برچسب: جنگ 12 روزه

  • جنگ‌زدگان زیر آوار وعده‌های توخالی / پاسکاری آسیب‌دیدگان جنگ ۱۲ روزه بین ستاد بحران، شهرداری و دولت

    جنگ‌زدگان زیر آوار وعده‌های توخالی / پاسکاری آسیب‌دیدگان جنگ ۱۲ روزه بین ستاد بحران، شهرداری و دولت

    به گزارش اقتصادران، چند ماه از شب حمله به ساختمان‌ها در تهران و شهر‌های اطراف می‌گذرد، اما آثار آن همچنان بر زندگی مردم سنگینی می‌کند. بسیاری از خانواده‌ها، از جمله مستاجران، هنوز با اجاره‌های نجومی و تأخیر در دریافت خسارت مواجه‌اند و هیچ چشم‌انداز روشنی برای بازگشت به زندگی عادی ندارند.

    دردسرسازی شهرداری برای آسیب دیدگان

    خانم خبازی که از جمله همین افراد است از سختی‌هایی که در این مدت تحمل کرده و مشکلاتی که هنوز هم حل نشده باقی مانده است، گفت. او که حالا ناگزیر به اجاره یک واحد مبله در پونک با اجاره ماهانه صدمیلیون تومان شده، گفت: «من و دو فرزندم از همان شب اول از ساختمان خارج شدیم، فقط توانستیم مقداری لباس با خود ببریم. ماه اول را شمال بودیم و بعد که بالاخره به ما در هتل لاله اسکان دادند، برگشتیم. حالا، اما یک ماهی می‌شود که هتل را هم از ما گرفته‌اند».

    او درباره شرایط فعلی زندگی و میزان خساراتی که دریافت کرده است، گفت: «مدت زیادی طول کشید تا بالاخره شهرداری پول پیش ما را داد. پروسه طولانی و سختی بود، چون صاحب خانه من خارج از کشور بود و شهرداری پول را مستقیم به مستاجران نمی‌دهد. در نهایت هم که پول پرداخت شد در ازای آن از هر دو طرف حتی مستاجر و موجر چک ضمانت گرفتند. این یعنی اگر بعد از یک سال صاحب‌خانه پول را به شهرداری برنگرداند، از خود ما می‌گیرند! این مساله مورد شکایت و ناراحتی همه مستاجران است و احتمالا دردسر‌های بعدی را برای ما ایجاد خواهد کرد».

    زیر آوار اجاره‌های نجومی

    وی همچین با اشاره به میزان تورم و رشد روز افزون قیمت اجاره‌بها گفت: «اگر جنگ نشده بود و ما در آن ساختمان می‌ماندیم نهایتا با سیصد، چهارصد میلیون پول پیش اجاره نامه خود را تمدید می‌کردیم، اما الان با توجه به وضعیت بازار مسکن و اجاره‌ها با مشکلات زیادی مواجه شده‌ایم. همسایه‌هایی که واحد ۱۹۰ متری داشتند در ساختمان‌های مقابل واحد‌های دوخوابه را حدود یک و نیم میلیارد پیش و ۴۰ میلیون اجاره ماهانه اجاره کرده‌اند. این درحالی است که آن روز‌های اول که برای بازدید می‌آمدند و مدام عکس و فیلم می‌گرفتند، من خودم به آقای زاکانی گفتم که ما دیگر نمی‌توانیم مثل این خانه را اجاره کنیم، اما به ما اطمینان دادند که حمایت خواهند کرد و به نحوی خسارات را می‌دهند که دقیقا خانه‌هایی مثل همان اجاره کنیم».

    خبازی در ادامه به مساله از دست رفتن وسایل خانه اشاره کرد و گفت: «یک بن ۲۰۰ میلیونی شهروند بابت لوازم خانگی می‌داند، اما من وقتی دیدم که شهروند اصلا وسیله مناسبی ندارد، نگرفتم».

    او در پاسخ به اینکه خسارت واقعی لوازم منزل شما چقدر بود؟ گفت: «کارشناس که آمد یک میلیارد و دویست تعیین کردند، اما از آنجایی که همه لوازم ما لوکس و بیش از دو میلیارد تومان بود، اصرار کردیم که تجدید نظر کنند. گفتند که نهایت یک میلیارد و نیم پرداخت می‌شود. گفته بودند که این امر سریع انجام می‌شود، اما خبری نشد. حالا ما دیگر راضی هستیم که همان یک میلیارد و نیم را بدهند، چون حداقل می‌توان با تهیه وسایل ضروری بخشی از پول را به پول پیش اضافه کرده و جای مناسبی را بگیرم، اما نمی‌دهند».

    پاس‌کاری ستاد بحران، شهرداری و دولت

    این آسیب دیده جنگ دوازده روزه در پاسخ به اینکه توجیه آنها برای این تاخیر چیست؟ گفت: «ستاد بحران و شهرداری منطقه دو می‌گویند که پرداخت‌ها دیگر به عهده شهرداری نیست و دولت گفته تا وقتی ما بودجه بدهیم، پرداختی انجام نشود. به شیوه‌های مختلف از دولت هم پیگیری کردیم، اما کسی پاسخگو نیست».

    خبازی گفت: «من در این شرایط که هیچ وسیله‌ای ندارم مجبور شده‌ام که واحد مبله اجاره کنم و باید ماهانه ۱۰۰ میلیون تومان اجاره بدهم. اجاره‌ها هم هر روز بیشتر می‌شود و نمی‌توانم با آن ۵۰۰ میلیون خانه جدیدی بگیرم. ضمن اینکه اگر بگیرم هم هیچ وسیله‌ای برای زندگی ندارم».

    مصائب مستاجران و مالکان آسیب‌دیده از جنگ دوازده روزه نشان می‌دهد که وعده‌های حمایتی شهرداری و دولت هنوز در عمل تحقق نیافته است. تاخیر در پرداخت خسارت و افزایش سرسام‌آور اجاره‌بها، فشار اقتصادی مضاعفی بر خانواده‌ها وارد کرده است. تجربه خانم خبازی، نمونه‌ای از آن است که سیاست‌های ناکافی بازسازی و حمایت می‌تواند زندگی مردم را ماه‌ها و حتی سال‌ها دچار آشفتگی کند و اعتماد عمومی را کاهش دهد.

  • سه ماه و ده روز زندگی زیر سقف موقت / جنگ ۱۲ روزه هنوز برای خانه ‌از دست‌ داده‌ها تمام نشده است

    سه ماه و ده روز زندگی زیر سقف موقت / جنگ ۱۲ روزه هنوز برای خانه ‌از دست‌ داده‌ها تمام نشده است

    به گزارش اقتصادران، «هر روز از این اداره به آن اداره، از شهرداری به دادگاه، از دادگاه به هر جا که بگویند. هیچ‌ کس جواب درستی نمی‌دهد. فقط می‌گویند صبر کنید. آدم تا کی صبر کند؟ کاغذی نوشتم تا به برادرم برسانند. به آنها هم تلفن زدم و گفتم می‌خواهم خودم را بکشم. گفتند اگر بخواهم یک روانشناس می‌فرستند، اما من روانشناس نمی‌خواهم، خانه‌ام را می‌خواهم.» سه ماه و ده روز از پایان جنگ گذشته، اما برای برخی جنگ هنوز ادامه دارد. خانه‌هایی که در چند ثانیه فرو ریختند، زندگی‌هایی که زیر آوار ماندند و آدم‌هایی که حالا در اتاق‌های کوچک هتل‌ها، با چمدان‌هایی همیشه باز، منتظرند کسی بگوید: «تمام شد. می‌توانید برگردید خانه.» در هتلی در غرب تهران، چند خانواده هفته‌ها بود چشم ‌به ‌راه وعده‌ای مانده بودند؛ وعده بازسازی خانه‌ها، پرداخت کمک‌هزینه و بازگشت به زندگی سابق. اما حالا قرار است از همین هتل هم بروند. مقصدشان خانه نیست. هتلی در شرق تهران است، در نزدیکی تهرانپارس. گفته‌اند «برای مدتی کوتاه»، اما هیچ‌ کس اینجا دیگر به کلمه‌ها اعتماد ندارد.

     از اوین تا هتل، از هتل تا ناکجا

    مرد از ساکنان ساختمانی است که در بمباران زندان اوین آسیب دید. او که همراه پدر سالمند و برادر بیمارش ساکن هتل شده، می‌گوید: «ما قبل از این جنگ، زندگیمان خوب بود. خانه داشتیم، ماشین داشتیم. حالا بیشتر از سه ماه است آواره‌ایم. پدرم سالمند است و برادرم بیمار و عضو بهزیستی. هیچ‌ کس جواب درستی نمی‌دهد که بالاخره این شرایط کی تمام می‌شود. از صبح درگیر و پیگیر وضعیتمان بودم، اما تا رسیدم به هتل گفتند باید تخلیه کنیم.»
    او خسته است و خشم دارد. خانه این خانواده در نزدیکی زندان اوین بود. آن شب که اسراییل محوطه زندان را هدف گرفت، موج انفجار تا چند کوچه آن‌ سوتر رفت و دیوار خانه‌شان فرو ریخت. پنجره‌ها شکستند و در یک چشم به هم زدن زندگیشان از ریتم افتاد: «خانه‌ام شبیه غزه است. وسایلم نابود شده. پولی نگرفته‌ام که بخواهم کاری کنم. یک بن و کمک هزینه اقلام ضروری ۲۵۰ میلیونی خرید کالای ایرانی به برخی داده‌اند، به بعضی کمتر از این مبلغ داده‌اند و برخی هم مثل من هنوز نگرفته‌ایم. کارشناسان شهرداری بابت بازسازی خانه برآورد خسارت کرده‌اند. کارشناس رسمی دادگستری هم خسارت را تعیین کرده است تا ملک بازسازی شود، اما باز می‌گویند قبول ندارند و باید یک کارشناس دیگر بیاید. برای چهارمین بار آمده‌اند و برداشت خسارت کرده‌اند. می‌خواهند باز هم ما را گرفتار چرخه کارشناسی قیمت کنند. در بازسازی مشاعات ساختمان نظارتی نیست و با لوازم درجه سه کار می‌کنند. ناچار به شکایت قضایی شدم. اگر اموالم را ندزدیده بودند، می‌توانستم کاری کنم. اندازه سه خانه از من دزدیده‌اند. لوازم خانه هنوز تعیین تکلیف نشده. لوازم خانه من حداقل ۷ میلیارد است. عادت دارم هر چه می‌خرم بیمه کنم خانه و اتومبیلم را هم بیمه کردم بیمه متمم جنگی که اعلام کرده بودند را هم استفاده کردم، اما الان می‌گویند که شامل حال من نمی‌شود.»
    مرد می‌گوید بعد از تخریب خانه، خانواده‌ها را به چند هتل در غرب تهران منتقل کردند تا وضعیت بازسازی مشخص شود. اما گذشت و گذشت و هیچ‌ چیز تغییر نکرد: «پول پیش به ما ندادند، گفتند خانه‌تان صد درصد تخریب نشده باید به هتل بروید. امروز هم گفتند قرارداد ما با «مجتمع اقامتی هویزه» در غرب تهران که در آن ساکن شده‌ایم، تمام شده و باید به «هتل شهر» که در شرق تهران است، برویم. اگر زندگی قبل جنگ را داشتم، می‌توانستم در بهترین هتل بهترین کشورها اقامت کنم نه در اتاق ۱۲ متری که حالا همان را هم به اجبار باید تخلیه کنم و به دورترین جای شهر بروم. با پدرم که در ۸۶ سالگی چمدان به دست است و برادر بیمارم که اتیسم دارد و بعد از جنگ دچار تنش شده.»

    خستگی و خشم

    جنگ دوازده‌ روزه چند ماه است تمام شده، اما برای آنهایی که خانه‌هایشان با بمب‌ها ویران شد، نبرد هنوز ادامه دارد؛ هر بار امید تازه‌ای پیدا می‌کنند و هر بار ناامیدی تازه‌ای سر راهشان سبز می‌شود. هر خانواده‌ای که این مسیر را می‌پیماید، داستانی دارد از خستگی بی‌پایان، دوندگی‌های بی‌پاسخ اداری، فرسودگی روحی و خشم. در این میان، سقف‌های موقت هتل‌ها، تنها پناهگاه‌های بی‌حس و بی‌روحی هستند که هر روز به آنها یادآوری می‌کنند: «زندگی دیگر مثل سابق نیست».
    در اتاق دیگر هتل، زنی نشسته روی تخت، با صورتی رنگ ‌پریده و چشمانی گود رفته. صدایش آرام است، اما کلماتش مثل ضربه فرود می‌آیند: «من خسته‌ام. از صبح تا شب فقط دوندگی. از اداره‌ای به اداره دیگر. هر بار یک چیز می‌گویند و اینکه باید صبر کنیم.»
    خسته است و به مرز فروپاشی رسیده: «من قبل از جنگ کار داشتم، درآمد داشتم و خانه، می‌خواستم برای بچه‌هایم زندگی خوبی بسازم، اما الان هیچ ‌چیزی ندارم. بچه‌ها از زندگی در هتل و آوارگی خسته شدند. من را رها کردند و پیش پدرشان رفتند. هم زندگیم را از دست داده‌ام و هم دلم شکسته. می‌گویند درست می‌شود آدم وقتی همه ‌چیزش را از دست بدهد، دیگر به چه چیزی دل‌خوش کند؟»
    بغض زن می‌شکند و ناامیدی از کلمه‌هایش بیرون می‌ریزد: «دیروز کاغذی نوشتم تا به برادرم برسانند. به آنها هم تلفن زدم و همه حرف‌هایم را زدم. گفتم می‌خواهم خودم را بکشم. گفتند فکر می‌کنی اگر این کار را کنی برای کسی اهمیت دارد. آدم‌ها جمع شدند و نگذاشتند خودم را خلاص کنم. گفتند اگر بخواهم یک روانشناس می‌فرستند، اما من روانشناس نمی‌خواهم، خانه‌ام را می‌خواهم، اموالم را می‌خواهم. اگر پول و اموالی که از من سرقت شده است را بدهند خودم دوباره زندگی‌ام را می‌سازم.»

