برچسب: کارتن خواب

  • جنگ و کارتن‌خواب‌ها!

    جنگ و کارتن‌خواب‌ها!

    به گزارش اقتصادران، کشور در میانه آتش و انفجار و مرگ گرفتار شده، حالا شهروندان برای حفظ جان و امنیت خود و عزیزان‌شان مدام گوش به زنگ هستند تا خبری، توصیه‌ای یا در صورت لزوم هشدار تخلیه‌ای منتشر شود. این روزها همه مردم در خطر جدی قرار دارند، هر چند شهروندان سعی کرده‌اند تا حد امکان شرایطی امن را برای خود فراهم کنند. اما در این میان هستند گروه‌هایی که در شرایط عادی هم زندگی پایدار و امنی نداشته‌اند و این روزها هم زیر باران موشک و بمب بی‌پناه‌تر و بی‌سرپناه‌تر از همیشه مانده‌اند.

    شهروندان کارتن‌خواب، گروهی نیازمند به توجه و کمک هستند که این روزها  بیش از هر زمان دیگری به پاتوق‌های ناامن روی آورده‌اند، درحالی که قادر به تامین هیچ تمهیدی برای در امان ماندن از آتش جنگ نیستند. در این میان کودکانی که در کنار مادران کارتن‌خواب خود روزگار می‌گذرانند، از همه بی‌پناه‌تر هستند.

    توان رسیدگی و خدمات‌دهی به همه کارتن‌خواب‌های شهر را نداریم

    با «سپیده علیزاده» مدیرعامل موسسه کاهش آسیب نورسپید هدایت که در حوزه کاهش آسیب فعالیت می‌کند، درباره شرایط آسیب دیدگان اجتماعی و به ویژه شهروندان کارتن خواب گفتگو کردیم.  او در گفتگو با خبرنگار ایلنا با اشاره به تفاوت‌های جنگ ۱۲ روزه با جنگی که در آن قرار داریم، می‌گوید: این جنگ در روزهای پایان سال و نزدیک عید نوروز رخ داده است. نزدیک عید معمولا مراکز اقامتی مانند کمپ‌ها، مراکز نگهداری از بیماران اعصاب و روان و… به مددجویان خود مرخصی عید می‌دهند تا با کاهش جمعیت داخل مراکز، کارکنان‌شان بتوانند به صورت شیفتی در روزهای عید فعالیت کنند. از طرف دیگر در ماه رمضان  همواره شرایطی ویژه را برای ما به دنبال داشته است. مانند برخورداری از نذورات مردمی به‌ویژه در زمینه پخت غذای گرم و توزیع در مراکز.

    علیزاده ادامه می‌دهد: این روزها هم که جنگ مصادف با شب‌های عید و ماه رمضان شده، احتمالا بسیاری از مددجویان بستری در مراکز اقامتی ترخیص شده‌ باشند، در نتیجه ما با تعداد زیادی از افراد آسیب‌دیده اجتماعی و بدون سرپناه مواجهیم. بسیاری از این افراد یا خانواده‌ای ندارند یا به صورت کامل ارتباط‌شان با خانواده قطع شده است. در چنین شرایطی با وجود اینکه در ماه رمضان قرار داریم اما حتی غذای پخته هم به ما نمی‌رسد که بین بی‌سرپناهان و کارتن‌خواب‌ها توزیع کنیم.

    این فعال حوزه کاهش آسیب تاکید می‌کند که از ابتدای ماه رمضان تا امروز تنها چند  روز غذای گرم برای توزیع میان شهروندان کارتن‌خواب به دست‌شان رسیده است، این در حالی است که تا سال گذشته در چنین شب‌هایی هر روز غذای گرم نذری از طرف مردم و خیرین در اختیارشان قرار گرفته است: با وجود اینکه مردم می‌دانستند افراد کارتن‌خواب روزه نمی‌گیرند و اصولا شرایط آن را هم ندارند، اما به این احساس رسیده بودند که کارتن‌خواب‌ها هم باید حس در خانه بودن و امید به اینکه خدا صدای‌شان را می‌شنود و اتفاقی خوب رقم می‌خورد را داشته باشند به همین دلیل هم به‌ویژه برای افطاری نذورات زیادی دستمان می‌رسید.

    «در این روزهای سخت و بحرانی اما کارتن‌خواب‌ها به عنوان زیرین‌ترین لایه‌های اجتماعی یاید مورد توجه نهادها قرار بگیرند»، این را علیزاده می‌گوید و اضافه می‌کند: به صورت کلی وقتی به دلیل بحران‌ها وضعیت داخل شهر بهم می‌ریزد، معمولا پاتوق‌ها مورد توجه قرار نمی‌ گیرند،  در نتیجه جمعیت آن‌ها افزایش می‌یابد که این موضوع مخاطرات خاص خود را دارد.

    او تصریح می‌کند که ما به عنوان یک سازمان مردم نهاد، توان رسیدگی و خدمات‌دهی به همه کارتن‌خواب‌های شهر را نداریم و از حمایتی هم برخودار نیستیم: تا پیش از شروع جنگ ما روزانه ۲۰۰ قطعه ساندویچ ساده را میان پاتوق‌ها توزیع می‌کردیم، اما این روزها نانوایی‌ها حتی ۶۰ عدد نان  هم در اختیار ما نمی‌گذارند، در واقع این شرایط باعث شده که خدمت‌دهی به افراد بی‌سرپناه سخت‌تر شود.

    مدیرعامل موسسه نور سپید هدایت این را هم می‌گوید که خالی بودن سطل‌های زباله از ضایعات، تعطیل بازار خرید و فروش ضایعات، همگی باعث می‌شود که افراد کارتن‌خواب از همان درآمد اندکی که از مسیر خرید و فروش ضایعات به دست می‌آوردند هم محروم بمانند: این بی‌پولی در کنار کمیاب و گران شدن مواد مخدر در شرایطی جنگی، باعث می‌شود که کارتن‌خواب‌هایی که اعتیاد هم دارند، توان تامین مواد را نداشته باشند. در نتیجه ما در پاتوق‌ها با افرادی مواجه می‌شویم که به دلیل نرسیدن مواد مخدر، علائم خماری نشان داده و دچار اسهال و استفراغ می‌شوند.

    او تاکید  می‌کند که اولین اصل خدمات کاهش آسیب، کمک به افراد برای سالم ماندن و مبتلا نشدن به انواع بیماری‌های مسری و کشنده است تا زمانی که بتوانیم در آن‌ها تمایل به ترک اعتیاد را ایجاد کرده و رفتارهای پرخطر آن‌ها را تبدیل به رفتارهایی کنیم که هم برای خودشان و هم برای جامعه خطر کمتری به دنبال داشته باشند.

    جنگ، کودکان دارای مادر کارتن خواب را بی‌پناه‌تر می‌کند

    یکی از مهم‌ترین سوالات در این روزهای هولناک جنگ مربوط به وضعیت کودکانی است که همراه با مادران بی‌سرپناه خود در پاتوق‌ها زندگی می‌کنند، علیزاده درباره این موضوع می‌گوید: کودکان همیشه بی‌پناه‌ترین و مظلوم‌ترین قشر در میان آسیب‌دیدگان اجتماعی هستند.بنابراین برای کودکان کارتن‌خواب باید حمایت‌های خاص‌تری در نظر گرفت، زیرا شرایط این دو گروه از کودکان متفاوت است.

