‌توان در تاریخ دولت‌ها نشان داد که اهالی سیاست -به معنی حرفه‌ای واژه- عمدتا منفعت‌گرا، مصلحت‌گرا و قدرت‌گرا هستند، اما درباره روشنفکران این امید هست که اندیشه خوراک اصلی آنها باشد. چون ملات کار متفکر و روشنفکر و نویسنده فرهنگ است و تعقل. بنابراین وقتی از خلق رویای ممکن حرف می‌زنم اتفاقا مقصودم اپوزیسیون و پوزیسیون نیست، بلکه خلق این رویا توسط اندیشمندان رقم می‌خورد. دقت کنید که ما در اندیشه ناگزیر به استدلال هستیم بنابراین اگر روشنفکری بخواهد به سمت سیاست سواستفاده کند می‌توان در مقام خردگرایی انتقادی، مچ آن را گرفت و با آن رو در رو شد.

    فی المثل وقتی از خلق رویاهای ممکن حرف می‌زنم منظورم آبادی میهن است، و وقتی از آبادی میهن می‌گویم الزاماً منظورم علم توسعه است. من آنگاه که از تخیل ممکن حرف می‌زنم درباره یک قصه ملی صحبت می‌کنم، یک داستان و بلکه صدها داستان خرد و کلان! باید در آن سوی داستان‌های صفر و یک رسمی قدم نهاد. دانشجوی من گاهی تصور می‌کند قبل از انقلاب فقط گل و بلبل بوده است، گمان می‌کند شکنجه نبوده، به او می‌گویم دکتر فاطمی وزیر خارجه این مملکت را قبل از انقلاب تیرباران کردند، آیا این را می دانی؟ یا نمونه های تضاد و فاصله طبقاتی که در حاشیه نشینی قبل انقلاب نمود داشت. فقری که امروزه هم به شکلی متفاوت و با الگویی شدید بازتولید می شود. بنابراین ما باید خاطره را بازگو کنیم، من معتقدم کار نویسنده، روشنفکر، هنرمند و کنش‌گر مدنی بازخوانی و ایجاد روایت است، روایت‌هایی فراوان که در رقابتی آزاد و متکثر بتوانند امکان دستیابی به حقیقت را برای بشر در بند سنت و مدرنیته، میسر کنند. پیشنهاد من به آن دانشجو این خواهد بود که نقدهای تو بجا است و با آنها می‌توانم همدلی کنم اما برای اصلاح و بهبود امور، چرا می‌خواهی به قبل برگردی؟ چرا عقب‌گرد می‌کنی؟ در عوض یک رویای نو و ممکن خلق کن که رو به پیش است. ملتی که نتواند تجربه‌های نو خلق کند در سیطره ارتجاع تاریخ ، خودش را حبس خواهد کرد.

    از فرایند دموکراسی خواهی ایرانیان مثال بزنم، در دولت دکتر مصدق یک روزنامه یا حزب تعطیل نشد. الان در هجمه مخدوش روایت‌سازی‌های مجازی، خیلی‌ها به مصدق فحش می‌دهند، این یک ناآگاهی تاریخی اسنادی است که گاهی مد زمانه می‌شود، عاملیت آن هم عمدتا با راست است. اکنون این خطای مهلک راست است که فضای مجازی را در هم می‌نوردد، ذهنیت‌سازی می‌کند و تبلیغات گسترده می‌سازد تا ذهن غرق شود اما نکته‌ای وجود دارد، این عمل راست کنونی بسیار شبیه به خطای چپ در دهه پنجاه است. این دو مخالف هم هستند و گاه به زشت‌ترین الفاظ ناسزا می‌گویند و متهم می‌کنند اما در منش یکسان عمل می‌کنند. ما به نقد این منش نیاز داریم برای آگاهی عمومی و گذار به دموکراسی. بگذارید به شما عرض کنم کسی که حتی مخالف مصدق اما پژوهشگر است به شما نخواهد گفت دیدگاه مصدق ضد دموکراسی و ضد مردم و ضد منافع ملی بوده است، این را اسناد تایید می‌کنند. می‌شود به سیاست اقتصادی مصدق و نحوه مذاکرات بین المللی یا حتی برخی تصمیمات دولت او، نقد وارد کرد اما دولت او نمونه‌ای درخشان از تمرین دموکراسی ایرانی بود. بنابراین منِ معلم با روایت‌هایی که تعریف می‌کنم برای دانشجوی خودم یک رویای ممکن خلق می‌کنم، رویایی که بگوید ما می‌توانیم این کشور را بدون بازگشت به عقب بسازیم، این‌ها همگی تخیل‌های ممکن میهن‌دوستانه و خردستایانه هستند که با فلسفه سیاسی مدرن درهم‌آمیخته‌اند، رویایی که قدرت را مهار می‌کند و امیدی که قدرت را در خدمت هنجارهای دموکراتیک و توسعه قرار می‌دهد.