    هزارتوی بلاتکلیفی

    خانواده‌هایی که در این هتل ساکنند، پیش از جنگ، جزو طبقه‌ای بوده‌اند که دستشان به دهانشان می‌رسیده؛ خانه، ماشین، شغل ثابت و زندگی داشته‌اند. اما حالا در اتاق‌هایی زندگی می‌کنند که مال آنها نیست، موقت است و گرفتار شده‌اند در هزارتوی بلاتکلیفی.
    یکی از ساکنان جنگ‌زده هتل می‌گوید: «اولش فکر کردیم این وضعیت موقت است. ولی حالا انگار زندگیمان موقتی شده. گفته بودند سه ماهه این وضعیت تمام می‌شود، اما هیچ ‌کس نمی‌داند کی این وضعیت تمام می‌شود. سال‌ها کار کردم تا بچه‌هایم را خوب بزرگ کنم. از کار و زندگی افتادیم. آینده و آرزوهای بچه‌ها روی هوا مانده. قبل از جنگ مستاجر خانه‌ای بودم که آسیب دیده، اما صاحبخانه پولم را به دلیل تمام نشدن مدت اجاره پس نمی‌دهد و می‌گوید شکایت کن. ناراحت این موضوع هستم که اموالمان را دزدیده‌اند ما می‌خواهیم اموال خودمان را پس بگیریم بعد از سه، چهار ماه می‌گویند هنوز تعیین تکلیف نشده کجا باید پول خسارت را به ما بدهد، در حالی که من فقط ۴۰۰ میلیون تومان خرج ماشینم کردم که آسیب دیده بود.»

     نگرانی پشت نگرانی

    طبق گفته ساکنان، مبلغی که برای بازسازی خانه‌ها تعیین شده، نه‌تنها کافی نیست، بلکه هنوز به برخی از آنها پرداخت نشده است. بعضی از خانواده‌ها می‌گویند مسوولان مربوطه فقط بخشی از خسارت را ارزیابی کرده‌اند و وسایل از دست ‌رفته و سرقت شده در نظر گرفته نشده.
    خانواده‌های آسیب‌دیده از حمله به زندان اوین از وضعیتشان ناراضی‌اند. حالا که دستور جابه‌جایی به هتل شرق تهران آمده، نگرانی تازه‌ای میان خانواده‌ها شکل گرفت؛ مسیر دورتر شده، رفت‌وآمد سخت‌تر، هزینه بیشتر و احساس رهاشدگی عمیق‌تر. یکی از ساکنان می‌گوید: «ما را از غرب می‌برند شرق، از خانه‌مان که باید کارهای بازسازیش را پیگیری کنیم، دورتر می‌شویم. با این ترافیک تهران فاصله دادگاه و مراکزی که باید پیگیری کنیم تا از این وضعیت خلاص شویم هم بیشتر می‌شود. خسته‌ایم. ما را رها کرده‌اند.»

  • دست‌های پنهانی در کارند تا مردم ناراضی‌تر شوند / ممکن است پس از یک مکث کوتاه، همه رنج‌ها و زخم‌ها سر باز کند

    دست‌های پنهانی در کارند تا مردم ناراضی‌تر شوند / ممکن است پس از یک مکث کوتاه، همه رنج‌ها و زخم‌ها سر باز کند

    به گزارش اقتصادران، جامعه ایران مدت‌هاست به شکل بی‌سابقه‌ای دچار یأس و اضطراب جمعی شده و جنگ به این وضعیت دامن زده است؛ سایه تهدید جنگ دوباره، نگرانی‌های اقتصادی ناشی از تحریم‌ها و اجرای اسنپ‌بک، و انسداد سیاسی گسترده باعث شده بسیاری از افراد نسبت به آینده بی‌اعتماد و درمانده شوند. هر روز، نشانه‌هایی از پژمردگی اجتماعی در رفتار‌های روزمره، کاهش مشارکت جمعی و سردی روابط اجتماعی دیده می‌شود. مردم در مواجهه با فشار‌های مستمر، بیشتر به انزوا و جستجوی راه‌های شخصی برای مقابله با فشار‌ها تمایل پیدا کرده‌اند و امید به تغییر واقعی در فضای عمومی کم‌رنگ شده است. شورای عالی امنیت ملی نیز در نشست‌های مختلف با اصحاب رسانه، مهم‌ترین مسئله کنونی ایران را یاس و اضطراب اجتماعی خوانده است. «موج چهارم پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان» سال ۱۴۰۳ در بخش «مسائل و آسیب‌های اجتماعی» به آماری درباره مطلوبیت وضع فعلی کشور اشاره دارد که براساس آن ۶۱/۶ درصد پاسخگویان معتقد بودند که وضع موجود را باید با انجام اصلاحات بهتر کرد، ۳۰/۲ درصد معتقد بودند وضع کشور قابل اصلاح نیست و تنها ۸/۲ درصد پاسخ دادند که وضع فعلی خوب و قابل دفاع است. در مجموع بالای ۹۰ درصد تا سال گذشته به وضعیت کنونی اعتراض داشته‍‌اند و طبیعتا عدم اصلاح امور و جنگ به ناامیدی انها از وضع موجود دامن زده است.

    افزایش محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی اشتباه بزرگی است

    به نظر شما ریشه یأس امروز جامعه ایران چیست؟

    نقیب‌زاده: یأس و اضطراب اجتماعی کنونی جامعه ایران تنها به دلیل پشت سر گذاشتن جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل و احتمال درگیری مجدد نیست ، بلکه نشانه‌ای از فرسودگی عمیق‌تر جامعه است که طی سال‌های گذشته روی هم تلنبار شده است.  از سال ۵۷ تاکنون هیچ‌گونه تحلیل و برنامه‌ریزی برای رفتار روانی-اجتماعی ایران از سوی هیئت حاکمه صورت نگرفت و با وجود بحران‌ها در مقاطع مختلف هیچ فکر اساسی برای پیامد‌های آن نمی‌شود. حال آنکه با وجود صدمات زیاد جنگ ایران و عراق به روحیه اجتماعی مردم، آغاز دوران سازندگی روحیه مردم و امید به آینده را بهبود بخشید. اما دیدیم که برخی نیرو‌های سیاسی این وضعیت را برنتافتند و در مقابل هرگونه تحول و گشایش ایستادند، بی‌آنکه به پیامد‌های روانی-اجتماعی آن بیاندیشند. نه خودشان راهکار و برنامه معقولی در این زمینه داشتند و نه اجازه می‌دادند دیگران به این موضوع ورود کنند. مدتی بعد، مردم از حال و هوای جنگ خارج شدند و به تفریحاتی روی آوردند. در دوره سازندگی امیدواری‌هایی حاصل شد که مثبت بود، اما پس از مدتی عده‌ای احساس کردند منافعشان به خطر افتاده و شروع به افزایش محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی کردند. این موضوع اشتباهی بزرگ بود.

    در هر جامعه‌ای راهکار‌هایی برای سرگرمی، تفریحات و ایجاد چشم‌انداز امیدوارکننده برای مردم پیش‌بینی می‌شود. در کشور‌های غربی فضا‌ها و رویداد‌هایی برای تخلیه انرژی مردم وجود دارد؛ فستیوال‌ها و کنسرت‌ها برای تقویت روحیه جامعه برگزار می‌شود تا نیروی کار و جوانان با انرژی بیشتری فعالیت کنند. اما در جامعه ایران اغلب این راه‌ها بر روی مردم مسدود شد. در نهایت، همه این‌ها مانند بومرنگ به نظام سیاسی بازگشت و موجب شد مردم ناامید و ناراضی، کم‌کم واکنش‌هایی نشان دهند. این واکنش‌ها و اعتراضات ابتدا امید ایجاد کرد، اما پس مدتی با شکست تحرکات مردمی در راه اصلاحات امید تبدیل به یأس شد و خود را در عدم مشارکت سیاسی و اجتماعی نشان داد. همین روند به جایی رسید که دشمنان خارجی نیز به این نقطه‌ضعف پی بردند که فاصله عمیقی میان مردم و حاکمیت شکل گرفته است و طی این سال‌ها نهایت بهره‌برداری را از آن کردند.

    جامعه ایران اکنون نسبت به هرگونه رخدادی، از مذاکره تا اعتراض احساس امید می‌کنند؛ گویی قرار است گشایشی حاصل شود. حتی برخی در جریان جنگ ۱۲ روزه خوشحال شدند و گمان کردند این وضعیت قرار است تغییری در زندگی‌شان ایجاد کند و موجب بهبود شرایط شود. بسیار ناگوار است که به کشوری حمله نظامی شود و عده‌ای از این موضوع خوشحال شوند. به نظر من این رفتار مردم ناشی از توهمی بود که طی این سال‌ها شکل گرفته؛ هر حرکت کوچکی عده‌ای را به این تصور می‌رساند که دیوار‌ها و زنجیر‌ها در حال فرو ریختن است و آزادی نزدیک می‌شود. این توهمات در اثر محرومیت‌ها و محدودیت‌ها به وجود آمده است. حتی در جنبش فاشیسم آلمان، وقتی هیتلر از طریق انتخابات به قدرت رسید، کسی تصور نمی‌کرد آن رویداد به شدت نامیمون باشد.

    مردم در جنگ به هم کمک می‌کردند و این به معنای همدلی با حاکمیت نبود

    خوانش هیئت حاکمه از رفتار مردم در دوران جنگ ۱۲ روزه این بود که جامعه در زمان جنگ از خود انسجام و همبستگی اجتماعی بی نظیری نشان داده است. به نظر شما چقدر این برداشت از رفتار اجتماعی مردم در دوران جنگ درست بود؟

    نقیب‌زاده: حاکمیت اغلب در حال پرورش چنین توهماتی درباره رفتار مردم در ذهن خود است و بسیاری اوقات تفسیر درستی از وضعیت خود در قبال اجتماع ندارد. در واقع اغلب تمایل شدیدی به تفسیر وضعیت به نفع خود دارد به نظر من خوانش حاکمیت چندان درست نبود. در واقع مردم در دوران جنگ ۱۲ روزه به یکدیگر کمک می‌کردند، اما جامعه بیشتر گرفتار توهمات بود تا عقلانیت.

    این توهمات بر اقشار مختلف اثرات متفاوتی گذاشت. برخی تصور کردند اکنون زمان تحریک احساسات ملی است، برخی گمان کردند می‌توانند از این موقعیت برای نشان دادن وفاداری به حاکمیت استفاده کنند تا نفعی ببرند. آنطور که من می‌بینم، توده‌های مردم ــ به جز کسانی که مستقیماً آسیب روحی، مالی و جانی دیدند ــ عمدتاً دچار استرس بودند و نگران بودند که بمب‌ها بر سرشان فرود بیاید. اما در مجموع، از پایان یافتن حملات بیشتر ناراحت شدند تا خودِ جنگ؛ زیرا این توهم شکل گرفته بود که قرار است گشایشی صورت گیرد.

    این تصور که می‌توان همه منافذ را بست و همه چیز را کنترل کرد، اشتباه بزرگی است. جامعه مانند رودخانه‌ای جاری است؛ اگر روی رودخانه سد ساخته شود و مسیری برای عبور آب وجود نداشته باشد، هر چقدر هم آن سد محکم باشد، سرانجام فرو می‌ریزد.

    جامعه مستاصل ممکن است بدون فکر از هر حرکت کوری حمایت کند

    وضعیت کنونی جامعه به سمت انفعال است یا اعتراض؟ 

    نقیب‌زاده: از جامعه‌ای که دچار انسداد سیاسی شده، هر کاری برمی‌آید. جامعه دچار توهم و گیجی می‌شود. گاهی افراد مهاجرت می‌کنند و جانشان را در دریای مدیترانه از دست می‌دهند؛ گاهی در کشور می‌مانند و دچار افسردگی می‌شوند؛ گاهی دست به اعتراض می‌زنند، اما در نهایت، پیامد این شرایط به نظام سیاسی بازمی‌گردد.

    جامعه‌ای که دچار یأس و انسداد است، در اولین گام در انتخابات شرکت نمی‌کند. سپس به مرور نسبت به مسائل اجتماعی بی‌تفاوت می‌شود. اما درعین حال اگر حرکت اجتماعی یا سیاسی‌ای مخالف وضعیت موجود در گوشه‌ای شکل بگیرد، بدون آنکه به ریشه و منشأ آن بیندیشد، به امید تغییر، دنباله‌روی می‌کند. این وضعیت فضای اصلاحات عقلانی را مخدوش می‌کند. متأسفانه مردم ایران از سوی حاکمیت به حال خود رها شده‌اند. البته نباید فراموش کرد که مدیران میانی نیز در این زمینه مقصرند. شاید در رأس حاکمیت چنین قصدی وجود نداشته باشد، اما مدیران میانی برای خوش‌خدمتی هم که شده، بارها به انحاء مختلف به این وضعیت دامن زده و نهایت سخت‌گیری را بر مردم اعمال کرده‌اند. درنتیجه رفتار‌های نیرو‌های سیاسی تندرو را هم نباید در ایجاد این وضعیت نادیده گرفت.

    حاکمیت می‌تواند با اقدامات ساده و کم‌هزینه جلوی یاس اجتماعی را بگیرد

    اگر وضعیت اقتصادی امیدبخش شود، آیا حال جامعه ایران بهتر می‌شود؟ چه میزان از اضطراب و اعتراض مردم به دلایل اقتصادی است؟

    نقیب‌زاده: وضعیت اقتصادی مردم حکم ضربه آخر را دارد، اما همه چیز نیست. وقتی از نظر مالی سرپناهی وجود داشته باشد و دغدغه معیشت نباشد، شاید افراد بتوانند خود را سرگرم کنند. اما وقتی این پایه ضعیف باشد، همه ضعف‌ها و رنج‌ها به یک واکنش کور اجتماعی تبدیل می‌شود.

