برچسب: دهه شصت

  • جوانان کدام نسل بیشترین رنج را متحمل شده‌اند؟ / نسل سوخته ایران مشخص شد

    جوانان کدام نسل بیشترین رنج را متحمل شده‌اند؟ / نسل سوخته ایران مشخص شد

    به گزارش اقتصادران، «رنج نسل‌ها» به رنج‌ها و سختی‌هایی اشاره دارد که نسل‌های مختلف در جوامع متحمل شده‌اند. رنج‌ها می‌توانند شامل فقر، جنگ، بی‌عدالتی اجتماعی، فجایع طبیعی، یا مشکلات اقتصادی باشند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند و بر زندگی، فرهنگ و دیدگاه‌های آنها تاثیر می‌گذارد.

    «هدا احمدی» طی یادداشتی نوشت: در طول سده گذشته، اقتصاد ایران فرازوفرودهای بسیار تجربه کرده و نسلی که شاهد این تحول‌ها بوده، بیش از هر چیز با نااطمینانی زیسته است. مسن‌ترین نسل کنونی، متولدین دهه ۱۳۲۰، که هنوز در میان ما هستند، یک جنگ جهانی، دو تغییر حکومت، یک کودتا، یک انقلاب سیاسی، دو جنگ تحمیلی، چند بار اعتراض اجتماعی و اقتصادی و نیم‌قرن تحریم ظالمانه را از سر گذرانده‌اند. در مقایسه، هم‌سن‌وسال‌های آنها در کشورهای دیگر دست‌کم نیمی از عمرشان را در ثبات سپری کرده‌اند و چنین تحول‌هایی در مخیله‌شان نمی‌گنجد. گرچه این نسل در ایران، ثبات نسبی دهه ۱۳۴۰ را تجربه کرد، اما برای متولدین دهه ۱۳۴۰ به بعد، ثبات به رویایی دست‌نیافتنی تبدیل شده است. این قرن با نااطمینانی آغاز شد و با نااطمینانی به پایان می‌رسد. تنها جنس پرسش‌ها و منابع نااطمینانی تغییر کرده، اما احساس بی‌ثباتی همواره پایدار بوده است.

    در دهه نخست حکومت رضاشاه، تلاش برای نظم‌بخشی به هرج‌ومرج برجای‌مانده از دوران قاجار و تحکیم نهاد مالکیت، همراه با بهبود امنیت، به رشد اقتصاد منجر شد. امنیت نسبی در دهه دوم به اقتدارگرایی رضاشاهی انجامید که سرکوب اقتصاد و دولتی شدن آن را در پی داشت. پس از آن، اندیشه‌های چپ و ناسیونالیستی وارد عرصه اقتصاد ایران شد و با ملی شدن صنعت نفت به اوج رسید. دهه ۱۳۴۰، که به اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شناخته می‌شود، عصر طلایی تکنوکرات‌ها بود؛ اما این دوره نیز دولت مستعجل بود. با ورود به دهه ۱۳۵۰، فوران قیمت نفت و خطاهای آشکار محمدرضاشاه (از جمله اعمال‌نظرهای شخصی او) اقتصاد را به تنگنا کشاند. تورم، افزایش نقدینگی و ابتلای اقتصاد ایران به بیماری هلندی برای نخستین‌بار، زمینه‌ساز وقایعی شد که به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید. تحلیل حاضر پاسخ به این پرسش است که کدام نسل در ایران بیشترین رنج را متحمل شده است؟ تقی آزادارمکی، جامعه‌شناس، این مسئله را از منظر تاریخی و اجتماعی بررسی می‌کند و بر این باور است که همه نسل‌ها در ایران درگیر رنج بوده‌اند، اما هرکدام به شیوه‌ای متفاوت با آن مواجه شده‌اند. در این تحلیل، مرور تاریخی نسل‌ها تا دهه ۹۰ مورد بررسی قرار گرفت.

    مرور تاریخی

    از نگاه آزادارمکی، دو گزاره «تلاطم» و «نصب» درمیانیّت تاریخی ایران کلیدی‌اند. تلاطم، دوره‌هایی از تاریخ ایران است که در آن نیروهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در حال دگرگونی‌اند، اعتراض و تغییر ظهور می‌کند، ناامنی‌ها زیاد است، ثبات کم است، نظم اجتماعی متزلزل است. نصب، دوره‌هایی است که نظم برقرار شده، ساختارهای اجتماعی روشن‌اند، قوانین و هنجارها تثبیت شده‌اند، امکان زیست جمعی و مدنی بیشتر و فضای فرهنگی-هنری یا اقتصادی باز است. ارمکی بر این باور است که جامعه ایران معاصر، اغلب بین این دو وضع نوسان داشته است، یعنی ثبات پایدار نداشته که تمامی نسل‌ها بتوانند از آن بهره‌مند شوند. وقتی تلاطم غالب می‌شود، نسل‌ها «رنج» را بیشتر احساس می‌کنند. از این منظر، مفاهیمی همانند «شکاف نسل»، «انقطاع نسلی»، «نسل سوخته» که در مباحث عمومی و رسانه‌ای زیاد شنیده می‌شوند، نیاز به بازبینی دارد. ارمکی نسبت به این مسئله نقد می‌کند و می‌گوید: «آنهایی که از شکاف نسل صحبت می‌کنند غالباً فرضشان این است که نسل پیشین «نسل خوب» بوده، اهل فرهنگ و مبارزه، و نسل جدید دچار نقصان، بی‌فرهنگی یا ضد مبارزه شده‌اند. اما اگر تاریخ را مرور کنیم می‌بینیم که نسل‌های پیشین نیز گرفتار بحران‌های بزرگ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی بوده‌اند. بنابراین نمی‌توان به‌صورت اخلاقی یا ارزشی یک نسل را برتر دانست یا او را مقصر دانست، بلکه باید ببینیم شرایط تاریخی و اجتماعی چگونه بوده و هر نسل با چه مسئولیت‌ها و محدودیت‌هایی روبه‌رو بوده است.» رنج در این معنا نه‌تنها «رنج جمعی» است بلکه «رنج فردی» و شخصی را شامل می‌شود.

