برچسب: دبستان شجره طیبه میناب

  • میناب؛ پژواک شوم جنگ

    میناب؛ پژواک شوم جنگ

    به گزارش اقتصادران، در شهری که کودکی با صدای انفجار آمیخته، میناب دیگر فقط نام یک نقطه روی نقشه نیست بلکه نشانه‌ای است از رنجی که بر شانه‌های کوچک یک نسل سنگینی می‌کند. در روزهایی که خبر ویرانی برای جامعه عادی شده، صدای یک دختربچه ۹ساله از میان خاک و آوار یادمان می‌آورد که هنوز کودکانی هستند که به جای دفتر و مداد با درد و ترس بزرگ می‌شوند. حادثه میناب فراتر از یک روایت تلخ شخصی است. تصویر خاموشی از دنیایی که در آن مدرسه به میدان نبرد تبدیل و معصومیت قربانی می‌شود. این فاجعه تلنگری است برای آنکه فراموش نکنیم هر خبر، هر عدد و هر آمار کودکی واقعی است با رویاها، دوستان و خنده‌های ناتمام که در لحظه‌ای می‌تواند خاموش شود. میناب امروز تنها در سوگ یک مدرسه نیست بلکه در سوگ امنیت ازدست‌رفته‌ کودکی‌هایی است که هنوز باور دارند فردا بهتر خواهد بود. در میان تمام بی‌پناهی‌ها، همین امید کوچک به فردا، بزرگ‌ترین نشانه‌ زندگی است.

    میناب برای ایران جان داد

    مدرسه میناب دوطبقه بوده و در طبقه اول کلاس درس پسرها و در طبقه دوم هم کلاس دخترها قرار داشته است و عسل در روز حادثه به طبقه اول آمده بوده تا وضو بگیرد و پس از دقایقی انفجار اول یعنی همان انفجاری که یکی از ساختمان‌های همجوار مدرسه را مورد هدف قرار داده بود، رخ می‌دهد و دخترک از ترس به‌سرعت راه می‌افتد تا به کلاس خودش در طبقه بالا برود و در همین حین انفجار دوم مدرسه را نشانه رفته و او را در طبقه اول زیر آوار گرفتار می‌کند. در ادامه، روایتی که می‌خوانید از تنها بازماندگان فاجعه میناب، شرح دقیق جزئیات وقایع آن روز و مشاهدات عینی دانش‌آموزان از لحظات انفجار است.

    با بچه‌ها داشتیم بازی می‌کردیم که مدرسه را زدند

    این دختر مینابی اینگونه روایت می‌کند: معلم ما آن روز کار داشت و زنگ آخر رفت و در مدرسه نبود. من و دیگر دوستانم بعد از رفتن معلم در همان طبقه دوم در حال بازی بودیم و نزدیک اذان ظهر که شد، رفتم تا وضو بگیرم. او می‌گوید: در همان موقع صدای خیلی ترسناکی شنیدم و می‌خواستم سریع بروم بالا که مدرسه را زدند و پس از آن به داخل مدرسه پسرانه پرت شدم، موج انفجار من را پرت کرد و زیر آوار بودم و بعدش را دیگر نفهمیدم که چه شد.

    این کودک ۹ساله مینابی می‌گوید: من هر روز ساعت ۶‌صبح سوار سرویس مدرسه می‌شدم و تا ساعت ۲‌ظهر هم در مدرسه بودیم. ما در کلاس ۱۵‌نفر بودیم و از دوستان و همکلاسی‌هایم کسی زخمی نشده؛ بیشترشان آن روزی که مدرسه را زدند کشته شدند. فقط ما پنج نفر زنده ماندیم.

    او توضیح می‌دهد: دلم برای دوستانم ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم تنگ شده است؛ همه این بچه‌ها شهید شدند، مخصوصا با ستایش و خدیجه دوست صمیمی بودیم. دوستان خوبی برایم بودند. من نمی‌دانستم که چه اتفاقی برای دوستانم افتاده. وقتی از بیمارستان به خانه آمدم به من گفتند که بیشتر همکلاسی‌هایم شهید شده‌اند.