    او ادامه می‌دهد: امروز کودکان فاقد شناسنامه‌ای هستند که در کنار مادر خود در پاتوق‌ها زندگی می‌کنند. کودکان در شرایط جنگ با مخاطراتی بیشتری در پاتوق‌ها مواجه می‌شوند. زیرا همان نظارت‌هایی که در گذشته ولو با استفاده از روش‌های اشتباه  بر پاتوق‌ها شاهد بودیم امروز نیست. حداقل در پاتوق‌هایی که من به آن‌ها سرکشی می‌کنم حدود ۱۰ نوزاد و کودک زندگی می‌کنند که آن‌ها هم مانند همه کودکان از صدای جنگ و بمب می‌ترسند، اما سرپناه و محافظی ندارند.

    این فعال حوزه کاهش آسیب‌های اجتماعی این را هم می‌گوید همیشه تنها راهکار این گروه از مادران برای جلوگیری از ترس و گریه   کودکان در پاتوق‌ها و آلونک‌هایی که مادر ساخته است، خوراندن مواد مخدر به آن‌ها بوده است تا کودک در عالم نشئگی و خماری شرایط را نفهمد و حس نکند رفتارهایی که    در روزهای جنگ  هم  شاید  نسبت به کودکان وجود داشته باشد.

    علیزاده تاکید می‌کند که کارتن‌خواب‌ها همواره در شرایط بحران به مکانیزم «انکار» شرایط روی می‌آورند مثلا اینکه می‌گویند معتاد کرونا نمی‌گیرد یا می‌گویند پاتوق‌ها را مورد اصابت قرار نمی‌دهند. درحالی که همین چند روز پیش یکی از این پاتوق‌ها مورد اصابت قرار گرفت.

    به گفته او، با توجه به این شرایط ضروری است که مسئولان امر جلسه‌ای اضطراری تشکیل داده و نقشه راهی برای حمایت از کارتن‌خواب‌ها فراهم کنند: حمایت از این افراد نیازمند امکاناتی خاص است از مواد غذایی تا لوازم بهداشتی، دارویی که هر یک از آن‌ها را سازمانی خاص باید در اختیار ما قرار دهد.  از طرف دیگر پرسنل مرکز هم از ادامه کار و سرکشی به پاتوق‌ها در شرایط جنگ می‌هراسند که این موضوع هم کار امدادرسانی به افراد بی‌سرپناه را سخت‌تر می‌کند.

    این روانشناس اضافه می‌کند: به صورتی عجیب در شرایط بحرانی برخی از کارتن‌خواب‌ها تمایل به ترک اعتیاد پیدا می‌کنند، زیرا به دلیل نامناسب بودن شرایط می‌خواهند وارد کمپ شوند و سرپناهی داشته باشند. متاسفانه این موضوع آسیب‌شناسی نشده و ریشه آن را نمی‌دانم.

    او ادامه می‌دهد: ما  به بهزیستی پیشنهاد دادیم که در این شرایط جنگ، ون‌های سیاری راه‌اندازی کند که تحت نظر پزشک و کادر درمان متخصص در حوزه ترک اعتیاد، در پاتوق‌ها «متادون» رایگان توزیع کنند و این اقدام را به عنوان بخشی از برنامه کاهش آسیب در دستور کار قرار دهد. اما گفته شد که باید برای چنین اقدامی جلسه‌ای با حضور وزارت بهداشت و سایر نهادهای مربوطه تشکیل شود.

    علیزاده درباره آمار مرگ و میر یا جراحت این افراد در شرایط جنگ و بمباران اشاره می‌کند: ما به آن‌ها دسترسی دقیق نداریم و تماس و ارتباط ما با آن‌ها مداوم و مناسب نیست بنابراین اگر این گروه تحت تاثیر جنگ قرار گرفته و جانشان را از دست داده باشند، ما باخبر نمی‌شویم .

    این فعال حوزه آسیب‌های اجتماعی آخرین سخنان خود را به نگاه‌های اشتباه نسبت به وضعیت کارتن‌خواب‌ها در شرایط جنگ اختصاص می‌دهد: ظاهرا کسی باور نمی‌کند که کارتن‌خواب‌ها هم می‌ترسند، آن‌ها هم از صدای انفجار دچار اضطراب می‌شوند و دوست دارند پناه و سرپناهی داشته باشند.

    معرفی به خیرین سازمان بهزیستی بختی که یار شد

    او در ادامه   خبرهای خوبی هم از همکاری سازمان بهزیستی با این مرکز دارد: آسیب‌های اجتماعی با توجه به شرایط و بحران‌ها تغییر می‌کنند به عنوان مثال مکان پاتوق‌ها در شرایط فعلی به دلیل اصابت بمب و افزایش خطر تغییر کرده است. بهزیستی به ما این اختیار را داده است که بتوانم پاتوق‌هایی را که خدمت ارائه می‌دهیم تغییر داده و ساعات کار گشت‌های‌مان را متناسب با شرایط تغییر دهیم. همچنین اجازه داده شده که پرسنل‌مان را افزایش دهیم.

    مدیرعامل نور سپید هدایت ادامه می‌دهد: همچنین بهزیستی استان تهران ما را به خیرین این سازمان معرفی کرده است و خوشبختانه تامین نانی که در پاتوق‌ها توزیع می‌کنیم را خیرین برعهده گرفته‌اند به نحوی که در حال حاضر روزی هزار نان را می‌توانیم در پاتوق‌ها توزیع کنیم. در حال حاضر امیدوارم به جای گشت‌های صبحگاهی عصرها و در ساعات افطار یا شب‌هنگام که پاتوق‌ها شلوغ‌تر است، در این امکان غذا توزیع کنیم.

  • تداوم استفاده از کودکان زباله گرد توسط پیمانکاران شهرداری با وجود ممنوعیت قانونی

    تداوم استفاده از کودکان زباله گرد توسط پیمانکاران شهرداری با وجود ممنوعیت قانونی

    به گزارش اقتصادران، «محسن کرمانی» معاون اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی کشور درباره تاثیر شرایط اقتصادی کشور بر تشدید احتمالی خشونت‌ در سطح خانواده‌ها گفت: آسیب‌های اجتماعی ناشی از ترکیب چندین عامل هستند؛ ممکن است یک جایی عوامل اقتصادی تاثیر داشته باشد و در جایی دیگر عوامل فرهنگی و یک جایی هم صرفا عوامل فردی موثر واقع شود، اما در مجموع شاهد تغییر الگو‌های خشونت در سطح خانواده نیستیم. برخی از این آزار‌ها در جامعه وجود دارد، اما شرایط ما نسبت به سایر کشور‌ها بسیار بهتر است و اینگونه نیست که بگوییم این موارد تبدیل به یک مسأله اجتماعی شده است.

    وی خاطرنشان کرد: جامعه هدف در اورژانس اجتماعی مربوط به آسیب‌های اجتماعی کودک آزاری، سالمند آزاری، معلول آزاری، همسرآزاری و فرار دختران است. بخشی از جامعه هدف ما مداخلات در خودکشی‌ نیز هست و اگر در این خصوص تماس گرفته شود، تلاش می‌کنیم مداخلات اولیه انجام شود و با اعزام نیروهای سیار شرایط روانی اجتماعی تثبیت شود و اگر موارد حادتر باشد به نهادهای ذیربط انتقال می‌دهیم.

