برچسب: سیستان و بلوچستان

  • روایت رنج زنان و کودکان کپرنشین؛ از آرزوی یک جفت کفش تا به رسمیت شناخته شدن

    روایت رنج زنان و کودکان کپرنشین؛ از آرزوی یک جفت کفش تا به رسمیت شناخته شدن

    به گزارش اقتصادران، ماشین که وارد روستای گورشون می‌شود، چند کودک با پاهای خاکی دنبالش می‌دوند. صدای فریادشان در فضای روستا می‌پیچد: «چیز… چیز… چیز…».

    می‌پرسیم «چیز یعنی چی؟»

    یکی از بچه‌ها می‌گوید: «یه چیزی کمک کن.»

    می‌پرسیم «چی می‌خواین؟»

    جواب کوتاه است و بی‌واسطه: «کفش.»

    در این روستا نیاز یک کودک از همین‌جا شروع می‌شود؛ از کفش. اما کمی جلوتر، این نیاز ساده به خواسته‌هایی عمیق‌تر و حیاتی‌تر گره می‌خورد: آموزش، درمان، هویت و امنیت.

    روستای گورشون از توابع بخش پیشین، شهرستان سرباز در استان سیستان و بلوچستان است؛ روستایی که زندگی در آن هنوز برای بسیاری از ساکنانش در چارچوب کپر تعریف می‌شود. بیشتر خانواده‌ها در سرپناه‌هایی موقت زندگی می‌کنند که سال‌هاست به خانه دائمی آن‌ها تبدیل شده است. تنها برخی از اهالی، آن هم با کمک‌های محدود دولتی یا هزینه‌های شخصی، توانسته‌اند برای خود اتاقکی سیمانی بسازند.

    اهالی روستا از سختی زندگی در کپر می‌گویند؛ از گرمای طاقت‌فرسای تابستان و سرمای زمستان که هیچ مانعی در برابرش وجود ندارد. بسیاری از خانواده‌ها، با وجود آگاهی از خطرات و دشواری‌ها، هنوز موفق نشده‌اند خانه‌ای مقاوم برای خود بسازند؛ نه از سر انتخاب، که به‌دلیل نداشتن توان مالی.

    در گورشون، کپر فقط یک نوع مسکن نیست؛ نشانه‌ای از فقر مزمن و محرومیتی است که سال‌هاست بر زندگی مردان، زنان و کودکان سایه انداخته و مسیر خروج از آن، برای بسیاری همچنان دور از دسترس مانده است.

    در یک کیلومتری این روستا مدرسه وجود دارد، اما آموزش فقط تا پایه نهم ادامه دارد. اما بعد از آن، مسیر تحصیل برای بسیاری از کودکان بسته می‌شود. یکی از نوجوانان می‌گوید اکنون باید در پایه دهم باشد، اما امکان ادامه تحصیل در روستا وجود ندارد.

    به گفته‌ی این نوجوان، مدرسه ساختمان سیمانی دارد و کلاس‌ها مختلط است. معلمان اغلب از ایرانشهر به روستا می‌آیند. با این حال، نبود دبیرستان، به‌ویژه برای دختران، به معنای پایان زودهنگام آموزش است.

    به گفته اهالی، برق و آب روستا تازه در همین سال اخیر تأمین شده است. سال‌ها زندگی بدون برق و آب گذشته و هنوز هم بسیاری از زیرساخت‌ها ناپایدار است. آن‌ها می‌گویند پیش از اجرای این طرح‌های محدود، اهالی برای تأمین آب به روستاهای اطراف می‌رفتند. زنان و کودکان آب قنات‌ها و چاه‌ها را روی کول و سر خود حمل می‌کردند.

    در میان گفت‌وگوها، دختربچه‌ای حدود ۱۳ ساله، نقش مترجم را بر عهده می‌گیرد. او حرف‌های مادربزرگش را به فارسی منتقل می‌کند: «مادربزرگم شناسنامه ندارد.»

    او از خواهرش می‌گوید که ازدواج کرده، اما چون شوهرش  شناسنامه ندارند، فرزندشان نیز شناسنامه ندارد.

    چند زن دیگر نیز می‌گویند یا خودشان شناسنامه ندارند یا همسرانشان فاقد مدارک هویتی‌اند و به همین دلیل، فرزندانشان نیز شناسنامه ندارند. این کودکان نه در آمارها هستند و نه در برنامه‌های حمایتی.

    به گفته‌ی زنان این روستا، ازدواج در این شرایط تنها به‌صورت سنتی انجام می‌شود. عقد شرعی جاری می‌شود، اما ثبت رسمی وجود ندارد و تنها یک ثبت کاغذی محلی انجام می‌گیرد. این خانواده‌ها یارانه دریافت نمی‌کنند و از بسیاری خدمات اجتماعی محروم‌اند. طلاق نیز به همان شکل سنتی و بدون ثبت رسمی انجام می‌شود؛ بدون هیچ پشتوانه حقوقی برای زنان و کودکان.

    نبود شغل در روستا، مردان را ناچار کرده برای کار به شهر بروند. اما بسیاری از آن‌ها در شهر گرفتار اعتیاد شده‌اند. زنان می‌گویند شوهرانشان یا دیر به دیر به خانه بازمی‌گردند یا وقتی می‌آیند، درآمد اندک خود را صرف مصرف مواد می‌کنند و سهمی برای زن و بچه باقی نمی‌ماند.

    برخی از این مردان، با وجود اعتیاد، بیکاری و نبود درآمد پایدار، همسر دیگری اختیار کرده‌اند؛ از همین روستا یا روستاهای اطراف. نتیجه، زنانی تنها مانده با چند کودک، بدون نان‌آور و بدون حمایت. به گفته اهالی، اعتیاد بعضی مردان به حدی رسیده که دیگر حتی توان رفتن به شهر برای کار را هم ندارند و بار زندگی عملاً بر دوش زنان افتاده است.

    در میان روایت‌ها، مردی خبرنگار را به خانه‌اش می‌برد؛ خانه‌ای که تنها یک اتاق دارد. همسرش زیر دو پتو افتاده است. زن به‌سختی چشمانش را باز می‌کند و می‌گوید تب دارد و «در تب می‌سوزد». او سه ماهه باردار است، اما بیماری‌اش مشخص نیست؛ چرا که پزشکی در روستا وجود ندارد.

    او دو فرزند دیگر دارد؛ یکی شش‌ساله و دیگری چهارساله. شوهرش توضیح می‌دهد که در گورشون، وقتی کسی مریض می‌شود، باید از سه یا چهار نفری که در روستا ماشین دارند کمک گرفت تا بیمار را به شهر برد. اگر ماشینی در دسترس نباشد، بیمار و همراهانش پیاده تا نزدیکی جاده می‌روند تا شاید خودرویی آن‌ها را سوار کند. نزدیک‌ترین درمانگاه در پیشین است؛ فاصله‌ای طولانی و خطرناک برای یک زن باردار تب‌دار.

    این زن باردار می‌گوید برای زایمان نیز راهی جز مراجعه به دایه محلی ندارد. نه پزشک هست و نه ماما. زایمان‌ها اغلب به‌صورت سنتی انجام می‌شود و زنان از خطرات آن آگاه‌اند؛ از مادرانی که در همین شرایط جان خود را از دست داده‌اند. با این حال، انتخاب دیگری وجود ندارد.

    این روستا، فقط با کمبود امکانات مواجه نیست؛ با نادیده‌گرفته‌شدن زنان و کودکانی روبه‌روست که زندگی‌شان بیرون از قاب آمارها جریان دارد. گورشون، روایتی است از کودکانی که کفش می‌خواهند و زنانی که هنوز برای به رسمیت شناخته‌شدن، منتظرند.

    کودکی که کفش ندارد، اغلب شناسنامه هم ندارد؛ در نظام اداری به رسمیت شناخته نشده، در آمارها جایی ندارد و سهمی از آینده برنامه‌ریزی‌شده کشور نمی‌برد. زنی که بدون شناسنامه ازدواج کرده، بدون ثبت رسمی طلاق می‌گیرد، بدون یارانه زندگی می‌کند و بدون پشتوانه حقوقی، بار معیشت و تربیت فرزندان را به دوش می‌کشد.

    در گورشون، فقر فقط نداشتن پول نیست؛ فقر، نبود انتخاب است. نبود حق تصمیم‌گیری درباره تحصیل، درمان، زایمان و حتی هویت. روایت این روستا، روایت مردمی نیست که بیش از حد می‌خواهند؛ روایت کسانی است که هنوز به حداقل‌ها نرسیده‌اند. از تقاضای یک جفت کفش تا مطالبه شناسنامه، گورشون یادآور این واقعیت تلخ است که توسعه، اگر به زنان و کودکان نرسد، ناتمام می‌ماند.

  • بازار سیاه شناسنامه؛ دردسر تازه برای بلوچ‌های ایران

    بازار سیاه شناسنامه؛ دردسر تازه برای بلوچ‌های ایران

    به گزارش اقتصادران، در روز‌های گذشته کارزاری درباره اقدام فوری برای افراد فاقد شناسنامه ایرانی و بلوچ به راه افتاده است.

    روزنامه هم‌میهن در گزارشی به این موضوع پرداخته که بخش‌هایی از این مطلب را در ادامه می‌خوانید:

    حدود یک میلیون افغانستانی به کشورشان بازگردانده شدند

    استانی که بالاترین نرخ زاد و ولد را در ایران دارد، مردمی را در خود جا داده که از نداشتن مدارک هویتی رنج می‌برند؛ کودکانی که بی‌شناسنامه متولد می‌شوند، اگر دختر باشند، کودک‌همسری را تجربه می‌کنند و اگر پسر باشند به سوختبری و قاچاق مواد مخدر رو می‌آورند. گرفتن شناسنامه برای مردم سیستان و بلوچستان گاهی تا ۲۵ سال طول می‌کشد و فعالان اجتماعی این استان معتقدند نگاه‌های امنیتی و مذهبی باعث شده فرآیند دریافت شناسنامه در این استان این‌چنین طولانی باشد.

    دادالله زهی، معلمی ساکن ایرانشهر و فعال اجتماعی سیستان و بلوچستان است و درباره بازار سیاهی می‌گوید که در اثر نداشتن شناسنامه در سیستان و بلوچستان ایجاد شده است: «افراد در این استان کارت عابربانک یا کارت سوخت خودشان را به دیگران اجاره می‌دهند. کارت ملی و شناسنامه خودشان و فرزندان‌شان را یا می‌فروشند یا اجاره می‌دهند.»

    از سوی دیگر، اخراج مهاجران افغانستانی هم مشکلاتی را برای مردمی بی‌شناسنامه ایجاد کرده است. آنها در مواردی بازداشت و رد مرز شدند، درحالی‌که ایرانی هستند و همین موضوع سبب به راه افتادن کارزاری با موضوع «درخواست اقدام فوری برای خانواده‌ها و افراد فاقد شناسنامه ایرانی و بلوچ» شده و به ۱۴۰۰ امضا رسیده است. محمدرضا مزارزهی نویسنده این کارزار از کارگر بلوچی می‌گوید که به دلیل اینکه فکر می‌کرده‌اند افغانستانی است، رد مرز شده و در حال حاضر در افغانستان است.

    هوری مزارزهی هم شهروند بلوچ دیگری است که می‌گوید برای برادرش در سال ۹۶ همین اتفاق افتاده و یک ماه طول کشیده تا آنها توانستند او را از افغانستان به ایران بازگردانند. بعضی از فعالان اجتماعی بلوچ معتقدند دولت باید از سازمان‌های مردم‌نهاد و سازمان‌های بین‌المللی کمک بگیرد و برای مردم بی‌شناسنامه کارت شهروندی صادر کند، بعضی دیگر هم بر این باورند که راهکار در تفویض اختیار به نهاد‌های محلی مانند دهیاری و بخشداری است که با مردم ارتباط نزدیک‌تری دارند.

    آمار دقیقی از تعداد شهروندان بی‌شناسنامه در سیستان و بلوچستان وجود ندارد. مسئله‌ای که از سوی دادالله زهی مورد انتقاد قرار می‌گیرد: «ما همیشه این نقد را داریم که در مسائل رسمی خودمان هم آمار درستی نداریم. در آموزش و پرورش زمانی که درباره تعداد دانش‌آموزان بازمانده از تحصیل صحبت می‌شود عدد‌ها از ۹۰ هزار تا ۱۲۰ هزار تا بالای ۲۰۰ هزار نفر محاسبه می‌شوند. درباره کمبود معلم هم همین اتفاق می‌افتد. اعداد کمبود معلم از ۱۱ تا ۱۷ هزار است. این نشان می‌دهد که در مسائل رسمی هم آمار دقیقی وجود ندارد چه رسد به این افراد که بسیاری از آنها در روستا‌ها ساکنند، بسیاری حاشیه‌نشین‌اند و بسیاری دیگر شناسنامه و کارت ملی و کارت بانکی را از دیگران خریدند یا اجاره کردند و به همین دلیل نمی‌توان آمار دقیقی گفت.» به گفته او، اما آمار غیررسمی و تقریبی نشان می‌دهد بالای ۵۰ هزار نفر در استان بدون شناسنامه‌اند.