    *ما در راهکار سوم کمی بنیادی حرف زدیم، اما مجموعه راهکارهای شما یک شماره‌ی چهاری هم داشت.

    بله، راهکار چهارم کنشگری محلی است، این کنشگری سرمایه اجتماعی ضعیف شده را بازسازی می‌کند. وقتی نهادهای کلان کاری نمی‌کنند امید باید از سطح خرد بازتولید شود، بنابراین در این وضعیت نقش کنشگران محلی اهمیت پیدا می‌کند. البته راهکار پنجمی هم وجود دارد، یعنی احیای بدن مقاوم، هنرمند و خلاق؛ تا با آن از بدن مطیع و بی‌صدا عبور کنیم. باور کنید تماشای تئاتر، نمایش خیابانی، رقص، نقاشی، کنسرت موسیقی و خواندن داستان، شما را از بدن مطیع فاصله می‌دهد.

    اگر مردم یا نهادهای قدرت از من بپرسند راهکار عبور از این وضعیت بحرانی چیست من همین پنج مورد راهبردی را پیشنهاد می‌دهم.

  • تعجب شدید یوتیوبر مصری از رفتار مردم ایران در ماه رمضان: ایران بیشتری کشوری است که مرا شوکه کرد!

    تعجب شدید یوتیوبر مصری از رفتار مردم ایران در ماه رمضان: ایران بیشتری کشوری است که مرا شوکه کرد!

    به گزارش اقتصادران، به گزارش روزنامه المرصد: یک یوتیوبر مصری کلیپ‌هایی از روزه خواری مردم در خیابان‌های تهران در ظهر ماه رمضان منتشر کرد‌

    وی در ادامه این کلیپ می‌گوید: در عید نوروز به ایران رسیدیم، عیدی که ایرانیان هر سال در ماه مارس آن را جشن می‌گیرند و امسال این مناسبت با ماه رمضان مصادف شده است.

    وی افزود: من شوکه شدم چرا که فکر می‌کردم هیچ کس اجازه غذا خوردن در خیابان را ندارد و در صورت اینکه این کار را بکند جریمه می‌شود، اما چنین نیست!

    وی افزود: آیا ایران همان کشور افراطی است که همه ما می‌شناسیم یا حجاب فقط یک مساله تشریفاتی است.

    وی گفت: ایران کشوری است که ۶۰۰ کلیسا و ۲۵ کنیسه دارد، چه عجیب است که در تهران ۱۰ کنیسه وجود دارد، اما یک مسجد اهل سنت وجود ندارد و فقط نمازخانه برای اهل تسنن وجود دارد.

  • میزان رضایت مردم از وضع کشور / کدام استان ها ناراضی ترند؟ + اینفوگرافی

    میزان رضایت مردم از وضع کشور / کدام استان ها ناراضی ترند؟ + اینفوگرافی

    به گزارش اقتصادران، نتایج پراکنده‌ای که از موج چهارم پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان منتشر شده‌اند نشان می‌دهند که 92 درصد ایرانیان از وضع اجتماعی کشور رضایت ندارند.

    بر اساس نتایچ این پیمایش، در میان ساکنان استان‌ها، مردم آذربایجان غربی و کردستان، به ترتیب کمترین امید را به اصلاح امور کشور داشته‌اند.
  • جامعه ایران یک جامعه غلط انداز است!

    جامعه ایران یک جامعه غلط انداز است!