    این دانش‌آموز مجروح مدرسه میناب می‌گوید: آن روز اتفاق خیلی بدی افتاد. خیلی ترسیدم. مامانم به من گفته که به همراه خاله و دایی‌هایم به دنبالم آمده بودند اما من زیر آوار بودم.

    بیهوش بودم و فکر می‌کردند مرده‌ام

    عسل می‌گوید: بعد از اینکه من را از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. دایی‌ام می‌گوید که گفته‌اند من مرده‌ام و می‌خواستند مرا هم مثل بقیه بچه‌ها داخل کیسه(کاور ویژه اجساد افراد جانباخته) بگذارند. گفته بودند که من نفس نمی‌کشم و نبض ندارم، بعد دایی‌ من آنها را دعوا کرده بود و بعد از چند دقیقه که من یکی از پاهایم را تکان دادم فهمیدند من زنده‌ام و بعد بستری‌ام کردند.

    وی می‌افزاید: روزی که مدرسه را زدند پاها، دست‌ها، شکم و کمرم زخم شد و سوخته بود. همان شب اول من را به بندر بردند که به یک بیمارستان دیگر ببرند. الان حالم بهتر شده و فقط کمرم کمی درد می‌کند چون کمرم باز شده است. (به‌دلیل شدت ضربه و زیرآوار بودن و سوختگی) کمرم را عمل داخلی کرده‌اند. عسل دانش‌آموز کوچک مینابی در پایان می‌گوید: من دوست دارم درس بخوانم و در آینده دکتر شوم.

    روایت مادر عسل

    در ادامه، مادر عسل نیز می‌گوید: روز حادثه من خانه بودم که خواهرم به من زنگ زد و گفت تهران را زده‌اند. بلافاصله به همسرم زنگ زدم و از او پرسیدم جنگ است اما جوابی نداد و گوشی را قطع کرد. وقتی تماس را قطع کرد من فهمیدم تا اینکه ساعت‌۱۱ بود که همه همسایه‌ها توی کوچه ریخته بودند و داشتند گریه می‌کردند و من نمی‌دانستم که چه شده است که همه گریه می‌کنند. دوباره به داخل خانه رفتم که یکدفعه در خانه تکان خورد. گفتم نمی‌دانم امروز چه خبر است و از خانه بیرون آمدم که شنیدم مردم می‌گویند جنگ شروع شده است و البته باورم نمی‌شد که به این آسانی جنگ شروع شده باشد.

    مادر عسل می‌گوید: خانه ما به مدرسه دور است و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که مدرسه را هم بزند اما وقتی مدرسه را زده بود خانه ما هم لرزید و در حیاط تکان خورد. من آنقدر گیج و شوکه شده بودم که عسل را آن روز فراموش کرده بودم. عسل آن روز ساعت ۵‌صبح بیدار شد و نمازش را خواند و چون روزه بود، صبحانه هم نخورد و برای مدرسه آماده و ساعت ۶‌صبح سوار سرویس شد. عسل پشت سرش را نگاه کرد و دستی تکان داد و بوس برای من فرستاد و رفت. نگاه عسل مثل همیشه نبود و دلم خیلی آشوب شده بود. در همین حین برادر و خواهرم به دنبالم آمدند که باهم به دنبال عسل برویم؛ برادرانم از یک مسیر و من و خواهرم از مسیری دیگر به سمت مدرسه رفتیم. ترافیک شدید بود و خیلی در ترافیک گیر کردیم، می‌خواستم از ماشین پیاده شوم و بقیه راه را بدوم اما چون دختر کوچکم همراهم بود خواهرم اجازه نداد.