    بی‌شناسنامه‌ها در لیست ردمرزشدگان

    هوری مزارزهی، زن بلوچی است که مادر ۶ فرزند و بی‌شناسنامه است. یکی از دختران او که ۱۶ ساله است، ازدواج کرده و پنج فرزند دیگرش در خانه با او زندگی می‌کنند که دو نفر از آنها دارای معلولیت‌اند. پدر هوری زندانی و شناسنامه‌اش را گم کرده بود. پس از آزادی درگیر اعتیاد می‌شود و به همین دلیل برای دو فرزند آخرش (هوری و برادرش) شناسنامه نمی‌گیرد. همسر هوری حدود ۶ ماه پیش فوت کرده و او حالا مخارج فرزندانش را با گلدوزی تامین می‌کند. او برای دریافت شناسنامه به ثبت احوال سوران مراجعه کرده و برای انگشت‌نگاری هم رفته است.

    محمدرضا مزارزهی، نویسنده کارزاری در اعتراض به بی‌شناسنامه ماندن خانواده‌ها و افراد فاقد شناسنامه ایرانی و بلوچ، از کارگر بلوچی می‌گوید که در طرح اخراج مهاجران افغانستانی رد مرز شده است: «عبدالکریم یوسف‌زهی که کارگر بلوچ بوده را به بهانه افغانستانی بودن رد مرز کردند. او در حال حاضر در افغانستان است.» در طایفه مزارزهی حدود ۱۰۰ نفر بی‌شناسنامه‌اند: «ما به این امید که ضرب‌الاجلی تعیین شود و بتوانیم برای افراد بی‌شناسنامه شناسنامه بگیریم لیستی از آنها در طوایف مختلف تهیه کردیم، اما این اتفاق نیفتاد.» به گفته او ابتدا اعلام کردند سران طوایف به استانداری بروند تا برای افراد بی‌شناسنامه به شکل فوری شناسنامه صادر شود: «اما این اتفاق نیفتاد و آن را تکذیب کردند.»

    هدف او از راه‌اندازی این کارزار این بود که فرآیند شناسنامه دادن سرعت بخشیده شود: «مردم مجبور نباشند چندین سال برای دریافت شناسنامه دوندگی کنند. ما گاهی برای دریافت شناسنامه مجبور به رشوه دادن هم شده‌ایم و با این وجود سال‌ها باید برای دریافت شناسنامه منتظر باشیم.» او درباره شوهرعمه خودش به عنوان یکی از شهروندان بلوچ بدون شناسنامه می‌گوید: «شوهرعمه من هشت سال برای دریافت شناسنامه دوندگی کرد و به همین دلیل بسیاری از فرزندان از تحصیل بازمی‌مانند.

    نهاد‌های انتظامی و مسئولان کوتاهی می‌کنند و به همین دلیل فرآیند دریافت شناسنامه بسیار طولانی می‌شود. خانواده‌های بسیاری هستند که بیش از ۶ سال است برای دریافت شناسنامه اقدام کردند، اما همچنان به نتیجه نرسیده‌اند. به آنها می‌گویند باید به فرمانداری، دهیاری، استانداری یا تهران مراجعه کنند. همین فرستادن به تهران مسئله را بسیار زمان‌بر می‌کند.» نتیجه این سازوکار، شهروندانی است که قید شناسنامه داشتن را زدند و نمی‌توانند از کمترین مزایای شهروندی استفاده کنند.

    حبیب مزارزهی هم شهروند بلوچ دیگری است که درباره سه خانوار بدون شناسنامه می‌گوید: «در این دوران که دولت اقدام به اخراج افغانستانی‌ها کرده است، آنها هم خودشان را در معرض خطر می‌بینند و به دلیل نداشتن مدارک هویتی با ترس از خانه خارج می‌شوند و تردد‌هایشان با مشکلات بسیاری همراه شده است.» به گفته او آنها از تمام خدمات دولتی محروم‌اند: «آن‌ها نمی‌توانند حتی یک نان از نانوایی بگیرند، چون کارت بانکی ندارند. نمی‌توانند سیم‌کارت داشته باشند، چون مدرک هویتی ندارند. بچه‌هایشان مدرسه نمی‌روند و تنها تا کلاس پنجم و ششم درس می‌خوانند که آن هم معلم روستا به آنها آموزش می‌دهد که خواندن و نوشتن را یاد بگیرند، اما نمی‌توانند ادامه تحصیل دهند.» این سه خانواده ۲۵ سال است که برای دریافت شناسنامه اقدام کردند و هنوز هم نتوانستند آن را دریافت کنند. این در حالی است که آنها استشهاد محلی دارند که ایرانی و بلوچ هستند.

  • خودزنی‌ آبی در سیستان‌وبلوچستان!

    خودزنی‌ آبی در سیستان‌وبلوچستان!

    به گزارش اقتصادران، محمد بلوچ‌زهی طی یادداشتی مطرح کرد:

    بلوچستان یکی از خشک‌ترین و کم‌بارش‌ترین مناطق جغرافیایی کشور محسوب می‌شود که طی چند دهه گذشته خشکسالی‌های طولانی‌مدت بسیاری را از سر گذرانده و همواره با تنش‌های متعدد آبی مواجه بوده و با بحران‌ها و چالش‌های مدید اجتماعی نیز روبه‌رو. حال با همین شرایط ناپایدار آبی و وضعیت بغرنج کمبود شدید آب شرب در شهرها و روستاها، تداوم برخی سیاست‌های نادرست به مثابه آب در آسیاب خشکسالی ریختن است و تشدید بیش از پیش بحرانی شدن اوضاع و تهی کردن اندک‌ منابع آبی موجود منطقه. طبق داده‌های شرکت کل مهندسی آب‌وفاضلاب میانگین مصرفی آب شرب در کشور به ازای هر نفر در شبانه‌روز حدود ۱۹۵ لیتر تخمین زده و الگوی ملی صحیح مصرف نیز ۱۳۰ لیتر تعیین شده است. اما این رقم در استان‌هایی چون سیستان‌وبلوچستان برخلاف دیگر استان‌ها نزدیک به همان عدد استاندارد ۱۳۰ لیتر تعریف شده شرکت آب است. یعنی اینکه مشترکین استان یاد شده بر مبنای همان الگوی صحیح مصرف ۱۳۰ لیتر در زمره سه استان کم‌مصرف‌ کشور قرار دارند.

    بنابراین با اتکا به همین آمار و داده‌ها در چنین وضعیتی نمی‌توان بحران آبی موجود و کم‌آبی مدید در سیستان‌وبلوچستان را آن‌طور که در تهران و بسیاری دیگر از استان‌های پرمصرف دیگر به مردم نسبت می‌دهند در این استان و نیز در بلوچستان هم به مشترکین آن تعمیم داد. بنابراین در اینجا با چنین پرسشی مواجه خواهیم شد که آیا بحران همیشگی آب که اکنون با آغاز تابستان بیش از هر زمان دیگر مردمان این جغرافیای پراکنده و پرجمعیت را در مضیقه قرار داده صرفا ریشه در اقلیم خشک و کم‌بارش آن دارد؟ گزارش سال گذشته اداره کل هواشناسی چنین فرضیه‌ای‌ را کمرنگ می‌سازد، چراکه به گفته همین منبع تخصصی در سال‌های اخیر این استان با افزایش چشمگیر بارندگی مواجه بوده به‌طوری که می‌تواند آثار خشکسالی را کاهش دهد.

    مطابق همین گزارش در سال زراعی ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ میزان بارش‌ها در استان به ۲۹.۵درصد نسبت به میانگین بلندمدت افزایش یافته است؟ حال در پس آن پرسش چنین پرسشی مطرح خواهد شد که چرا سیستان‌وبلوچستان برخلاف استان‌های کم‌بارش دیگر کشور چون فارس، خراسان رضوی، کرمان، خراسان جنوبی و هرمزگان همواره با بیشترین و شدیدترین تنش سالانه ‌‌آبی و عوارض بالای ناشی از خشکسالی و بحران آب مواجه است؟ شاید پاسخ به این پرسش را نتوان در میزان پایین بارش‌های سالانه و اقلیم خشک این منطقه یا تقاضای بالا آب جست، بلکه بیشتر منشا این معضل مداوم را در مدیریت صحیح و حفاظت منابع آبی دانست و جلوگیری از هدررفت زیاد آب. موضوعی که همواره در پس هیاهوی همیشگی بحران آب بلوچستان و حتی نیز سیستان گم می‌شود و کمتر به آن پرداخته خواهد شد.

    فقدان مدیریت صحیح آب و تضعیف فاجعه‌بار منابع آبی بسیار محدود منطقه است که با حفر بی‌رویه چاه‌های آب شرب و کشاورزی، از بین رفتن تراژدیک منابع طبیعی، نادیده گرفتن ملاحظات محیط زیستی در اجرای کلان‌پروژه‌های عمرانی متعدد در حال اجرای در استان، آب در آسیاب خشکسالی ریخته و بنزین روی تنش‌ها و چالش‌های اجتماعی پی‌درپی ناشی از آن.  آمارهای رسمی متوسط برداشت برنج در مناطق گرمسیری را حدود ۳ الی ۴ تن اعلام می‌کنند که آب مصرفی در هر کیلو برنج نیز رقمی بین ۱۵ الی ۱۷هزار لیتر است و نیز استان‌های خشک و گرمسیری چون سیستان‌وبلوچستان برخلاف استان‌های سردسیر پرآب، دو بار در سال قابلیت برداشت برنج را دارند که کاشت این محصول پرآب همچنان رونق بالایی دارد در بلوچستان! بماند که هر ساله طرح‌های قابل ‌توجهی در بخش کشاورزی و دامداری مجوز فعالیت می‌گیرند و نیز هم سوای رواج کشاورزی غرقابی و سنتی منطقه کاشت موز و انبه و سایر درختان گرمسیری تولید و صادرات صیفی‌جات و نیز هندوانه و خربزه به استان‌های همجوار رونقی خاص دارد! اخیرا آماری منتشر شده است از آب مصرفی کشور که ۷۷ درصد آن صرف کشاورزی می‌شود و فقط ۹ درصدش خانگی و اداری است که با این وضعیت بحران آب کاشت محصولات پرآبی چون برنج آن هم در سال دوبار پارادوکسی عجیب است و خودزنی‌ای زیانبار.

    در این میان اگر از ضعف مدیریت استحصال آب و اجرای طرح‌های آبخیزداری و نیز هم هدررفت آب از مرزها به کشورهای همسایه چشم‌پوشی کنیم، اما نمی‌توان از عمق فاجعه‌ای که اجرای طرح‌های ملی بدون ملاحظات محیط‌زیستی در منطقه چشم بست که متاسفانه سوای اینکه چنین کلان‌پروژه‌هایی حیات و اکوسیستم منطقه را با مخاطره جدی مواجه ساخته‌اند و تشدید ریزگردها را دامن زده‌اند، منابع آبی منطقه را نیز رو به زوال برده‌اند و حیات‌وحش بی‌پناه را نیز در آستانه انقراض. به هر جهت باید اعتراف کرد که بخش قابل توجهی از بحران آبی موجود نه تنها ریشه در خشکی و کم‌بارشی اقلیم دارد، بلکه ناشی از سیاست‌های نادرست و ضعف‌های مدیریتی زیانباری است که بیشتر منشا آن در ناآگاهی و عدم درک فاجعه‌ای است که آینده انسان‌ها را با مخاطره جدی مواجه خواهد ساخت. اگر غیر از این می‌بود لااقل این رویه ناصواب قبل از آنکه برای همیشه دیر شود، اصلاح می‌شد و ملاحظات محیط‌زیستی طرح‌ها و پروژه‌ها برای دولت‌ها به دور از شعار حایز اهمیت و حیاتی می‌بود و اصلاح سیاست‌های نادرست مدیریت آب در اولویت قرار می‌گرفت!

  • افزایش نجومی تعرفه برق برای سیستان و بلوچستان / مردم توان پرداخت قبض خود را ندارند / این افزایش قیمت ۶ برابری چه دلیلی دارد؟

    افزایش نجومی تعرفه برق برای سیستان و بلوچستان / مردم توان پرداخت قبض خود را ندارند / این افزایش قیمت ۶ برابری چه دلیلی دارد؟

    به گزارش اقتصادران، روزنامه شرق نوشت:

    مردم نیکشهر و روستاهای اطراف آن، این روزها نگرانی از قطع برق خانه‌های خود را دارند. آنها با افزایش بیش از شش‌برابری تعرفه‌های برق مواجه شدند که امکان پرداخت آن برای همه خانواده‌ها وجود ندارد.

    به طور مثال خانواده‌ای که هر ماه ۱۰۰ هزار تومان برای هزینه مصرف برق پرداخت می‌کرده، حالا با قبض یک‌میلیون‌و ۸۰۰ هزار تومانی مواجه شده است.

    با این حال مردم منطقه  اعلام کردند که به دلیل نداشتن سیستم گاز شهری، بیشتر مصرف مردم این منطقه از برق است که این محرومیت در تعرفه شرکت برق در نظر گرفته نشده و بیشتر خانواده‌ها توان پرداخت این پول را ندارند.