    آیا تحرکات اجتماعی در آینده محتمل است؟

    نقیب‌زاده: اطمینان دارم که در ماه‌های آینده شاهد حرکت‌های کور اجتماعی خواهیم بود. رفتار دولت هم نشان داده که در پاسخ به این تحرکات به سراغ گزینه خشونت می‌رود که حتی می‌تواند شرایط را بدتر کند. در نتیجه بهره این وضعیت را دشمنان خارجی خواهند برد.

    برخی تصور می‌کردند جامعه ممکن است در حین جنگ یا کمی بعدتر دست به اعتراض خیابانی بزند، اما عملاً چنین اتفاقی رخ نداد. به نظر شما چرا تحلیل این دسته غلط بود؟ آیا جامعه‌ای که تحت استرس زیاد ناشی از جنگ است، دست به اعتراض می‌زند؟

    دست‌های پنهانی در ایجاد این شرایط اجتماعی مؤثر هستند. بعد از جنگ بسیار درباره نفوذ صحبت شد، اما از قبل هم روشن بود که عواملی در کارند تا مردم ناراضی‌تر شوند و آرامش و امیدشان تضعیف شود. دولت باید این دست‌های پنهان را کشف و خنثی می‌کرد، اما این کار‌ها انجام نشد.

  • ضربه مهلک جنگ به تالارهای عروسی / یک مراسم عروسی ساده در تالار چقدر آب می خورد؟

    ضربه مهلک جنگ به تالارهای عروسی / یک مراسم عروسی ساده در تالار چقدر آب می خورد؟

    به گزارش اقتصادران، برگزاری مراسم عروسی در تهران این روزها برای بسیاری از جوانان و خانواده‌ها به یکی از دغدغه‌های جدی و ملموس تبدیل شده است. رویای یک جشن به‌یادماندنی، در شرایط اقتصادی فعلی با واقعیت‌های مالی و برنامه‌ریزی پیچیده مواجه شده است؛ جایی که حتی مراسم‌های کوچک با تعداد ۵۰ تا ۶۰ مهمان نیز به بودجه‌ای قابل توجه نیاز دارند و بسیاری از زوج‌ها ناگزیرند با پس‌انداز شخصی یا وام‌های کوتاه‌مدت، هزینه‌ها را پوشش دهند.

    این فشار اقتصادی تنها چالش موجود نیست. انتخاب محل مناسب، هماهنگی خدمات، رعایت استانداردهای بهداشتی و مدیریت جزئیات مراسم، بر استرس و دغدغه خانواده‌ها افزوده است. تصمیم‌گیری در مورد هر بخش از مراسم، از تعداد مهمانان و منو گرفته تا تجهیزات و خدمات جانبی، نیازمند برنامه‌ریزی دقیق و مدیریت مالی هوشمندانه است.

    در کنار این مسائل، نوسان قیمت‌ها و کمبود شفافیت در بازار تالارها نیز نگرانی‌ها را افزایش داده است. خانواده‌ها باید بین گزینه‌های متعدد و کیفیت‌های متفاوت، تصمیم بگیرند و اغلب اطلاعات کافی درباره قانونی بودن یا مجوزهای تالارها در اختیار ندارند. در این شرایط، فضای مجازی و تبلیغات متعدد نیز مسیر تصمیم‌گیری را پیچیده‌تر کرده است.

    وعده‌های جذاب و گزینه‌های متنوع، گاهی باعث سردرگمی و مقایسه سخت میان خدمات مختلف می‌شود و خانواده‌ها را در شرایطی قرار می‌دهد که هر اشتباه کوچک، هزینه یا تجربه مراسم را تحت تأثیر قرار می‌دهد و استرس و فشار مالی را تشدید می‌کند.

    تالارهای عروسی در شرایط بحرانی/ مراسم‌ها با کمتر از ۶۰ مهمان برگزار می‌شوند!

    در همین رابطه؛ بیژن عبداللهی، رئیس اتحادیه تالارهای پذیرایی و تجهیز مجالس تهران وضعیت صنف تالارهای عروسی و برگزاری مراسم را بغرنج و نگران‌کننده توصیف کرد و گفت: «در حال حاضر حدود هزار واحد صنفی زیرمجموعه اتحادیه داریم که شامل تالارهای پذیرایی، ظروف کرایه، سالن‌های برگزاری جشن تولد کودک و سالن‌های عقد می‌شود. با این حال، بخش قابل توجهی از این واحدها در شرایط اقتصادی فعلی قادر به ادامه فعالیت نیستند.»

    وی افزود: «تعداد مراسم‌ها کاهش یافته و حتی مراسم‌های برگزار شده، با تعداد میهمان اندک اجرا می‌شوند. تصور کنید تالاری با ظرفیت ۵۰۰ یا ۷۰۰ نفر، امروز مجبور است برای ۵۰ یا ۶۰ نفر خدمات ارائه کند. روشن کردن یک سالن بزرگ برای این تعداد اندک نه‌تنها غیرمنطقی است، بلکه هزینه‌های سنگین برق، پرسنل و تجهیزات را نیز تحت پوشش قرار نمی‌دهد.»

    رئیس اتحادیه با تأکید بر مشکل واحدهای غیرمجاز ادامه داد: «متأسفانه برخی واحدهای صنفی بدون جواز و رعایت هیچ ضابطه‌ای فعالیت می‌کنند؛ مالیات نمی‌دهند، اصول بهداشتی و امنیتی را رعایت نمی‌کنند و به هیچ نهادی پاسخگو نیستند. این واحدها بازار تالارها را به هم ریخته‌اند، در حالی‌که تالارهای دارای جواز با رعایت کامل ضوابط، اکنون بیکار مانده‌اند.»

    وی اشاره کرد که در ماه‌های اخیر، رشد قارچ‌گونه سالن‌های عقد و دفاتر تشریفاتی بدون نظارت، یکی دیگر از چالش‌های جدی بوده است: «بسیاری از این سالن‌ها بدون هیچ کنترل قانونی فعالیت می‌کنند. حتی دفاتر ثبت ازدواج و طلاق، برخلاف قانون، سالن جانبی برای برگزاری مراسم ایجاد کرده‌اند و در صورت بروز مشکل، مردم را به اتحادیه ارجاع می‌دهند. ما با سازمان ثبت اسناد مذاکره کرده‌ایم تا این دفاتر تحت پوشش اتحادیه قرار گیرند اما تاکنون اقدام جدی انجام نشده است.»

    عبداللهی با اشاره به تلاش‌های اتحادیه برای حفظ تالارهای فعال گفت: «از بسیاری از صاحبان تالارها خواسته‌ایم دست‌کم سالن‌های خود را به سالن عقد کوچک‌تر تبدیل کنند تا امکان ادامه فعالیت داشته باشند. با این حال، تعدادی از قدیمی‌ترین تالارهای تهران طی ماه‌های اخیر به طور کامل تعطیل شده‌اند.»

    هزینه یک مراسم عروسی ساده در تالار

    وی درباره هزینه‌های برگزاری مراسم افزود: «هزینه یک مراسم ساده برای هر نفر حداقل ۴۰۰ هزار تومان است. ورودی تالارها معمولاً بین ۱۰ تا ۱۵ میلیون تومان است، در حالی‌که باغ‌های اطراف تهران تا ۲۵۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان ورودی دریافت می‌کنند که ۹۰ درصدشان مجوز ندارند. این موضوع باعث شده مردم از تالارهای رسمی دور شوند و سراغ واحدهای غیرمجاز بروند.»

    رئیس اتحادیه توضیح داد که اتحادیه برای کنترل قیمت‌ها کمیسیون نرخ‌گذاری دارد و همه منوهای غذایی باید به تأیید اتحادیه برسند: «تمام مقدار و نوع مواد غذایی بررسی می‌شود و هیچ تالاری اجازه ندارد خارج از چارچوب تعیین شده قیمت‌گذاری کند. مردم هنگام مراجعه به تالار باید منوی مهرشده اتحادیه را مطالبه کنند تا از قیمت‌های غیرمتعارف جلوگیری شود.»

    کلاهبرداری خدمات اقساطی؛ هشدار اتحادیه به شهروندان

    وی به پدیده کلاهبرداری با ارائه خدمات «اقساطی» نیز اشاره کرد و گفت: «برخی افراد در شبکه‌های اجتماعی وعده تالار اقساطی می‌دهند؛ این موضوع اساساً غیرقانونی و کلاهبرداری است. ما حتی نامه‌ای به بانک مرکزی ارسال کرده‌ایم تا در صورت امکان وام قانونی برای برگزاری مراسم فراهم شود، اما تاکنون چنین اقدامی انجام نشده است.»

    هزینه یک مراسم عروسی با ۶۰ مهمان 

    عبداللهی درباره کاهش تعداد میهمانان و تاثیرات اقتصادی افزود: «در سال‌های گذشته مراسم‌ها معمولاً با ۴۰۰ نفر برگزار می‌شد، اما اکنون تعداد مهمانان به ۵۰ یا ۶۰ نفر رسیده است. این کاهش شدید ظرفیت، عمدتاً به دلیل شرایط اقتصادی است. برگزاری یک مراسم ۴۰۰ نفره هزینه‌ای حدود ۴۰۰ میلیون تومان دارد، در حالی که مراسم ۶۰ نفره حدود ۶۰ تا ۷۰ میلیون تومان تمام می‌شود. بنابراین، صرفه اقتصادی برای تالارها عملاً از بین رفته است.»

    جنگ ۱۲ روزه؛ ضربه مهلک به تالارهای عروسی تهران

    وی ادامه داد: «در سال ۱۴۰۴، شرایط سیاسی و نظامی نیز ضربه شدیدی به صنف وارد کرد. در جریان جنگ ۱۲ روزه، بسیاری از مراسم‌ها کنسل شد و تالارها با ضررهای سنگین مواجه شدند. اتحادیه در این شرایط تمام تلاش خود را کرد تا مراسم مردم دوباره برگزار شود و پاسخگوی نگرانی‌های شهروندان باشد.»

    رئیس اتحادیه درباره مسائل مالیاتی گفت: «با توجه به کاهش شدید درآمد، اعضای صنف توان پرداخت مالیات‌های سالانه را ندارند. ما میز خدمت مالیاتی برای اعضا برگزار کرده‌ایم و در هفته‌های آینده نیز این برنامه ادامه خواهد داشت، اما چشم امید اصلی ما حمایت دولت است.»

    وی در ادامه به مشکلات فضای مجازی و تبلیغات غیرمجاز اشاره کرد: «امروزه سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی بدون مجوز تالارها و تشریفات را تبلیغ می‌کنند و مردم را به سمت واحدهای غیرقانونی هدایت می‌کنند. پلیس فتا و سایر نهادهای نظارتی باید ورود جدی کنند، زیرا این بی‌نظمی بلای خانمان‌سوزی برای صنف شده است.»

    تالارهای دولتی و نظامی؛ تهدیدی برای بازار رسمی

    عبداللهی همچنین درباره فعالیت تالارها در نهادهای دولتی، نظامی و بانک‌ها گفت: «این واحدها اغلب بدون رعایت هیچ ضابطه‌ای فعالیت می‌کنند. حتی اگر تالاری به عموم مردم خدمات ارائه دهد، ضوابط اتحادیه را رعایت نمی‌کند و همین امر باعث افسارگسیختگی بازار شده است.»

    وی در پایان تأکید کرد: «اکثر مراسم‌ها قرارداد خود را با واحدهای رسمی تهران منعقد می‌کنند، اما محل برگزاری در مناطق اطراف مثل گرم دره کرج انجام می‌شود. این امر باعث سوءاستفاده برخی تشریفاتی‌ها شده و مشکلات قانونی و مالی متوجه اتحادیه و مردم شده است. ما همچنان پیگیر ساماندهی، کنترل قیمت‌ها و نظارت بر فعالیت‌ها هستیم تا بازار تالارها دوباره به وضعیت منطقی بازگردد.»

  • مغازه‌دارانِ جنگ‌زده زیر آوار وعده‌ها / پاسکاری کسبه خسارت دیده از جنگ بین وزارت صمت و شهرداری!

    مغازه‌دارانِ جنگ‌زده زیر آوار وعده‌ها / پاسکاری کسبه خسارت دیده از جنگ بین وزارت صمت و شهرداری!

    به گزارش اقتصادران، بیش از دو ماه از توقف جنگ بین ایران و اسرائیل گذشته است. خانه‌ها یکی بعد از دیگری در حال بازسازی‌ و تعمیر هستند، بعضی‌ها هرچند با تأخیر اما دست‌کم سقفی موقت روی سر دارند. اما برای مغازه‌داران، اوضاع متفاوت است؛ جایی که برایشان فقط چهار دیواری نبود، نان‌شان بود، روزی‌شان بود، سرمایه‌ای که سال‌ها برایش کار کرده بودند. حالا نه کار مانده و نه سرمایه‌ای، و نه خبری از تصمیمی روشن برای جبران.

    «خانه‌ که خراب ‌شود، آدم بلاخره گوشه‌ای برای زندگی پیدا می‌کند. اما وقتی مغازه‌ات می‌رود، هم خانه‌ات خراب می‌شود، هم نانت.» این را یکی از مغازه‌داران نارمک می‌گوید که کسب‌وکارش با جنگ از هم پاشید.

    روایت‌های کاسبانِ جنگ زده یک وجه مشترک دارد: هیچ نهادی مسئولیت مستقیم جبران خسارت را بر عهده نگرفته است. مردی که مغازه‌اش در آتش‌سوزی و تخریب از بین رفته، می‌گوید:«ما رفتیم وزارت صمت، گفتن به ما ربطی نداره. گفتن بروید شهرداری. شهرداری گفت داخل مغازه به ما ربط نداره، بروید وزارت صمت! ما سرگردون شدیم. هیچ بخشنامه‌ای، هیچ اطلاعیه‌ای، هیچی اعلام نکردن. ما موندیم این وسط.»