    دهه ۴۰ و ۵۰: دهه‌های ۴۰ و ۵۰ هجری خورشیدی نقطه عطف در بررسی رنج نسلی در ایران است. در این دو دهه جامعه ایران در حال ساختن پایه‌های زیست مدنی، فرهنگی و اقتصادی بود (به‌ویژه از دهه ۴۰ به بعد)، شهرها رشد کردند، جمعیت شهری افزایش یافت و امکان زیست جمعی بیشتر شد. شعر، موسیقی جدی و نقد اجتماعی رشد کرد. عملکرد اقتصاد بهبود یافت، امکانات آموزش گسترش یافت. ضرورت مطالعه و تحصیل بیشتر شد. در همین دوره که خوشی و امید ادامه‌دار به نظر می‌رسید، موانع جدی سر برآورد. رویکردهای ایدئولوژیک به سیاست (مارکسیسم، سوسیالیسم، کمونیسم، جریان‌های چپ و راست و اسلام سیاسی) ظهور یافت. تجدد و سنت در ایران با تعارض روبه‌رو شد؛ کسانی که می‌خواستند فرهنگ ایرانی را با ادبیات، موسیقی و هنر مدرن ترکیب کنند، در مقابل خود کسانی را می‌دیدند که خواستار بازگشت به سنت بودند یا تاکید بر اسلام داشتند.

    در این شرایط، مسائل فرهنگی و سیاسی سرکوب شد. سینما و موسیقی محدود شد، اصلاحات فرهنگی شکل گرفت و آزادی بیان محدود شد. در این دهه، همزمان ناامنی سیاسی شکل گرفت. درگیری‌های خیابانی و اعتراض‌های اجتماعی بیشتر شد. آزادارمکی می‌گوید این دوره خوشی ناتمام بوده، نسلی که امید دارد. این نسل پیشرفت فرهنگی، زیست اجتماعی مدنی و توسعه را تجربه می‌کند، اما ناگهان روند متوقف می‌شود. «خوشی ناتمام» به معنای این است که امیدها ساخته شده‌اند اما امکان تحقق کامل آنها نبوده است. به‌طور مثال جوانانی که در دهه ۵۰ وارد عرصه فعالیت فرهنگی شدند، در دانشگاه‌ها و کانون‌های فکری مشغول فعالیت بودند، اما بعد از انقلاب، جنگ، سرکوب و محدودیت‌های شدید فرهنگی شکل گرفت. سینما و موسیقی محدود و فضای عمومی به‌شدت ایدئولوژیک شد. برای نسل دهه ۵۰ توقف ناگهانیِ امیدها، یکی از بزرگ‌ترین منابع رنج بود.

    دهه ۶۰ و ۷۰: دهه ۶۰ با آسیب‌های عمیق مواجه شد. سه عامل «جنگ ایران و عراق»، «سیاست‌های ایدئولوژیک بعد از انقلاب» و «بحران اقتصادی» در رنج این نسل موثرند. نسل دهه ۶۰ در ابتدا کنشگری و امید به تغییر داشت اما بخش اعظم انرژی این نسل بعد از جنگ و فشار اقتصادی، سرکوب‌های سیاسی و فشار اجتماعی تحلیل رفت. فضای اندیشه، فرهنگ، شعر و هنر برای آنان محدود شد. نسل دهه ۷۰ نیز دچار متغیرهای مشابه و متفاوت شد. این دوران با ایدئولوژی نهادهای سیاسی، کنترل بر رسانه‌ها، محدودیت آزادی بیان و نگرانی از فعالیت‌های فرهنگی مواجه شد. در این وضع، اقتصاد ضعیف و تحریم‌ها، فشارهای بین‌المللی، تورم و بیکاری بیشتر شد. در این شرایط تعداد زیادی فارغ‌التحصیل بدون شغل ماندند و مشاغلی دور از تخصص شکل گرفت. امکان رشد اقتصادی حتی برای کسانی که تحصیلات عالی داشتند، به وجود نیامد. همچنین دهه ۷۰ شاهد رشد مهاجرت از کشور، خروج سرمایه انسانی، فرهنگی، رها شدن بخش‌هایی از فرهنگ و هنر به سوی فعالیت‌های «زیرزمینی» یا فرار از کنترل رسمی بود. این وضع احساس ناتوانی و بی‌عدالتی نسلی را که امید به زندگی بهتر داشت، تشدید کرد.

    دهه ۸۰ و ۹۰: نسل‌های دهه ۸۰ و ۹۰، با ویژگی‌های متمایز وارد صحنه شدند که آنها را با نسل‌های پیشین متفاوت می‌کند. نسل این دو دهه با خصیصه‌هایی همچون «فروپاشی ایدئولوژی‌های بزرگ»، «جهانی ‌شدن و فضای مجازی» و «بلاتکلیفی اقتصادی و اجتماعی» مواجه شد. مهم‌ترین پیامدها در این نسل با شاخص‌هایی همچون تحیر فرهنگی، مهاجرت و خروج سرمایه انسانی، شدت فشار بر معیشت مردم و بی‌اعتمادی به نهادها، برجسته می‌شود. در واقع این نسل نه با ایدئولوژی گذشته کاملاً درگیر است، نه توانسته است جایگزین روشنی برای آن بیابد. این امر موجب احساس «بی‌جهتی»، «سرگشتگی» و فقدان محور فرهنگی واضح شده است. همچنین بسیاری از جوانان (کسانی که توانایی یا امکان دارند) کشورمان را ترک می‌کنند.

    این امر باعث می‌شود صدای فرهنگ و هنر در داخل ضعیف‌تر و از تنوع فرهنگی کاسته شود. این نسل با هزینه‌های بالا، فشار برای تامین معاش، ناامنی شغلی و اقتصادی، تردید در تصمیم به تشکیل خانواده، افزایش نرخ طلاق، کاهش فرزندآوری و احساس ناتوانی در آینده مواجه است. حضور در فرآیند سیاسی، مشارکت اجتماعی، اعتماد به دولت و نهادها برای این نسل دشوار است. احساس این است که نهادها قادر به پاسخگویی نیستند یا قوانین و مقررات به خوبی اجرا نمی‌شود. آزادارمکی تاکید می‌کند این وضع، اگر ادامه یابد، می‌تواند به فروپاشی اجتماعی-فرهنگی منجر شود یا دست‌کم گسست جدی بین نسل‌ها ایجاد کند.