    اخطارهای قطع برق شروع شده

    این مطالبه مردمی تاکنون نتیجه‌ای نداشته و حتی برای آن کارزاری تشکیل شده. با این حال یکی از اهالی نیکشهر توضیح می‌دهد: «این افزایش قیمت برای نیکشهر و روستاهای اطرافش پیش آمده و اغلب خانواده‌ها الان با این افزایش تعرفه روبه‌رو شده‌اند.

    یعنی به نسبت جمعیت، بیشترشان با این مشکل روبه‌رو شدند. اخطار قطع برق از امروز شروع شده که مأمور اداره برق جلو در خانه‌ها می‌آید. ما برای این موضوع به اداره برق هم رفتیم اما آنها می‌گویند همه چیز بر اساس فرمول‌های ثابت پیش می‌رود و تعرفه تابستان و زمستان متفاوت است. در حالی که اصلا در نظر نمی‌گیرند در منطقه ما گازکشی وجود ندارد و مردم همه کارشان را با برق انجام می‌دهدند. چه‌بسا که در زمستان مردم مجبور به استفاده از وسایل سرمایشی باشند. مثلا در بهمن‌ماه اینجا درختان کم‌کم سبز می‌شوند و بهار ما از زمستان شروع می‌شود. با این حال تعرفه برق ما از چابهار بیشتر است. در حالی که آنجا لوله‌کشی گاز هم دارند و شرکت برق به این موضوع توجه نمی‌کند».

     در ۳ روز با چند میلیون اختلاف قیمت مواجه شدیم

    یکی دیگر از اهالی اشاره دارد که مصرف ما فقط ۶۵ درصد افزایش داشته، اما مبلغ قبض ۲۵۵۸ درصد بیشتر شده است. در سه دوره اخیر، میانگین مبلغ قبض ما حدود ۱۰۰ هزار تومان بوده، ولی حالا ناگهان به شش‌ میلیون‌و ۱۱۴ هزار تومان رسیده است. نه مصرفمان انفجاری بوده، نه کارخانه‌ای راه انداختیم، فقط هزینه قبض ماست که نجومی بالا رفته. الان مبلغ ۲۳ هزار تومان به شش‌میلیون و ۱۱۴ هزار تومان افزایش پیدا کرده. حتی اگر برق را از طلا هم تولید کنند، چنین افزایش چندهزاردرصدی هیچ توجیه منطقی ندارد.

    مبلغ تعیین‌شده باید متناسب با قبل باشد

    فرد دیگری ساکن در شهرستان نیکشهر، بخش آهوران، روستای برشک، اعلام می‌کند که در دوره قبلی، میزان مصرف ما ۱۵۴۸ کیلووات ساعت بوده و مبلغ قبض ۴۷۰ هزار تومان صادر شده است. در چهار دوره اخیر، میانگین مصرف برق تفاوت چندانی نداشته و مبالغ پرداختی نیز متعارف و منطقی بوده است.
    افزایش ناگهانی مبلغ قبض این دوره، غیرمنطقی به نظر می‌رسد و نیازمند بررسی دقیق است. بنابراین با توجه به سوابق مصرف و مبالغ قبض در دوره‌های گذشته، تقاضا دارم مبلغ قبض این دوره بازبینی شده و تعدیل شود تا ضمن حفظ عدالت در محاسبه هزینه‌ها، امکان پرداخت آن نیز فراهم باشد. انتظار می‌رود مبلغ تعیین‌شده مشابه دوره‌های قبل و متناسب با مصرف واقعی باشد.

    این افزایش قیمت برای چیست؟

    سرپرست خانواده‌ای دیگر توضیح می‌دهد که ماه ۱۰ تا ۱۱ امسال ۱۹هزارو ۹۰۰ پرداختی داشته در حالی که از ماه ۱۰ تا ۱۲ که حساب کرده این مبلغ به یک‌ میلیون‌و ۸۳ هزار تومان رسیده که ۱۰ برابر دوره قبل می‌شود. همچنین یکی دیگر از این اهالی می‌گوید: «اینجا همه کارگر هستند. بعضی از مردم کار دولتی می‌کنند که نهایت حقوقشان ۱۵ میلیون است. با این حقوق چطور قبض یک الی دو میلیونی برق را پرداخت کنیم؟ دو قبض برق ما با یک اشتراک در دوره قبل ۴۳۱ هزار تومان بوده و دوره بعد آن که دو ماه بعد است، این مبلغ پنج برابر شده؛ یعنی دو ‌میلیون‌و ۹۸ هزارو ۶۰۰ تومان شده است. این افزایش قیمت برای چیست؟».

  • معضلی به نام بی شناسنامه گی! / بخش اعظمی از فاقدین شناسنامه در سیستان و بلوچستان ایرانی‌اند

    معضلی به نام بی شناسنامه گی! / بخش اعظمی از فاقدین شناسنامه در سیستان و بلوچستان ایرانی‌اند

    به گزارش اقتصادران، “بی‌شناسنامه‌ها” عنوان دردناک زندگی مردمانیست که در اوج محرومیت، هویت هم ندارند، از دیرباز جغرافیای سیستان و بلوچستان بر مدار درد و رنج چرخیده است، جایی که بلاتکلیفی جزء لاینفک زندگیِ جمعیتی نزدیک به ۵۰ تا صد هزار نفر به گواه اخبار منتشر شده در این استان پهناور است.

    بازمانده از زندگی

    درد گران سیستان و بلوچستان درد “بی شناسنامه گی” است که به دیگر رنجهای این دیار می چَربد، زندگی فاقدین شناسنامه این استان در حقیقت زندگی در برزخ بی هویتی است، هر گاه نامی از هویت به میان آید ناخودآگاه، نگاه همگان به سمت سیستان و بلوچستان کشیده می‌شود، همانجایی که در سایه محرومیت های ریز و درشتش، غم بی شناسنامه گی و بازماندگی از زندگی، معضل اصلی آنجاست.

    مرزنشینان سیستان و بلوچستان که با پاکستان و افغانستان همسایه اند، از دیرباز با معضل بی شناسنامه‌ها مواجه اند، این درحالیست که این ماجرا تنها به این استان معطوف نمی‌شود و در ۵ استان کشور این آسیب اجتماعی پراکنده‌ است.

    بر اساس آمارهای موجود بیش از یک میلیون نفر در  استان های سیستان و بلوچستان، خراسان، گلستان، کرمان و آذربایجان غربی با معضل بی شناسنامه گی روبرو هستند، معضلی که نشان می‌دهد سیستان و بلوچستان ‌رکورد دار و صدرنشین جدول بی هویت‌های کشور است.

    آنگونه که خودشان می گویند، شناسنامه داشتن، تنها آرزوی آنان است، مردمانی که تنها یک چیز می‌خواهند، “شناسنامه”.  چرا که نداشتنش به منزله محرومیت از تمام خدمات اجتماعی است‌.

    ماجرای فرهاد

    بخشی از این گزارش روایت زندگی « فرهاد»، «مینا» و «محمدعلی» است. «فرهاد شه بخش» فرزندی با پدر و مادر ایرانی است که سالهاکفش آهنی پوشید تا از  لابه‌لای هزارتوی بروکراسی اداری، پرونده هویتی اش را بیرون بکشد اما نشد و او حالا به تنگنا رسیده است.

    «فرهاد» و  مادر و دو خواهر برادرش به همراه همسر و فرزندش، بچه های والدین ایرانی هستند، از پدری که شناسنامه دارد و مادری که شناسنامه ندارد.

    این شهروند زاهدانی ساکن در بندر چابهار در گفت‌وگو با «ایلنا» از رنج های پیدا و پنهان زندگی بی شناسنامه‌های استانشان می گوید؛ از ترس، انزوا، رد مرز، محرومیت‌ها و اندوه هایشان که بی شمارند.

    با اینکه فرسنگ ها دورتر از جغرافیای زندگیشان هستم، اما شروع به درد دل می کند. حین صحبت، رنج‌های کار و زندگی‌اش را یکی‌یکی بیرون می‌ریزد و تعریف می‌کند که بی‌شناسنامه بودن، آنها را از زندگی ساقط کرده است.

    رویای شناسنامه دار شدن‌ مردمان بلوچ به اندازه ای برایشان محال شده که پس از بارها مراجعه برای تعیین هویت، که بعضاً سالها این بررسی ها طول می کشد، آنان را از ادامه دادن این مسیر منصرف کرده است.

    محمدعلی شه بخش، پدر فرهاد که حالا در آستانه ۴۴ سالگی است، اظهار می کند: تنها خودم شناسنامه دارم و هیچگاه نتوانستم برای همسر و فرزندانم شناسنامه بگیریم و تلاش‌هایم بی نتیجه مانده است، کسی که در ۱۷ سالگی ازدواج و خیلی زود صاحب فرزندی به نام فرهاد می‌شود که حالا ۲۶ ساله است. جوانی که دوبار رد مرز شده و سر از پاکستان و افغانستان درآورده است.

    آنگونه که فرهاد می گوید: پس از دستگیری به دلیل نداشتن مدارک هویتی و در حین رد مرز از او سوال کردند که به کدام کشور (افغانستان و پاکستان) میروی؟ و او هم تنها یک کلام گفته بود که، هر کدام نزدیک تر است. فرهاد شه بخش حتی نمیدانست که مسافت پاکستان و افغانستان تا چابهار (محل فعلی زندگیش) چقدر است.

    فرهاد ادامه می دهد؛ نسل اندر نسل اهل محله شیرآباد زاهدان بوده ایم و از همین آب و خاک هستیم.

    جوانی که از خروس خوان سحر تا پاسی از شب با پدرش محمدعلی  برای نان شبشان در چابهار ضایعات جمع می کنند.

    زندگی به نرخ آزاد

    مینا همسر فرهاد ابراز می‌کند؛ عایدی همسرش از فروش ضایعات بین ۵ تا ۸ میلیون تومان در ماه است که کفاف هزینه های زندگیشان که همه به نرخ آزاد محاسبه می‌شود، نمی‌دهد.

    مینا از رنج بی هویتی زنان بلوچ می گوید، از محرومیت های بهداشتی و تسهیلات زایمانی،از رنج‌های بیشمار دوران بارداری و از زایمان های سخت درون خانه ای و از مرگ و میر نوزدان و مادران به دلیل زایمان های سخت.

    او ابراز می کند: مثل همه زنان بلوچِ بی شناسنامه، فرزندش که حالا پسری دو و نیم ساله است را در خانه به دنیا آورده و تمام زنان حوالی اش مجبورند فرزندانشان را در منزل به دنیا بیاورند، اگرچه وجود ماماهای محلی و حضورشان در منازل تا حدی خیالشان را آسوده کرده، اما اگر زنی نتواند زایمان طبیعی کند و نیاز به عمل سزارین داشته باشد، دیگر کارش با کرام الکاتبین است، چرا که برای زنان بدون شناسنامه تسهیلات زایمانی وجود ندارد تا نوزادانشان را در محیط بیمارستانی دولتی یا درمانگاهی به دنیا بیاورند و گواهی ولادت بگیرند.

    آنان تا به حال تجربه دریافت دسترنج خود و واریز آن به حسابشان نداشته اند‌، تا به حال پایشان به هیچ بانکی برای افتتاح حساب باز نشده، آنها نه بیمه دارند نه عایدی، آنان بی هویت های سیستان و بلوچستانند که جمعیتشان هم کم نیست.

    مرگ تدریجی “بی شناسنامه ها” در جغرافیای بلوچستان

    زندگی در جغرافیای بی شناسنامه های سیستان و بلوچستان مثل مرگ تدریجی است. اینها را می‌توان از بغض فرهاد و کلمات منقطعش فهمید.

    آنها نمی‌دانند چگونه و در کدامین محکمه اثبات کنند، که پدر جد آنها در این سرزمین بوده و صاحب زمین اجدادی‌شان هستند.

    آنها می گویند تنها راه اثبات ایرانی بودن‌شان آزمایش DNA و اثبات خویشاوندی است که طی کردن این پروسه در استان پهناور سیستان و بلوچستان به دلیل خدمات بسیار محدود و دور از دسترس، هزینه های سنگین، گرفتن استعلامات از مراکز اطلاعاتی و امنیتی کاری بسیار طاقت‌فرسا و طولانی است.

    بی‌سوادی این جماعت کاری با آنان کرده که به دلیل نداشتن آگاهی و رنج‌پیمودن مسیر سختِ هویت دار شدن، قید شناسنامه را بزنند تا این روند فرسایشی شود.

    این در حالیست با استناد به آمارها، گفته شده جمعیتی بین ۵۰ تا گاهاً ۱۰۰ هزار نفر در استان سیستان و بلوچستان به دلیل نداشتن مدارک هویتی از تحصیل، دانشگاه، داشتن سند مالکیت، سفر، درمان دولتی، انواع بیمه‌های درمانی، خرید دارو برای بیماری‌های خاص، گواهینامه، یارانه، استخدام نشدن در ادارات دولتی، نداشتن حساب بانکی، عدم ثبت شکایت در دادگاه، محروم و همچنین پس از فرزند‌دار شدن، فرزندشان هم هویتی ندارد.