    هر کاری برای کودک آسیب زننده یا مخاطره‌آمیز نیست

    کرمانی درباره مداخلات اورژانس اجتماعی کشور در پدیده «کودکان کار» اظهار داشت: بین کار کودک و کودک کار باید تفکیک قائل شویم. هر کاری برای کودک آسیب زننده یا مخاطره‌آمیز نیست و این دقیقا در قانون حمایت از اطفال و نوجوانان مشخص شده است. وقتی کارهایی که به سلامت جسمی و روانی و حیثیت و اعتبار اجتماعی کودک آسیب می‌زند و مانع از ادامه‌ی تحصیل وی می‌شود، اصولا کودک نباید کار کند، اما نه کاری که جنبه تربیتی و جنبه مهارت آموزی دارد. اینگونه کارها به عنوان یک وضعیت مخاطره‌آمیز در نظر می‌گیریم و مداخله می‌کنیم و قانون هم این بستر حمایتی را فراهم کرده است.

    معاون اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی خاطرنشان کرد: اگر فردی ببیند که یک کودکی در معرض کتک کاری و خطر قرار دارد، می‌تواند با مراکز اورژانس اجتماعی تماس بگیرد و این مراکز وارد عمل می‌شوند یا اگر والدین یا افرادی که سرپرست کودک را برعهده دارند و از حقوق کودک آگاه هستند، اگر ببینند که حضور کودک در خانوده می‌تواند آسیب‌زا باشد یا سلامت کودک در خطر باشد، اورژانس اجتماعی مداخله می‌کند و کودک را به خانواده جایگزین تحویل می‌دهد.

    اقتصاد خوبی در حوزه کارِ کودک شکل گرفته است

    وی با بیان اینکه یک نهاد به تنهایی نمی‌تواند برای جلوگیری یا کاهش کار کودک همه اقدامات را انجام دهد، خاطرنشان کرد: در این زمینه نیاز به یک نظام حمایتی داریم که اضلاع این نظام؛ رسانه ها، سازمان بهزیستی و نهادهای حمایتی هستند و می‌توانیم در ابعاد و جوانب مختلف مسئله، همزمان ورود کنیم تا بتوانیم اقدام موثری انجام دهیم. البته در پدیده «کودکان کار» این پرسش مطرح است که آیا همه کودکان کار از سر فقر، کار می‌کنند یا ممکن است برخی از خانواده‌ها شیوه تامین معیشت‌شان کار کودک باشد، در حالی که ممکن است سازوکارها و شیوه‌های دیگری هم برای تامین معیشت وجود داشته باشد، به این معنا که خانواده امکان و شرایط کار یا اشتغالی غیر از اشتغال کودک را هم دارد، اما چون اقتصاد خوبی در حوزه کودک کار شکل گرفته، ترجیح می‌دهند که از این مسیر تامین معاش کنند، لذا باید تفکیک قائل شویم بین خانواده‌هایی که واقعا به کار کودک‌شان نیاز دارند و جز کار کودک به هیچ منبع حمایتی و معیشتی دسترسی ندارند با خانواده‌هایی که این امکان را دارند.

    ترجیح‌ برخی خانواده‌ها این است که از اقتصاد سر چهارراه و کف خیابان ارتزاق کنند

    کرمانی اظهار داشت: نکته این است که در کشور بستر حمایتی برای خانواده‌هایی که واقعا نیازمند حمایت هستند و از نیروی کار کودکان استفاده می‌کنند، وجود دارد تا تحت پوشش این نهاد‌های حمایتی قرار بگیرند و دیگر نیاز به کار کودک نداشته باشند و این ظرفیت در نهاد‌های دولتی و حاکمیتی و مردمی وجود دارد و از این منظر ما اطمینان خاطر به جامعه و رسانه‌ها می‌دهیم. اما بخشی از خانواده‌ها هستند که ممکن است از حمایت آن نهاد‌ها برخوردار باشند، اما چون اقتصاد کار کودک در جامعه به واسطه فرهنگ نوع دوستی و حس کمکی که در اکثر شهروندان و خانواده‌های ایرانی وجود دارد، ترجیح‌شان این است که کودک داخل خیابان یا سرچهارراه کار کند و از اقتصاد سر چهارراه و کف خیابان ارتزاق کنند.

    معاون اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی با تاکید بر اینکه کمک مردم به کودکان کار در خیابان‌ها و سر چهارراه‌ها به تداوم حضور کودک در خیابان کمک می‌کند، گفت: خود حضور در خیابان ممکن است این کودک را در معرض انواع و اقسام آسیبهای دیگر قرار دهد، لذا بهتر است مردم به جای کمک مستقیم به کودکان کار به نهادهای حمایتی کمک کنند تا این نهادها به افرادی که به واقع مستحقق هستند، کمک کنند چون این نوع کمک کردن به بازتولید آسیب منجر می‌شود.

    وی ادامه داد: اینجاست که جامعه به عنوان ضلع سوم باید به ما کمک کند که تا بتوانیم خدماتی که ارائه می‌کنیم به آن جامعه‌ای که واقعا مستحق هستند برسد و جامعه باید از کمک مستقیم به کودکان کار یا خرید خدمات برای آن‌ها جلوگیری کند و این کمک‌ها به نهادها و موسساتی که دارای مجوز و شناخته شده هستند تعلق گیرد و اگر کودک و خانواده آن را مشاهده کردند به موسسه یا نهاد حمایتی معرفی کنند و این ظرفیت و زیرساخت‌ها در کشور فراهم است.

    تداوم استفاده از کودکان برای تفکیک زباله توسط پیمانکاران شهرداری با وجود ممنوعیت قانونی

    وی با بیان اینکه اورژانس اجتماعی با کودکان زباله گرد نیز مواجهه دارد، گفت: متولی کودکان زباله گرد بیشتر شهرداری است و شهرداری‌ها متولی هستند و اگر مواردی هم به اورژانس گزارش شود تلاش می‌کنیم از ظرفیت شهرداری‌ها برای کمک و حمایت از کودکان زباله گرد استفاده کنیم. اما مسئله‌ای که در بحث کودکان زباله گرد وجود دارد، این است که طبق قانون حمایت از اطفال و نوجوانان و طبق ضوابط و مقرراتی که خود شهرداری‌ها دارند، عملا نباید پیمانکاران بازیافت از کودکان استفاده کنند، اما بعضا مشاهده می‌شود در سطح شهر مواردی وجود دارد که پیمانکاران شهرداری از کودکان که بیشتر آن‌ها هم اتباع هستند به نوعی برای بحث بازیافت و تفکیک زباله استفاده می‌کنند.

    کرمانی در خصوص خلاءهای قانونی که مشکلاتی را در مداخلات اورژانس ایجاد می‌کند، گفت: در بحث مداخلاتی که در رابطه با کودکان و افراد زیر هجده سال وجود دارد به هر حال قانون حمایت از اطفال و نوجوانان یک قانون مترقی است و یک رویکرد اجتماعی را در کنار رویکرد حقوقی به ساز و کارها و ساختارها و نظام مداخله اضافه کرده است و این اجازه قانونی را به نیروهای اورژانس می‌دهد که در مواردی که کودکی در معرض مخاطره است به پشتوانه آن بستر و حمایت قانونی، مداخلات لازمه از طریق اورژانس انجام شود.