    مقایسه نسل‌ها

    برای پاسخ به این پرسش که کدام نسل بیشتر رنج کشیده است؟ آزادارمکی این‌طور پاسخ می‌دهد: «نمی‌توان نسخه‌ای از نوع «نسل دهه شصت، سوخته است» را به‌طور کامل پذیرفت. اما می‌توان استدلال کرد نسل دهه ۵۰ امید داشت، اما آن امید ناتمام ماند. نسل دهه ۶۰ بار سنگین جنگ و بازسازی و سیاست‌های سخت را برداشت. نسل دهه ۷۰ با پیامدهای اقتصادی و فرهنگی دهه‌های گذشته مواجه شد. نسل دهه ۸۰ و ۹۰ دچار ناایمنی و بلاتکلیفی‌اند. احساس کمبود فرصت، شکاف بین «خواست‌ها» و «واقعیت‌ها» زیاد است. اگر بخواهیم معیاری بسازیم، شاید بتوان گفت که نسل دهه ۶۰ در ایران بیشترین تراکم رنج را تجربه کرده است، چون ترکیبی از عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی همچون جنگ، سرکوب، فشار اقتصادی و امید به آینده را به‌صورت همزمان تجربه کرده است. این به معنای آن نیست که سایر نسل‌ها رنج نداشته‌اند یا کمتر رنج برده‌اند، بلکه سبک رنج برای هر نسل متفاوت بوده است.

    راهکارها و مسیرها

    در تحلیل آزاد‌ارمکی، نمی‌توان به وضعِ رنجناک بسنده کرد؛ باید به خروج از آن راهی یافت. او پیشنهاد می‌کند، تجربه‌های نسلی مداوم روایت شود. این بدان معناست که هر نسل باید روایت خودش را از آنچه گذشته، آنچه متحمل شده و آنچه امید بوده، بازگو کند. روایت‌هایی که شکست‌ها، موفقیت‌ها، خطاها و درس‌ها را دربر داشته است. خانواده‌ها، افراد فرهیخته، هنرمندان، مولفان و سخنرانان باید در گفت‌وگوهای عمومی شرکت کنند. ادبیات، هنر، تئاتر، شعر و موسیقی می‌توانند ابزارهایی مهم برای انتقال روایت باشند. رسانه‌ها و فضای مجازی اگر به‌درستی استفاده شوند، می‌توانند خلأ روایت را پر کنند. دومین پیشنهاد ارمکی، پذیرش مسئولیت تاریخی و اجتماعی است. این بدان معناست که نسل‌ها (به‌ویژه نسل دهه ۶۰) نباید در موقعیتی باشد که بگوید «ما سوختیم»، «ما گول خوردیم»، بلکه باید مسئولیت بخشی از کنش اجتماعی و تصمیم‌های گذشته را بپذیرد و از آن برای ساختن آینده استفاده کند. همچنین به جای سرزنش باید مشارکت در حل مشکلات را باور کند.

    نسل‌های قدیم‌تر می‌توانند نسل جدید را در مشارکت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی راهبری کنند. پیشنهاد دیگر ارمکی، گسترش فضای مدنی و فرهنگی است. این بدان معناست که برای کاهش رنج‌ها لازم است ساختارهای اجتماعی و فرهنگی باز شود. آزادی بیان، آزادی تجمع و آزادی فعالیت‌های هنری و فرهنگی رسمیت یابد. دانشگاه‌ها، موسسه‌های فرهنگی و هنری آزادانه فعالیت کنند و به فرصت‌های اقتصادی و اجتماعی جوانان توجه شود. پیشنهاد دیگر این جامعه‌شناس، پایداری اقتصادی و امنیت زیستی است. بدون امنیت اقتصادی و زیستی، هیچ نسلی نمی‌تواند احساس آرامش کند.

    این بدان معناست که سیاست‌هایی باید اعمال شود که تورم را کنترل کند، عدالت اقتصادی را افزایش دهد و امکان مسکن، کار و تامین معیشت را برای اکثریت فراهم کند. در این وضع نهادهای اجتماعی باید اعتمادسازی کنند. قانون و مقررات باید قابل پیش‌بینی و عادلانه باشند. امکان انتخاب و تصمیم‌گیری فردی بیشتر شود و محدودیت‌ها و فشارهای اداری، سیاسی، اجتماعی کاهش یابد. مشارکت میان‌نسلی و گفت‌وگو از دیگر پیشنهادهایی است که ارمکی به آن اشاره می‌کند. نسل‌ها باید با هم گفت‌وگو کنند، نه اینکه هرکدام از دیگری فاصله بگیرند. روایت‌ها و تجربه‌ها باید در فضاهای عمومی و خانوادگی شنیده شود. نسل قدیمی تجربه‌ها و شکست‌هایش را، نه به‌عنوان ملامت، بلکه به‌عنوان منابع یادگیری ارائه ‌دهد. البته نسل جدید باید با بازخوانی و بازآفرینی نقد کند.

    مسئولیت ما

    به گفته ارمکی اگر روند کنونی ادامه یابد، خطر فروپاشی فرهنگی، اجتماعی افزایش می‌یابد. نکته مهم‌تر از مقایسه تاریخی، این است که رنج هنوز ادامه دارد و نسل‌های بعد نیز سهم بزرگی از آن دارند، اگرچه شکل و ماهیت آن متفاوت است. برای آینده، مسئولیت ما این است که تجربه‌ها را روایت کنیم. نسل مسئولیت‌پذیری باشیم. فضاهای فرهنگی، مدنی و اقتصادی را گسترش دهیم. از بلاتکلیفی و ناامیدی جلوگیری کنیم و به آینده‌ای سازنده و متکثر امید داشته باشیم.