    بخش اعظمی از فاقدین شناسنامه در سیستان و بلوچستان ایرانی‌اند

    در همین رابطه رئیس شورای شهر زاهدان در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا تاکید می کند: اینکه در بین فاقدین شناسنامه سیستان و بلوچستان درصد اندکی هم از اتباع وجود داشته باشد، کاملاً طبیعی است، اما بخش اعظمی از فاقدین سجلی در این استان که وجود آنان را نمی‌شود انکار کرد، ایرانی و ریشه در خاک این کشور دارند.

    محمود رضا کاوه سرجو، با ابراز تاسف از وضعیت بی شناسنامه های سیستان و بلوچستان می گوید:  علاوه بر فاقدین شناسنامه تعداد زیادی از مردم این استان که ظن غصب شناسنامه بر آنان وارد شده از کلیه خدمات عمومی بی بهره شده اند.

    وی با بیان اینکه منع خدمات یک اقدام کاملاً فرا قانونی است، می افزاید: ما نمی‌دانیم بر اساس چه قانونی این افراد منع خدمات شده اند، زیرا در هیچ کجای قانون چنین ماده ای وجود ندارد.

    رئیس شورای شهر زاهدان با ذکر این نکته که این‌ افراد امکان هیچ‌گونه خدمات بانکی ، درمانی،و غیره ندارند، بیان می‌کند: با یک تحقیق و بررسی ساده مسئله غصب شناسنامه قابل تشخیص و در صورت اثبات، اقدام به باطل کردن اوراق هویتی و بعنوان یک تبعه خارجی رد مرز شوند و یا اگر اثبات شود که هویت‌شان مشکلی ندارد از حالت منع خدمات خارج شوند‌.

    ورود مهاجرین افغان به سیستان و بلوچستان و تشدید نابسامانی‌های هویتی

    کاوه سرجو، یکی از دلایل فاقدین شناسنامه استان سیستان و بلوچستان را اختلافات برخی از مردم با حکومت در قبل از انقلاب عنوان می کند و می گوید: در پی اختلافات بخشی از مردم با حکومت در زمان قبل از انقلاب بخش زیادی از مردم سیستان بلوچستان در  افغانستان و پاکستان حاشیه نشین شدند و پس از گذشت ۱۰ الی ۲۰ سال و با پایان حکومت شاهنشاهی دوباره به وطن برگشتند و  پس از آن نیز پیگیر اخذ شناسنامه نشدند.

    او ادامه می دهد: در آن زمان ۹۰ درصد جمعیت استان سیستان و بلوچستان را روستائیان و عشایر تشکیل می‌داد که بعضاً تعدادی زیادی از آنان به دلیل عشایر بودن‌شان در کوهها به سر می بردند و ضرورت اخذ شناسنامه را احساس نمی‌کردند.

    امتناع از پیگیری شناسنامه برای جلوگیری از اعزام به سربازی اجباری در قبل از انقلاب

    عضو شورای شهر زاهدان از دیگر دلایل امتناع برخی از مردم سیستان و بلوچستان برای دریافت شناسنامه را جلوگیری از اعزام فرزندانشان به سربازی اجباری به دلیل دوران سخت و طاقت فرسای این دوره در زمان قبل از انقلاب بیان می‌کند و‌می افزاید: چون‌در زمان قبل از انقلاب دوره سربازی بسیار سخت و طاقت فرسا بوده، برخی از مردم این استان برای جلوگیری از اعزام فرزندانشان به دوره سربازی اجباری از پیگیری برای دریافت شناسنامه خوداری می کردند.

    او از دیگر دلایل تشدید این نابسامانی هویتی در سیستان و بلوچستان را ورود مهاجرین افغان به خاک سیستان‌و بلوچستان می‌داند و می گوید: به جای اینکه این مهاجرین در کمپ های موقت اسکان داده شوند، به دلیل رافت اسلامی در شهرها و روستاها و در کنار مردم‌سکنی گزیدند و برخی از آنها هم متقاضی شناسنامه شدند، همین امر باعث شده تا دولت برای صدور سجلی فاقدین شناسنامه در این  سختگیری های زیادی را اعمال کند.

    کاوه سرجو، وقوع تورم افسار گسیخته، مشکلات عدیده اقتصادی، افزایش هزینه های درمانی را از جمله دلایل پیگیری مردم‌ برای شناسنامه دار شدن‌ در سیستان و بلوچستان عنوان و ابراز می کند: یکی از تبعات افراد فاقد شناسنامه در جامعه، امکان ارتکاب جرم و افزایش نا امنی توسط این افراد به دلیل بحران‌های ناشی از بی هویتی است که اگر هر خطایی از آنان سر بزند غیر قابل شناسایی و هیچگونه هویتی ندارند.

    فاقدین شناسنامه محروم از تحصیل/ اتباع در حال تحصیل

    او این را هم اضافه می کند که؛ محرومیت فاقدین شناسنامه از آموزش بزرگترین ضربه ای است که به این افراد زده می‌شود، چرا که در مدارس برای دانش آموزان اتباع بستر تحصیل و آموزش فراهم اما برای فرزندان بی شناسنامه ایران هیچ بستری فراهم نیست و در واقع مهاجرین از امکانات آموزشی کشور بهره مند و فرزندان بلوچِ فاقد شناسنامه، محروم از سیستم آموزشی کشورند.

    به گفته رئیس شورای شهر زاهدان، اگر به هر طریقی مساله شناسنامه دار شدن‌ افراد بدون هویت استان سیستان و بلوچستان حل شود، یک جمعیت گسترده بیسواد ایرانی به جمعیت کشور اضافه می‌شود که در همین راستا می طلبد، فارغ از هر نتیجه ای، زمینه آموزش و تحصیل همه فرزندان بلوچ و فاقدین شناسنامه کشور فراهم شود تا در آینده افرادی که شناسنامه دار می‌شوند، افراد باسوادی باشند که سبب ساز توسعه ایران اسلامی بشوند‌.

    موضوع بی شناسنامه های سیستان و بلوچستان باید برای یک بار و برای همیشه حل شود

    کاوه سرجو تصریح می کند: این موضوع باید یکبار و برای همیشه تعیین تکلیف شود و می طلبد که برای حل این معضل کارگروهی از مقامات کشوری تشکیل و در صورت نیاز به آنان تفویض اختیار شود تا این داستان بی هویتی برای همیشه پایان بگیرد به همین جهت تاکید می‌کنم که از ظرفیت بزرگان و ریش سفیدان اقوام در حل این موضوع استفاده شود.

    این عضو شورای شهر زاهدان ادامه می دهد: فرض بر این بگیریم که از جمعیت فاقدین شناسنامه در سیستان و بلوچستان، ۱۰ درصد از جمعیت احتمالی از اتباع باشند که لازم است تا به آنان نیز تابعیت داده شود تا در مقابل، آن ۹۰ درصد از حق طبیعی خود بهره مند شوند،  باز هم جای اغماض دارد تا این معضل سریعتر حل شود.

    وی با تاکید بر اینکه یکی از نگرانی‌هایی که در استان سیستان بلوچستان وجود دارد، هم مرز بودن این استان با کشورهای افغانستان و پاکستان و استقرار گروهک های تروریستی در کشورهای یاد شده و احتمال لغزیدن افراد فاقد هویت و جذب آنان برای عملیات های خرابکارانه می داند و می گوید: لازم است تا با در نظر گرفتن همه این جوانب برای رفع این معضل اقدام جدی صورت بگیرد.

    لزوم عمل به منویات رهبری

    کاوه سرجو یادآور می‌شود؛ فراموش نکنیم که مقام معظم رهبری همواره تاکید بر جوانی جمعیت داشته اند، بدون شک با حل معضل بی شناسنامه های کشور خصوصاً استان سیستان و بلوچستان که بیشترین آمار فاقدین سجلی را به خود اختصاص داده، قطعاً به جمعیت جوان کشور افزوده می‌شود.

    او متذکر می‌شود: این را هم در نظر بگیریم که بخشی از جمعیت جوان کشور هم با موج مهاجرت معکوس روبرو و در تلاشند تا از کشور خارج شوند، قطع به یقین با این اتفاق شاهد خروج سرمایه های انسانی خواهیم بود.

    ۹۸ درصد فاقدین شناسنامه سیستان و بلوچستان از دهک های پایین درآمدی هستند

    در همین رابطه یک عضو شورای بخش مرکزی شهرستان دشتیاری هم در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا اظهار می‌کند: ماجرای تمام نشدنی فاقدین شناسنامه در استان سیستان بلوچستان ریشه در دلایلی نظیر عدم آگاهی، سهل انگاری، عدم دسترسی، روند پیچیده و سخت بروکراسی اداری، هزینه گزاف، فاصله زیاد محل سکونت به مرکز شهرستان و یا استان دارد.

    ساجد جوهر تاکید می کند: همه این دلایل باعث شده تا کسانی که ایرانی الاصل هستند و صاحب ملک و میراث آبا واجدادی اند، همچنان بدون هویت بمانند.

    وی عنوان می کند: همواره تاکید بر این بوده که  مهاجرین و اتباع خارجی که در حاشیه کلان شهر های شیراز ،مشهد و تهران زندگی میکنند با مردمانی که در شهرستان دشتیاری (صاحب ملک/زمین کشاورزی صاحبان اصلی این خاک )هستند را مقایسه نکنند.

    عضو شورای اسلامی بخش مرکزی شهرستان دشتیاری اظهار می کند: براساس آمارهای میدانی حدود ۹۸ درصد فاقدین شناسنامه از خانواده های ضعیف، کم بضاعت و کم توان مالی و از دهک‌های پایین جامعه هستند که از ابتدایی ترین حق شهروندی مثل عدم افتتاح حساب بانکی، محروم از کمک های نهادهای حمایتی بهزیستی، کمیته امداد، عدم تعلق یارانه و کمک معیشتی محروم و از کلیه خدمات الکترونیک و آخرین موارد هم توزیع نفت و گاز الکترونیک و همچنین کارت نان بی بهره اند.

    جوهر ابراز می کند: با توجه به شرایط اقتصادی فعلی کشور و نرخ تورم و گرانی موجود، زندگی برای اقشار ضعیف جامعه به سختی و با مشقت فراوان می گذرد و حالا تصور کنید آن دسته از فاقدین شناسنامه که اکثراً از هیچ‌یک از خدمات دولت برخوردار نیستند در چه شرایطی قرار دارند.

    دشتیاری در لیست مناطق بالای جمعیتی بی شناسنامه

    او یادآور می‌شود:طبق نرخ آمار جمعیتی ، شهرستان دشتیاری جز بیشترین مناطق فاقد شناسنامه است و طبق آمار و اطلاعاتی که از طریق شوراهای بخش مرکزی به بخشداری ارسال شده، حدود دو هزار نفر از ۵۰۰ خانوار، فاقد شناسنامه فقط در بخش مرکزی این شهرستان وجود دارد که بخش باهوکلات این شهرستان هم تقریباً به همین آمار است.

    عضو شورای بخش مرکزی شهرستان دشتیاری اظهار می‌کند: برخی از این فاقدین شناسنامه کسانی هستند که پدر شناسنامه دارد و مادر شناسنامه ندارد و براساس بروکراسی اداری بعد از تشکیل پرونده در ثبت احوال و بررسی توسط سه نهاد پلیس اطلاعات(تایید تابعیت)، نیرو انتظامی و سپاه (تایید هویت) با کندی بعد از سالیان سال صاحب شناسنامه می‌شوند.

    جوهر در ادامه بیان می‌کند: از این تعداد حدود ۲۰۰ پرونده در ثبت احوال شهرستان دشتیاری تشکیل و هنوز در دست بررسی است ، این در حالیست که بررسی برخی  پرونده ها بعضاً تا حدود ۱۰ سال هم به طول کشیده تا خانواده ای تابعیت گرفته و خیلی از خانواده ها به دلیل همین اطاله رسیدگی از پیگیری اخذ شناسنامه و هویت دار شدن دلسرد و منصرف شده اند.

    او ادامه می دهد: آمار قابل توجهی هم به آن دسته از خانواده های که مادر شناسنامه دارد و پدر بدون شناسنامه است، اختصاص دارد که در چندین استان این موضوع بصورت قانون در سال ۹۸ اجرا شده و خانواده ها و فرزندانشان تعیین تکلیف و به آنان شناسنامه داده شده اما این قانون براساس ملاحظاتی در استان سیستان بلوچستان اجرا نشده و نمی‌شود.

    فاقدین شناسنامه ساقطین از زندگی

    یک فعال مدنی از بندر چابهار نیز در رابطه با مصائب بی شناسنامه های استان سیستان و بلوچستان می گوید: فاقدین شناسنامه استان سیستان و بلوچستان در حقیقت ساقطین از زندگی هستند، در حالیکه جَد اندر جَدشان اهل زاهدان، دشتیاری ، چابهار ، سیه بند، بنت و دهان، سراوان، بم پُشت و پَسکوه، جالق، کوهک، کوه بیرک، حاجی آباد زاهدان، سرجنگل و بچه های محلات داخلی خود زاهدان از جمله شیرآباد و کریم آباد هستند که از محلات خیلی قدیمی زاهدان است.

    منصور روحی با تاکید بر اینکه نباید موضوعات سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیکی با موضوع اجتماعی یکی شود، اظهار می کند: صدور ۱۰۰ جلد شناسنامه در مقابل جمعیت زیاد بی شناسنامه های استان سیستان و بلوچستان هیچ است.