    به گزارش اقتصادران، «جامعه ایران یک جامعه گمراه کننده است»، این را مقصود فراستخواه می‌گوید. جامعه‌ای که در ظاهر با آسیب‌های زیادی مواجه است، از نظر اقتصادی شاخصی مانند ضریب جینی نشان می‌دهد وضعیت مساعدی ندارد، از نظر اجتماعی ایران جزو جوامعی است که مردمانش تجربه‌های عاطفی منفی بسیاری دارند، این جامعه در شاخص کامیابی اصلاً وضعیت خوبی ندارد و در حالی‌که ارزش‌های بقا در آن از ارزش‌های شکوفایی جلوتر افتاده است اما همچنان می‌خواهد موفق شود. همه این‌ها درحالی‌ست که همزمان نبودن سیاست‌های رسمی با جامعه آن را تبدیل به یک جرم بحرانی کرده است، این اصطلاحی است که فراستخواه آن را برای جامعه ایرانی به‌کار می‌برد.

    این جامعه‌شناس معتقد است جامعه ایرانی به یک جرم بحرانی تبدیل شده که هر لحظه می‌تواند آبستن یک ایدئولوژی رادیکال شود، ایدئولوژی‌ای که بیاید با مستعمره کردن نارضایتی‌های مردم آن‌ها را اصطلاحاً از چاله‌ای به چاه بیندازد. او درمقابل این مستعمرگی ایده قلمروسازی را مطرح می‌کند، می‌خواهد از هر نقطه امیدی برای نجات جامعه‌ای چنین بحران زده استفاده کند که به تعبیر خودش در نقطه کور حکومت قرار دارد، برای همین می‌گوید: «به‌جای جنون زوال، نبوغ بقا داشته باشیم.»

    متن کامل گفت‌وگو با مقصود فراستخواه در ادامه آمده است.

     

    آقای دکتر چه چیزی از جامعه ایرانی در سال‌های اخیر مورد توجه شما قرار گرفت؟

    درک من این است که جامعه ایران طی سال‌های گذشته تغییرات مهمی به‌لحاظ جمعیتی داشته، یک چگالی جمعیتی عظیمی در ایران شکل گرفته که تحصیلات عالی دارد، ما در ایران ۱۴ میلیون نفر با تحصیلات عالی داریم. از طرفی علیرغم تمامی محدودیت‌ها تعامل جامعه با شبکه‌های اجتماعی افزایش پیدا کرده است، به‌عبارتی میل صرف کردن وقت در رسانه بالاتر رفته و این نشان می‌دهد مردم علایق و کنش ارتباطی بیشتری پیدا کردند. همچنین در این جامعه جوانان و زنان فعال‌تر شده‌اند، هویت‌های سبک زندگی در این جامعه تمایل پیدا کرده که خودش را بیان کند.

    نسبت این جامعه با حاکمیت چه‌طور است؟

    این جرم بزرگ جمعیتی از طرف سیاست‌های رسمی شناسایی نمی‌شود و با آن تعامل سازنده خلاق ندارد، در نتیجه این چگالی جمعیتی با ویژگی‌هایی که گفتم به جرم بحرانی تبدیل شده است. یعنی زیست جامعه از نظر سواد و تحصیلات، تحرک اجتماعی و رسانه‌ای، علایق فرهنگی و سبک زندگی، میل به آزادی و ابراز وجود و میل به مشارکت بالا رفته اما سیستم‌های رسمی چندان با این جامعه تعامل ندارند و بیشتر می‌خواهند جامعه را در قلمرو مستعمرگی خود نگه دارند، لذا سیاست‌هایی به جامعه تزریق می‌شود که با زندگی این نسل خیلی سازگاری ندارد، بنابراین بین محتوای جامعه و شکل اداره آن شکاف وجود دارد چیزی که ما به آن جرم بحرانی می‌گوییم، این جرم بحرانی می‌تواند زمینه رشد ایدئولوژی‌های رادیکال را فراهم کند.