    امکان حمایت جامع از زنان و افراد بالای ۱۸ سال وجود ندارد

    وی ادامه داد: اما بخشی از موارد گزارشی، بالای سن هیجده سال هستند و با وجودی که مداخلات را طبق آن انجام می‌دهیم، اما بستر قانونی جامعی که بتواند از مداخلات ما حمایت کند و به واسطه آن قانون بتوانیم یک حمایت جامعی از زنان و افرادی که بالاتر از سن هیجده سال هستند، انجام بدهیم، وجود ندارد.اگر این خلاء قانونی رفع شود، بهتر و کامل‌تر می توانیم در این موضوعات مداخله کنیم.

    معاون اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی در خصوص مواجهه اورژانس با مسئله «رهاشدگی سالمندان» گفت: اگر جایی سالمند رها شده باشد، این مصداقی از سالمند آزاری است و افراد می‌توانند با یک، دو، سه یا خط اورژانس اجتماعی تماس بگیرند و تیم اورژانس مراجعه می‌کند و اول تلاش می‌کند که خانواده و نزدیکان سالمند را پیدا کنند یا ممکن است سالمند اختلال روانی یا آلزایمر داشته باشد و از خانه بیرون آمده و مسیر بازگشت به خانه را گم کرده باشد، اورژانس اجتماعی در این موارد مداخله می‌کند و تلاش می‌کند خانواده فرد و آشنایان را پیدا کند، در غیر این صورت سالمند به واحدهای نگهداری سالمندان ارجاع می‌شود تا زمانی که خانواده فرد یا سرپرستش پیدا شود، او را تحویل بگیرند.

    مزاحم های تلفنی اورژانس اجتماعی را هیچ وقت بلاک نمی‌کنیم

    کرمانی با اشاره به اینکه بخشی از تماس‌هایی که با اورژانس اجتماعی می‌گیرند، متاسفانه مزاحمت‌های تلفنی است، گفت: اما ما بر حسب وظیفه‌ای که داریم به همه تماس‌ها پاسخ می‌دهیم، حتی اگر مزاحم تلفنی هم باشد هیچ وقت آن شماره را بلاک نمی‌کنیم. ممکن است چندین بار مزاحم شده باشد، اما بار آخر که تماس می‌گیرد ممکن است نیاز به خدمات اورژانسی داشته باشد.

    وی در خصوص معلول آزاری نیز گفت: رسالت ما این است که هر جا آزاری صورت می‌گیرد و به اورژانس گزارش دهند مداخله می‌کنیم و فرد را از آن شرایط آزاری که وجود دارد خارج کرده و به یک شرایط امن ارجاع می‌دهیم.

    توضیح درباره شناسایی مادران باردارِ کارتن خواب

    کرمانی در خصوص شناسایی مادران کارتن خوابی که باردار می‌شوند و نوزاد خود را در پاتوق‌ها به دنیا می‌آورند، گفت: اورژانس اجتماعی این نوزادها را شناسایی کرده و آن‌ها را به مراکز بهزیستی منتقل می‌کند و این نوزادان طفل جزء جامعه هدف ما محسوب می‌شوند. رها شدن طفل بی‌سرپرست و بدسرپرست جزو موقعیت‌های مخاطره‌آمیزی هستند که در قانون حمایت از اطفال و نوجوانان به آن اشاره شده است و اورژانس اجتماعی بر اساس ضوابط قانونی مداخله می‌کند و اگر شرایط خانواده به گونه‌ای باشد که توانایی حمایت از کودک و نوزاد را ندارند، به مراکز بهزیستی منتقل می‌شوند.

    معاون اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی با اشاره به اینکه رسیدگی به موارد فرار از منزل هم جزو جامعه هدف اورژانس اجتماعی است، گفت: بیشتر موارد گزارشی در خصوص فرار از منزل، مربوط به دختران است، البته ممکن است که پسر هم باشد. دختران فراری معمولا از شهرستان‌های کوچک‌تر به شهرستان‌های بزرگتر می‌آیند و پس از گزارش این موارد، تیم سیار اورژانس برای شناسایی اعزام می‌شوند. نیروی انتظامی در این حوزه کمک می‌کند و سپس به مراکز نگهداری منتقل می‌شوند و با خانواده‌های آن‌ها ارتباط می‌گیریم، شرایط بازگشت بررسی می‌شود و اگر شرایط مهیا باشد به خانواده ارجاع داده می‌شود. اگر شرایط فراهم نباشد در مراکز مختص، این دختران نگهداری می‌شوند و در آنجا به تحصیل خود ادامه می‌دهند و گاها مهارت‌هایی هم به آنها آموزش داده می‌شود.

    کرمانی در پایان گفت: اورژانس یک واحدی از مجموعه سازمان بهزیستی است و نهاد‌های مختلفی باید در حل آسیب‌های اجتماعی نقش داشته باشند. وزارت کشور، نیروی انتظامی، سازمان بهزیستی، کمیته امداد، نهادهای فرهنگی، آموزش و پرورش و وزارت علوم باید با همکاری یکدیگر یک لایحه جامعی به دولت ارائه دهند و سپس لایحه توسط دولت به مجلس ارائه شود و پس از تصویب به قانون تبدیل شود.

  • زمستان رنجناک کودکان کار / استانداران به فکر صندلی و کارتن خواب ها نگران هوای سرد

    زمستان رنجناک کودکان کار / استانداران به فکر صندلی و کارتن خواب ها نگران هوای سرد

    به گزارش اقتصادران، آسیب‌های اجتماعی مثل زنجیر به یکدیگر وصل هستند، گرفتار اولی شوی مرحله به مرحله تو را می‌بلعند؛ فقر، اعتیاد، تن‌فروشی، کودک کار، کارتن خوابی، فرار از خانه و بیشتر، هر کدام‌شان یک حلقه از این زنجیره به‌هم پیوسته‌اند، رهایی از این‌ها توجه می‌خواهد، صرفاً اراده کافی نیست، سازمان‌های دولتی و مردم نهادی باید باشند که بتوانند در روز‌های گرفتاری نقش حامی را ایفا کنند، اما وقتی یک جامعه گرفتار بحران‌های اقتصادی و اجتماعی می‌شود اول از همه همین افرادِ درگیر با آسیب‌ها فراموش می‌شوند؛ حالا که شروع سرمای زمستان احساس شده است نباید کاری کرد که وسط گرفتاری‌های انتخاب و انتصاب استاندار‌ها فراموشی افراد بی‌خانمان سبب پشیمانی شود.