    رئیس جمهور معضل کِشدارِ بی شناسنامه های سیستان و بلوچستان را حل کند

    این فعال مدنی تصریح می‌کند: بروکراسی شدید اداری در استان سیستان و بلوچستان و خصوصاً مرکز این استان حاکم است و به همین جهت ما خواستار ورود مسئولان رده بالای کشوری از جمله ریاست جمهور، وزیر کشور ، نمایندگان استان در مجلس شورای اسلامی و استاندار هستیم تا برای برون رفت از این معضل کِشدار،  برای صدور اسناد هویتی فاقدین شناسنامه این استان به تاییدیه دانشگاهیان، فرهنگیان، ائمه جمعه، ریش سفیدان، شوراها و مسئولان برای حل این معضل اکتفا کنند.

    روحی تاکید می کند: با توجه به اینکه جمعیت کشور رو به پیری رفته و از آن سو تبلیغ فرزند آوری می‌شود، چرا به جمعیت ۵۰ یا تا ۱۰۰ هزار نفری بی شناسنامه های  سیستان و بلوچستان توجهی نمی‌شود، در صورتیکه بی شناسنامه های این استان همه ایرانی هستند و در شان کشور عزیز ما نیست که مردم خودش را سرگردان و بعنوان پاکستانی و افغانی رد مرز کند.

    او ادامه می دهد: وقتی ما فرزندان وطن را طرد می‌کنیم آیا دولت‌ افغانستان و پاکستان آنها را می پذیرد؟

    این فعال مدنی، وضعیت فاقدین شناسنامه در سیستان و بلوچستان را به مثابه از اینجا رانده ،از آن جا مانده عنوان می کند و می گوید: این مردم عاشق کشور ، نظام و فرزندان اصیل ایران، آریایی و از قومیت بلوچ هستند و نباید اینگونه سرگردان و بلاتکلیف باشند.

    گستردگی معضل بی شناسنامه ها در چابهار، دشتیاری و زاهدان

    روحی با ذکر این نکته که بیشتر فاقدین شناسنامه در حوزه بلوچستان و در شهرهای زاهدان، دشتیاری ، چابهار، سراوان، حوزه نیک شهر و بخش بنت، خاش، سوران، جالق ومهرستان هستند، بیان می‌کند: معضل بی شناسنامه ها در دشتیاری، چابهار و زاهدان به مراتب بیشتر و گسترده تر از سایر نقاط است.

    وی اضافه می‌کند: پیشنهاد می‌شود تا نمایندگان تام الاختیار از وزارت کشور به همراه معتمدین و متخصصین بومی هر محله در بخش ها و شهرهای منطقه مستقر و با قید فوریت مشکلات فاقدین شناسنامه را در همان محل حل و فصل کند.

    یک هزار و ۶۹۴ نفر سیستان و بلوچستانی در صف تعیین هویت

    آنگونه که علی رحمتی مدیر کل ثبت احوال استان سیستان و بلوچستان یکشنبه دوم دی ماه سالجاری در گفتگو با رسانه ها اعلام کرده: در حال حاضر ۱۶۹۴پرونده فاقدین شناسنامه این استان برای تابعیت ایرانی در دست بررسی و اقدام است.

    وی از تعیین هویت و صدور ۱۷۲ جلد شناسنامه به افراد فاقد شناسنامه این استان در سالجاری خبر داده و اعلام کرده که درحال حاضر ۸۱۲۱ نفر در استان سیستان و بلوچستان منع خدمات سجلی هستند و تاکنون برای ۱۵۹۲ نفر نیز به دستور مقام قضایی منع خدماتی سجلی  صورت گرفته است.

    مدیر کل ثبت احوال استان سیستان و بلوچستان تاکید کرده: افرادی که مدعی پدر ایرانی و فاقد شناسنامه‌اند می توانند با تشکیل پرونده، تقاضای بررسی تعیین هویت کنند و پس از بررسی‌های لازم و مثبت بودن نتایج استعلامات برای این افراد مطابق قانون شناسنامه صادر می شود.

    سراوان بیشترین رشد جمعیتی استان سیستان و بلوچستان دارد

    او با بیان این موضوع که درحال حاضر جمعیت استان سیستان و بلوچستان براساس آخرین داده‌های سجلی، ۳ میلیون و ۳۳۷ هزار و ۵۳۴ نفر است، گفته: این استان ۳.۹۶ صدم درصد جمعیت کشور را دارد.

    رحمتی در ادامه با اشاره به آمار جمعیتی ۳ میلیون نفری این استان و تفکیک جنسیتی آنان اعلام کرده که از این آمار، یک میلیون و ۶۸۴ هزار و ۷۳۹ نفر را زنان و یک میلیون ۶۵۲ هزار و ۷۹۵ نفر را مردان تشکیل داده‌اند.

    مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان بیشترین رشد جمعیتی این استان را سراوان با ۲.۲ دهم درصد و کمترین را سیستان با ۱.۳ دهم درصد برشمرده  و گفته که جمعیت زاهدان مرکز سیستان و بلوچستان ۸۲۴ هزارو ۶۴۴ نفر است.

  • همدستی ترکیه و طالبان علیه منابع آبی ایران / تکلیف آب‌های به یغما رفته ایران چه می شود؟

    همدستی ترکیه و طالبان علیه منابع آبی ایران / تکلیف آب‌های به یغما رفته ایران چه می شود؟

    به گزارش اقتصادران، در روز‌هایی که تهران میزبان کنفرانس بین‌المللی وحدت اسلامی بود و نمایندگان کشور‌های مسلمان گرد هم آمده بودند تا از اتحاد و برادری سخن بگویند، نماینده طالبان صحنه‌ای را رقم زد که نشانی از هیچ وحدتی نداشت. هنگام پخش سرود ملی ایران، این نماینده با بی‌تفاوتی تمام در جای خود نشسته باقی ماند و به سرود رسمی کشور میزبان اعتنایی نکرد. چنین رفتاری، نقض آشکار آداب دیپلماتیک و نشان‌دهنده گستاخی است، اما عجیب‌تر از این رفتار، توجیه مقامات ایرانی بود که آن را به ملاحظات مذهبی طالبان نسبت دادند. این واکنش، شاید آینه‌ای از سیاست کلی مماشات در برابر همسایه‌ای باشد که نه به اصول همسایگی پایبند است و نه احترام به معاهدات را به رسمیت می‌شناسد. طالبان، به محض تثبیت قدرت خود، با آغوش باز ایران مواجه شد. یکی از نخستین کشور‌هایی که سفارت افغانستان را بدون هیچ چالشی به طالبان سپرد، ایران بود. اما این روابط، که شاید در ظاهر ماه عسلی کوتاه‌مدت به نظر می‌رسید، به سرعت رنگ‌وبوی اختلاف گرفت.

    در اردیبهشت ۱۴۰۲، زمانی که رئیس‌جمهور وقت ایران(سید ابراهیم رئیسی) درباره حقابه سیستان و بلوچستان به طالبان هشدار داد، پاسخ آنان چیزی نبود جز بیانیه‌ای توهین‌آمیز که ایران را به بی‌اطلاعی از واقعیات متهم می‌کرد. حتی انتشار ویدئویی از یکی از فرماندهان طالبان که کنار رود هیرمند نشسته و با تمسخر به ایران اشاره می‌کرد، نتوانست تغییری در سیاست صبورانه تهران ایجاد کند.

    در حالی که طالبان آب رودخانه هیرمند را به روی ایران بسته بود، تنها کورسوی امید باقی‌مانده برای تالاب هامون، جریان رودخانه فراه بود که سالانه حدود ۱.۲ میلیارد مترمکعب آورد داشت. اما اکنون سد «بخش‌آباد» که به دست طالبان و با همکاری ترکیه در حال ساخت است، تهدیدی مستقیم برای حیات سیستان به شمار می‌رود. این پروژه آبی، که هدفی جز انحصار کامل آب فراه ندارد، قرار است تمام سیلاب‌های این رودخانه مرزی را از هامون دریغ کند و آخرین نفس‌های این تالاب بین‌المللی را بگیرد.

    رودخانه فراه، با طولی ۵۶۰ کیلومتری که از ولایت غور سرچشمه می‌گیرد و به هامون سابوری می‌ریزد، یکی از اصلی‌ترین شریان‌های آبی منطقه است. اما ساخت سد بخش‌آباد با ظرفیت ذخیره‌سازی نزدیک به ۱.۳ میلیارد مترمکعب، می‌تواند تمام جریان سالانه این رودخانه را پشت دیوار‌های بلند خود حبس کند. این ظرفیت، که ۲۶ برابر سد کمالخان است، همراه با کانال‌های انحرافی طراحی شده، به وضوح نشان می‌دهد که هدف، قطع کامل آب ورودی به ایران است. کارشناسان هیدروپلیتیک معتقدند این طراحی نه برای توسعه کشاورزی، بلکه برای تبدیل آب به ابزاری برای فشار دیپلماتیک بر ایران صورت گرفته است.

    قطع آب فراه و سدسازی‌های بی‌رویه، به معنای خشک شدن کامل تالاب هامون و آغاز گردوغبار‌های بی‌سابقه در سیستان خواهد بود. این بحران محیط‌زیستی، نتیجه سیاست‌هایی است که مماشات را بر مطالبه‌گری ترجیح داده‌اند و به همسایه‌ای میدان داده‌اند که نه اصول همسایگی می‌داند و نه به تعهدات بین‌المللی خود پایبند است.

    بحران هیرمند و تشنگی سیستان در سایه سد‌های همسایه

    رودخانه هیرمند، مرز آبی دیرینه‌ای میان ایران و افغانستان، از گذشته تاکنون شاهد تلاش‌ها و کشمکش‌های زیادی بر سر حق‌آبه بوده است. این جنگ آبی، که گاه با حمایت قدرت‌های خارجی از جمله ترکیه در ساخت سد‌های افغانستان پیچیده‌تر می‌شود، حالا به مرحله‌ای رسیده که به نظر می‌رسد نه تنها دیپلماسی، بلکه منافع زیست‌محیطی و اقتصادی منطقه را تهدید می‌کند. سد‌هایی مانند «بخش‌آباد»، که به کمک ترکیه در حال ساخت است، تنها بخشی از پروژه‌هایی هستند که آب‌های مشترک هیرمند را به سمت افغانستان منحرف کرده‌اند و به شدت وضعیت زیست‌محیطی و اجتماعی ایران، به ویژه در سیستان و بلوچستان، را تحت فشار قرار داده‌اند.

    دستگاه دیپلماسی ایران، باوجود مرز ۹۳۶ کیلومتری با افغانستان، در مواجهه با بحران هیرمند نتوانسته پاسخ‌های مؤثری ارائه دهد. حق‌آبه ایران از هیرمند، که در طی سال‌ها به موضوعی پیچیده و پرتنش تبدیل شده، همچنان بدون حل‌وفصل مانده است. ریشه‌های این بحران به دوران قاجار و معاهده پاریس در سال ۱۸۵۷ بازمی‌گردد، زمانی که هرات از خاک ایران جدا شد و نخستین اختلافات آبی بین دو کشور شکل گرفت. از آن زمان، باوجود امضای توافقات مختلف، ایران نتوانسته است از حق‌آبه‌اش بهره‌برداری کند.

    این در حالی است که در بسیاری از موارد، افغانستان متعهد به تأمین آب مورد نیاز ایران از این رودخانه شده، اما به دلیل ناپایداری‌های داخلی و بحران‌های اقتصادی، نتوانسته این تعهدات را به درستی اجرا کند.

    ساخت سد‌هایی مانند «کجکی» و «کمال‌خان» در افغانستان، که به بهره‌برداری بی‌رویه از منابع آبی هیرمند می‌پردازند، همگی نشانه‌ای از بی‌توجهی به توافقات پیشین و مشکلات جاری است. در نتیجه، دریاچه هامون که زمانی یکی از تالاب‌های مهم جهانی بود، در حال خشک شدن است. این بحران نه تنها اکوسیستم منطقه را تهدید می‌کند، بلکه معیشت بیش از ۴۰۰ هزار نفر از مردم سیستان را نیز به خطر انداخته است. به‌ویژه در شرایطی که کاهش شدید بارش‌ها و خشکسالی‌های مکرر، مشکلات را دوچندان کرده است.

    خشکسالی این منطقه تنها به آثار زیست‌محیطی محدود نمی‌شود؛ بلکه پیامد‌های اقتصادی و اجتماعی آن به شدت در حال گسترش است. کاهش تولیدات کشاورزی و دامداری، مهاجرت‌های گسترده به سایر نقاط ایران و افزایش فعالیت‌های غیرقانونی مانند قاچاق مواد مخدر، به بحران‌های امنیتی و اجتماعی افزوده است. این وضعیت، علاوه بر تهدید امنیت داخلی، باعث تضعیف اقتصاد مناطق دیگر کشور نیز شده است.