    خانه‌ها با سقف موقت، مغازه‌ها در بی‌سقفی

    او توضیح می‌دهد که قرار است از ماه آینده ۳۱ میلیون تومان به‌عنوان کمک‌هزینه بگیرند؛ پولی برای اجاره یک مکان موقت. اما بلافاصله اضافه می‌کند: «۳۱ میلیون تومن، اونم بدون پول پیش؟ الان اجاره یه مغازه کوچیک با پول پیش کمتر از ۴۰-۵۰ میلیون نیست. اصلاً کفاف نمیده.چجوری؟ کجارو اجاره کنم؟»

    مشکل اما فقط میزان پول نیست. گروهی از این مغازه‌ها سرقفلی بوده‌اند. صاحب مغازه و سرقفلی‌دار هر دو حقی دارند و همین موضوع به اختلاف‌ها دامن زده است. یکی از کسبه می‌گوید:«این پولی که به ما میدن رو باید تقسیم کنیم. بیست تومن بدیم به حاجی (صاحب مغازه)، ده تومن خودمون برداریم. آخرش هم نه کار درست میشه، نه مغازه‌ای داریم. همین‌طور جلو می رویم تا ببینیم چی میشه.»

    روایت‌ها گاهی از گلایه فراتر می‌رود و رنگ خشم می‌گیرد. یکی از مغازه داران نارمک تعریف می‌کند: «شهرداری یک روز آمد و همه تشکیلات رو کند و برد. همان چهارتیکه تیر و تخته و وسایل نیمه تخریب شده، بخشی از وسایل سالم من هم از همانجا رفت و پیگیری‌ها هم فایده‌ای نداشت و دست من به هیچ‌کدام از آن وسایل نرسید. نه تنها خسارت اولیه جبران نشد، که بخشی از باقی‌مانده وسایل هم در روند جمع‌آوری و تخریب از بین رفته است.»

    مستأجران بی‌پناه‌تر از همه؛ جبران خسارت؟ ماهی ۴ میلیون تومان

    وضعیت صاحبان سرقفلی مبهم است، اما انگار مستأجرها هم بی‌پناه‌اند. آقای اصغری، یکی از مغازه‌داران، تنها چهار میلیون تومان به‌عنوان کمک‌هزینه از شهرداری دریافت می‌کند. مبلغی که حتی اجاره یک انباری هم نمی‌شود. وقتی معیار تعییین خسارت را از او می‌پرسیم می‌گویند: «گفتن چون مستاجر بوده‌ای بیش از این نمی‌شود، من اینجا ۲۰ خط تلفن فعال داشتم، ۴ میلیون تومان هزینه آبونمان یکی از خط‌های تلفن من هم نیست.»

    مغازه‌داری که در جریان آسیب‌ها، مغازه‌اش در نارمک به طور کامل تخریب شده است می‌گوید: «اون درآمدی که اون موقع داشتیم الان نصف هم کمتر شده. مگر اینکه شرکتی کاری رو به ما ارجاع بده که کم پیش میاد چون اکثر کار ما در مغازه پشتیبانی گارانتی بود. اما الان نهایت هفته‌ای سه چهار تا نصب وسیله از شرکت بهم بخوره وگرنه که اونم حساب کتابش معلوم نیست.»

    سرمایه‌ای که از بین رفته، به این راحتی‌ها جایگزین نمی‌شود. وام‌ها کفاف بازسازی نمی‌دهند و زمان لازم برای جان گرفتن دوباره بازار کار در یک جای جدید هم، از زبان خود مغازه‌داران حداقل یک سال است.

    یکی از مهم‌ترین اعتراض‌ها به تفاوت در ارزیابی خسارت‌ها است. به خانه‌های مسکونی، ارقامی در حدود ۲۵۰ میلیون تومان بن هدیه . اعداد و واریزی‌هایی برای رهن کامل یکساله اعلام و پرداخت شده است. اما برای مغازه‌ها که منبع اصلی درآمد خانواده بوده‌اند، یا هنوز رقم دقیقی مشخص نیست یا صرفا اجاره‌هایی با رقم‌هایی به‌مراتب پایین‌تر از واقعیت پرداخت شده است.

    یکی از مغازه داران آسیب دیده می‌گوید: «واحد ۲۰۰ متری مسکونی را یک و نیم میلیارد ارزش‌گذاری کردند با ۳۰ میلیون تومان اجاره. مغازه تجاری ما بدون پول رهن با ۳۰ تومن اجاره؟ چطور ممکنه؟ کجارو بگیرم که به این پول بخوره؟اون وقت ما هم باید اجاره بدیم، هم سرمایه از دست رفته داریم. از خسارت وسایل داخل مغازه هم که گفتیم ما را به وزرات صمت ارجاع می‌دهند و می‌گویند آنجا باید پیگیر این موضوع باشید که تا امروز خبری به ما نرسیده.»

    وعده تجمیع و بازسازی؛ هنوز در حد حرف

    آنطور که صاحبان مغازه‌ها و خانه‌های آسیب‌دیده می‌گویند شهرداری در برخی مناطق وعده داده تا واحدهای آسیب‌دیده را تجمیع کندو دوباره بسازد. پیمانکار هم معرفی شده، جلساتی هم با کسبه برگزار شده، اما همه چیز در حد کلی‌گویی باقی مانده است و هنوز اوضاع بلاتکلیف است و آسیب‌دیدگان هم بدون روشن‌شدن اوضاع تصمیمی نمی‌گیرند

    کسبه تجریش خسارت گرفتند، نارمکی‌ها بلاتکلیف ماندند

    بر اساس اطلاعات گروهی از کسبه تجریش اما خسارت‌شان را کامل دریافت کرده‌اند و خودشان تأیید کرده‌اند که زیان‌شان جبران شده است. اما در محلات دیگری از جمله نارمک، جایی که تخریب و خسارات گسترده‌تر بوده، وضعیت هنوز بلاتکلیف‌ است.

    اماوجه مشترک مغازه‌داران آسیب‌دیده که بارها تکرار شد، این بود که: «هیچ اطلاعات دقیقی وجود ندارد.» نه دولت و نه شهرداری، هیچ‌کدام برنامه مشخصی اعلام نمی‌کنند. هیچ‌کس نمی‌داند این کمک‌هزینه‌ها را چه کار کند یا تکلیف بازسازی‌ها چه می‌شود. یا چطور باید خسارت‌های اجناس داخل مغازه را جبران کرد.»

    بسیاری از ساکنان مناطق آسیب‌دیده، به‌ویژه صاحبان واحدهای تجاری، از نبود اطلاعات شفاف، بلاتکلیفی در روند جبران خسارت و ناهماهنگی بین نهادهای مسئول گلایه دارند. در همین زمینه، «پرویز سروری»، نایب‌رئیس شورای شهر تهران، در گفت‌وگویی با« اقتصادنیوز» از وضعیت فعلی بازسازی، پیشرفت عملیات، تقسیم وظایف میان نهادها، برنامه‌های شهرداری و آینده نامشخص واحدهای تخریب‌شده می‌گوید.

    مغازه‌دار آسیب دیده میدان ششم نارمک می‌گوید: «همین الان هم خسارت ماه‌های گذشته رو به ما پرداخت نمی‌کنند. گفتن از ماه آینده حساب می‌کنیم. این ماه‌هایی که ما درآمد نداشتیم هم هیچی به هیچی.»

    برای بسیاری، مغازه تنها محل کار نبود. بخشی از هویت‌شان بود. مغازه‌داری که ۲۸ متر فضا داشته، با بالکنی ۱۴ متری، حالا نه مغازه دارد، نه سرمایه و نه کار؛ او می‌گوید:«مغازه که رفت، همه‌چی رفت. سرمایه، مشتری‌ها، حتی حس اینکه من مغازه‌ دارم. الان جایی هم پیدا کنم باید خاک‌خوری کنم. حداقل یک سال طول می‌کشه تا دوباره راه بیفته. اونم اگه جایی برای اجاره پیدا کنم.»

    مغازه؛ نه فقط محل کار، که هویت از دست‌رفته

    دو ماه و نیم پس از آتش‌بس، وضعیت مغازه‌داران مناطق آسیب‌دیده، نه‌تنها روشن نشده که پیچیده‌تر هم شده است. وعده‌ها به عمل نرسیده، ارزیابی‌ها ناعادلانه است و کمک‌هزینه‌ها کفاف ابتدایی‌ترین نیازها را نمی‌دهد.

    در حالی‌که دولت هنوز اطلاعیه‌ای رسمی درباره جزئیات حمایت‌ها از واحدهای تجاری منتشر نکرده، کسبه هر روز با واقعیتی سخت‌تر روبه‌رو می‌شوند: خانه‌ها شاید دوباره ساخته شوند، اما خسارت به نان و سفره از دست‌رفته این گروه به آسانی برنمی‌گردد.

  • مصیبت جنگ برای طبقه کارگر / سکوت وزارت کار برابر تعدیل گسترده کارگران

    مصیبت جنگ برای طبقه کارگر / سکوت وزارت کار برابر تعدیل گسترده کارگران

    به گزارش اقتصادران، جنگ ۱۲ روزه موجب افزایش چشمگیر نرخ تورم شده است به نحوی که در گزارشهای مربوط به تورم مرکز آمار به سرعت این جهش قیمتی خود را نشان داد. گزارشهای رسمی نشان می‌دهند که بیشترین فشار تورمی بر اقلامی است که مستقیما معیشت خانوار را دستخوش چالش می کند. در تورم پس از جنگ ۱۲ روزه نیز شواهد از پیشتازی تورم خوراکی‌ها خبر می‌دهند. این در حالی است که یک گزارش بازوی پژوهشی مجلس هم نشان می‌دهد که بیش از نیمی از هزینه‌های یک خانواده در پایتخت صرف تامین سرپناه می‌شود. برآوردها نشان می‌دهد حدود ۹۰ درصد هزینه خانوارهای متوسط و فرودست صرف تهیه مسکن و خوراک می‌شود و در عمل هزینه‌های بهداشتی، فرهنگی و آموزشی قربانی شده‌اند.

    در این شرایط برخی از فعالان کارگری ابراز امیدواری کرده بودند که در اولین جلسه شورای عالی کار موضوع ترمیم دستمزد مورد بحث قرار بگیرد. این صحبتها خیلی زود با واکنش منفی احمد میدری، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی مواجه شد که هر گونه افزایش حداقل دستمزد را رد کرد. به این ترتیب کارگران متوجه شدند که هر چه نسبت به دولت پیش تغییر کرده باشد، مقاومت در ترمیم دستمزد میان دولت اصلاح طلب فعلی با دولت اصولگرای پیشین یا دولت میانه‌روی پیش از آن، فرقی نکرده و هیچ کدام از این جناحهای رسمی به این خواسته روی خوش نشان نخواهند داد.

    فرامرز توفیقی، نماینده پیشین کارگران در کمیته دستمزد شورای عالی کار، با اشاره به جنگ اخیر  گفت: هر جا مصیبتی به وجود بیاید، طبقه کارگر بیش از هر بخش دیگری هزینه آن را می‌دهد و متعاقبا جنگ نیز به عنوان یک مصیبت بزرگ بیش از هر قشر یا طبقه‌ای، به زیان کارگران تمام می‌شود. در این ۱۲ روز جنگ اخیر، نشانه‌هایی گوناگونی در صحت این گزاره وجود دارد.

    این فعال کارگری ادامه داد: همه تبعات جنگ مستقیم نیستند. هنگامی که تنش‌های نظامی به مرحله جنگ می‌رسد، نگرانی از کمبود کالاهای اساسی هم بالاتر می‌رود و خانواده‌ها را سمت تهیه و انبار کردن آذوقه سوق می‌دهد. وقتی مردم به سمت فروشگاه‌ها یا سوپرمارکتها هجوم می‌آورند که به افزایش تقاضا و متعاقب آن قیمتها منجر می‌شود. این میان هر چه قدرت خرید کمتر باشد، هم کالای کمتری گیر آن فرد می‌آید و هم فشار تورمی جانکاه‌تر می‌شود، مشابه وضعیتی که طبقه کارگر به آن دچار شد.

    توفیقی با اشاره به ابعاد مشکلاتی که جنگ ایجاد می‌کند تاکید کرد از فشار روانی وحشتناکی که جنگها به وجود می‌آورند نباید به سادگی عبور کرد چرا که نبود امنیت و احساس آن حتما جامعه را دچار مشکل می‌کند.

    عملکرد وزارت کار چقدر موفق بوده است؟

    این نماینده پیشین کارگری در کمیته دستمزد پاسخ داد: فکر می‌کنم در کشور وظایف حکومتی به طور کلی فراموش شده است. همین امروز که با هم صحبت نمی‌کنیم، من از یک اقدام مشخص تنها وزارتخانه متولی رفاه عمومی نمی‌توانم نام ببرم که با توجه به وضعیت دشوار کشور، مفید بوده باشد. می‌خواهم پا را فراتر بگذارم و ادعا کنم اگر کل وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی هم منحل شود، من بعید می‌دانم در وضعیت فعلی تاثیر چندانی داشته باشد.

    وی با یادآوری عملکرد سازمان‌های زیرمجموعه وزارت کار، به بهزیستی اشاره کرد و افزود: هم اکنون گفته می‌شود سازمان بهزیستی چند هزار میلیارد تومان به خانواده‌های تحت پوشش این سازمان بدهکار است، درست مانند سازمان تامین اجتماعی. در کنار این موارد می‌توانیم به صندوق رو به ورشکستگی تامین اجتماعی هم اشاره کنیم که بنا بود صندوقی غیر انتفاغی و بین نسلی باشد اما با سو مدیریت توان عمل به تعهداتش نیز از دست رفته است.

    توفیقی گفت: هنگامی که یک سازمان به تعهدات و وظایفش عمل نمی‌کند دیگر تبدیل به یک نهاد بودجه خوار می‌شود، مشابه وضعیت فعلی وزارت کار. در روزهایی که جنگ فشاری حداکثری به معیشت عموم و به طور خاص کارگران آورده، وزارت کار در انفعال قرار دارد. جالب اینکه در این مدت اخبار متعدد از تعدیل گسترده نیروها شنیده می‌شد ولی این اخبار ناگوار هم موجب افزایش تحرک وزارت کار نشد.