    این جرم بحرانی با تعریفی که شما ارائه کردید با چه آسیب‌هایی مواجه هست که شما را نگران می‌کند؟

    نشانه‌های نگران کننده‌ای در این جامعه وجود دارد، مثلاً اختلافات طبقاتی در این جامعه خیلی زیاد شده است. به شاخص ضریب جینی توجه کنیم، این ضریب نشان دهنده شکاف طبقاتی است، در سال ۱۳۵۷ ضریب جینی در ایران ۵۰ درصد بود، حتی یکی از علل انقلاب ۵۷ همین شکاف طبقاتی در آن سال‌ها بود. اما امروز براساس گزارش‌های جهانی ضریب جینی در ایران به بالای ۴۰ درصد رسیده است، درحالی‌که این ضریب در عراق حدود ۳۰ درصد است یا در مجارستان ۲۹ درصد است، بنابراین ضریب جینی بالا در ایران سبب مخدوش شدن انسجام و همبستگی اجتماعی می‌شود.

    نشانه نگران کننده دیگر وضعیت عاطفی ایران است. موسسه گالوب یکسری پیمایش‌هایی دارد با عنوان گزارش جهانی احساسات، آن‌ها به‌طور میدانی بررسی می‌کنند یک شهروند در ۲۴ ساعت گذشته چقدر تجربه عاطفی منفی یا مثبت داشته است، آخرین گزارش گالوب دراین‌باره نشان می‌دهد ایرانی‌ها جزو ۱۰ رتبه اول از نظر داشتن تجربه عاطفی منفی هستند. گزارش‌های زندگی روزمره هم نشان می‌دهند که مردم سر کوچکترین موارد با یکدیگر دعوا می‌کنند.

    درباره شاخص اعتماد هم گزارش‌هایی وجود دارد؟

    لگاتوم براساس ۱۲ شاخص میزان کامیابی ملت‌ها را اندازه‌گیری می‌کند، برخی از این شاخص‌ها عبارتند از امنیت و ایمنی، محیط زیست، آموزش، سلامت، شرایط زندگی، کیفیت اقتصادی و همچنین سرمایه اجتماعی، سرمایه اجتماعی همان اعتماد به نهادها، سیاست‌های کشور، پول ملی، اعتماد به یکدیگر است، درآخرین گزارش (Legatum Prosperity Index) رتبه شاخص کامیابی ایران از ۱۶۷ کشور ۱۲۶ است، که اصلاً رتبه خوبی نیست. در همین شاخص مشخص است که اعتماد در ایران وضعیت خوبی ندارد.

    اینگلهارت پیمایش‌هایی دارد که براساس آن بررسی می‌شود که هریک از جوامع آیا در مرحله سرپا نگه داشتن خود هستند یا در مرحله خو ابرازی هستند، در اولی ارزش‌های بقا اهمیت دارد، یعنی ما تلاش می‌کنیم که خودمان را امروز حفظ کنیم کافی است، در دومی ارزش‌های خود شکوفایی اهمیت دارد، یعنی فرد می‌خواهد خودش را با خلاقیتی که دارد، با دانش، یا با مشارکت اجتماعی بیان کنید و ارائه بدهد. در گزارش‌های اینگلهارت ایران جزو کشورهایی است که الان در وضعیت بقا است، یعنی هرکس بیشتر می‌خواهد خودش را حفظ کند تا این‌که بخواهد ابراز کند.

    این جرم بحرانی که با آسیب‌هایی مانند اختلاف طبقاتی، وضعیت عاطفی نامساعد، کاهش سرمایه اجتماعی مواجه است و تلاش می‌کند که فقط بقا داشته باشد، تصور از آینده این جرم بحرانی چه خواهد بود؟

    جامعه ایران یک ویژگی ژانوسی دارد، وقتی یک موجودیتی دو جنبه متضاد داشته باشد ما می‌گوییم این خصوصیت ژانوسی دارد، در ایران هم یک خصوصیت ژانوسی وجود دارد، جامعه ایران یک جامعه گمراه کننده و غلط انداز است، مثلاً با همان ایده ارزش‌های بقا که بالا مطرح کردم خودمداری در ایران درحال رشد کردن است، یعنی هرکس می‌خواهد گلیم خودش را از آب بیرون بکشد، حالا با ایده ژانوسی همین جامعه درکنار تمام جنبه‌های منفی یک جنبه مثبت دارد، آنهم این‌که این جامعه همچنان می‌خواهد موفق شود.