    یکی از نگرانی‌ها برای افراد متاثر از آسیب‌های اجتماعی، به‌ویژه کسانی‌که در اصطلاح به آن‌ها بی‌خانمان یا کارتن خواب گفته می‌شود، فرا رسیدن زمستان است، زمستانی که اگرچه خیلی‌ها منتظرش هستند تا میان سرما با برفِ آن عکس‌های یادگاری بگیرند، اما گروهی هم هستند که با مرگ به استقبالش می‌روند، سرما جان آن‌ها را بی‌سرپناه میان شهر می‌گیرد. سیدحسن موسوی چلک، رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران  می‌گوید: «وارد فصل سرما و زمستان می‌شویم، از همین امروز استانداری‌ها جلسات هماهنگی را برگزار کنند، به‌ویژه استان‌هایی که سردسیر هستند هرچه سریع‌تر این کار را انجام دهند، هماهنگی لازم بین سازمان‌هایی که مسئولیت دارند انجام شود، اگر ظرفیت جدید و تمهیداتی لازم است پیش‌بینی و اتخاذ کنند که خدایی ناکرده در زمستان شاهد مرگ افراد در خیابان که عمدتاً هم به‌خاطر فقر است نباشیم.»

    رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران: در فصل سرد سال استان‌های گرمسیر مقصد بی‌خانمان‌ها، بچه‌های فرار و کودکان کار می‌شوند.

    او ادامه می‌دهد: «استان‌های سردسیر با شروع فصل سرما از همین الان تلاش کنند که موارد فوت بی‌خانمان‌ها در روز‌های سرد سال نداشته باشیم، اقدامات لازم از همین الان انجام شود تا خدایی ناکرده کار به‌جایی نرسد که تعدادی فوت کنند و بعد جلسه فوری بگذاریم.»

    سرگرم تغییر استاندارها؛ فراموش شدن کارتن خواب‌ها

    خیلی تازه هم نیست، اما می‌شود گفت دولت چهاردهم به‌تازگی سرکار آمده است، حداقل این اولین زمستانش است، برای برخی استان‌ها استاندار‌ها انتخاب شده‌اند، صندلی‌های‌شان را تحویل گرفته‌اند، اما برخی دیگر همچنان در وضعیت معلق گونه هستند، وضعیتی که سبب نگرانی این مددکار اجتماعی شده است، موسوی چلک می‌گوید: «این روز‌ها که با وضعیت تغییر استاندار‌ها مواجه هستیم امکان دارد یک بی‌نظمی یا بی‌توجهی به حوزه آسیب‌های اجتماعی در استان‌ها وجود داشته باشد، لذا از همین امروز باید به آن‌ها یادآوری کرد که اقدامات لازم را انجام دهند.»

    مهاجرت فصلی کودکان کار

    زمستان که بیاید هم کار کردن برای کودکان کار سخت می‌شود هم بی‌سرپناهی برای کارتن خواب‌ها؛ سرما نه اجازه می‌دهد تا پاسی از شب کودکان سر چهارراه‌ها بمانند و نه کارتن خواب‌ها گوشه‌ای از شهر زیرِ سقفِ آسمان صبح کنند، یکی از پدیده‌های جدید در حوزه آسیب‌های اجتماعی، مهاجرت افراد گرفتار با آسیب در فصل زمستان است، آن‌ها سعی می‌کنند هرطورکه شده خودشان را به شهر‌های گرمسیر برسانند.

    رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران دراین‌باره  می‌گوید: «مسئولین در شهر‌هایی که آب و هوای گرم دارند سازوکاری اتخاذ کنند که کودکان کارِ فصلی در آن استان‌ها زیاد نشوند، چراکه ما با این پدیده مواجه هستیم که کودکان کار برای داشتن هوای گرم تغییر مکان می‌دهند و در زمستان شهرشان را عوض می‌کنند، چراکه در فصل سرد سال مسافر‌ها به شهر‌های گرمسیر بیشتر مسافرت می‌کنند، نکته دیگر اینکه کودکان کار در این شهر‌ها سرپناه چندانی هم نیاز ندارند، بنابراین در فصل سرد سال استان‌های گرمسیر مقصد بی‌خانمان‌ها، بچه‌های فرار و کودکان کار می‌شوند.»

  • صف های طولانی برای کارتن‌خواب‌هایی که فقط یک وعده غذا می‌خواهند

    صف های طولانی برای کارتن‌خواب‌هایی که فقط یک وعده غذا می‌خواهند

    به گزارش اقتصادران، بنفشه سام گیس طی گزارشی در روزنامه اعتماد نوشت:

    براي «سيد» جشن تولد گرفته بودند و به همه مردها گفته بودند بروند جشن. دو ساعت مانده به غروب، محوطه پشت ساختمان انجمن «پايان كارتن‌خوابي»، تقريبا خالي بود. از پيرمرد لاغري كه كلاه پشمي و كت و شلوار كهنه به سر و تن كشيده بود و مي‌رفت سمت جشن، پرسيدم: «باباجون، امشب غذا چيه؟»

    پيرمرد گفت: «آبگوشت (بعد از نگاهي به من و كمي مكث و نگاهي به دور و بر) اگه خجالت مي‌كشي خودت غذا بگيري، بيا با هم مي‌ريم من برات غذا مي‌گيرم.»

    «سيد» آشپز هيات‌هاي سرچشمه و تجريش بود و از 10 سال قبل، هفته‌اي يك روز -چهارشنبه‌ها- داوطلبانه به انجمن «پايان كارتن‌خوابي» مي‌آمد و براي بي‌خانمان‌ها و نيازمندان غذا مي‌پخت؛ گاهي به اندازه 300 نفر، گاهي به اندازه 1000 نفر. در جمع اعضاي انجمن، سيد از همه پيرتر بود اما آن عصر سرد هفته اول بهمن، بين مردان بي‌خانمان و گرسنه‌اي كه توي حياط كوچك ساختمان انجمن چپيده بودند تا به بهانه شركت در جشن تولد، استخوان‌هاي يخ‌زده‌شان را كنار اجاق‌هاي روشن گرم كنند، هم سن سيد خيلي زياد بود، مثل همان پيرمردي كه بيرون ساختمان انجمن ديدم. سيد، كنار علي حيدري؛ مديرعامل «پايان كارتن‌خوابي» ايستاده بود. علي حيدري بعد از تعارف و تعريف از سيد، يك بسته كوچك كاغذ كادوپيچ شده به پيرمرد داد و سيد را در آغوش گرفت و همه اين لحظات؛ واژه‌هاي مهربانانه و هديه دادن و در آغوش كشيدن‌ها، در حافظه ديداري و شنيداري 50 مرد بي‌خانماني ضبط شد كه از شدت خماري و گرسنگي، به چرت و سرگيجه افتاده بودند. مردهايي كه چند لايه لباس، هر چه داشتند روي هم پوشيده بودند كه در ساعت‌هاي طولاني خيابان خوابي، از ناتوان‌كنندگي سرماي پاييز و زمستان جان به در ببرند. از نگاه اين آدم‌ها، سوال‌هاي جورواجور به ذهن آدم راه مي‌كشيد؛ شعله عمر چند نفرشان تا فردا و پس‌فردا خاموش مي‌شود؟ چند نفرشان در قطعه مجهول‌الهويه‌ها دفن خواهند شد؟ چند نفرشان سال‌هاست تاريخ تولدشان را هم از ياد برده‌اند؟ در اين همه نگاه، وزن كدام بيشتر است، حسرت يا تاثر؟ چند نفرشان سال‌هاست ديگر براي باور خودشان هم بي‌اقتدار شده‌اند؟ فراموش شدن چه طعمي دارد؟ ترش است؟ تلخ است؟….