    وی با انتقاد از وزیر کار که افزایش دوباره دستمزدها را رد کرد گفت:‌ میدری پیش از این یک تئوریسین بود ولی امروز به نظر می‌رسد در اجرای نظریه‌اش در عمل، دچار مشکل شده و ناتوان است. آقای وزیر کار از من بهتر می‌داند که دستمزد فعلی از نظر قانون و عقل زیان بار است و فاصله معنا داری با نرخ هزینه‌های خانواده‌ها دارد ولی با این وجود جلوی این مطالبه به حق مزد بگیران ایستاد و موضعی مخالف گرفت. من فکر نمی‌کنم مسیر فعلی وزارت کار تفاوت چندانی با مسیر گذشته آن داشته باشد.

    او با انتقاد از عملکرد یک ساله وزارت کار ادامه داد: معاون وزیر نباید بیاید و ادعاهای عجیب بکند. مثلا یکی از معاونان آمده و با استناد به ارقام مرکز آمار مدعی شده که نرخ بیکاری کاهش یافته است. حال آنکه به استناد مطالعات متعدد (از جمله مطالعه‌ای که مرکز پژوهشهای مجلس انجام داده است) می‌توان نشان داد چرا آمارهای مربوط به بیکاری گمراه کننده هستند. متاسفانه وقتی هدف نه رفع مشکلات که دستاوردسازی است، یک مقام مسئول هم به این انحرافات اشاره می‌کند و سعی می‌کند با کمک آن برای خودش کارنامه درخشانی شکل دهد. این در حالی است که اگر واقعا نرخ اشتغال بالا رفته باشد باید در کاهش ناترازی تامین اجتماعی آن را مشاهده کنیم ولی چنین چیزی اصلا قابل رویت نیست و شواهد از واقعیاتی متضاد با گزارشهای رسمی بیکاری خبر می‌دهد.

  • کابوس ناتمام جنگ / روایت مردمی که بمب‌ها خانه‌هایشان را ویران کرد و دزدها اموالشان را بردند!

    کابوس ناتمام جنگ / روایت مردمی که بمب‌ها خانه‌هایشان را ویران کرد و دزدها اموالشان را بردند!

    به گزارش اقتصادران، پیر مرد ۸۵ ساله، پسر جوان اوتیستیک، پیرزنی که آلزایمر دارد، مادر و دختری که به بیماری ‌ام‌اس مبتلا‌ هستند، پدری که یک بار در جنگ عراق با ایران مجروح شده، زن ۴۶ ساله‌ای که در این سن، حس پیری دارد و آنها که در خیابان احمدپور و اعرابی ساکنان نزدیک‌ترین برج به زندان اوین بودند، هنوز از شوک حمله اسراییل به زندان و صداهای بلند انفجار بیرون نیامده‌‌اند. برخی از آنها پس از شنیدن صدای انفجار حتی فرصت نکردند لباس عوض کنند. سراسیمه خود را به طبقات پایین رساندند تا در صورت تخریب و آتش‌سوزی در محل، جان خود را نجات داده باشند اما ساعتی بعد که خواستند به داخل ساختمان بروند تا دست‌کم وسایل با ارزش خود، مانند طلا و دلار و به قول یکی از ساکنان برج، تمام اندوخته زندگی برای روز مبادی‌شان را بردارند به آنها اجازه داده نشد اما تا روز بعد که به محل بازگشتند، متوجه شدند که اندوخته‌های‌شان به سرقت رفته است. پلاک زندان اوین دو و پلاک ۴ نزدیک‌ترین آپارتمان آن حوالی به زندان است که ۹ طبقه و ۲۶ واحد دارد؛ آپارتمانی که کیوان ساکت، نوازنده ساز تار هم در طبقه هفتم آن خانه داشت و بعد از حمله به زندان اوین هم فیلمی از وضع زندگی‌اش منتشر شد. حالا ۴ تن از ساکنان این آپارتمان روایت‌‌‌ها، گلایه‌ها و نگرانی‌های‌شان از آن روزها را برای «اعتماد» بازگو کرده‌اند.

    جوان مبتلا به اوتیسم که از روز حمله آرام و قرار ندارد

    هنوز هم می‌توان هنگام صحبت از روز حمله به زندان اوین و آن انفجارهای مداوم ترس و نگرانی را از ریتم صدا و نوع کنار هم قرار دادن کلماتش، شنید. شیخ‌الاسلامی، ساکن طبقه چهارم این ساختمان آن روز دست‌کم صدای انفجار چهار بمب در حوالی محل زندگی‌اش را شنید و موج انفجار، تا چند ده متر دورتر از محل انفجارهمه ‌چیز را با شدت زیادی پرتاب کرد. تلفن‌ها قطع بود، برق ساختمان وصل نمی‌شد و هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی، کجا مانده است. او البته هنگام حادثه در ساختمان نبود، فقط پدر و برادرش در خانه حضور داشتند و اگر پدر و برادرش کمی به پنجره‌ها نزدیک‌تر بودند، معلوم نبود چه بلایی سرشان می‌آمد. هرچند توانستند با پناه گرفتن در راهرو جان سالم به در ببرند، اما پدر از ناحیه گوش آسیب دید و حالا بعد از چند روز کمی بهتر شده اما برادرش که مبتلا به اوتیسم است همچنان شب‌ها با کابوس و تشنج از خواب می‌پرد و هنوز ترس آن لحظه از ذهن و وجودش دور نشده است. «آن شب، پدر و برادرم را در جایی امن گذاشتم و خودم جای دیگری رفتم؛ چون برادرم اوتیسم دارد، بچه مهاجم شده بود و حمله می‌کرد، باید او را جایی می‌بردم که درکش کنند. خودم آسیب ریوی دیدم اما هنوز فرصت نکردم به پزشک مراجعه کنم چون از صبح تا شب بین کلانتری، آتش‌نشانی، بیمه و کارهای ساختمانی در رفت ‌و آمد بودم تا مطمئن شوم لوله‌کشی‌ها نشتی ندهد و ساختمان ایمن بماند.»

    ساختمان به‌ شدت آسیب دیده‌ است و ماشین‌های سوخته و دفرمه ‌شده در محوطه اطراف ساختمان همچنان هم چشم‌اندازی تلخ ساخته‌اند. از میان ۲۰ نفری که آن روز در ساختمان بودند برخی دچار زخم‌های سرپایی و بعضی جراحات جدی‌تر شده‌اند. حدود ۱۵ تا ۱۶ خودرو در مجتمع آنها دچار آسیب شده و در محدوده نزدیک زندان هم حدود ۴۰ تا ۵۰ ماشین به‌ طور کامل نابود شده‌اند که حالا روبه‌روی خانه آنها دپو شده است.

    یکی از خودروهای شیخ ‌الاسلامی چنان آسیب دیده که در توصیف آن می‌گوید: «شبیه یک ورق آهن پاره شده است» و از خودروی دیگری صحبت می‌کند که باید احتیاط بیشتری در استفاده کردن از آن کرد: «ممکن است ایربگ آن هر لحظه بدون هشدار باز شود.» ماشین سوم هم که کمی دورتر پارک شده بود به قول خودش «آسیب جدی و جبران‌ناپذیر» به جای نگذاشته است. «مامور بیمه برای ارزیابی خسارت هم آمده بود منتها با اخم و انگار می‌خواست خسارت را از جیب خودش بدهد و برای ما قیافه می‌گرفت.»

    هفته اول پس از انفجار برای خانواده شیخ‌الاسلامی خیلی سخت گذشت، سرپناه مطمئنی نداشتند بنابراین مجبور شدند از خانه‌ای به خانه دیگر بروند. «در به در بودیم از این خانه به آن خانه و فشار روحی زیادی را تحمل کردیم.» مدیریت بحران در ساعات اولیه فقط توانسته بود «یک لیوان شربت آبلیمو و یک بطری آب معدنی» به آنها برساند و اسکان اضطراری آنها از هفته دوم در مجموعه هویزه فراهم شد که همچنان نیز ادامه دارد.

    در همان روزهای نخست اما جز آوارگی، سرقت هم به کابوس دیگری برای او و برخی دیگر تبدیل شد. منطقه پس از انفجار تحت محاصره نیروهای امنیتی قرار گرفت، شیخ‌الاسلامی هم چند ساعت بعد به محل برگشت تا دست‌کم طلاهای یادگاری مادر، دلار و یوروهایشان را بردارد به او اجازه ورود به محل را ندادند، حتی وقتی التماس کرد به او اجازه داده نشد و خیال او را راحت کردند که خانه برای ایمنی پلمب و حتی درها جوش داده خواهد شد: «دو، سه بار تا صبح رفتم جلوی خانه، تلاش کردم بروم داخل. شاهد هم دارم که بارها اصرار کردم اجازه بدهند داخل شوم. گفتند «نه، مطمئن باش قفل است، ما تا صبح اینجا هستیم، پرنده پر نمی‌زند.» من دست و پا زدم اما راهم ندادند.»

    صبح روز بعد که با همان حال خراب به محل آپارتمان رفت و داخل ساختمان شد، خبری از نگهبان نبود. خانه‌ها و راهروها بدون حفاظ رها شده بودند. «آدم‌های غریبه در خانه ما رفت‌وآمد می‌کردند. می‌گفتند «همسایه‌ایم، داداش متاسفیم» اما با زندگی مردم چه کار داشتند؟ بعضی از اینها را شاید در طول سال فقط یکی، دو بار دیده بودم. همسایه‌ها هم یکی‌یکی آمدند و هر کدام که وضعیت را می‌دیدند، صدای جیغ‌شان بلند می‌شد و به زمین و زمان ناسزا می‌گفتند. ماموران آن روز به قدری گزارش پلیس گرفتند که خسته شدند.»

    در میان همه این بی‌سر و سامانی، بخشی از دارایی‌هایی که سال‌ها با زحمت جمع کرده بودند، یک‌شبه از دست رفت. بخشی از پس‌انداز پدرش یعنی حدود ۳۰ تا ۴۰ سکه، همراه با طلاهای مادر که از او به یادگار مانده بود، همگی نیست شد. می‌گوید؛ وزن این طلاها به یک کیلو و۴۰۰ تا ۵۰۰ گرم می‌رسید و به اینها باید چند ده هزار دلار و یورو را هم اضافه کرد که حاصل سال‌ها اندوخته من، پدر ۸۶ ساله و مادری بود که حالا چند سالی از فوتش می‌گذرد. بخشی از این پس‌اندازها در اصل برای آینده برادر کوچکش کنار گذاشته شده بود که مبتلا به اوتیسم است، توان کار کردن ندارد و تحت‌نظر سازمان بهزیستی هم هست. «اگر آن پس‌انداز را داشتم، می‌توانستم یک خانه دیگر بخرم تا زمانی که تکلیف اینجا روشن شود.»

    شیخ‌الاسلامی حتی مجبور شد به فرمانداری شمیرانات مراجعه کند تا شاید صدای خانواده‌ها شنیده شود و امنیتی برایشان فراهم شود. آن‌طور که می‌گوید در این‌باره برای مراجع دیگری چون ریاست جمهوری و وزارت کشور هم نامه نوشته و منتظر پاسخ است. وضعیت جسمی و روحی شیخ‌الاسلامی و خانواده‌اش در روزهای نخست در بدترین حالت ممکن بود، حتی یک دست لباس سالم نداشتند و همه‌چیز زندگی‌شان زیر آوار و شیشه و ترکش، پودر و مدفون شده بود. «ما این همه برای این کشور کار کردیم؛ حق ما این است؟ اگر خطر داشت، یا جانم را از دست می‌دادم یا دست‌کم مالم را حفظ می‌کردم. آدم مرده که انتظاری ندارد، اما آدم زنده عزت دارد.» خسارت به ساختمان آنها بسیار زیاد است. سازه اصلی البته هنوز سالم است، اما موج انفجار به مشاعات، استخر، پارکینگ و درهای آسانسور آسیب رسانده و سقف طبقه نهم هم فرو ریخته است. «مثل شهاب‌سنگ، قطعات بتنی به داخل آن پرتاب شده است و حالا کارشناسان شهرداری خسارت کلی ساختمان را حدود ۱۰۰ میلیارد تومان برآورد کرده‌اند. در ابتدا اعلام شد که به هر کدام از واحدهای آسیب‌دیده ۳۰۰ میلیون تومان پرداخت می‌کنند بعد هم با شرط و شروط این رقم به زیر ۵۰۰ تومان رسید.»

    پس از حادثه، شیخ‌الاسلامی و چند نفر دیگر از اهالی ساختمان، خودشان اقدام به ثبت خسارت‌ها کردند. اول از پلیس برای خودروها، ملک و مشاعات گزارش گرفتند و سپس برای ماشین‌ها، وسایل داخل خانه و ساختمان در سوله مدیریت بحران، فرم‌های خوداظهاری پر کردند اما او تاکید می‌کند: «هیچ فرم و برگه‌ای نمی‌تواند از دست رفتن یک زندگی چند ده ساله را ثبت کند.» جهاز مادری، چینی‌های یادگاری، آلبوم‌ها و قاب عکس‌ها همه خرد و پودر شده بودند. در میان همه اینها، برای او هیچ چیزی به اندازه حس غارت شدن دردناک نبود: «حاضر بودم بروم یک‌جا۵۰ میلیارد تومان کارت بکشم، اما این آسیب عاطفی را نخورم که خانه‌ام را غارت کنند.» حالا البته او برای حفاظت بیشتر، حفاظ آهنی آکاردئونی برای در ورودی نصب کرده، اما از پنجره‌ها و چارچوب‌ها تنها خرابه‌ای باقی مانده است.