    شاخص میل به موفقیت می‌گوید که هر ملتی چقدر اصرار دارد که موفق شود، ما جزو ملت‌هایی هستیم که در این شاخص رتبه بالایی داریم، یعنی از مقیاس ۷ در این شاخص نمره ایران در میل به موفقیت در نگرش ۶.۲ است و در میل به موفقیت در عمل ۴.۷ است. یعنی ملتی با این همه مسائل تاریخی، این همه مشکلات و این همه دل نگرانی‌ها همچنان می‌خواهد موفق شود.

    در ایران یک نوع نارضایتی هستی شناختی در طول تاریخ وجود دارد، شاید به این دلیل که ملت کهنی هستیم، فرهنگ کهن و حافظه تمدنی داریم اما شرایط‌مان طوری بوده که اجازه موفقیت به ما نداده است، ملتی هستیم که می‌خواهیم موفق شویم اما نمی‌توانیم، شاید دلیل اعتراضات سال قبل هم همین بود.

    نتیجه این وضعیت چه می‌شود؟

    این یک تنش بزرگ است، خیلی مواقع نارضایتی در جامعه ایران شکل سیاسی رادیکال پیدا می‌کند، خیلی‌ها در طول تاریخ بر امواج نارضایتی مردم سوار شدند و حوادث تاریخی شکل گرفت. علت آن این است که سیستم با جامعه همزمان نیست، نمی‌تواند جامعه را خوب بفهمد و فرصت زیستن برای جامعه فراهم کند، اگر ما توسعه یافته نمی‌شویم یکی از دلایل آن شکاف دولت ملت است که دولت نمی‌تواند جوابگوی انتظارات اجتماعی باشد و جامعه هم نمی‌تواند انتظارات خود را به شکل سازمان یافته و خلاق ارائه دهد ضمن این‌که همچنان از میل به موفقیت دست بردار نیست. درحالی‌که این نارضایتی باید به‌طور خلاق و سازنده بروز پیدا کند، یعنی افزایش مشارکت اجتماعی از طریق سازمان‌های مردم نهاد و نهادهای مدنی که با آن سرمایه فوق‌العاده‌ای ایجاد می‌شود. اما چون این نارضایتی نمی‌تواند سازمان اجتماعی سازنده بگیرد تبدیل به امواجی می‌شود که هرکسی به‌خصوص گروه‌های تندرو می‌آیند بر آن سوار می‌شوند، خیلی از افرادی که در انتخابات اخیر انتخاب شدند کسانی هستند که بر امواج نارضایتی‌ها سوار شدند، در شرایطی‌که بقیه گروه‌ها نتوانستند بخش از این نارضایتی‌ها را در جهت برنامه‌های سازنده و خلاق هماهنگ کنند.

    اجازه بدهید من یک جمع‌بندی کوتاه انجام بدهم، جامعه ایران به مثابه جرم بحرانی با آسیب‌های زیادی مواجه است مانند همان وضعیت عاطفی و سرمایه اجتماعی پایین، و البته یک وضعیت دوگانه دارد، یعنی به جای ارزش‌های شکوفایی دنبال ارزش‌های بقا است و از طرفی میل شدید به موفقیت دارد، اما چون سیاست‌های رسمی با این جامعه همزمان نیست یک نارضایتی ظهور و بروز پیدا کرده است، نا رضایتی‌ای که در وضعیت نبود نهادهای مدنی نمی‌تواند تبدیل به راهکارهای سازنده و خلاق شود، بنابراین هر لحظه ممکن است هر گروهی بر این امواج نارضایتی سوار شود، چیزی که احتمالاً تبلور یک ایدئولوژی رادیکال خواهد بود. به‌نظر شما این وضعیت شبیه به انسداد نیست؟