    علي حيدري 11 سال است كه روزهاي چهارشنبه به آدم‌هاي گرسنه غذا مي‌دهد. سال‌هاي اول، با ديگ و قابلمه و ظرف يكبار مصرف دور خيابان‌ها مي‌چرخيد و هر جا مرد و زن خيابان خوابي مي‌ديد، برايش يك ظرف پر مي‌كرد با غذاهايي كه يا در خانه دوستان و بستگان پخته مي‌شد يا غذاي مازاد اما دست نخورده رستوران‌ها و مهماني غريبه‌ها بود. از چند سال قبل كه اين خانه قديمي در باريك‌ترين بن‌بست خيابان مولوي را گرفت، ديگ و قابلمه‌ها را گوشه حياط اين خانه جا داد و حالا كمك‌هايي كه از اين خانه به آدم‌هاي محتاج مي‌رسد، خيلي بيشتر از يك ظرف غذاست.

    «خونه لباس (توزيع لباس براي نيازمندان و بي‌خانمان‌ها) راه انداختيم، خونه ترك (ترك اعتياد) راه انداختيم، مدرسه كودكان كار راه انداختيم. همه اين خونه‌ها تا پارسال فعال بود. بعد، همه خونه‌ها جمع شد! و الان فقط آشپزخونه باقي مونده اما هنوز پخش لباس داريم، هنوز وام درمان و وام مسكن مي‌ديم، هنوز بيمار به پزشك معرفي مي‌كنيم. هنوز به هر زني كه همسر فوت شده يا همسر زنداني داره و طلاق گرفته و بچه كمتر از 15 ساله داره، كمتر از يك ساعت، خونه و لوازم زندگي و خوراك و پوشاك و ارزاق مي‌ديم تا زماني كه مادر توانمند بشه.»

    سه ديگ بزرگ جلوي ديوار آشپزخانه گذاشته بودند و روي درِ ديگ‌ها، آتش روشن بود كه غذا جا بيفتد. عطر دارچين و ليمو عماني و ريحان پخش شده بود در هواي حياط. هميارها، كيسه‌هاي يك نفره و دو نفره نان سنگك و بشقاب‌هاي سبزي خوردن را آماده مي‌كردند و مردي كه موزهاي نصف شده پاي ظرف‌هاي يكبار مصرف مي‌گذاشت، گفت: «اين ميوه كه به تناسب ايام سال رنگ به رنگ ميشه، براي خيلي از آدمايي كه اينجا مي‌بيني شايد تنها وعده ميوه‌اي باشه كه در طول سال و ماه و هفته مي‌خورن.»

    مردهاي بي‌خانمان از گرماي اجاق‌ها دل نمي‌كندند و علي حيدري براي مهمان‌ها حرف مي‌زد: «دعا مي‌كنم براي تك‌تك بچه‌هاي بيرون خوابي كه نمي‌دونن امشب در كدوم گرمخانه و كنار كدوم خيابون مي‌خوابن. دعا مي‌كنم مسوولان كشورمون يك روزي كارتن‌خواب بشن شايد درد كارتن‌خوابي رو بفهمن. يكي از كارتن‌خوابا برام تعريف مي‌كرد كه سال‌ها با يك موش زندگي مي‌كرده و مي‌گفت از بسته بيسكويتي كه مي‌خريده، به موش هم غذا مي‌داده. دعا مي‌كنم عاشق بشيد و عاشقانه زندگي كنيد و با عشق نفس بكشيد و عاشقانه به مردم كشورتون خدمت كنيد. دعا مي‌كنم همه‌مون بينا بشيم چون نابينايي فقط به نداشتن چشم نيست. نابينا، اونه كه از كنار كارتن‌خواب رد ميشه و كارتن‌خواب رو نمي‌بينه. نابينا، اونه كه از كنار درخت خشكيده رد ميشه و درخت خشكيده رو نمي‌بينه. دعا مي‌كنم براي زنده موندن تك درخت پرتقال خونه مولوي كه كلي آب چرك پاي ريشه‌هاش ريختيم ولي درخت پرتقال باز هم به ما شكوفه و پرتقال داد. دعا مي‌كنم بچه‌هايي كه اينجا بين ما هستن و گرفتار موادن، امروز و امشب آخرين وعده مصرف‌شون رو بزنن و كنار همين خيابون، مصرف رو ترك كنن. دعا مي‌كنم به روزي برسيم كه هرچه غذا اينجا پخته ميشه روي دستمون بمونه چون ديگه هيچ آدمي گرسنه نيست…»

    علي حيدري وقتي اين حرف‌ها را مي‌زد، دست‌هايش را رو به آسمان بالا سر خانه قديمي گرفته بود. نگاه كردم به جمع 50 نفره بي‌خانمان‌ها كه كنار تنه تنومند درخت پرتقال به هم چسبيده بودند. آنها هم دست‌شان رو به آسمان بود و لب‌هاي بعضي‌شان تكان مي‌خورد. چند متري دورتر از اين حياط اما خبرهاي ديگري بود. ساعت 7 غروب توزيع غذا شروع مي‌شد و هنوز نيم ساعتي به 7 باقي بود ولي صف مردهاي گرسنه در محوطه پشت ساختمان، تا خيابان اصلي رسيده بود. مشابه اين تصوير را چند ماه قبل هم همين‌جا ديده بودم؛ حوالي تير. آن موقع، ساعت ۷ غروب، هوا روشن بود. در روشني، معمولا آدم‌ها شرمگين‌ترند از اينكه بابت بينوايي‌شان رسوا شوند و نداري‌شان را توي جيب‌شان قايم مي‌كنند ولي آن موقع و در آن هواي روشن تابستاني هم در ازاي صف مرداني كه سنسورهاي چشايي‌شان از فرط گرسنگي غيرفعال شده بود، فرق زيادي با اين عصر تاريك زمستاني نداشت. دليلش شايد اين بود كه صحنه نمايش اين رسوايي، پس‌كوچه‌هاي خيابان مولوي بود كه عمق تفاوت اوضاع سفره‌هاي مردمش با همه مناطق بالاي سرش به اندازه يك مرز جغرافيايي است….

    چند ماه قبل، عصر تير

    اوايل تابستان امسال و چهارشنبه‌اي بود كه «سيد» به اندازه ۶۰۰ نفر چلوگوشت پخته بود با نذورات مردم.

    همان موقع از علي حيدري پرسيدم از اين 11 سال سير كردن شكم آدم‌ها چه تصويرهايي به خاطر سپرده و مي‌گفت: «آدمي كه نياز نداشته باشه سمت ما نمياد. 11 سال قبل وقتي پخش غذا رو شروع كرديم، فقط كارتن‌خواب گرسنه داشتيم. امروز، به كودك كار و خانواده در معرض كارتن‌خوابي و خانواده از درون پاشيده‌اي كه هنوز كارتن‌خواب نشده ولي پر از درده هم بايد غذا بديم. من در اين ۱۱ سال شاهد بودم كه هر سال وضعيت بدتر شده. بدترين خاطره من از اين ۱۱ سال، مرگ آدما به دليل گرسنگيه كه تعدادشون هم اصلا كم نبوده و اغلب‌شون هم جوون بودن ولي يك زماني وزارت بهداشت از من شكايت كرد و گفت اينايي كه ميگي به دليل گرسنگي مُردن، معتاد بودن و اوردوز كردن و ما مرگ به دليل گرسنگي نداريم. بهشون گفتم بيايين تا نمونه اين آدما رو بهتون نشون بدم. بهشون گفتم اغلب اينايي كه مُردن، مي‌دونستن اوردوز يعني چي و مي‌دونستن چطور مصرف كنن كه به اوردوز نكشه. اينا اگه غذا بهشون مي‌رسيد نمي‌مردن. اينا اولويت‌شون مواد بود و براي غذا پول خرج نمي‌كردن. بهشون گفتم اينا مُردن چون حتي يك تيكه نون براي خوردن نداشتن.»