    من ماندم با زن و دختر مریض و دختر دم‌بخت

    شهریاری خدا را قسم‌ می‌خورد که دیگر از این وضعیت خسته شده است. چندان تمایلی به گفت‌وگو ندارد مگر به این شرط که صدایش به گوش مسوولان برسد و دردی از آنها دوا شود. دو خواهر او در جریان حمله تروریستی به مجلس در سال ۱۳۹۶ جانباز شده‌اند. خودش هم جانباز است و سابقه حضور ۲۸ ماهه در جبهه را دارد؛ امدادگری کرده، گروه تعاون داشته و در خط مقدم بوده است. موج انفجار در جبهه به کمر او آسیب زده و در نهایت دو سال پیش آن را عمل کرده، منتها می‌گوید: برای اعتقادم جنگیدم و هیچ‌وقت برای کارت جانبازی پیگیری نکردم. خانه او در طبقه ششم همین برج نزدیک به زندان اوین است که بر اثر موج و برخورد ترکش‌های انفجار زندان دچار آسیب شده است.

    در نمای بیرونی ساختمان بیشتر با شیشه‌های شکسته و پنجره‌های بیرون آمده از چارچوب‌ها مواجه هستید اما تصاویر داخل واحدها تخریب بسیار بیشتری را نشان می‌دهد. «مبلمان پاره شد، یخچال در موج انفجار درهایش باز شد و موتور ترکید. ۵۷ سال نخوردیم و نپوشیدیم این زندگی را ساختیم و حالا پودر شد. ستاد بحران همه وسایل را صورت‌برداری کرد اما بین حرف تا عمل خیلی فرق هست. تلویزیون، لباسشویی، ظرفشویی همه نابود شده. متاسفانه هیچ رسیدگی‌ای نمی‌کنند و فعلا فقط در هتل لاله اسکان موقت به ما داده‌اند با صبحانه، ناهار و شام. همین. دو بار هم در همین وضعیت از ما سرقت شد. مسوولان باید به داد ما برسند.»

    همسر و دخترش هر دو ام‌اس دارند و تحت‌نظر بهزیستی‌ هستند. آنها در زمان انفجار زندان اوین در منزل بودند و موج انفجار را از نزدیک دیده‌اند: «ساعت حدود ۱۱ و ۴۵ دقیقه ظهر، خانمم زیر پنجره خوابیده بود که از صدای انفجار از جا بلند شد تا بچه‌ها را خبر کند اما با موج انفجار روی زمین پرتاب شد. انفجار درست در کنار ما رخ داد و به قدری موج آن شدید بود که درِ اتاق خواب دخترم قفل شد که ما با لگد آن را باز کردیم. بچه‌هایم هم از آن روز آرام و قرار ندارند، پرخاشگر شده و شب‌ها جیغ می‌زنند. موج انفجار، یکی از دخترانم را پرتاب کرده بود که سرش به لبه در خورد و از بالای ابرو تا زیر چشمش پاره شد. بچه‌ها را مثل گنجشک بین خودمان گرفتیم که شیشه‌ها به آنها نخورد. بچه‌ام غرق خون بود که او را به پایین بردیم و داماد و خانمم او را به بیمارستان بردند ولی من ایستادم به مجروح‌ها کمک کردم. به یکی، دو نفر هم از داخل ساختمان کمک کردم مثلا پیرزنی که آلزایمر داشت و حالش خیلی بد بود. چندین جنازه را با کمک سربازها بیرون آوردیم، ۱۰ تا ۱۲ پتو هم ازخانه آوردم و روی‌شان انداختیم.»

    در همان لحظات بود که صدای تیراندازی گروهی از لباس شخصی‌ها در مقابل اوین او را وحشت‌زده کرد: «گفتم چرا با تیراندازی رعب و وحشت ایجاد می‌کنید؟ اما وقتی برگشتم دیدم یا خدا! دو گروه زندانی از پشت تپه‌ای که مشرف به خانه ماست در حال فرار بودند و به همین دلیل آنها زیر پای‌شان تیراندازی می‌کردند که به داخل زندان برگردند.»

    درنهایت آنها با لباس‌های خاکی و پاره به خانه یکی از اقوام رفتند و آنجا تازه یادشان افتاد که نه تنها هیچ کدام از مدارک‌شان همراه‌شان نیست و پولی ندارند که پس‌اندازشان هم در خانه است: «من مستاجرم؛ ۱۲ سال اینجا بودم، صاحبخانه هم با ما راه آمد و کرایه کمتر گرفت و البته الان هم ما را جواب کرده چون خانه‌اش خراب شده و باید آن را تعمیر کند. من ماندم با زن و دختر مریض و دختر دم‌بخت. ما برای جهیزیه دخترم و اینکه از تورم عقب نمانیم درآمدمان را تبدیل به ارز و طلا کردیم. سه ماه دیگر عروسی دخترم بود و ما در این فکر بودیم که خرید جهیزیه را شروع کنیم. خرده‌خرده اندوخته ما شد حدود ۱۰۰ گرم طلای آب‌شده، ۱۰ هزار دلار و ۵ هزار یورو در پاکت سفید که حالا نیست.» او هم البته مانند بقیه اهالی به خانه مراجعه کرد و با ممانعت نیروهای حفاظتی روبه‌رو شد. به او هم قول دادند که «پشه از آنجا رد نمی‌شود»، اما ظاهرا چند ساعت بعد که زندانی‌ها شبانه خارج شدند، ماجرا طور دیگری رقم خورد: «فردا حوالی ظهر که به خانه رفتم دیدم جا‌ تر است و بچه نیست، دلارها، یوروها و طلاها نیست. زنگ زدم ۱۱۰، مامور آمد صورتجلسه کرد. بعد فهمیدم کلکسیون ساعت و فندک من هم نیست.»

    جز خانه و وسایل آن و البته صدماتی که باعث جراحی سر و صورت یکی از دختران او شد، ماشین‌های آنها نیز با تخریب مواجه شده است: «دخترم تازه ۲۰ روز بود که ماشین «ریسپکت صفر» را گرفته بود، ۸ سال نخورد و نپوشید و با وام و قسط این ماشین را خرید یک میلیارد و ۵۷۵ میلیون تومان که نابود شد. ماشین دیگری هم که برای خانمم پلاک ویلچری گرفته بودیم، آن هم نصف شد. موج انفجار از فرمان تا عقب ماشین خودم را هم پیچانده است. همان ماشین البته در همان لحظات اولیه شده بود آمبولانس و مجروحان زیادی را با آن جابه‌جا کردم.» او آن‌طور که می‌گوید؛ برای اثبات خسارت‌ به ماشین‌ها تاکنون حدود ۷ میلیون برای شورای حل اختلاف و دفتر خدمات الکترونیک قضایی هزینه کرده است. با این همه آسیبی که دیده است، می‌گوید: هیچ ‌چیز برای خودم نمی‌خواهم؛ فقط می‌خواهم یک ماشین مثل همان ریسپکت دخترم را به او بدهند. «گفتند ۶ میلیون بده تا کارشناس بیاید. گفتم وسط جنگ؟ گفتند قانون است! بعد دوباره کارشناس آوردیم. حتی وسایل داخل ماشین را هم برده بودند.»

    گفتند چون روز اول نیامدی تحت پوشش بیمه جنگ نیستی!

    وحید جلینی، یکی دیگر از ساکنان این ساختمان، آن روز در خانه بود و با موج انفجار از خواب پرید و با چشمان خود دید که چطور پنجره و سقف و پرده و وسایل خانه به داخل کشیده می‌شود: «خیلی وحشتناک بود، حدود چهار یا پنج انفجار پشت سر هم بود. ما مرگ را به چشم خود دیدیم و فکر کردیم کار تمام است. به سمت انتهای خانه و در ورودی رفتیم؛ در به‌ خاطر موج انفجار از جا کنده شده بود. زخمی شده بودیم و بعد از چند دقیقه که انفجارها تمام شد، ما هم فرار کردیم. حدود دو، سه ساعت بعد برگشتم اما اجازه نمی‌دادند به خانه برویم. ما مدت زیادی منتظر ماندیم و چندین ساعت بعد درحالی که پای من خونریزی داشت توانستیم به داخل خانه برویم.اعلام کردند کسانی که منزل‌شان آسیب دیده، بیایند و میزان خسارت را ببینند. فردای آن روز که همسایه‌ها آمدند متوجه سرقت‌ها شدند. ما هم هنگام سرکشی به خانه متوجه شدیم که یک گردنبند و ۵ سکه طلای ما هم نیست. من شب حادثه را به‌ خاطر موج انفجار شدید به یاد ندارم اما همه ‌چیز تخریب شد؛ لپ‌تاپ ما کامل شکسته، تلویزیون و هنگ درام از بین رفته، مبل‌ها پاره و خاک روی فرش ریخته شده است و برخی از اینها را شاید دیگر نتوانم جایگزین کنم.»

    او هم از هفته دوم همراه همسرش در هتل لاله اسکان داده شده و در این شرایط حتی بین دو تا سه میلیون هم برای جراحی زانوی زخمی خود هزینه کرده است: «روز اول به درمانگاه مراجعه کردم، گفتند بخیه نیاز ندارد و شست‌وشو دادند، اما بعد از چند روز زخم بسته نشد. به بیمارستان طالقانی رفتیم که گفتند چون روز اول مراجعه نکرده‌اید، بیمه جنگ محسوب نمی‌شود. از کلانتری نامه گرفتیم و درنهایت عمل جراحی روی پایم انجام شد، اما باز هم گفتند بیمه جنگ شامل حالت نمی‌شود و هزینه‌ها را باید خودتان پرداخت کنید.»

    پول ما را بدهید خنده روی لب‌مان می‌آید

    خانم شفیعی همسایه دیگری است که بعد از مراجعه مجدد به خانه متوجه سرقت طلا، دلار و یوروهایش شده است. او با شروع جنگ همراه دو فرزندش از تهران به محلات رفته بود اما زمانی که حساب‌های بانک سپه مسدود و پول‌شان تمام شده بود، مجبور شدند برگردند تا پولی دست و پا کنند و دوباره تهران را ترک کنند اما آن روز در خانه و درحالی که خواب بود با موج انفجار از خواب پرید و تنها فرصت کرد که یک دست لباس بپوشد و فرار کند. «از خواب پریدم و فقط توانستم روی پاهایم بایستم و به دیوار تکیه بدهم چون فکر کردم الان شیشه روی من می‌شکند، چون پرده کنده شد و افتاد. شوکه شدم و نمی‌توانستم تکان بخورم بعد فهمیدم که باید جیغ بزنم. جیغ که می‌زدم تکان می‌خوردم و مغزم به کار می‌افتاد جیغ که نمی‌زدم استپ می‌شدم. فرار که کردم در بیرون واحد دیدم پدر آقای شیخ‌الاسلامی وسط در نشسته و می‌گوید: «خدایا خدایا» گفتم حاجی پاشو فرار کنیم. گفت کجا بریم و چه کنیم؟ باورتان نمی‌شود شرایط چگونه بود. من فقط آمدم دستش را بگیرم و ببرمش که دیدم آسانسور هم قطع شده است بنابراین خودم فرار کردم و رفتم پایین. دیدیم ماشینم زیر درخت‌ها له شده است. به هر ترتیب درخت‌ها را کنار کشیدم و با اینکه روی صندلی خرده‌های شیشه بود و شیشه جلو هم دید کمی داشت حرکت کردم. در راه نزدیک بود گاردریل را رد کنم و وارد دره شوم که یک دفعه به خودم آمدم و ماشین را متوقف کردم. مردم جمع شدند یکی آب قند آورد و خانمی به من کش سر داد چون با حالت وحشت زده فرار کرده بودم و هیچ چیزی نداشتم. شیشه‌های روی صندلی‌ام را تمیز کردند و من دوباره راه افتادم. در آن لحظه هم ماشین‌های پلیس را می‌دیدم که ما را می‌بینند و می‌روند.»

    او فردا ظهر که به همراه بچه‌ها به خانه برگشت متوجه سرقت شد و همان زمان با پلیس تماس گرفت تا مامور بفرستند و صورتجلسه کنند. «درهای خانه را شکسته بودند و جای پوتین روی تخت من بود. ماموران آگاهی را بردم و همه‌ چیز را نشان آنها دادم.حالا مثلا آمده بودند ببینند کسی در خانه هست یا جنازه یا چیزی اما چرا باید در خانه و اتاق خواب‌ها را می‌شکستند و چرا باید می‌رفتند روی تخت من؟ بعد متوجه شدم سرویس نقره‌ام و یک سرویس طلای ۸۰ گرمی، ۲۰ هزار دلار و ۷ هزار یورو که پس‌اندازم بوده، نیست. فعلا طلا و دلار و یوروی سرقت شده حدود ۵ میلیارد ارزیابی شده است. معلوم نیست چه می‌شود اما کارآگاهی که برای ارزیابی آمده بود، گفت داریم پیگیری می‌کنیم. این پول‌ها را جمع کرده بودم که با آن بچه‌ام بفرستم از ایران برود و حالا دیگر نه آن پول‌ها را دارم و نه کار چون کارم هم در منزل بود. نمی‌دانم با این بی‌پولی چه کنیم. من الان ۴۶ سال دارم و سن استراحتم است اما این انفجار و وقایع بعد از آن رنج ما را مضاعف کرده است. شب تا صبح خواب می‌بینیم که دخترم توی بغلم است. می‌دوم در حالی که پشت سر ما بمب می‌زنند. هر شب خواب‌های آشفته از جنگ می‌بینیم نه خواب داریم و نه خوراک. برای ما مشاوره گذاشتند اما من گفتم مال ما را بدهید خنده روی لب‌مان می‌آید. اول مال‌مان را بدهید چون من استرس گرفتم اگر هیچی به ما ندهند چه کنیم.» خانواده آنها از هفته دوم در هتل شیان اسکان داده شده‌اند اما او چندان از آن راضی نیست و می‌گوید که شرق تهران است و فاصله زیادی با اوین دارد بنابراین او یکی، دو روز در همان خانه تخریب شده خودشان در اوین، پتو روی زمین پهن کرده و همان جا خوابیده است.

    تکلیف سرقت‌ها و جبران خسارت مردم

    هنوز از سارقان و جزییات این سرقت‌ها و حتی نحوه جبران آن خبری در دست نیست اما آنچه مسلم است سرقت در دوران جنگ تبعات بسیار شدید‌تری برای سارقان دارد.