    مادر دانش‌آموز مجروح مینابی می‌گوید: بالاخره بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدیم. آنقدر همه‌چیز خراب و به‌هم ریخته بود که یادم نمی‌آمد چرا به آنجا رفته‌ام و دنبال چه کسی می‌گردم. دختر کوچکم گوش‌هایش را گرفته بود و گریه می‌کرد. همه بچه‌ها را در کاورها قرار داده بودند و آمبولانس مدام می‌آمد و می‌رفت، از بچه‌های مختلف دست و پاهایشان هر کدام یک طرف افتاده بود و تا جایی که چشم کار می‌کرد بدن تکه‌تکه شده بچه‌ها به اطراف افتاده بود.

    او ادامه می‌دهد: با دیدن وضعیت مدرسه و بچه‌ها به پدر عسل زنگ زدم و گفتم بیا که مدرسه خراب شده و عسل ما نیست و او را پیدا نمی‌کنیم. پدرش در شهر دیگری بود و همان موقع راه افتاد اما به دلیل ترافیک سنگین ساعت ۴ به ما رسید. با وضعیتی که از مدرسه می‌دیدم اصلا فکر نمی‌کردم عسل زنده مانده باشد اما امیدم را به خدا از دست ندادم، وقتی پیکرهای چند تکه شده بچه‌ها را درون کاور می‌گذاشتند نگاه می‌کردم که ببینم عسل هم بین آنها هست یا نه، خیلی از بچه‌ها آن‌روز با معلم‌هایشان پرپر شدند.

    مادر دختر مجروح مینابی می‌گوید: ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود که ما کار جست‌وجو را شروع کردیم و تا ساعت ۲ نتوانسته بودیم عسل را پیدا کنیم؛ در کنار امدادگران هلال‌احمر با برادرها و خواهرم زیر آوارها را به دنبال دخترم می‌گشتیم و البته من خیلی حالم بد بود و بیشتر آنها، دنبال نشانی از عسل گشتند تا بالاخره یکی از امدادگران  او را از روی یک لنگه کفشی که بعد از آن همه جست‌وجو از زیر آوار بیرون زده بود پیدا و خواهرم او را در همان لحظات اولیه شناسایی کرد. مانتو و شلوار عسل سوخته بود و لباسی به تنش نمانده بود؛ حتی مقنعه هم در سرش نبود و فقط همان لنگه کفش به پای دخترم مانده بود که ما را به او رساند.

    او می‌گوید: عسل در حالی چند ساعت را زیر آوار بود که یک ترکش هم در پایش بود و بعد از چند ساعت که در بیمارستانی در میناب بود گفتند باید او را به بخش سوختگی یکی از بیمارستان‌های بندر منتقل کنیم و شب او را انتقال دادند.

    مادر دانش‌آموز مینابی می‌گوید: دخترم به ما گفت که به طبقه پایین رفته بوده تا وضو بگیرد و به نمازخانه رفته بوده تا نماز بخواند. فکر می‌کنم که لحظه بمباران مدرسه در همان طبقه اول بوده که زنده مانده؛ اگر عسل طبقه بالا بود مثل بقیه همکلاسی‌هایش که در راهروی بالا بودند و از ۱۵‌نفر ۱۰‌نفرشان شهید شدند او هم شهید شده بود.

    این مادر در پایان افزود: دخترم عسل بعد از انفجار مدرسه هنوز به‌طور کامل خوب نشده و به سختی راه می‌رود؛ به لحاظ روحی خیلی حساس و زودرنج شده است.

    میناب؛ پژواک درد

    آنچه از این روایت به دست آمد، پژواک شوم جنگ و صدای درد است. عسل کوچک از دل آوار برخاست. از میان خاک و دود و سکوتی که بر مدرسه‌اش سایه انداخته بود. زنده ماندن او، تنها یک معجزه جسم نیست بلکه نمادی از روحی است که هیچ انفجاری نمی‌تواند خاموشش کند. دختری که روزی از دل آن فاجعه عظیم زنده بیرون آمده، امروز با درد کمر و چشمانی پر از یاد دوستان شهیدش، هنوز می‌گوید می‌خواهم دکتر شوم.