    خاطرات بقيه اعضاي انجمن هم چندان متفاوت نبود. زني از هميارهاي قديمي، از دختر ۱۴ ساله‌اي مي‌گفت كه اولين و آخرين‌بار، عصر زمستان چند سال قبل او را ديده بود: «خرابه نزديك ساختمون، پاتوق كارتن‌خوابا بود. يك روز خبر دادن كه خرابه آتيش گرفته. بارون تندي مي‌باريد و هوا خيلي سرد بود. يكي از هميارا رفت كه با كمك كارتن‌خوابا آتيش رو خاموش كنه و با يك دختربچه ۱۴ ساله برگشت كه تمام لباساش از بارون خيس شده بود. بچه، تازه كارتن‌خواب شده بود ولي توي اون پاتوق آن‌قدر مواد مصرف كرده بود كه حال عادي نداشت. ازش پرسيديم كفش مي‌خواي؟ كوله‌پشتي مي‌خواي؟ لباس خشك و تميز بهش داديم. كنار بخاري نشست. كمي گرم شد و رفت. من ديگه اين بچه رو نديدم…»

    زن ديگري كه او هم از هميارهاي قديمي بود، مي‌گفت: «اينجا همه‌اش تلخيه. يكي مياد كه لباس نداره. يكي مياد كه آرزوي حموم رفتن داره. بازيگر تئاتر مياد كه خيابون خواب شده. دختر معتاد مياد كه از پدرش باردار شده. اينجا جز غم چيزي نيست.»

    و علي حيدري، بازخواني 11 سال خاطره را با اين جمله‌ها تمام كرد قبل از اينكه برود و به هميارها در سفره كشيدن بر ميزها و رديف كردن ظرف‌هاي يكبار مصرف كنار ديگ‌هاي غذا كمك كند: «من در اين 11 سال ديدم كه مردم پسرفت نداشتن، مردم سقوط كردن. ما اينجا در اين چند سال يك واقعيتي رو شاهديم كه شايد كلمات از پس توصيفش برنيان؛ افرادي كه دچار مشكل اقتصادي ميشن، معمولا از يك منطقه به منطقه پايين‌تر ميرن. آدماي اين محل و منطقه وقتي دچار مشكل اقتصادي ميشن، ديگه جايي براي پايين‌تر رفتن ندارن چون اين منطقه، خودش، منطقه پايينه. پس مشكل اقتصادي براي آدماي اين منطقه، مساوي با فروپاشيه چون كانتينرخواب و چادرخواب و پشت بوم خواب و اتوبوس خواب ميشن.»

    حياطي پر از قصه و غصه

    اولويت «پايان كارتن‌خوابي» كمك به بي‌خانمان‌هايي است كه به جبري ناخواسته، سقف‌شان، آسمان شده و بالين‌شان از جنس خرابه‌ها و خيابان‌ها. اين اولويت، در توزيع غذاي چهارشنبه‌ها هم رعايت مي‌شود؛ اول، بي‌خانمان‌ها، دوم، خانواده‌ها. هيچ اسم و رسمي پرسيده نمي‌شود. ساعت ۷ غروب، ميزها و صندلي‌ها چيده شده، ۱۰ نفر 10 نفر از صف پشت ساختمان مي‌آيند توي حياط، ظرف غذاي‌شان را مي‌گيرند، پاي ميز مي‌نشينند، غذا مي‌خورند، با يك ليوان چاي داغ مي‌روند. تنها قانون اين خانه اين است كه حتي يك تكه نان نبايد از ساختمان خارج شود. همياران مي‌دانند كه بي‌خانمان‌ها، به خصوص اگر معتاد باشند، غذاي‌شان را براي نيازهاي خيلي واجب‌تر مي‌فروشند. داوود و رضا صادقي؛ كارتن‌خواب‌هايي كه اول تابستان در صف غذاي «پايان كارتن‌خوابي» ديدم، به من گفتند هر ظرف برنج و خورش، 4 تا 7 هزار تومان و هر ساندويچ 2 تا 3 هزار تومان مي‌ارزد. داوود فرزند پرورشگاه بود و معتاد نبود و كارتن‌خواب بود و خنزر پنزرهاي اسقاطي جمع مي‌كرد و مي‌فروخت. رضا صادقي آرايشگر بود و معتاد بود و كارتن‌خواب بود. ماشين اصلاح و قيچي و باقي وسايل آرايشگري، سال‌ها قبل پاي هرويين خرج شده بود و درآمد آشغال‌هايي كه از سطل زباله و گوشه و كنار خيابان‌ها جمع مي‌كرد، حتي به پول مواد هم نمي‌رسيد و رضا مجبور بود دوز خماري و نشئگي را با شربت متادون ۶ هزار توماني كه از مراكز كاهش آسيب مي‌گرفت، تنظيم كند.

    تفاوت داوود و رضا، «خرج دود» بود، شباهت‌شان؛ لرزيدن از سرما و هذيان گفتن از گرما و بيهوش شدن از گرسنگي و حسرتِ بودن زير سقف يك خانه به وقت تحويل سال.

    «براي يك تيكه نون بايد ساعت‌ها سگ دو بزني. بايد ياد بگيري توي سرما زنده بموني. شايد امروز يك ماشيني ترمز كنه و يك ظرف غذاي گرم بهت بده اما هيچ معلوم نيست نوبت بعدي غذاي گرمي كه به دستت مي‌رسه، چند روز و چند هفته دورتره. كارتن‌خواب، هم از سرما و گرما مي‌ميره، هم از گرسنگي و تشنگي.»

    چند ماه بعد، عصر بهمن

    300 نفري بودند در اين صفِ شكم داده و فشرده كه ديگر انتهايش معلوم نبود. علي حيدري گفته بود به اندازه 1000 نفر آبگوشت پخته‌اند و غذا به همه مي‌رسد. يكي از هميارهاي انجمن آمد كه نظمي به اين ديوار زنده بدهد. باران مي‌باريد و گودال‌هاي كف محوطه پشت ساختمان پر از آب شده بود و مردها از سرما مچاله شده بودند و كيسه و توبره پلاستيكي و مقوا روي سرشان گرفته بودند و خودشان را به ديواره سيماني محوطه مي‌چسباندند كه كمتر يا ديرتر خيس شوند. چند نفري از اين صف طولاني، معتاد بودند و خيلي‌هاي‌شان، كارگر روزمزد و با دست‌هاي خالي و چون نمي‌دانستند فردا چه خواهد شد، جرات خريد حتي يك تكه نان نداشتند. بهرام؛ مرد 30 ساله‌اي كه از اول دي از «پلدختر» آمده بود تهران براي كارگري، در طول 30 روز فقط 3 روز كار كرده بود با روزي 200 هزار تومان مزد. از اين 600 هزار تومان، 150 هزار تومان براي خودش نگه داشته بود و باقي را فرستاده بود براي زن پا به ماه و پسرش؛ علي، كودك 4 ساله نازكي كه كلاه پوستي به سر داشت و از صفحه گوشي تلفن به چشم‌هاي پدر لبخند مي‌زد.