  • دهه شصتی‌های تنها / چرا ۱۷ میلیون جوان ایرانی به ازدواج نه می‌گویند؟

    دهه شصتی‌های تنها / چرا ۱۷ میلیون جوان ایرانی به ازدواج نه می‌گویند؟

    به گزارش اقتصادران، آمارها نشان می‌دهد که در کشور حدود ۱۷ میلیون جوان مجرد وجود دارد. پیامدهای این وضعیت تنها به امروز محدود نمی‌شود، بلکه باید ایرانِ ۲۰ تا ۴۰ سال آینده را تصور کرد؛ زمانی که بسیاری از جوانانِ حاضر، به سن بازنشستگی رسیده‌اند. آن روز چه کسی قرار است جای آن‌ها را بگیرد؟ چه کسی قرار است در سال‌های پیری کنارشان باشد؟ با وجود چنین چشم‌اندازی، هنوز بسیاری از جوانان حاضر به ازدواج نشده‌اند.

    تنهایی دهه شصتی‌ها

    آخرین آمارها نشان می‌دهد که ۲۱ درصد از جمعیت کل کشور را دهه‌شصتی‌ها تشکیل می‌دهند. به گفته‌ی شهلا کاظمی‌پور، جامعه‌شناس، «تعداد مردان مجرد دهه‌شصتی حدود یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر و تعداد زنان مجرد این نسل نزدیک به ۵۵۰ هزار نفر است.» این آمارها مسأله‌ی «تجرد قطعی» را پررنگ‌تر می‌کند؛ به‌ویژه برای زنانی که در آستانه‌ی ورود به دهه‌ی چهارم یا پنجم زندگی قرار دارند، این موضوع به یک بحران اجتماعی تبدیل می‌شود.

    بسیاری از دهه‌شصتی‌ها تمایلی به ازدواج نشان نمی‌دهند

    حسن، مردی ۳۶ ساله، چنین توضیح می‌دهد: «دهه شصت دوران پرفرازونشیبی در کشور بود. تورم همزمان با افزایش موالید در کشور حکم‌فرما بود و جامعه رو به مدرن شدن می‌رفت. ما مدام با شکست روبه‌رو می‌شدیم. فرض کنید وارد اولین مغازه شوید و سرتان کلاه بگذارند، دومین و سومین هم همین‌طور؛ طبیعی است که در مغازه چهارم محافظه‌کارتر خواهید شد. وضعیت ما هم همین است. آینده را مبهم می‌بینیم و به همین دلیل، کارها را به تعویق می‌اندازیم. از سوی دیگر، شرایط اقتصادی هم فشار زیادی می‌آورد. ما حتی نمی‌توانیم برای شش ماه آینده زندگی شخصی‌مان برنامه‌ی اقتصادی دقیقی داشته باشیم؛ پس چطور می‌توانیم مسئولیت زندگی یک نفر دیگر را هم به عهده بگیریم؟»

    حاتم حسینی، جمعیت‌شناس، نیز در گفت‌وگو با فرارو بر اهمیت امنیت اقتصادی تأکید می‌کند: «ﺟﻮان دﻫﻪ ﺷﺼﺘﯽ در درجه‌ی اول، به‌جای وعده و وعید، امنیت شغلی پایدار می‌خواهد. او می‌خواهد مطمئن شود که اگر ازدواج کرد، در سایه‌ی همین امنیت شغلی، توان بازپرداخت وام ازدواجش را خواهد داشت.»

    او در ادامه به پیچیدگی‌های روابط در جامعه‌ی امروز اشاره می‌کند: «امروزه آدم‌ها شاخه‌شاخه و پیچیده شده‌اند، چرا که بین سنت و مدرنیته گیر افتاده‌ایم. همین امر ارتباط گرفتن را سخت‌تر کرده است. گاهی به خانمی نزدیک می‌شویم و او در ظاهر فردی مدرن است، اما در یک برخورد مدرن‌گرایانه می‌گوید: «مگر خودت خانواده نداری؟». در گذشته، ویژگی‌های افراد واضح‌تر بود: مذهبی هستند یا نه، تحصیل‌کرده‌اند یا نه. اما امروز مرزها شفاف نیست و همین پیدا کردن یک مورد مناسب را دشوارتر می‌کند.»

    در مقابل، مینا، زنی ۴۲ساله و مجرد، روایت متفاوتی دارد. او می‌گوید: «ازدواج برای ما زن‌های دهه‌شصتی هیچ‌وقت راحت نبود. وقتی جوان‌تر بودیم، جامعه هنوز سنتی بود و خانواده‌ها انتظار داشتند زودتر ازدواج کنیم. اما وقتی سن‌مان بالاتر رفت، ورق برگشت و فرصت‌ها کمتر شد. الان که بالای ۴۰ سال هستم، نگاه مردم سنگین‌تر از گذشته است. انگار مجرد بودن برای مرد قابل‌قبول‌تر است، اما برای زن مثل یک برچسب منفی می‌ماند. در حالی که برای خودم مسأله‌ای پررنگ نیست. من از نظر مالی تأمینم و احتیاجی به ازدواج ندارم. این روزها حتی تنهایی‌مان را هم هوش مصنوعی پر کرده (با خنده).»

    او به یکی از فرصت‌های از دست‌رفته هم اشاره می‌کند؛ فرصتی که رابطه‌ی مستقیمی با سن دارد: «مردان عموماً زنان جوان‌تر را انتخاب می‌کنند، مگر کسانی که ذهنیت متفاوتی داشته یا معیارهای دیگری برایشان اهمیت داشته باشد.» در همین رابطه، کاظمی‌پور توضیح می‌دهد: «مردان، نه فقط در ایران بلکه در دنیا، با دخترانی ازدواج می‌کنند که از آن‌ها جوان‌تر هستند؛ معمولاً با دخترانی که چهار تا پنج سال از خودشان کوچکتر باشند.» همین واقعیت، احتمال «تجرد قطعی» را برای زنان پررنگ‌تر می‌کند؛ در حالی که مردان حتی پس از ۵۰ سالگی نیز امکان ازدواج دارند.