    علیرغم توافق‌نامه‌هایی همچون قرارداد ۱۳۵۱ که به‌طور رسمی حق‌آبه ایران از هیرمند را تأسیس کرده، اجرای این معاهدات در عمل با چالش‌های بی‌شماری روبه‌رو بوده است. از منظر حقوق بین‌الملل، بی‌توجهی به این توافقات نقض آشکار اصول بین‌المللی محسوب می‌شود، اما فشار‌های سیاسی، تغییرات اقلیمی و بحران‌های داخلی در هر دو کشور، راه‌حل‌های مؤثری را مسدود کرده است. در این میان، وجود سد‌هایی که بدون نظارت بین‌المللی ساخته می‌شوند و تغییرات ناشی از آن، وضعیت آب‌های مرزی را هر روز پیچیده‌تر از قبل می‌کند.

    آب‌های به یغما رفته و دیپلماسی بی‌نتیجه و بحران‌های مرزی

    پس از روی کار آمدن طالبان در افغانستان، سیاست‌های آبی این کشور وارد فازی جدید شده که نه‌تنها ایران، بلکه سایر کشور‌های همسایه را نیز درگیر بحران‌های عمیق‌تری کرده است. این سیاست‌ها به نوعی بازتاب همان الگوی قدیمی تصاحب منابع مشترک است که در نهایت پیامد‌های منفی آن تمام منطقه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در این میان، ایران همچنان به امید دستیابی به توافقاتی برای تأمین حق‌آبه خود از رود هیرمند، به مذاکرات امید بسته است، اما آیا این امید‌ها تنها یک سراب هستند؟

    در حالی که مردم سیستان همچنان با تانکر‌های آب برای تأمین نیاز‌های شرب خود در تلاشند، تالاب هامون که روزگاری به عنوان یک زیستگاه غنی شناخته می‌شد، اکنون به کانونی از گردوغبار تبدیل شده است. این وضعیت در کنار سدسازی‌های گسترده افغانستان، به‌ویژه در حوضه رود هیرمند، باعث کاهش شدید منابع آبی در منطقه شده و مشکلات زیادی را برای ایران به وجود آورده است.

    طالبان علاوه بر اعمال فشار بر منابع آبی هیرمند، به‌طور همزمان بر رودخانه‌های دیگر مانند فراه‌رود نیز تسلط پیدا کرده است. عدم وجود توافقات قانونی میان ایران و افغانستان در خصوص این رودخانه‌ها، وضعیت آبی ایران را به بحرانی جدی تبدیل کرده است. در این شرایط، هرچند کشور‌های همسایه مانند پاکستان و ازبکستان با سرعت در حال ایجاد پروژه‌های مشترک برای مقابله با بحران‌های آبی هستند، ایران همچنان در باتلاق مذاکرات بی‌نتیجه و وعده‌های تحقق‌نیافته گرفتار است.

    وضعیت سیستان، که در کنار بحران کم‌آبی با باد‌های ۱۲۰ روزه و گردوغبار همیشگی مواجه است، تنها بخشی از این فاجعه زیست‌محیطی است. خشکسالی‌های شدید و سیاست‌های آبی خصمانه طالبان نه‌تنها بر زندگی مردم سیستان تأثیر گذاشته، بلکه تهدیدی برای اکوسیستم‌های اطراف نیز به حساب می‌آید. این بحران، که به مرز مهاجرت گسترده و فروپاشی اقتصادی ساکنان این منطقه نزدیک شده، نشان‌دهنده لزوم تغییر اساسی در سیاست‌های دیپلماسی آبی ایران است.

    کارشناسان بر این باورند که تنها راه‌حل این بحران، همکاری منطقه‌ای و ایجاد اجماع میان کشور‌های همسایه است. بدون چنین همکاری‌هایی، بحران‌های آبی و اجتماعی در این مناطق تنها تشدید خواهد شد و شرایط موجود، که به‌شدت آسیب‌پذیر است، به وضعیتی غیرقابل بازگشت خواهد رسید.

    سد‌ها و سیلاب‌ها و بحران آب در مرز‌های ایران

    تحولات اخیر در حوزه هیدروپلیتیک افغانستان، به‌ویژه در زمینه سدسازی‌های این کشور، نگرانی‌های جدی برای ایران به‌وجود آورده است. سد کمال‌خان بر هیرمند، سد پاشدان بر هریرود، و به‌تازگی سد بخش‌آباد بر فراه‌رود، پروژه‌هایی هستند که از یک سو بهره‌برداری کامل افغانستان از منابع آبی مشترک را ممکن ساخته و از سوی دیگر، دسترسی ایران به این منابع را به شدت محدود کرده‌اند. این سدها، که برخی از آنها به‌طور ویژه با هدف تأمین انرژی و ذخیره‌سازی آب برای کشاورزی طراحی شده‌اند، هر کدام به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر جریان طبیعی آب به سمت ایران تأثیر می‌گذارند.

    سد بخش‌آباد در ولایت فراه، که ظرفیت ذخیره‌سازی ۱.۳ میلیارد مترمکعب آب را دارد، تهدیدی جدید برای ایران به‌شمار می‌رود. این سد با ارتفاع ۸۱ متر، قادر است تا ۷۵ درصد از جریان سالانه فراه‌رود را مهار کند. این بدین معنی است که در سال‌های ترسالی نیز جریان قابل توجهی از آب به ایران نخواهد رسید و در سال‌های خشک، تقریباً هیچ آبی به ایران وارد نخواهد شد.

    سیلاب‌هایی که پیش از ساخت سد بخش‌آباد، به‌طور سالانه به تالاب هامون در ایران هدایت می‌شدند، اکنون با این سد در اسارت قرار خواهند گرفت. اگرچه این سد به‌طور فنی دارای دریچه‌های تخلیه سیلاب است که ظرفیت ۴۷۰۰ مترمکعب بر ثانیه را دارد، اما به‌دلیل اولویت‌های داخلی افغانستان در استفاده از این آب‌ها، بخش عمده‌ای از سیلاب‌ها به ایران نمی‌رسند و حتی در مواقع بحرانی نیز این منابع به نفع پروژه‌های داخلی افغانستان مصرف می‌شوند.

    این سد‌ها در کنار دیگر پروژه‌های هیدروپلیتیک افغانستان، نشان‌دهنده یک برنامه‌ریزی استراتژیک و جامع برای کنترل منابع آبی مشترک است که ایران در آن به‌طور فزاینده‌ای ناتوان از تأمین حقوق خود در منابع آبی مشترک دیده می‌شود. در مقابل، دیپلماسی آب ایران به‌نظر می‌رسد که در حال حاضر توان مقابله با این تهدیدات را ندارد و تنها در انتظار تغییرات در آینده است، در حالی که بحران در حال گسترش است.

    ترکیه، بازیگر اصلی پروژه سدسازی علیه ایران

    در حالی که ترکیه به‌طور مستقیم منابع آبی خود را با استفاده از سدهایش در رودخانه‌هایی مانند دجله و فرات به نفع خود به کار می‌گیرد، این سد‌ها تأثیرات زیادی بر تأمین آب در ایران می‌گذارند. ترکیه با به‌کارگیری ساختار‌های فنی پیشرفته و پروژه‌های عظیم سدسازی، در واقع به سیاست‌های خود در این عرصه جامه عمل می‌پوشاند و در مرز‌های آبی با ایران، در عمل منابع آبی را محدود می‌کند. این اقدامات نه‌فقط به کاهش سطح آب‌های مرزی منجر می‌شود، بلکه بر زندگی مردم سیستان و بلوچستان تأثیر منفی می‌گذارد.

    این وضعیت، تصویر روشنی از بحران آب در ایران ترسیم می‌کند. در حالی که ترکیه با پروژه‌های خود به‌ویژه سد‌های متعدد در نواحی مرزی به بهره‌برداری از منابع آبی پرداخته، ایران با کمبود آب و مشکلات ناشی از عدم اجرای معاهدات گذشته روبه‌روست. سد‌های ترکیه نه تنها منابع آبی ایران را تهدید می‌کنند، بلکه ناتوانی ایران در اعمال نظارت‌های بین‌المللی و پیگیری معاهدات آبی، وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند.

    در kهایت باید گفت که آب به‌عنوان یک منبع مشترک، نیازمند سیاست‌های مشترک است. اما تا وقتی که ایران به‌جای اقدامات فوری، به مذاکره‌های بی‌نتیجه دل خوش کرده باشد، سراب سیاست‌های آبی طالبان همچنان سایه خود را بر منطقه خواهد افکند. پرواضح است، هر روزی که می‌گذرد، هامون خشک‌تر، سیستان خالی‌تر، و امنیت ایران متزلزل‌تر می‌شود. آب شاید جاری شود، اما آنچه که با خود برده، به این زودی‌ها بازنخواهد گشت.

  • جولان مرگ بر سر جوانان سيستان و بلوچستان

    جولان مرگ بر سر جوانان سيستان و بلوچستان

    به گزارش اقتصادران، نگاهي به ميانگين سن فوت‌شدگان در استان‌هاي كشور نشان مي‌دهد با اينكه سن و سال متوفيان در كل كشور طي يك دوره 12 ساله، 4 سال افزايش پيدا كرده و در واقع «اميد به زندگي » بيشتر شده، ‌اما در دو استان كرمان و سيستان و بلوچستان اين روند «ايستا» يا كاهشي بوده است. چنان‌كه اين دو استان كه به ترتيب رتبه اول و دوم پهناورترين استان‌هاي ايران هستند، پايين‌ترين سن متوفيان را به خود اختصاص داده‌اند.

    ميانگين عدد سن اميد به زندگي در ايران براي هر دو جنسيت (مردان و زنان) ۷۷.۳۳سال، براي زنان ۷۸.۵۴سال و براي مردان ۷۶.۲۲سال است كه البته برخي مطالعات داخلي اين عدد را كمي بالاتر يا پايين‌تر هم اعلام مي‌كنند.

    اما در سال 1390، ميانگين سن متوفيان استان سيستان و بلوچستان در آمار ارايه شده سازمان ثبت احوال، حدود 48 سال بوده. تا سال 95 ميانگين سن متوفيان در اين استان كاهشي بوده و حتي به حدود 47 سال رسيده. طي سه سال بعد اين عدد افزايش پيدا كرده و حتي در سال 1400 به 50 سال رسيده. اما در سال 1401 دوباره افت كرده تا اينكه هم‌اكنون اين عدد به 50.7 سال رسيده است. عددي كه فاصله حدود 30 ساله با شاخص «اميد به زندگي » در ايران دارد.

    در استان كرمان، وضعيت بغرنج‌تر بوده است. ميانگين سن متوفيان اين استان به گفته سازمان ثبت احوال، 13 سال پيش 63.4 سال بوده و سال گذشته طي يك فرآيند 12 ساله به 62.7 سال كاهش پيدا كرده است. در اين سال‌ها ميانگين سن متوفيان اين استان هيچگاه از 65 سال بالاتر نرفته است. در هر دو اين استان‌ها، ردپاي جبرجغرافيايي و محروميت از خدمات بهداشتي و حتي شاخص‌هاي كيفيت زندگي ديده مي‌شود. به‌طور مثال، سال‌هاي 1399 و 1400 كشور با بحراني به نام پاندمي كرونا روبه‌رو بوده است و طبيعي است كه در نبود واكسن و اقدامات پيشگيرانه، ميزان مرگ و مير در اين دو سال بالا باشد كه در نمودار هم اين موضوع ديده مي‌شود. اما چرا و چگونه در سال‌هاي بعد از پاندمي نيز اين روند بهبود نيافته است؟ در حالي كه متوسط سن فوت‌شدگان در كل كشور طي اين 12 سال 4 سال افزايش پيدا كرده، ‌دو استان شمالي ايران يعني گيلان و مازندران تنها استان‌هايي بوده‌اند كه ميانگين سن فوت‌شدگان در آنها بالاي 70 سال بوده است. در واقع طي اين 12 سال، شرايط زندگي در اين استان‌ها قطعا بهتر از ساير استان‌ها بوده و شاخص اميد به زندگي نيز رشد داشته است.

    شاخص اميد به زندگي چيست؟

    متوسط طول عمر يا ميانگين عمر (Life Expectancy) شاخصي است كه نشان مي‌دهد افراد يك جامعه به‌طور ميانگين چقدر عمر مي‌كنند، يا به عبارت ديگر، انتظار مي‌رود چقدر عمر كنند. گفته مي‌شود كه اين شاخص به اشتباه «اميد به زندگي» ترجمه شده. اما روي هم رفته هرچه سطح بهداشت و درمان در جامعه‌اي افزايش يابد، متوسط طول عمر افزايش خواهد يافت. از اين رو، اين شاخص يكي از معيارهاي پيش‌رفت يا عقب‌ماندگي كشورهاست.

    در رتبه‌بندي كه سازمان بهداشت جهاني از كشورها در اين شاخص داشته، ايران به نسبت كشورهاي آفريقايي وضعيت بهتري دارد و هم‌رده كشورهاي امريكاي لاتين قرار مي‌گيرد و در بين 193 كشور رتبه106 را با 73.5 سال ميانگين عمر داشته است. پايين‌تر از كشورهايي مانند جاماييكا، صربستان، آلباني و روماني و چين و بالاتر از كشورهايي مانند الجزاير، مصر، ‌مراكش و حتي اندونزي.