    بهزاد روشن، حقوقدان و وکیل‌دعاوی بین‌الملل در این باره می‌گوید: «در شرایط جنگی، رسیدگی به پرونده‌ها باید سریع و با دقت انجام شود.به همین دلیل، دادگاه‌های ویژه نظامی تشکیل می‌شود که تحت نظارت رییس قوه قضاییه فعالیت می‌کنند. این دادگاه‌ها به صدور احکام و رسیدگی به پرونده‌ها می‌پردازند و ممکن است مجازات‌ها در این شرایط تشدید شود. در مورد مردم عادی هم گاهی مجازات‌ها اشد می‌شود، مثلا سرقت ساده در شرایط عادی مجازات ۶ ماه تا ۳ سال دارد، اما در شرایط جنگی مجازات آن دو برابر شده و به یک تا ۵ سال افزایش می‌یابد. این تشدید مجازات‌ها به دلیل شرایط خاص جنگ است.» جنگ که می‌شود فرقی نمی‌کند ساکن کدام منطقه از شهر و از کدام طبقه باشی، جنگ همه‌چیز را نابود می‌کند، نه تنها وسایل خانه در زیر آوار شیشه و سنگ و بتون از بین می‌رود که حتی ممکن است دیگر دستت به پس انداز، طلا و دلارهایی که برای روز سیاه مبادا، کنار گذاشته‌ای هم نرسد.

    صبح روز سه‌شنبه ۲۴ تیر ماه هم تعدادی از مالکان و همسایگان زندان اوین به ساختمان شهرداری منطقه یک رفتند تا مطالبات خود در زمینه خسارت‌ها را پیگیری کنند. در نهایت طبق سخنان شیخ‌الاسلامی به آنها گفته شده است که به هر واحد ۳۰۰ میلیون تومان برای جبران خسارت واحدها پرداخت می‌شود در صورتی که اهالی معتقدند که خسارت بیشتر از این مبلغ است بنابراین در روزهای بعد این رقم کمی هم بیشتر شد. هنوز تکلیف ماشین‌ها و وسایل خانه آسیب‌دیدگان مشخص نیست و درباره مشاعات هم به آنها اعلام شده که شهرداری خود، مسوولیت بازسازی را برعهده می‌گیرد.

    مسوولیت امنیت جان و مال شهروندان با دولت‌هاست و وظایفی در این زمینه دارند. در صورت بروز جنگ و وارد شدن خسارت به غیرنظامیان، دولت وظیفه دارد تا حد امکان سازوکارهایی برای جبران این شرایط فراهم کند. بر همین اساس اولین و مهم‌ترین قدم، مستندسازی دقیق خسارات است، جمع‌آوری شواهد، عکاسی و فیلمبرداری از تمام زوایا، یادداشت‌برداری از خسارت‌ها در این شرایط توسط افراد خسارت‌دیده مهم است. براساس آمارهای اولیه مدیریت بحران شهر تهران، بیش از ۳۵۰۰ ساختمان در جنگ ۱۲ روزه آسیب دیده بود و حالا لطف الله فروزنده، معاون امور مناطق شهرداری تهران در بیست و نهمین روز مرداد جامعه آماری ابتدایی را ۸ هزار و ۲۰۰ واحد آسیب دیده در پایتخت اعلام کرد و گفت که در تهران به نقطه پایان رسیده‌ و بیشتر مراحل رسیدگی به این واحدها تکمیل شده است. او درباره حمایت‌های معیشتی به افرادی که در جریان جنگ خانه و زندگی‌شان را از دست داده‌اند هم گفت:«برای اسکان موقت، به خانواده‌ها یک‌ و نیم میلیارد ریال کمک نقدی و ۳۰ میلیون ریال اجاره ماهانه پرداخت می‌شود. اکنون تعدادی در هتل مستقر شده‌ و برخی در حال یافتن محلی برای اجاره هستند که ما به آنها فرصت داده‌ایم ظرف یک ماه خانه‌های خود را تخلیه کنند تا مراحل تخریب و بازسازی آغاز شود. مهم‌ترین مطالبه مردم بحث خودروها و لوازم خانگی است که تمام خودروها صورتجلسه و کارشناسی شده و اطلاعات لازم به دولت داده شده است. دولت باید مشخص کند که خسارت را بیمه پرداخت کند یا خودروسازها.»

    حدود یک ماه پیش هم حبیب کاشانی، عضو شورای شهر تهران از تخصیص کمک‌های نقدی تا سقف ۲۵۰ میلیون تومان برای جبران خسارت لوازم منزل و ۷۰ میلیون تومان برای آسیب‌های جزیی شهروندان تهرانی بر اثر جنگ خبر داده بود رقمی که شاید تنها بتواند چند قلم از لوازم آسیب‌دیده منزل را پوشش بدهد و اخیرا معاون شهردار تهران هم همان حرف‌ها را تکرار کرده است:«درخصوص لوازم خانگی، ارزیابی‌ها انجام شده و دولت باید تعیین تکلیف کند تا زمان تصمیم نهایی، برای خانواده‌هایی که اسکان موقت گرفته‌اند، تا سقف ۲۵۰ میلیون ریال بن خرید کالا از فروشگاه شهروند در نظر گرفته‌ایم تا حداقل بتوانند با خرید اقلام اساسی مورد نیاز زندگی مجدد خود را آغاز کنند.»

  • آنها که ماندند و برابر جنگ نباختند / خرده روایت هایی از بیمارانی که در جنگ ۱۲ روزه، تهران را ترک نکردند

    آنها که ماندند و برابر جنگ نباختند / خرده روایت هایی از بیمارانی که در جنگ ۱۲ روزه، تهران را ترک نکردند

    به گزارش اقتصادران، جنگ اژدهای هفت ‌سر است. هر سرش را که نشانه بروی، سر دیگر با منظری کریه‌تر و ترسناک‌تر چشم در چشمت می‌دوزد؛ چشمانی وحشی و بی‌رحم. جنگ هزارتو دارد و در هر هزار‌تویش یک اژدهای هفت ‌سر. آنان ‌که شعله جنگ را می‌افروزند، اما گویی هرگز داستان اژدهای هفت ‌سر را نخوانده‌اند و نشنیده‌اند که اگر خوانده بودند و شنیده بودند، می‌دانستند رفتن به آوردگاه این اژدهای بی‌رحم، تن و جانی می‌خواهد از فولاد آب‌دیده. جنگ تنها میدان زورآزمایی تیر و تفنگ و ترکش‌ها نیست. جنگ که شعله می‌کشد، در لایه‌های پنهانش از میان زندگی‌هایی هل من مبارز می‌طلبد که اساسا صاحبان آن زندگی‌ها هر روز و هر لحظه در صحنه نبردند؛ نبردی برای بقا در دل بحران.  جنگ لایه‌های پنهان دارد؛ چه ۱۲ روز باشد چه ۸ سال و چه زندگی‌هایی که زیر سنگینی این لایه‌ها یا به ‌چشم نمی‌آیند یا کمتر دیده می‌شوند؛ داستان‌هایی واقعی که واژه‌ها گاه فراموش می‌کنند روایتشان را.

     روایت اول؛ پریا

    داستان پریا یکی از این روایت‌هاست؛ زن مبتلا به سی‌پی با یک چشم نابینا و چشم دیگری که تنها یک‌دهم بینایی دارد. پریا اما شخصیتی دارد مستقل و متکی به ‌نفس. این را خیلی زود از رفتارش می‌توان دریافت؛ وقتی می‌بینی تنها زندگی می‌کند و با جسمی که مدام بر ویلچر نشسته، تقریبا تمام کارهای شخصی‌اش را خودش انجام می‌دهد، حتی اگر در مقایسه با افراد عادی کارهایش چند روز زمان بیشتری لازم داشته باشد. پریا در جنگ ۱۲ روزه در منطقه ۳ تهران، در آپارتمان پدری‌اش تنها می‌ماند تا روزی که هشدار تخلیه این منطقه می‌رسد. از آن روزها چنین می‌گوید: «شب اول در آشپزخانه بودم که صدای انفجارها را شنیدم.

    اول گمان کردم رعد‌وبرق است، اما بعد متوجه شدم که انفجار است. اولین کاری که کردم، این بود که به سرعت خودم را به گوشه‌ای از خانه رساندم که شیشه نداشته باشد. نگران بودم که شیشه‌ها بریزند و خرده‌هایش به چشمم برود. برای همین همان‌طور که روی ویلچر بودم، سرم را میان دست‌هایم پنهان کردم تا دست‌کم بتوانم از چشم‌هایم مراقبت کنم.» پریا، کارشناس ادبیات فارسی است. کتابی هم در حوزه کودکان دارد. شاید به‌ همین دلیل است که بسیار شیوا و روان حرف می‌زند: «واقعیت این است که در چنین شرایطی نمی‌توان از دیگران انتظار چندانی داشت، چون همه نگران جان خودشان هستند و این کاملا طبیعی است.

    مادر من در یکی از شهرهای شمالی زندگی می‌کنند و در آن چند روز که من تهران بودم مدام نگرانم بودند. همین‌طور خواهرم، ولی من نمی‌توانستم به منزل خواهرم بروم، چون ساختمان‌شان سی پله دارد و آسانسور هم ندارد. خواهرم گریه می‌کرد و نگران وضعیت من بود، ولی نه او نه من چاره‌ای برای آن اوضاع بحرانی نداشتیم. بنابراین ترجیح دادم در منزل خودمان بمانم و زحمتی برای کسی نداشته باشم. برایم سخت بود به منزل مادرم بروم، چون آشپزخانه‌اش دو تا پله دارد و من برای آب خوردن هم مجبور می‌شوم به ایشان زحمت بدهم.» پریا اما بعد از چند روز ناچار می‌شود خانه را با همه تعلق خاطرش بگذارد و با ساکی از وسایل ضروری راهی شمال شود: «خیلی سخت بود، خیلی…» این چند کلمه را که می‌گوید بغض می‌کند و چشمانش از اشک خیس می‌شود. آنچه بیش از ذات جنگ پریا را آزرده، حس تحقیری بوده که از سوی برخی اطرافیان نه چندان نزدیک به او تحمیل شده: «وقتی چیزی وجود ندارد، شما نمی‌توانید موجودش کنید. من توان راه رفتن ندارم، بینایی کاملی هم ندارم، پس چگونه می‌توانم در هنگام بحران و خطر بدوم؟! اگر می‌توانستم که ویلچرنشین نبودم. اما دیگران از من انتظار داشتند مثل یک فرد عادی و سالم رفتار کنم و برخوردهایی می‌کردند که شدیدا تحقیر می‌شدم. در واقع جنگ مرا تحقیر کرد و به روحم زخم زد؛ زخمی که هنوز هم ترمیم‌ نشده‌ است. دلخوشی من در آن چند روز که تنها بودم، محبت خانواده و  دوستانم بود که مدام جویای حالم  بودند.»
    پریا جنگ ایران و عراق را هم به ‌خاطر دارد: «مرحوم پدرم هر بار که حمله می‌شد مرا روی دوشش می‌گذاشت و به جایی امن می‌برد. در آن ۱۲ روز جای خالی‌اش را بیشتر از همیشه حس کردم.» و از میان اشک‌هایش ادامه می‌دهد: «از خدا خواستم اگر قرار است اتفاقی برای خانه‌ام بیفتد، برای من هم بیفتد. من توان از دست دادن این خانه را که خیلی دوستش دارم، ندارم. حتی نمی‌توانم دوری از ویلچرهایم را تحمل کنم، این دو ویلچر فرزندان من هستند و من با آنها زندگی می‌کنم.»  پریا با همه استقلال ذاتی‌اش، اما پنهان نمی‌کند که گاهی هم نیاز به کمک دارد. مثل این روزها که باتری ویلچر برقی‌اش سوخته و نمی‌داند چطور باید برای تعمیرش اقدام کند: «این ویلچر را تازه خریده‌ام، به سختی و با زحمت. وقتی می‌خواستم به شمال بروم دلم نمی‌آمد آن را در خانه بگذارم و بروم. آخر یکی از این ویلچرها، دخترم است و آن یکی، پسرم.» این را با خنده‌ای شیرین می‌گوید و ادامه می‌دهد: «ولی همان روزی که رسیدم شمال، ویلچرم سوخت و انگار بخشی از قلبم از جا کنده شد. وقتی برگشتم تهران با سامانه معلولان و جانبازان شهرداری تماس گرفتم و خواهش کردم راننده‌ای بیاید و ویلچر مرا به تعمیرگاه تحویل بدهد تا برای برگرداندنش راهی پیدا کنم، اما جواب دادند که راننده نمی‌تواند مسوولیت ویلچر شما را بپذیرد!

    این در ‌حالی است که در کشورهای دنیا امکانات ویژه‌ای برای کم‌توانان وجود دارد که اساسا این افراد نیازی ندارند که خودشان دنبال تجهیز یا تعمیر وسایل‌شان باشند.» پریا از روزی که به تهران برگشته تنها دو شب توانسته در تختش در اتاق بخوابد و بقیه شب‌ها را روی مبل در سالن پذیرایی سر کرده که مبادا حمله‌ای صورت بگیرد و شیشه‌های شکسته به چشمانش آسیب برساند. او همچنان مشغول مرتب کردن وسایل سفرش است: «راستش بخشی از داروها و لباس‌هایم را گذاشتم پیش مادرم که اگر دوباره جنگ شد و مجبور شدم خانه را ترک کنم کمتر مشکل داشته باشم. هنوز هم نتوانسته‌ام همه وسایل را سر جایشان بچینم و فعلا همچنان جنگ‌زده هستم.» این را می‌گوید و می‌خندد. چهره‌اش با خنده زیباست و کاش این زیبایی را آتش هیچ جنگی نسوزاند!