    صدای مجردهای دهه هفتاد

    سارا، دختری ۲۸ ساله، علت ازدواج نکردنش را اینگونه توضیح می‌دهد: «الان که به سن ازدواج نزدیک می‌شوم، اطرافیان مرتب می‌پرسند «کی می‌خوای ازدواج کنی؟» ولی این روزها بیشتر دنبال رشد شخصی و شغلی خودم هستم. گاهی حس می‌کنم ازدواج یعنی از دست دادن آزادی، وقتی درآمد و تورم فکرم را درگیر کرده است. خواستگارها توقعات من را برآورده نمی‌کنند؛ بنابراین ترجیح می‌دهم فعلاً مجرد باشم. »

    این مسأله در برخی دیگر از نقطه‌نظرها نیز هویداست. در این خصوص کاظمی‌پور می‌گوید: «۷۰ درصد تجرد قطعی در دختران بر اساس انتخاب بوده و تنها ۳۰ درصد آن ناشی از جبر و تحت تأثیر تحولات فرهنگی و اجتماعی جامعه است. وسواس دختران در ازدواج برای انتخاب اصلح موجب می‌شود که همزمان با این وسواس، سن آن‌ها بالا رود و تقاضا برای آن‌ها کاهش یابد.»

    از سوی دیگر، برخی نمونه‌ها تجرد را به جبر اقتصادی و محدودیت‌های اجتماعی نسبت می‌دهند. زینب، ۳۳ ساله، می‌گوید: «اگر موردی پیدا شود ازدواج می‌کنم. پس از فوت پدرم چند خواستگار داشتم اما ازدواج نکردم. اگر داشتن حق طلاق و حضانت فرزند برای یک زن زیاد است، بهتر است مجرد بمانم! خواسته‌هایم همین بود و مادرم هم برای مهریه ۳ دنگ خانه و ۱۴ سکه درخواست کرده بود. بالاخره وقتی وارد زندگی می‌شوم باید پشتوانه مالی و امنیت روانی داشته باشم یا نه؟»

    در مقابل، مهدی، ۲۸ ساله، از فشار اقتصادی و توقعات دختران می‌گوید: «پول ندارم و نمی‌توانم توقعات دختران را برآورده کنم. یکبار در دوران آشنایی با یک دختر، وقتی به من گفت وظیفه توست که مرا به خانه برسانی یا چرا برایم گل نخریدی، آن هم برای ملاقات اول، آشفته شدم. ما دستگاه کارتخوان نیستیم، انسانیم! به جز آن، من با ماهیانه نزدیک به ۱۰ میلیون تومان درآمد چگونه وارد زندگی مشترک شوم و بچه دار شوم؟»

    وقتی از مهدی درباره وام ازدواج پرسیده شد، گفت: «با وام ازدواج در همین تهران نمی‌توان یک خانه رهن کرد. ضمناً خودتان می‌گویید وام! من باید بتوانم قسط پرداخت کنم یا نه؟ نمی‌توانم و اضطراب دریافت وام را هم نمی‌توانم به باقی استرس‌هایم اضافه کنم.»

    نکته قابل توجه این است که سال ۱۴۰۴ پس از مدت‌ها، اولین سالی بود که وام ازدواج افزایش نیافت. درواقع نائب رئیس کمیسیون تلفیق بودجه از کاهش ۲۰ درصدی منابع بانک‌ها برای پرداخت وام ازدواج ۱۴۰۴ نسبت به برهه فعلی خبر داده است.

  • بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    به گزارش اقتصادران، امیرعلی، فرزند آخر یک خانواده شش نفره است. می‌گوید: «برادرم سال ۶۷ شهید شد. پدر و مادرم من را به دنیا آوردند که جای او را پر کنم. من یکی از آن دهه شصتی‌هایی هستم که همه به آنها فحش می‌دهند.» امیرعلی مجرد است. هنوز در خانه پدر و مادرش زندگی می‌کند و با یک پراید مدل ۹۱ مسافرکشی می‌کند. او در مورد زندگی‌اش می‌گوید: «این‌طوری نبود که نخواهم کاری بکنم.

    من رفتم برق صنعتی خواندم. گفتم حالا که کسی کاری برای ما نمی‌کند، خودمان باید کاری برای خودمان بکنیم. پدر ما که سرمایه‌ای چیزی نداشت. اینها هم بالاخره وقتی ما را به دنیا آوردند، جوان نبودند که پس‌اندازی بکنند، چیزی جمع کنند. بعد هم مگر اصلا چه چیزی می‌شد جمع کرد. تا دو زار پس‌انداز کردند، شد جهیزیه این یکی، عروسی آن یکی. ما ماندیم وسط با یک حقوق بازنشستگی. گفتیم برویم هنرستان که زود به پول درآوردن برسیم. بد هم نبود. یک مدت شاگردی کردیم زندگی کردیم، بعد رفتیم یک شرکت صنعتی کار کردیم. برای خانه تلویزیون بزرگ خریدیم. اواخر دهه هشتاد هنوز از این تلویزیون‌های تخت نیامده بود. از آن اینچ بالاها خریدیم. بعد چند وقت پول داشتیم دیگر، این پول را دادیم مبل عوض کردیم. فرش خریدیم. بعد دوباره تلویزیون عوض کردیم از این تلویزیون‌های تخت خریدیم. بابام هر کس می‌آمد خانه‌مان می‌گفت اینها را امیرعلی خریده‌ها. ما هم باد می‌کردیم می‌گفتیم شاخ غول شکستیم دیگر. واقعا چند سالی خوب زندگی کردیم. بعد دوباره بیکار شدیم.

    از این در به آن در. دیگر بیست سالمان هم نبود که برویم شاگردی کنیم. کارگر صنعتی سخت است که برود در مغازه بایستد و کارهای خرده‌کاری انجام دهد. اما چه می‌شد کرد؟ کار نبود دیگر. یک مدت هم رفتیم در مغازه. پولی در نمی‌آمد ولی همین که جلوی چشم نبودیم خودش خوب بود. به ما می‌گفتند حالا بیا زن بگیر، شاید درست شد. ولی نمی‌شد آدم بدون درآمد برود زن بگیرد که. گفتیم کمی صبر می‌کنیم درست می‌شود. این طرف آن طرف زدیم یک پولی جمع کردیم، یک ماشین خریدیم و با ماشین کار کردیم به این امید که سر سال پول رهن یک مغازه را در می‌آوریم که آن هم نشد. این طرف و آن طرف زدیم یک جایی را شریکی اجاره کردیم. یک مدتی هم خوب بود کار می‌کردیم. زندگی‌مان می‌چرخید، مثل آن قبل‌ها نبود، ولی بالاخره کار بود دیگر. یک بار هم با همان پراید رفته بودیم شمال، دیدیم صاحب مغازه زنگ می‌زند که بیا مغازه را خالی کردند.