    سيستان و بلوچستان در صدر محروميت

    پيش از اين، ‌مركز پژوهش‌هاي مجلس با استفاده از شاخص فقر چندبعدي جهاني و با استفاده از داده‌هاي پرسشنامه درآمد و هزينه خانوار در سال ۱۴۰۱ عنوان كرده بود كه نزديك به ۳۰ درصد از خانوارهاي سيستان و بلوچستان در محروميت به سر مي‌برند كه در مقايسه با ساير استان‌ها، عدد بسيار بالايي است. چرا كه مثلا اختلاف سطح محروميت سيستان و بلوچستان با استاني مانند تهران ۲۸ درصد است! يا مثلا با رده دوم اين رتبه‌بندي، ۲۲‌درصد اختلاف وجود دارد.

    سيستان و بلوچستان پس از استان كرمان به عنوان دومين استان پهناور كشور در جنوب شرقي ايران واقع شده است. سيستان شامل زاهدان، زابل و هامون و هيرمند و نيمروز و زهك است كه البته بخش بزرگ سيستان قديم در افغانستان بوده كه هم‌اكنون جزو خاك افغانستان است و سرزمين بلوچستان امروزي كه ناحيه جنوبي استان را تشكيل مي‌دهد، از ۱۵ شهرستان (زاهدان، ميرجاوه، خاش، سراوان، ايرانشهر، نيكشهر، چابهار، سرباز، كنارك، دلگان، مهرستان، سيب وسوران، بمپور، قصر قند، فنوج) تشكيل مي‌شود. ساكنان سيستان و بلوچستان از دو قوم سيستاني و بلوچ تشكيل شده كه بلوچ‌ها به گويش بلوچي صحبت مي‌كنند و پيرو اسلام و مذهب تسنن هستند. آب و هواي اين استان گرم و خشك است، اما در عين حال از تنوع آب و هوايي و اقليم ويژه‌اي برخوردار است و مناطق كوهستاني، جنگلي و باتلاقي نيز در اين استان پهناور به چشم مي‌خورد. تاكنون زيرساخت‌هاي مناسب جهت ايجاد اشتغال اين مردم فراهم نشده و آنها چاره‌اي جز روي آوردن به مشاغل كاذب ندارند.

    بنا به اطلاعات موجود از شاخص‌هاي فقر، مردم اين استان از حداقل امكانات اوليه زندگي برخوردار نيستند و اگر نظام سنتي و اصالت اين افراد نبود، شايد مردم بيش از اين دچار مشكلات و آسيب‌ مي‌شدند. روي آوردن ساكنان اين استان به قاچاق سوخت كه مي‌تواند به قيمت جان‌شان تمام شود، اثرات روحي و رواني بدي براي خانواده‌ها دارد. دليل اصلي اين قاچاق عدم استفاده از ظرفيت‌هاي داخلي استان سيستان و بلوچستان است. در حالي كه اين استان ظرفيت‌هاي بسيار خوبي دارد كه مي‌تواند به عنوان يكي از محورهاي توليد و عرضه محصولات و كالاهاي مختلف در كشور شناخته شود. نمونه يكي از اين ظرفيت‌ها، شهر توريستي چابهار است كه با داشتن تنها بندر اقيانوسي ايران و سواحل بكر و مناظر ديدني آن، مي‌تواند به قطب گردشگري كشور تبديل شود.

    پول، عنصر اصلي است؟

    شايد بتوان ردپاي درآمد را در كيفيت زندگي مردم اين استان مشاهده كرد. بر اساس آمار هزينه و درآمد سالانه خانوار در مناطق شهري كه توسط مركز آمار ايران براي سال 1399 ارايه شده، اختلاف ميانگين درآمد سالانه در مناطق شهري استان سيستان و بلوچستان در سال ۱۳۹۹ با ديگر استان‌ها به‌شدت بالا بوده است.

    به‌طور مثال، اختلاف درآمد سالانه مردم اين استان با استان تهران به 62 ميليون تومان رسيده بود و در حالي كه مثلا تراز درآمد- هزينه (اختلاف بين درآمد و هزينه) مردم تهران بيش از 14 ميليون تومان بوده، ‌اين عدد براي سيستان و بلوچستان نزديك به 2.5 ميليون تومان شده است. سيستان و بلوچستان در اين آمار، پايين‌ترين سطح درآمد سالانه را در مناطق شهري داشته است. بسيار پايين‌تر از استان‌هاي برخوردار و مركزنشين كه به بودجه‌هاي دولتي دسترسي بالاتري دارند.

  • گفته های تکان دهنده سیل زدگان سیستان و بلوچستان

    گفته های تکان دهنده سیل زدگان سیستان و بلوچستان

    به گزارش اقتصادران، سازمان هواشناسي در هشدار جديدي از «احتمال جاري شدن روان‌آب و سيلابي شدن مسيل‌ها و طغيان رودخانه‌هاي فصلي و خسارت به محصولات زراعي و باغي» در استان سيستان و بلوچستان در روز پنجشنبه 13 ارديبهشت خبر داده. در شرايط عادي، مردم سيستان و بلوچستان اگر اين هشدار را مي‌شنيدند بايد نگران مي‌شدند كه «اگر سيل بيايد و اگر رودخانه طغيان كند و اگر باغ و مزارع خسارت ببيند و اگر و اگر…»

    حالا اما نگران نيستند چون سيل اسفند، هر چه بود را شست و سيل فروردين، مثل لكه‌گيري نقاشي، هر چه که مانده بود را هم برد و ديگر چيزي براي روفتن نيست؛ جاده‌اي نمانده كه ويران شود، سربندها فرو ريخته، آوار ديوار و سقف‌ها هنوز جلوي چشم مردمي است كه براي رفع تشنگي، آب گل‌آلود مي‌خورند و جيب‌شان خالي‌تر از هميشه است. تصاويري كه عكاسان در اين دو ماه از مناطق سيل‌زده بلوچستان ثبت كرده‌اند، قابي دور نگاه‌هاي خيره مردان و زناني است مبهوت از اينكه چطور ظرف چند ساعت، بينواتر از آنچه بودند، شدند.

    «محبوب» يكي از اهالي ايرانشهر كه قوم و خويشي در منطقه سيل‌زده «دشتياري» دارد، برايم تعريف مي‌كند كه با گذشت دو هفته از سيل فروردين، 30 پارچه آبادي حوزه «كاجو» هنوز راه رفت و آمد ندارد و مردم مانده‌اند پشت سيلاب و اهالي 40 پارچه آبادي حوزه «سرباز» تا دشتياري هم اگر از درگاه خانه‌شان سرك بكشند يا چند قدمي دورتر بروند، خيز امواج سيلاب را مي‌بينند.

    محبوب مي‌گويد از ابتداي دشتياري تا 30 كيلومتر بعد از «راسك» و تا آخرين روستاي نزديك مرز پاكستان، هر چه جاده و راه بوده، همه را سيل برده و آدم‌ها گم شده‌اند و در بعضي روستاهاي سيل‌زده، مردم نان براي خوردن ندارند و از خويش و قومش شنيده كه چادرهاي امدادي به شرط و مشروط توزيع شده يعني اينكه در خيلي از روستاهاي سيل‌زده، دهيارها و اعضاي شوراي روستا، امضا و تعهد داده‌اند كه چادرهاي امدادي امانت است و به ازاي هر چادر امدادي، كد ملي سرپرست خانواده را ثبت كرده‌اند و بعد از فرونشست سيلاب، بايد چادرها را به دولت پس بدهند. محبوب مي‌گويد سيل‌زده‌ها شنيده‌اند قرار است وامي براي تعميرات و بازسازي خانه‌هاي نم كشيده و فروريخته‌شان داده شود اما هيچ كدام‌شان از شنيدن اين خبر خوشحال نشده‌اند چون نه ضامني دارند و نه اندوخته‌اي براي گرو گذاشتن در صندوق بانك.

    چند روز قبل، نماينده مردم دشتياري در مجلس صداي اعتراضش بلند شده بود و گفته بود: «برخلاف ادعاهايي كه مي‌شود حجم ويراني‌ها بالاست و از تجهيزات پاكسازي راه‌هاي روستايي خبري نيست و تعداد زيادي از روستاها هنوز پشت سيل و سيلاب مانده‌اند و بندهاي كشاورزي مردم به ‌طور كامل تخريب شده و خيلي از روستاها، آب براي خوردن ندارند و كمك هلال‌احمر و مردم نيكوكار هم فقط جواب نيازهاي اوليه را مي‌داده و رفت و آمد وزير و استاندار به درد مردم سيل‌زده نمي‌خورد و هنوز خانه‌هاي تخريب شده و تخريب نشده مردم در خيلي از مناطق، لبالب از آب و سيلاب است و مردم حق دارند گله كنند و…»

    حتي حرف‌هاي اين نماينده، تصوير واقعي از ويراني‌هاي بعد از سيل نبود؛ تصوير واقعي سيل را آن مردمي ديدند كه سال‌شان با بوي لجن چسبيده به ديوار و كف خانه تحويل شد.

    زرين، يكي از همين مردم است؛ زني از روستايي سيل‌زده در «باهوكلات» كه هنوز با يادآوري صحنه‌هايي كه بعد از سيل ديد، بغض مي‌كند و بارها وسط جمله‌ها و كلمه‌هايش فاصله مي‌افتد كه هر بار فكر مي‌كنم باز آنتن تلفن همراهش رفت.

    زرين، ساكن روستايي در 120 كيلومتري چابهار است در منطقه «درگس» جايي كه چند روستاي شانه به شانه، يك دهستان شده‌اند و زرين از پنجره خانه‌اش مي‌تواند چراغ خانه‌هاي روستاهاي دور و اطراف را ببيند. دو هفته از سيل فروردين گذشته اما بعضي از روستاهاي اين دهستان هنوز در محاصره سيلاب است. غروب شنبه، زرين روي بام خانه‌اش ايستاده بود تا تلفنش آنتن داشته باشد و بتواند با من حرف بزند. خانه‌هاي روستا، روي تپه‌اي بلندتر از سطح دشت بود و زرين مي‌گفت سيلاب هنوز مثل مار دور خانه‌ها مي‌پيچد و مي‌رود.

    «ما در اين دو ماه، مدت‌هاي طولاني، گاهي چند شبانه‌روز يا حتي يك هفته، گرسنه بوديم چون چيزي براي خوردن نداشتيم. هنوز هم گرسنه‌ايم چون هنوز هم چيزي براي خوردن نداريم. هنوز از آب گل‌آلود سيلاب مي‌خوريم چون شبكه آبرساني وصل نشده. هنوز هيچ راهي به روستاهاي همسايه يا شهر نداريم و در اين دو ماه، هر كدام از اهالي روستا مريض شده، نتوانسته به دكتر و درمان برسد چون جاده‌هاي اطراف‌مان هنوز زير آب است.»

    زرين مي‌گويد در اين دو ماه، هيچ مسوولي به «درگس» نيامده و هيچ كمكي هم به مردم روستاهاي اين منطقه نرسيده.

    چادر يا بسته غذا هم براي‌تان نياوردند ؟

    «چند هفته قبل، چند امدادگر هلال‌احمر به روستاي ما امدند و پمپ آوردند كه آب را از خانه‌هاي مردم تخليه كنند. اينها چند بسته آب معدني با خودشان آورده بودند. من هرگز صحنه تلخي كه ديدم را فراموش نمي‌كنم؛ ما زن‌هاي روستا، بچه به بغل دور اين امدادگرها جمع شده بوديم و گريه مي‌كرديم و داد مي‌زديم و مي‌گفتيم ما گرسنه‌ايم، ما چيزي براي خوردن نداريم، به ما غذا بدهيد، براي ما مواد غذايي و نان و آرد بياوريد. امدادگرها در جواب گريه و زاري ما از ما عكس گرفتند و رفتند.»

    زرين مي‌گويد بچه‌ها هر روز كاسه و كوزه مي‌برند تا كناره سيلاب و ظرف‌هاي‌شان را از آب گل‌آلود پر مي‌كنند و مادرها اين آب گل‌آلود را مي‌جوشانند تا مثلا تصفيه و تميز شود اما جوشاندن آب بي‌فايده بوده و كوچك و بزرگ و زن و مرد روستا، شكم درد و اسهال دارند از بس در اين دو ماه آب گل‌آلود و كثيف خورده‌اند.

    «كسي به ما هشدار سيل نداده بود؛ قبل از سيل، كمي آرد و گوجه و سيب‌زميني و حبوبات داشتم. وقتي بارندگي اسفند شروع شد و سيل آمد و راه‌ها را بست، همين آذوقه‌اي كه داشتيم هم خورديم و تمام شد. حالا چند هفته است كه همه گرسنه‌ايم. مردهاي روستا ناچارند به دل سيلاب بزنند و به روستاهاي اطراف بروند تا سيب‌زميني يا گوجه‌اي يا باميه‌اي بياورند. 5 نفر از مردهاي روستاي ما، سر همين به سيل زدن براي تهيه غذا، در سيلاب گم شدند و تا امروز جسدشان هم پيدا نشده.»

    زرين مي‌گويد سيل از روستاهاي دور و اطراف هم قرباني گرفته؛ پيرزن‌هايي كه مي‌خواستند بز و گوسفندشان را از دل سيلاب نجات بدهند اما خودشان اسير سيل شدند.