    «از 6 صبح ميرم ميدون محمديه براي باربري و كارگري و هر كار كه باشه، ولي صاحب كار وقتي مياد و ميگه كارگر كارگر، كارگراي افغاني داد مي‌زنن كارگر 100 تومن كارگر 100 تومن. صاحب كار، 4تا افغاني جدا مي‌كنه و ما مي‌مونيم بيكار.»

    بهرام روي كلاه پشمي، چند كيسه پلاستيكي به سرش كشيده بود و مي‌گفت اين‌طوري و در ساعاتي كه روي نيمكت پارك‌ها يا ايستگاه‌هاي اتوبوس مي‌خوابد، سر و صورتش از سرما در امان است. يكي از مردها كه چند قدمي دورتر از ما ايستاده بود، كنجكاوانه آمد جلوتر و حرف‌هاي‌مان را كه شنيد، گفت اهل يكي از روستاهاي استان مركزي است و نيمه دي به اميد كار به تهران آمده اما در اين دو هفته، فقط دو روز كار كرده؛ تميز كردن پياده‌رو براي چند مغازه‌دار كه براي دو روز، 200 هزار تومان مزد داده‌اند.

    «طاقت موندن توي سرما نداشتم. صاحب يك انبار نزديك چهارراه، اجازه داد شبا توي اتاقك نگهبان بخوابم و به جاي پول، از صبح تا ظهر براش بار جابه‌جا كنم. بعدازظهر توي خيابون دنبال كار مي‌گردم و از مسجد و نونوايي، نون قرضي مي‌گيرم كه سير بشم.»

    اغلب مردها جوان بودند و كيسه و توبره‌هاي متورم از چند تكه لباس و خرت و پرتي كه به دست و شانه داشتند، سند خيابان خوابي‌شان بود. مردي كه از سنندج آمده بود، براي اينكه ثابت كند نان كارگري مي‌خورد، كف دست‌هاي زمختش را نشانم داد و گفت از 6 صبح تا 2 بعدازظهر سر فلكه پل چوبي مي‌ايستد و براي هر كاري؛ چه عملگي و چه باربري، حاضر است و حتي به مزد روزي 200 هزار تومان هم راضي بوده اما در اين دو ماهي كه به تهران آمده، فقط سه هفته كار كرده با مزد روزي 150 هزار تومان.
    37 ساله بود و پدر دو بچه محصل و نان‌آور يك خانواده مستاجر. بچه سنندج، هر شب به كنج كوچه‌ها و خيابان‌هاي اطراف ترمينال جنوب پناه مي‌برد و با همان پتوي دوره خدمت كه از كردستان تا تهران به كول كشيده بود، سرماي چغر تهران را تاب مي‌آورد.

    «سرباز كه بوديم، با رفقامون كلي آرزو ساختيم. من مي‌خواستم برم درسم رو تموم كنم و ديپلمم رو بگيرم و با پدرم كشاورزي كنم، يكي از رفقام دوست داشت راهنماي سفر بشه، يكي ديگه مي‌خواست بره استانبول لباس بياره و تاجر بشه، يكي ديگه دوست داشت بره دانشگاه و درس حقوق بخونه. هيچ كدوم به آرزوهامون نرسيديم. زمين پدرم خشكيد و 4 ساله كه وضع من اينه كه الان مي‌بيني. اون سه تا هم بدتر از من. اوني كه مي‌خواست تاجر بشه، الان مسافركش بين شهريه با ماشين اجاره‌اي. اوني كه مي‌خواست حقوق بخونه، الان براي بار دهم رفته كمپ براي ترك مواد.»

    خيلي‌هاي‌شان، مشتري آشناي چهارشنبه‌هاي «پايان كارتن‌خوابي» بودند و جز چند نفر كه در طول روز همان اطراف مي‌پلكيدند، بقيه از راه و مسيرهاي دورتر مي‌آمدند؛ از پل چوبي، از ميدان انقلاب، از ميدان شوش، از ميدان گمرك، پاي پياده. مي‌گفتند بعضي مسجدها در اين مسيرها غذاي نذري و خيرات مي‌دهند و گاهي هم بعضي كاسب‌ها، تنور نانوايي را مي‌خرند بابت نان صلواتي و مردها با همين نان و غذايي كه دايمي و هر روزه هم نبود، خودشان را سير و نيمه سير نگه مي‌داشتند كه در هزينه صرفه‌جويي كنند. مرد گچكار اهل يكي از روستاهاي بروجرد كه پدر دو فرزند 4 ساله و 6 ماهه بود و از اول آذر به تهران آمده بود و طبق حق بيمه‌اي كه مي‌پرداخت، كارگر ماهر محسوب مي‌شد، در اين دو ماه فقط 10 روز كار كرده بود و براي كل 10 روز يك ميليون تومان مزد گرفته بود و مي‌گفت كه از اين مزد، 200 هزار تومان را براي خودش نگه داشته و باقي را فرستاده روستا.

    «به هر كاري راضي شدم، حتي به نظافت دستشويي، ولي كار نيست. از صبح ميرم پل آهني منتظر كار ولي آن‌قدر كارگر بيكار توي تهران زياده كه ديگه نوبت به ما نمي‌رسه. هم بيكارم، هم بي‌خانمانم، هم خجالت مي‌كشم به خانواده‌ام تلفن بزنم و بگم دستم خاليه.»

    كمي مانده بود به 8 شب ولي صف انگار نمي‌خواست كوتاه شود. همين‌طور آدم بود كه اضافه مي‌شد و تا مي‌آمدي چهره آدم‌هاي آخر صف را به ياد بسپري، شكل و شمايل‌شان، نو شده بود. تاريكي محض و باراني كه سخت‌تر از نيم ساعت قبل مي‌باريد، روي مهيب‌تري از نداري را نشان مي‌داد و سلسله مراتب فقر، وضوح بيشتري پيدا كرده بود؛ سن و سال‌دارها، بيشتر كز كرده بودند، معتادها كه هم خمار بودند و هم گرسنه، مچاله‌تر شده بودند، كارگران بيكار، از فاصله‌هاي دور و نزديك، دردشان را با صداي بلند به اشتراك مي‌گذاشتند، همه نگران بودند غذا تمام شود و گرسنه بمانند….

    بعد از 9 ماه، رنگ حرف‌هاي علي حيدري تيره‌تر شده بود و مي‌گفت: «حالم ديگه خوب نيست. حالم به حال اين مردم گره خورده و مي‌بيني كه حال اين مردم، خوب نيست. الان خانواده و زن و بچه گرسنه ميان توي صف مي‌ايستن براي يك ظرف غذا. اگه حالم خوب باشه خيلي بي‌انصافم.»

    پيرمردي از هميارها، براي علي حيدري يك سبد قاشق پلاستيكي آورده بود و موقع خداحافظي گفت: «يك نفر مي‌گفت حيوانات عاشق ميشن، به همين دليل من گوشت حيوانات رو نمي‌خورم.»