    زنگ زدیم به شریک‌مان جواب نداد. برگشتیم دیدیم رفته قرارداد را فسخ کرده پول را گرفته هر چیزی که در مغازه بوده را هم جمع کرده برده. دیگر رفت که ما آن طرف را و آن پول را و آن زندگی را ببینیم. گفتیم همان پراید هست کار می‌کنیم دوباره درمی‌آوریم. زد و دلار از سه تومان شد شش تومان، شد چهارده تومان، شد سی تومان. به بابا گفتیم با سهمیه خانواده شهید تاکسی می‌دهند، بیا برو برای ما تاکسی بگیر لااقل از کار کردن روی پراید راحت شویم. او هم دعوا کرد که مگر پسر من برای تاکسی رفته کشته شده که من بروم برای تو تاکسی بگیرم؟ بالاخره اینها هم پیر هستند دیگر، حساسیت‌هایشان بیشتر می‌شود. آن را هم بی‌خیال شدیم گفتیم روی همین پراید کار می‌کنیم. اسنپ، نشد همین طوری دور زدن. این وسط هی رفتیم این کارگاه دو ماه کار کردیم پول‌مان را ندادند، رفتیم آن کارگاه دیدیم تجهیزات ندارد. رفتیم آن یکی گفتند فقط شیفت شب می‌خواهند. ما ماندیم و این پراید. حالا هم که دلار شده ۸۵ تومان. صبح می‌زنیم بیرون، تا شب، یک تومان، یک و دویست، شب عین گداها پول خرد می‌شمریم. باز خدا را شکر مادر من هر روز می‌رود بانک این پول‌ها را می‌گذارد به حساب. ولی دیگر از آن فرش عوض کردن و مبل عوض کردن خبری نیست. خیلی برسد یک گوشه خرج خانه باشد. یک روز مادری، روز پدری چیزی.»

    نوشین، متولد سال شصت و هشت و مربی رقص است. او هم مجرد است و با خانواده‌اش زندگی می‌کند. فرزند اول است و بعد از او سه فرزند دیگر متولد دهه هفتاد، همه هنوز در خانه هستند. او حالا بیشتر از همه‌چیز در مورد ترس‌های سی و پنج سالگی‌اش حرف می‌زند: «انگار تا دیروز کسی فکرش نبود که ما هم زندگی داریم و باید برویم چیزی بسازیم. انگار یک‌باره سی و پنج ساله که می‌شوی همه ترس برشان می‌دارد که زندگی‌اش تمام شد. حالا من نمی‌دانم اصلا چرا کسی به غیر از خودم باید نگران تمام شدن یا تباه شدن زندگی من باشد. ولی یک‌باره انگاره همه نگران شده‌اند. مثلا انگار یک چراغی روشن شده و به همه اخطار می‌دهد که زندگی این یکی تمام شد، حالا بروید سراغ باقی‌شان. من از بیست سالگی کار کردم. اولش می‌خواستم بروم تربیت‌بدنی بخوانم، ولی گفتند برو معماری بخوان که بتوانی پول در بیاوری و علاقه‌ات را هم در کنارش ادامه بده. زندگی من شد اینکه در باشگاه کار کنم، پول ماکت درست کردن بدهم.

    در باشگاه کار کنم پول کاغذ و چسب و رنگ و راپید بدهم. در باشگاه کار کنم پول کرایه تاکسی بدهم. در باشگاه کار کنم، پول کلاس طراحی بدهم. در باشگاه کار کنم پول دانشگاه بدهم. بعد دیدم من که همه‌اش دارم در باشگاه کار می‌کنم، خوب چه کاری است که این همه پول دانشگاه بدهم و از یک جایی به بعد دیگر ولش کردم. این همه مدرسه و دانشگاه و دبیرستان و هنرستان هست که همه معماری دارند. سالی چند هزار نفر فارغ‌التحصیل رشته معماری بیرون می‌آید. پدر و مادر ما فکر کردند هر کسی معماری بخواند معمار و ساختمان‌ساز می‌شود و بساز بفروش می‌شود و با یک نفر که سرمایه‌ای دارد ازدواج می‌کند و دیگر خوشبخت است. نمی‌دانستند پول می‌گردد، پول را پیدا می‌کند و آقای مهندس و پسر آقای مهندس و پسر فلان ملاک و ساختمان‌ساز و بنگاهی که ما را نمی‌گیرد.

    او هم می‌رود دختر فلان ملاک و فلان مهندس را می‌گیرد که پولشان را بگذارند روی هم با هم دفتری بزنند یا کاری راه بیندازند یا هر چیزی. به هر حال سراغ ما نمی‌آیند. یک مدتی دعوا داشتیم، بعد دیگر قبول کردند که از من معمار و ساختمان‌ساز در نمی‌آید. من هم در همین باشگاه‌ها ماندم، صبح یک کلاس اینجا، عصر یک کلاس آنجا. یک مدتی حتی پس‌انداز هم می‌توانستم بکنم و با خودم می‌گفتم بالاخره دو سال، سه سال کار می‌کنی بعد می‌توانی مستقل بشوی و زندگی خودت را شروع کنی، ولی خب این‌طوری نبود دیگر. طلایی که می‌خریدیم یک میلیون و دویست، یک میلیون و سیصد، شد چهار میلیون، شد پنج میلیون. دیگر زندگی شد فقط دویدن و نرسیدن. با یک دوستت می‌خواهی بیرون بروی، باید پول چهار تا شاگرد را بگذاری وسط که بتوانی خرج یک وعده غذا یا دو ساعت در کافه نشستن را بدهی. همه‌اش شد همین‌ها، کار کنی که فقط در خانه نباشی و فقط پول تو جیبی داشته باشی. بعد هم خودت را این‌قدر مشغول کار کنی به این امید که دو زار بیشتر در بیاوری که شاید بتوانی پس‌انداز کنی. یک‌باره می‌بینی هر چیزی که می‌خواستی قیمتش شد دو برابر. شد سه برابر. تا پولت به اندازه یک ماشین جمع می‌شود ماشین می‌دود، می‌رود چهار کیلومتر جلوتر می‌ایستد. بعد باز چهار کیلومتر می‌دوی، می‌روی که به ماشین برسی، باز می‌رود دو کیلومتر جلوتر می‌ایستد. این طوری می‌شود که ما همه‌اش از زندگی عقب هستیم.