    «هر خانواده‌اي، هر چه مردش به خانه مي‌اورد را مي‌پزد و از همان چه پخته، يك بشقاب كوچك به يكي دو خانه همسايه‌اش مي‌دهد در حدي كه شكم بچه‌ها نيمه سير شود و بزرگ‌ترها از گرسنگي نميرند. به ما سهميه آرد براي پخت نان مي‌دهند؛ هر ماه يك كيسه 40 يا 50 كيلويي براي هر خانواده. حالا هفته‌هاست كه آردمان تمام شده و حتي نمي‌توانيم نان بپزيم. غذا پختن هم در اين شرايط سخت است چون ما با كپسول گاز غذا مي‌پزيم و ولي كپسول‌ها هم تمام شده و بايد با هيزم آتش درست كنيم كه همه هيزم‌ها هم نم كشيده.»

    روستاي زرين مدرسه دارد اما سيل اسفند، همه كلاس‌هاي مدرسه را خراب كرد جز يكي. زرين مي‌گويد در اين دو ماه، تنها معلم مدرسه كه ساكن همين روستاست، 70 تا بچه از پايه‌هاي مختلف را در همان يك كلاس سالم جمع مي‌كند و بهشان درس مي‌دهد اما بقيه شاگردان مدرسه كه ساكن روستاهاي دور و اطراف بوده‌اند، در اين دو ماه كه جاده بين روستاها زير آب رفته، نتوانسته‌اند به مدرسه بيايند.

    «از سيل اسفند ماه، سقف خانه همسايه‌مان ريخت. خانواده فقيري هستند و توان تعمير سقف خانه شان را ندارند و دو ماه است كه سقف بالاي سرشان نيست و اتاق‌شان با نور خورشيد و ماه روشن مي‌شود.»

    وضع روستاي «چاهان» كمي بهتر است. روستاي چاهان 70 كيلومتر تا نيكشهر فاصله دارد و در اين روستا، خانه‌هاي زيادي هست كه از سيل خسارتي نديده‌اند. شريف‌الدين؛ يكي از ساكنان روستاي چاهان مي‌گويد 40 تا از خانه‌هاي روستا، تخريب كم و زياد داشته و در همان روزهاي اول بعد از سيل اسفند، امدادگران هلال‌احمر به روستا آمدند و به خانه‌ها نگاه كردند و فقط به خانواده‌هايي سبد غذايي دادند كه سيلاب وارد خانه‌شان شده بود.

    «دو، سه قوطي كنسرو لوبيا و ماهي، يك بسته شكر، يك روغن و كمي عدس و نخود؛ اين كل موجودي سبدهاي غذايي بود كه به روستاي ما آوردند. فكر مي‌كنم ارزش هر بسته هم بيشتر از 200 هزار تومان نمي‌شد. اين روستا 300 خانوار دارد، يعني 300 خانه دارد اما هلال احمر حدود 100 بسته غذايي آورده بود و آن هم فقط بين خانواده‌هاي سيل‌زده توزيع شد. ما مردم بلوچ، عزت‌نفس داريم و اگر ضعيف‌تر از خودمان ببينيم، نان سفره‌مان را به او مي‌دهيم اما چه براي فقير و چه براي غني، اين بسته‌هاي غذايي، توهين به مردم است. مردم به دو تا قوطي كنسرو و يك بطري آب معدني نياز ندارند؛ دولت به جاي اين بسته‌هاي غذايي، بايد سيل‌بند‌ها را درست كند كه مردم، با آرامش زندگي كنند و با هر بار بارندگي سيل راه نيفتد و آن وقت بعد از سيل، يك بسته مواد غذايي دست‌شان بگيرند و دور روستاها راه بيفتند و فكر كنند كه كار مهمي انجام داده‌اند. تا هفته قبل، جاده‌هاي اطراف‌مان زير آب بود. مردم، مي‌توانند رزق‌شان را يك جوري پيدا كنند. وظيفه دولت، درست كردن جاده و سيل‌بند است اما با توزيع دو تا قوطي كنسرو مي‌خواهد حواس مردم را پرت كند و مثلا بگويد كه وظيفه‌اش را انجام داده است! با اين سيل، تمام محصولات كشاورزي‌مان از بين رفته. الان فصل خرماست؛ مردم هر چه از نخل‌هاي‌شان جمع كرده بودند به سردخانه روستا برده بودند ولي سردخانه دو هفته است كه از كار افتاده و خرماي مردم در حال فاسد شدن است و تا امروز يك نفر از دولت براي ارزيابي ضرر و زيان سيل اسفند و فروردين نيامده. مردم كلي خسارت ديده‌اند اما دولت هيچ به روي خودش نياورده.»

    فروردين 1399 وقتي سيل به دهستان چاهان رسيد، مردم روستاي چاهان گفتند: «به خاطر نبود سيل‌بند، خانه و زندگي ما در معرض سيل قرار دارد، كشاورزي و دامداري ما از بين رفته است. بارها به مسوولان گفته‌ايم و براي سيل‌بند درخواست داده‌ايم اما تا به حال، به اين درخواست توجهي نشده. با طغيان رودخانه، سيلاب تا يك قدمي خانه‌ها مي‌رسد و مردم را مي‌ترساند و بز و گوسفندها را مي‌كشد و تا امروز، هيچ مسوولي نيامده بابت خسارت‌ها از مردم سوال كند.»

    حالا 4 سال از سيل 1399 گذشته و روستا و دهستان چاهان، هنوز سيل‌بند ندارد و هنوز سيلاب تا يك قدمي خانه‌ها مي‌رسد و مردم را مي‌ترساند و بز و گوسفندها را مي‌كشد و هيچ مسوولي نمي‌آيد بابت خسارت‌ها از مردم سوال كند…

    اهالي روستاي «ريمدان» مي‌گويند تنها باري كه «مسوولان» را ديدند روز انتخابات مجلس بود؛ چند روز بعد از سيل اسفند ماه.

    «دور تا دور خانه و روستاي ما سيلاب بود؛ براي رفت و آمد بايد سوار قايق مي‌شديم. چند ساعت قبل از انتخابات، چند نفر از فرمانداري با قايق صندوق راي آوردند و بعد از راي‌گيري، صندوق را با قايق بردند و در اين دو ماه، اين تنها دفعه‌اي بود كه آدم‌هاي دولتي به روستاي ما آمدند.»

    روستاي «ريمدان» 26 كيلومتر تا مرز پاكستان فاصله دارد و فضيله مي‌گويد در اين دو ماه، نه از هلال‌احمر و نه از سپاه و نه از ارتش و نه از هيچ جاي ديگر، هيچ كمكي براي مردم ريمدان نيامده و تنها كمكي كه به مردم روستا رسيده، بسته‌هاي لوازم بهداشتي و آب معدني و مواد غذايي بوده كه سوخت‌برها – همان مرداني كه با گازوييل‌كشي معاش خانواده‌شان را تامين مي‌كنند و مرگ و زندگي‌شان به يك ترمز ناجور يا انحراف بي‌وقت در جاده‌اي ناهمواربند است – از جيب خودشان خريده‌اند و براي مردم روستا آورده‌اند.

    «سوخت‌برها مي‌آمدند با گوني‌هاي پر از صابون و شامپو و پوشك و شيرخشك و پودر رختشويي، با گوني‌هاي پر از بسته حبوبات و روغن و چاي. از شهرهاي سرباز و بيشه و راسك و سراوان و ايرانشهر و زاهدان و ميرجاوه مي‌آمدند. سراغ هر خانواده كه مي‌رفتند، مرد و زن خانواده بهشان مي‌گفتند ما مي‌دانيم شما با چه زحمتي پول اين وسايل را جور كرده‌ايد و مي‌دانيم كه چطور با جان‌تان بازي مي‌كنيد براي يك لقمه نان. اينها را ببريد براي ضعيف‌تر از ما و براي مردم روستاهايي كه زير آب رفته‌اند.»

    فضيله از اهالي خاش است و از 9 سال قبل تا حالا – به دليلي كه بايد ناگفته بماند – در روستاي ريمدان زندگي مي‌كند. فضيله، دوره كمك‌هاي اوليه را گذرانده و هر چند ماه يك ‌بار، وقتي چند روزي به خاش و نزد پدر و مادرش مي‌رود، در هنگام بازگشت به ريمدان،از جیب خودش براي مردم روستا بسته بزرگي از انواع داروهاي مسكن و تب بر و تقويتي مي‌خرد و مي‌برد. فضيله مي‌گويد بعد از سيل اسفند و فروردين، آنچه بيشتر از هر چيز پير و كودك و زن و مرد روستا را گرفتار كرد، تب و لرز مالاريا بود اما حال همه بيماران، با همان داروهايي كه فضيله با خودش آورده بود، خوب شد ولي اسهال و شكم درد، بيماري مزمن اهالي ريمدان است كه چاره‌اي هم ندارد چون در ريمدان، چيزي به اسم «آب بهداشتي و سالم» وجود ندارد و مردم ريمدان، در تمام ايام سال و در تمام عمرشان مجبورند تشنگي‌شان را با آب گل‌آلود و كثيف جمع شده در «هوتك» برطرف كنند و بعد از سيل اسفند و فروردين، آب هوتك‌هاي اطراف روستا آلوده‌تر هم شد چون هوتك‌ها با سيلاب پر شده بود و مردم بايد سيلاب را مي‌جوشاندند تا گل و الودگي‌هايش، كمي كمتر شود ولي در نهايت فرقي نمي‌كرد و آب، طبق معيارهاي معمول «آلوده و غير قابل شرب» بود ولي وقتي تا كيلومترها دورتر، جز همين چاله‌هاي لبريز از آب و سيلاب، هيچ امكان ديگري براي سيراب شدن انسان و حيوان وجود ندارد، چطور بايد به مردم گفت كه آب هوتك آلوده است و غير قابل شرب است؟

    «خاك اين منطقه، رُسي و سنگين است و زمين آب را جذب نمي‌كند. وقتي باران ببارد، خاك اين منطقه چسبناك و ليز مي‌شود. وقتي سيل بيايد، كل منطقه مثل باتلاق مي‌شود يعني كه پا توي گل مي‌گذاري اما گِل، پاهايت را اسير مي‌كند. درست مثل وقتي كه توي باتلاق بروي و نتواني خودت را از درياي گِل بيرون بكشي.»

    فضيله مي‌گويد در همين روزهاي اخير 4 تا از بچه‌هاي روستا، وقتي رفته بودند كنار هوتك بازي كنند، داخل گودال گل و آب افتاده‌اند و مرده‌اند. در ريمدان از حداقل‌هاي زندگي خبري نيست و اين وضع و حال همه روستاهاي مرزي است. فضيله مي‌گويد همه مردان اين روستا با مزد گازوييل فروشي در مرز پاكستان، زندگي خانواده‌شان را اداره مي‌كنند اما اين مزد هم فقط براي سير ماندن كفاف مي‌دهد چون همه خانواده‌ها، پرجمعيتند و يك مرد بايد به تنهايي خرج زنده ماندن حداقل 10 يا 15 نفر؛ والدينش و خانواده خودش و گاهي خانواده برادرش را هم تامين كند.

    «فقر در اين روستا، تصوير عجيبي دارد. اگر به اين روستا بياييد فكر مي‌كنيد زمان در اين روستا حداقل 60 يا 70 سال قبل متوقف شده. همه خانه‌هاي روستا، از گل و كاهگل است. لابه‌لاي اين همه خانه فرسوده، يك يا دو خانه با سيمان يا بلوك ساخته شده ولي تصوير غالب روستا، كهنگي ناشي از فقر است . به همين دليل هم، در سيل اسفند و فروردين، خيلي از خانه‌هاي گلي و كاهگلي خراب شدند. در روستاي ما برخلاف بقيه روستاها، انتظار براي فرونشست سيل يا خشك شدن زمين بيهوده است چون نزديك رودخانه‌ايم و هواي روستا مرطوب است و هفته‌ها طول مي‌كشد تا سيلاب بخار شود. تا دو هفته قبل، ارتفاع سيلاب در روستا و جاده‌هاي اطراف‌مان به اندازه‌اي بود كه وقتي مي‌خواستيم براي خريد آذوقه به روستاي نوبنديان و تا 50 كيلومتر دورتر برويم، بايد سوار قايق مي‌شديم اما الان به سختي دو هفته قبل نيست و پژو و پرايد مي‌توانند تا يكي، دو روستا دورتر بروند و برگردند اما هنوز كف حياط تنها مدرسه روستا، پر از آب است و بچه‌ها با ترس به مدرسه مي‌روند.»

    پيامك‌هاي جديد تلفنم را باز مي‌كنم؛ تبليغ كنسرت يك خواننده پاپ در هتل «اسپيناس پالاس» شامگاه چهارشنبه 12 ارديبهشت، قيمت بليت از 105 هزار تا 835 هزار تومان، تبليغ كنسرت دو خواننده پاپ در برج ميلاد شامگاه 28 ارديبهشت، قيمت بليت‌ها از 250 هزار تا 895 هزار تومان، تبليغ تور تفليس 8 ميليون تومان، تبليغ تور آنتاليا 13 ميليون تومان …