     روایت دوم؛ معین و متین

    در گوشه‌ای از حاشیه شهر تهران، در منطقه حسن‌آباد فشافویه، معین و متین، دوقلوهای ۱۹ ساله با اوتیسم شدید و معلولیت ذهنی در کنار سه خواهر و برادر و پدر و مادرشان آن ۱۲ روز را در هول ‌و ‌ولا سر کردند. سعیده مادر خانواده که از اتباع مجاز هستند، آرزو می‌کند هیچ جنگی هیچ جای دنیا دل مردمان را نلرزاند: « خدا نکند آن روزها دوباره تکرار شود. هرچند اطراف ما به‌ اندازه مناطق داخل تهران مورد حمله نبود، اما دلهره و ترس آن روزها هنوز هم با ماست. معین و متین به ‌دلیل شرایط خاصشان درک کاملی از محیط ندارند و روزهای اول چندان متوجه اتفاق‌ها نمی‌شدند. اما روزی که پالایشگاه ری هدف حمله قرار گرفت، من سراسیمه سراغ دوقلوها رفتم و دیدم انگشتان‌شان را در گوش‌هایشان فرو برده‌اند و در خودشان مچاله شده‌اند.»
    دوقلوها داروهایی مصرف می‌کنند که تاخیر در مصرف‌شان حال‌شان را بدتر می‌کند: «اگر دو، سه روز داروهای بچه‌ها را ندهم حال‌شان بد می‌شود و شروع می‌کنند به خودزنی و آسیب رساندن به خودشان. آن روزها همه نگرانی‌ام این بود که نکند داروهایشان تمام شود و نتوانیم برایشان به‌ موقع تهیه کنیم. گرانی خدمات درمانی این بچه‌ها از یک ‌طرف، دست خالی ما از یک‌ طرف و دلهره تمام شدن داروها هم از طرفی دیگر فشار روانی زیادی به من و همسرم وارد می‌کرد.»

    معین و متین که دچار معلولیت ذهنی هم هستند، به ‌دلیل عدم کنترل ادرار ناچار به استفاده از پوشک هستند. سعیده می‌گوید: «بسیاری از اطرافیان ما برای چند روز هم که شده از خانه‌هایشان خارج شدند، اما من به ‌دلیل نیاز مداوم به آب برای تمیز کردن دوقلوها نمی‌توانستم پایم را از خانه بیرون بگذارم.» این در حالی‌ است که سعیده و همسرش در همه آن روزها همزمان نگران پسر بزرگ‌ترشان که دانشجوی مهندسی است و دو دختر دبستانی‌شان بودند که مبادا در اثنای جنگ آسیب ببینند. در آن روزها سعیده و خانواده‌اش نه از بهزیستی خدماتی دریافت کردند نه از انجمن‌های مردم‌نهاد مرتبط: «با‌ توجه به ‌اینکه اتباع هستیم، امکاناتی به ما تعلق نمی‌گیرد، ولی خدا خیر بدهد به یکی، دو خانواده خیر ایرانی که در مسیر درمان پسرانم کمک حال ما هستند.»  سعیده و خانواده‌اش شب‌ها چشم به آسمان و گوش به ‌زنگ می‌خوابند تا مبادا  آن ۱۲ روز سیاه تکرار شود.

    روایت سوم؛ هستی

    هنگام تولد کم‌بینا بود. رفته‌رفته قدرت بینایی را از دست داد و حالا جهان مقابل چشمانش تنها یک رنگ دارد؛ سیاه. هستی؛ دختر جوان ۲۷ ساله، البته که تسلیم سیاهی نشده و با هنرش رنگ را به زندگی دیگران هدیه می‌دهد، هرچند خودش بی‌نصیب است از چشیدن لذت رنگ‌های هنرش. هستی ظروف سفالی می‌سازد و دنیایش با خاک و گل و گرمای کوره تعریف شده: «تا پیش از آن ۱۲ روز سیاه، تصوری از مواجهه با چنان بحرانی نداشتم. اولین شب که حمله‌ها شروع شد، گیج بودم و سر‌در‌گم. برای لحظاتی قدرت جهت‌یابی را از دست داده بودم و نمی‌دانستم از کدام سمت باید به ‌طرف در اتاق بروم. بعد از مدت کوتاهی خواهرم وارد اتاق شد و به کمک او از اتاق بیرون رفتم.»  هستی هیچ‌گاه اهل تسلیم نبوده، اما بختک شوم جنگ با تمام قوا سعی کرده است او را از پای درآورد: «دو روز اول همچنان مات و مبهوت بودم از آنچه اتفاق افتاده بود. باورم نمی‌شد طرف از دو هزار کیلومتر آن طرف‌تر از مرزهای ما جرات کرده باشد به حریم این خاک حمله کند. سوال‌های زیادی در سرم بود. دلم می‌خواست می‌توانستم چهره کشته‌شدگان را ببینم. در ذهنم تصاویری گنگ و مبهم از صورت آنها که زیر آوارها مانده بودند، می‌ساختم و با آن صورتک‌های خیالی همدردی  می‌کردم.»
    هستی و خانواده‌اش آن ۱۲ روز را در تهران ماندند، مثل خیلی‌های دیگر: «به گمانم روز سوم بود که پدرم ما را قانع کرد از تهران خارج شویم. می‌دانستم دلیل اصلی اصرارش وضعیت من است. نگران بود نتوانم به‌ موقع خودم را جمع‌وجور کنم و آسیب ببینم. برای اینکه خانواده دچار اضطراب مضاعف نشود، اولین نفر بودم که با تصمیم پدرم موافقت کردم. در حالی که دلم پیش کارگاه کوچکم بود و سفال‌های ناتمامی که در صف ساخت منتظر بودند. نهایتا بار سفر بستیم و خانه را با همه دلبستگی‌هایش تنها گذاشتیم. اما این دوری فقط چند ساعت طول کشید، چون در چنان ترافیک سنگینی ماندیم که پدر و مادرم عطای خروج از تهران را به لقایش بخشیدند و به خانه  برگشتیم.»
    هستی روزهای بعد را بیشتر در کارگاهش می‌گذراند و سرش را به هنرش گرم می‌کند: «برای فرار از افکار تلخ، سرم را به کار گرم کرده بودم. بیشتر ساعت‌ها را در کارگاه می‌گذراندم و داشتم به شرایط عادت می‌کردم که ظهر روز آخر جنگ، سیاهی روزگار برایم مفهوم دیگری پیدا کرد.»
    انفجارهای پشت هم، لرزش شدید خانه، خرد شدن شیشه‌ها و فریادهای اعضای خانواده و همسایگان، آخرین تصاویر و صداهایی است که در ذهن هستی ثبت شده‌ است: «به‌ سختی عصایم را از بین خرده شیشه‌ها پیدا کردم و از کارگاه بیرون آمدم. زیر پایم پر از خرده شیشه بود که چند قدم به چند قدم به پایم فرو می‌رفت و من گرمای خون را حس می‌کردم. همه ‌چیز در عرض چند دقیقه اتفاق افتاد. فقط یادم می‌آید با صورت به جسمی سخت برخورد کردم و بی‌هوش شدم.»
    هستی هنگام خروج از محوطه کارگاهی خانه، به چارچوب پنجره‌ای که بر اثر موج انفجار کنده شده بود، برخورد می‌کند و بر اثر شدت ضربه از هوش می‌رود. او تا اینجا را به‌ خاطر دارد و بقیه را اعضای خانواده برایش تعریف کرده‌اند که با چه دلهره و اضطرابی تن زخمی و بی‌هوشش را از معرکه خرده شیشه‌ها بیرون کشیده  و به مداوایش پرداخته‌اند.
    هستی می‌گوید: «بعد از آن ۱۲ روز، سیاهی برایم معنایی دیگر پیدا کرده‌ است. جنگ سیاه‌ترین تصویر حک ‌شده در ذهن من  است.»

     روایت چهارم؛ مرتضی

    ۳۰ ساله است و تنها پسر خانه. صرع دارد و معلولیت جسمی. پدرش در یک سوپرمارکت همراه با شریکش کار می‌کند. آن ۱۲ روز کذایی مرتضی به همراه پدر و مادرش در خانه‌شان در شرق تهران می‌مانند. خودش اهل حرف زدن نیست. به‌ گفته مادرش دوست ندارد راجع به آن روزها چیزی بگوید یا بشنود: «از آن موقع مرتضی گوشه‌گیرتر و ساکت‌تر شده است. اگر تصادفا صدایی بیاید یا کسی حرفی از آن روزها بزند، دچار حمله صرع می‌شود، اما نه با شدت آن روزها.»
    یکی از شب‌های جنگ که شرق تهران هدف حمله دشمن قرار می‌گیرد، با شدت گرفتن صدای انفجارها حال مرتضی وخیم می‌شود و حمله‌هایش شدیدتر. مادرش این‌گونه روایت می‌کند: «در خانه با مرتضی تنها بودم. پدرش هنوز سر کار بود. حمله‌ها که شروع شد و شدت گرفت، نگران پسرم شدم. به سرعت به اتاقش رفتم که کنارش باشم. اما هر چه کردم نتوانستم در را باز کنم. مرتضی پشت در افتاده بود و من زورم نمی‌رسید در را باز کنم. به خدا التماس می‌کردم به من قدرتی بدهد که بتوانم پسرم را از آن وضعیت نجات بدهم. نهایتا نمی‌دانم چطور توانستم در را باز کنم و داخل اتاق شوم.» کلام مادر مرتضی به اینجا که می‌رسد آشکارا دستان و چانه‌اش به لرزه می‌افتد و بغضش می‌ترکد: «خدا نصیب هیچ‌ کس نکند. نمی‌دانید چه حالی شدم وقتی دیدم مرتضی خودش را لای پتو پیچیده و صدایی شبیه خرناس از گلویش خارج می‌شود. تا خفگی فقط چند ثانیه مانده بود. با هر سختی و زحمتی بود تمام توانم را جمع کردم و پتو را از دورش باز کردم. پسرم یک قدم با مرگ فاصله داشت…»
    جنگ حالا ظاهرا پایان یافته است؛ اما ترکش‌هایش زندگی‌ها را چندپاره کرده و روان‌ها را ویران و در این میان آنچه می‌ماند روایت شاهدان آن ۱۲ روز خاکستری است که به ‌یقین چه بسیارشان هرگز فرصتی برای روایت نیابند. آنان راویان بی‌ادعای شوکران جنگی هستند که طراحانش سرمست  از «نقطه‌زنی» بر دروغی بزرگ پای می‌فشردند: «ما با مردم عادی کاری نداریم.»

    دکتر نرگس نیکخواه، عضو هیات‌مدیره جامعه نابینایان و کم‌بینایان کاشان که خودش هم نابیناست، برای « اعتماد » از وضعیت جامعه کم‌توانان در شرایط بحرانی می‌گوید: « در چنین شرایطی فرد باید از دو جنبه خودش را آماده کند، یکی تقویت رابطه‌اش با سایر افراد و دیگری مدیریت شرایط به‌لحاظ روحی و روانی. در این جنگ ۱۲ روزه باتوجه به اینکه اتفاقی ناگهانی و غیرمنتظره بود، عملا آموزش خاصی به جامعه کم‌توانان ازجمله افراد نابینا و کم‌بینا داده نشده بود. اما همین اتفاق زنهاری بود برای اینکه متولیان امور جامعه کم‌توانان برای آموزش این قشر تدبیری اتخاذ کنند. از طرفی باید به این نکته هم توجه داشت که همه این آموزش‌ها صرفا توسط فرد کم‌توان استفاده نمی‌شود و بخشی از آنها هم مورد استفاده اطرافیان است.افراد نابینا و کم‌بینا که جامعه هدف ما هستند در چنین شرایطی با دشواری‌های زیادی مواجهند؛ صدا بسیار اذیت‌شان می‌کند و در تحرک و جابه‌جایی دچار مشکل می‌شوند.

    باتوجه به اینکه این افراد نسبت به صدا حساس‌ترند و جهت‌یابی‌شان بیشتر از طریق دنبال کردن صدا انجام می‌شود، در میان آن حجم از صداهای شدید علاوه بر ترس و اضطراب، جهت‌یابی‌شان هم دچار اختلال می‌شد و حتی با عصا هم نمی‌توانستند مسیر مناسب را پیدا و دنبال کنند. این موارد در کنار آگاهی کم، سبب شده بود که افراد نابینا و کم‌بینا عمدتا وابسته باشند به اطرافیان و توضیحات آنها و از آنجا که خودشان قادر به دیدن تصاویر نیستند، فهم‌شان از اوضاع متکی می‌شود به توصیفات دیگران که نتیجه آن هم بزرگنمایی یا کوچک‌نمایی حادثه و به‌طور کلی فاصله داشتن از فضای حقیقی خواهد بود.مجموعه ما در آن چند روز تلاش کرد به افراد تحت پوشش درباره شرایط پیش‌آمده و تازگی آن توضیح بدهد و از ایشان بخواهد پیوندهایشان را با اطرافیان حفظ و به آنان اعتماد کنند. همچنین تاکید داشتیم با پرهیز از گسستگی با جامعه اطراف، مانع ایجاد ترس و وحشت مضاعف در درون خودشان بشوند.در ارتباط‌هایی که با خانواده‌های بچه‌های نابینا و کم‌بینا داشتیم، مدام تاکید می‌کردیم که مراقب آرامش خودشان و بچه‌هایشان باشند، اطلاعات کافی و صحیح را در اختیار آنان بگذارند و از ایجاد نگرانی‌هایی که می‌توانست چندان واقعی نباشد جلوگیری کنند.امیدوارم این تجربه تکرار نشود، ولی به‌هرحال زنگ خطری بود برای اینکه انجمن‌هایی با شرایط مشابه، باید به آگاهی‌بخشی و مدیریت بحران متناسب با شرایط جامعه هدف‌شان فکر کنند، برای این اهداف برنامه‌ریزی کرده و آن را اجرا کنند. ما قبلا برنامه‌های آموزشی در برخی حوزه‌ها از جمله آتش‌نشانی داشتیم اما این‌بار تجربه بسیار متفاوت، تلخ و سختی بود که لزوم تدوین دستورالعمل‌های آموزشی مناسب و دقیق از سوی انجمن‌های مردم‌نهاد و نیز سازمان بهزیستی در جایگاه یک نهاد بالادستی را بیشتر از گذشته نمایان کرد. »