    مدام هم داریم کار می‌کنیم. اصلا غیر کار هیچ کار دیگری نمی‌کنیم، ولی باز هم عقب هستیم. حالا خدا نکند این وسط بخواهی بروی یک دندان درست کنی، آسیب ببینی بخواهی بروی چهار جلسه فیزیو، یا یک وقت زبانم لال بخواهی بروی مسافرت، باید یک ماه هر چه درآوردی را خرج کنی و تا آخر ماه با هوا زندگی کنی. بعد می‌آیند می‌گویند تو زندگی‌ات را تباه کردی. خوب بله کردم. چه کار دیگری می‌توانستم بکنم که نکردم؟ پدر من کارگر است. سه تا بچه دارد که باید خرج دانشگاه و مدرسه آنها را بدهد. آنها که کار نمی‌کنند، لباس می‌خواهند، پول توی جیبی می‌خواهند، یک مهمان می‌آید نصف حقوق اینها پریده. به زبان نمی‌آورند، ولی آدم نمی‌تواند زیر یک سقف باشد و به روی خودش نیاورد که. بعد هم از یک جایی به بعد آدم می‌فهمد که هر قدر هم که بدود به چیزی که می‌خواهد، نمی‌رسد. دیگر آنجا جایی است که آدم رها می‌کند. می‌شود اینکه الان این‌قدری که دارم را خرج این نیاز ضروری کنم، فردا آن‌قدری که دارم را خرج آن نیاز ضروری کنم. دیگر نه پس‌اندازی معنی دارد، نه تفریحی، نه آرزویی.»

    بنیامین و دانیال، دو برادر متولد دهه شصت هستند. یکی متولد شصت و سه و دیگری متولد شصت و پنج است. دانیال، برادر بزرگ‌تر یک بار در سال ۹۳ ازدواج کرده است، اما بعد از مدتی ناچار شده طلاق بگیرد. هر دو برادر حالا با مادرشان که دوران نوجوانی آنها از پدرشان جدا شده است، در یک خانه زندگی می‌کنند. دانیال در مورد زندگی خودش می‌گوید: «مدرسه که می‌رفتیم، چهل نفر در یک کلاس بودیم. خانه که می‌آمدیم دو نفر بودیم. برای همین ما اصلا دوست نداشتیم به مدرسه برویم. دوره ما مد بود همه بچه‌هایی که نمی‌توانستند کلاس کنکور بروند را از ترس اینکه دو سال دیگر نخواهند کلاس بروند به جای دبیرستان می‌فرستادند هنرستان. می‌گفتند بروند هنرستان زودتر پول در بیاورند. ما هم هر دو تا رفتیم هنرستان. هر دوتایمان گفتیم کار فنی یاد بگیریم پول دربیاوریم. مادرمان هم آرایشگر شده بود، ما هم می‌رفتیم در مغازه می‌ایستادیم و پولی برای خودمان در می‌آوردیم. فکر می‌کردیم پول پس‌انداز می‌کنیم دو تا داداش مکانیکی می‌زنیم، ماشین می‌خریم، خانه می‌خریم، زندگی می‌کنیم، ولی آن‌طور که فکر می‌کردیم، نشد. هر سال باید هر چیزی که در می‌آوردیم را می‌گذاشتیم روی اجاره و رهن خانه و اینها. این وسیله خراب می‌شد، پول بده، آن مهمانی دعوت بودیم پول بده. دیگر آدم وقتی مسوولیت دارد خودش را یادش می‌رود. یک بار هم خواستیم با داداشم دوتایی مهاجرت کنیم برویم انگلیس. این در و آن در زدیم پولی پیدا کردیم، بعد دیدیم مادرم تنها می‌ماند. منصرف شدیم.

    من رفتم زن گرفتم. اولش خوب بود دیگر. همه خوشحال بودند که بالاخره من سر و سامان گرفتم. مادرم خوشحال بود که بعد از من نوبت بنیامین می‌شود و می‌رویم زندگی خودمان را درست می‌کنیم، نوه می‌آوریم. او هم می‌تواند زندگی خودش را بکند. بعد من و زنم به اختلاف خوردیم و در همان عقد جدا شدیم. آن همه هزینه هم کرده بودیم، همه از جیب‌مان رفت. من که برگشتم خانه. بنیامین‌مان هم چشمش ترسید و دیگر دنبال زن گرفتن نرفت. حالا من کار می‌کنم اجاره می‌دهم، بنیامین کار می‌کند، خرج خانه را می‌دهد. مادرم هم رفته یک جایی اپراتور لیزر شده و یک پولی هم او در می‌آورد. هنوز سه نفر آدم کار می‌کنیم، نمی‌توانیم یک خانه راحت برای خودمان تهیه کنیم. هیچ‌کدام‌مان هم بیمه نیستیم. مادرمان با شصت سال سن، من با چهل سال سن، داداشم با سی و پنج شش سال سن بیمه نداریم. من نمی‌گویم که باید چیز خیلی خاصی داشته باشیم. نمی‌گویم می‌خواهیم مسافرت خارجی برویم، یا پول آنچنانی خرج کنیم. ولی می‌بینم ما سه نفر آدم الان نزدیک بیست سال است که داریم کار می‌کنیم، به هیچ جایی هم نرسیدیم از این به بعد هم نمی‌رسیم. هر کاری که کردیم شد تورم، شد گرانی، شد دلار بیست تومانی و سی تومانی پنجاه تومانی و هشتاد تومانی.»