    بله، به لحاظ رفتار سیاستگذاران با جامعه شاهد یک نوع ناکارامدی هستیم، من می‌توانم بگویم جامعه در نقطه کور حکومت قرار دارد، یعنی یک نوع نابینایی سیستماتیک ایجاد شده و جامعه برای حکومت رویت پذیر نیست، این خیلی خطرناک است و سبب تخریب جامعه می‌شود، چراکه باید به یک نکته توجه کرد، در برابر حاکمیتی که دائم غیریت سازی می‌کند و جامعه را نمی‌بیند ایدئولوژی‌های رادیکال در جامعه شکل می‌گیرد، خیلی‌ها گمان می‌کنند گروه‌های تحول‌خواه از درون جامعه رشد می‌کند و سیستم را پس می‌زند اما در ایران چنین نیست، اینجا یک ایدئولوژی رادیکال در درون سیستم وجود دارد که سبب می‌شود در بیرون از آن ایدئولوژی‌های رادیکال دیگری شکل بگیرد، در نتیجه جامعه ایران در وضعیت منگنه قرار دارد، یعنی جامعه بین ایدئولوژی‌های رادیکال درون سیستم و بیرون سیستم گیر کرده است. این جامعه از آن‌جایی که سازمان اجتماعی کارآمد ندارد یا خود سیستم آن را مستعمره می‌کند یا کسان دیگری که آن‌ها هم ایدئولوژی رادیکال دارند می‌آیند آن را مستعمره می‌کنند.

    راه خروج از این وضعیت چیست؟

    تنها راه خروج از این وضعیت این است که به‌جای این‌که قیم‌های ایدئولوژیک از درون سیستم و بیرون سیستم بخواهند این جامعه را مستعمره کنند، جامعه باید از خودش مستعمره زدایی و قلمروسازی کند.

    جامعه چه‌طور قلمروسازی کند؟

    قلمروسازی مستقل به‌کمک جامعه مدنی و سازمان‌های مردم نهاد است، اگرچه خیلی‌ها می‌گویند همین را هم اجازه نمی‌دهند، اما من می‌گویم تا جایی که امکان دارد باید چکه کنیم، حلقه‌های دوستی تشکیل دهیم، اصناف، نهادهای اجتماعی و محلی درست کنیم، این فعالیت‌ها در دراز مدت می‌تواند پشتوانه درست کند.

    اما جامعه‌ای که به تعبیر خودتان ارزش‌های بقا در آن اهمیت پیدا کرده چه‌طور می‌تواند قلمروسازی کند؟

    بله، وضعیت ژانوسی است، یعنی هم ارزش‌های بقا اهمیت دارد و هم این‌که همچنان گروهی هستند که می‌خواهند به کودکان کار کمک کنند یا زباله‌های شهر را جمع‌آوری کنند.

    ولی مثلاً اینجا با سازمان‌های مردم نهاد هم برخورد می‌شود، مثلاً ماجرایی که برای جمعیت امام علی(ع) یا خانه خورشید ایجاد شد و جمع شدند؟

    شماها این موارد را به درستی و مدام می‌گویید، من هم می‌پذیرم اما می‌گویم اگر به جمعیت امام علی اجازه فعالیت ندادند، ده‌ها سازمان مردم نهاد همچنان دارند فعالیت می‌کنند، هنوز ابتکارهایی وجود دارد، خیلی‌ها روی ابتکارهای سرکوب شده به‌درستی انگشت می‌گذارند و می‌گویند نمی‌شود و نگذاشتند، اما من همچنان معتقدم در جامعه ایران پتانسیل کارهای جمعی و تشکیل سازمانهای مردم نهاد وجود دارد، درست هست که بخشی از آن نابود شده ولیکن همچنان بخشی دیگر اگرچه زخم خورده اما وجود دارد. وقتی سیستم از ما قلمروزدایی کرده ما باید قلمروزایی کنیم. در ناامیدی بسی امید است، اما دو امید وجود دارد، امیدی که می‌تواند به‌شکل ایدئولوژیک رادیکال شکل بگیرد آن‌وقت یک خود تخریبی تازه درست می‌شود، دوم امیدی که می‌تواند به‌جای یک ایدئولوژی مخرب، با شکل اجتماعی، خلاق، توسعه‌ای، نهادسازی و قلمروسازی ظاهر شود و همچنان دلیل بقای ایران باشد. اجازه بدهید دو کلمه پایانی را بگویم، به‌جای جنون زوال، نبوغ بقا داشته باشیم.