    بنیامین که حالا در آستانه سی و پنج سالگی است هم می‌گوید: «بچه‌های محله‌های پایین همه مثل هم می‌شوند، یا خلاف می‌کنند، یا فرار می‌کنند. ما که فرار نکردیم، خلاف هم نکردیم، همه‌اش داشتیم می‌دویدیم. کار و روزمان این است. نهایت ترقی ما این بود که از یک محله خیلی پرت بیاییم یک محل پرت در وسط شهر که لااقل این مادر ما بتواند با خیال راحت برود و بیاید. ولی بیشتر از این هیچ چیزی به دست نیاوردیم. یک مدت رفتیم بادران کار کردیم گفتیم اینها خوب هستند. بعد از چند وقت آدم می‌تواند با پول اینها کار خودش را راه بیندازد که نشد. بعد گفتیم برویم از این شرکت‌ها که ترید می‌کنند سرمایه‌گذاری کنیم، شاید آنها فایده داشته باشند، طرف دو ماه به ما سود داد، بعد شرکت را جمع کرد رفت. ما هم الان دو سال است داریم دنبال همان پول خودمان می‌دویم. اگر همان وقت که می‌توانستیم قاچاقی هم رفته بودیم، الان هر جایی که بودیم می‌توانستیم زندگی خودمان را بکنیم. سال نود و سه، من و سه دوست دیگرم تصمیم گرفتیم برویم آلمان. پول هم جمع کردیم، ولی بعد این دانیال ما فهمید و به مادرم گفت و نگذاشتند من بروم. دوستانم که رفتند یک سال و نیم در کمپ بودند. یکی از آنها که بدن‌ساز بود و خیلی هم با من رفیق بود، گاهی زنگ می‌زند و به من فحش می‌داد، می‌گفت تو باعث شدی من بیایم اینجا در کمپ بدبختی بکشم.

    تمام مدارکی که از اینجا داشت، آنجا تف هم به آن نمی‌کردند. می‌رفت سالن ورزشی که در کمپ بود را تمیز می‌کرد. بعد از مدتی در همان سالن ورزشی دستیار مربی شد، بعد همان‌جا مربی شد. بعد گذاشتند بروند کلاس‌های مربیگری شرکت کند. بعد که از کمپ در آمد رفت در یک سالن کار گرفت و شروع کرد به کلاس رفتن و دوره دیدن. حالا از آن وقت نزدیک ۱۰ سال گذشته، آنجا زندگی‌اش را دارد. ماشین خریده، خانه دارد، شغل دارد. می‌خواهند اینجا برایش زن بگیرند. سراغ هر کسی هم بروند بدون تردید قبول می‌کند که برود آلمان زندگی کند ولی ما چی؟ تمام این ۱۰ سال را اینجا کار کردیم، هنوز نه زندگی داریم نه زنی داریم، نه یک ماشین می‌توانیم برای خودمان بخریم. مادرمان بیمه نبود، پدرمان بیمه نبود، من و برادرم هم بیمه نیستیم. باز مادرمان ما را داشت که کار کنیم و گوشه‌های زندگی‌اش را جمع کنیم. من و داداشم که این را هم نداریم. تا آخر عمر باید به پای هم بمانیم و جور هم دیگر را بکشیم. همه زندگی‌مان شده اینکه قیمت چیزهایی که نمی‌توانیم بخریم را نگاه کنیم. هر کس هم رد می‌شود، می‌گوید شما دهه شصتی‌ها بی‌عرضه بودید. دیگر کسی نگاه نمی‌کند که ما در چه شرایطی بزرگ شدیم و چطور کار کردیم و چطور هر تلاشی که کردیم و هر راهی که رفتیم به در بسته خوردیم.»

    این روزها دیگر توصیف کردن خود به عنوان عضوی از «نسل سوخته» رونق گذشته را ندارد. مردم حالا از کلمات متعدد دیگری برای توصیف ناکامی جمعی‌شان استفاده می‌کنند که اغلب قابل ذکر نیست. در میان گروه‌هایی که این ناکامی جمعی را احساس می‌کنند، بچه‌های متولد دهه شصت که در کودکی، نوجوانی و جوانی با کمبود منابع و امکانات و درگیری‌های عظیم سیاسی منجر به نابسامانی‌های اقتصادی دست و پنجه نرم کرده و می‌کنند، از همه بیشتر به چشم می‌آیند. جمعیت جوانی که در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد به عنوان موتور پیشران توسعه کشور معرفی می‌شد، حالا اغلب دچار سرخوردگی، ناامیدی و احساس گیر افتادن در تله است تا جایی که به زندگی پناهندگی دیگرانی که از کشور خارج شده‌اند هم، غبطه می‌خورد.

  • وضعیت بازار مسکن / مسکن هست، متقاضی نیست!

    وضعیت بازار مسکن / مسکن هست، متقاضی نیست!

    به گزارش اقتصادران، دبير كارگروه تنظيم و كنترل بازار املاك و مستغلات وزارت راه و شهرسازي گفت: طي حدود يك دهه گذشته كه نرخ رشد جمعيت كاهش پيدا كرده بايد اين انتظار را داشت كه دو دهه آينده، عرضه در بازار مسكن بيشتر از تقاضا است و در حالي كه مسكن براي عرضه وجود دارد، متقاضي براي اين واحدها نداريم.

    ياسر دستمالچيان با اشاره به اثرگذاري جمعيت دهه شصت در بازار مسكن اظهار داشت: آمار رسمي كشور مي‌گويد ميزان مواليد در دهه شصت بالا بود و نرخ جمعيت را بالا برده‌ است. در دهه نود، متولدهاي دهه شصت افراد 30 ساله هستند و قاعدتا متقاضي مسكن و وارد اين بازار مي‌شوند.  وي ادامه داد: بنابراين طي حدود يك دهه گذشته كه نرخ رشد جمعيت كاهش پيدا كرده بايد اين انتظار را داشت كه دو دهه آينده، عرضه در بازار مسكن بيشتر از تقاضا است و در حالي كه مسكن براي عرضه وجود دارد، متقاضي براي اين واحدها نداريم.

    دبير كارگروه تنظيم و كنترل بازار املاك و مستغلات وزارت راه و شهرسازي با بيان اينكه يكي از مشكلات امروز بازار مسكن ‌مي‌تواند مسائل مربوط به جمعيت و دهه شصتي‌ها باشد و البته همين موضوع مي‌تواند با شكل ديگري در آينده براي بازار مسكن مشكل ايجاد كند، گفت: در اين باره نكاتي مطرح مي‌شود كه بايد به‌طور دقيق مورد بررسي قرار بگيرد. بايد توجه داشت وقتي مشكل جمعيتي ايجاد مي‌شود، مي‌تواند در آينده براي سياستگذار در حوزه مسكن هم مشكلاتي را ايجاد كند.