    شاید همین آرزو، پاسخی باشد به جهانی که کودکانش را از لبخند محروم کرده است. عسل نه فقط یک نجات‌یافته بلکه صدای همه کودکانی است که می‌خواهند زنده بمانند، رویاهایشان را زندگی کنند و مدرسه را دوباره به امنیت و امید بازگردانند. پایان این داستان، در حقیقت آغاز دوباره‌ زندگی است.

     

  • حمله به سکوت؛ ماجرای تغییر نام بلوار «علی دایی» چیست؟

    حمله به سکوت؛ ماجرای تغییر نام بلوار «علی دایی» چیست؟

    به  گزارش اقتصادران، پس از حمله تند حمید رسایی، نماینده مجلس، به علی دایی و فضاسازی تعدادی از رسانه‌ها علیه شهریار فوتبال ایران، این‌بار نوبت به شورای شهر رسیده است. علیرضا نادعلی، سخنگوی شورای شهر، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: تماس‌های زیادی با بنده و همکارانم در کمیسیون نام‌گذاری شورای شهر، همچنین با دیگر اعضا، برای تغییر نام بلوار علی دایی در تهران به نامی دیگر گرفته شده است؛ نام پیشنهادی آنها «دانش‌آموزان شهید میناب» است.

    این عضو شورای شهر در ادامه مدعی شد: مردم از سکوت برخی چهره‌ها در شرایط «جنگ تحمیلی آمریکایی-صهیونی» به‌شدت شاکی‌اند.

    عصبانیت حمید رسایی از علی دایی از ۱۴۰۱ تا امروز

    علی دایی به‌واسطه جایگاه و عملکردش، همواره چهره‌ای خبرساز در کشور بوده است. از سال ۱۴۰۱ به این‌سو، با موضع‌گیری در ماجراهای پس از مرگ مهسا امینی که با روایت‌های اصولگرایان زاویه داشت، نام او بیش از گذشته در اخبار سیاسی-اجتماعی مطرح شد.

    در همان مقطع و هم‌زمان با موج حملات تندروها به دایی، حمید رسایی، نماینده جبهه پایداری، درخواست کرد خیابانی که در تهران به نام علی دایی نام‌گذاری شده، به «شهید آرمان علی‌وردی» تغییر کند. آن زمان، این جمله ورد زبان تندروها شده بود: «دایی فردی است که تنها هنرش لگد زدن به توپ است.»

    نام‌گذاری بلوار علی دایی که در اطراف مجموعه ورزشی آزادی قرار دارد، در تابستان ۱۴۰۰ و با پیشنهاد شورای شهر صورت گرفته بود.

    افزایش حملات تندروها به علی دایی، اما به افزایش محبوبیت او در میان عامه مردم انجامید. همین موضوع باعث شد برخی عقلای نظام در برابر این تندروی‌ها بایستند. با این حال، عصبانیت تندروها از دایی ادامه پیدا کرد و آنها در تمام این سال‌ها از هر فرصتی برای تخریب او استفاده کردند.

    این حملات پس از اعتراضات امسال به‌شدت افزایش یافت و حتی بحث‌هایی مانند «مصادره اموال» و «اعدام» نیز مطرح شد. دایی چند روز پیش از این وقایع، در مصاحبه‌ای که تنها تیزر آن منتشر شد، از سیاست‌های اقتصادی حاکمیت و دولت انتقاد کرده و اعتراض را حق مردم ایران دانسته بود.

    پس از آغاز سال جدید و انتشار پست نوروزی علی دایی در اینستاگرام، حمید رسایی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: علی دایی که در برابر تجاوز به خاک کشورش و کشته شدن هزاران هم‌وطنش ساکت است و حتی در برخی بزنگاه‌ها، مانند فتنه ۱۴۰۱، با دشمنان ملت ایران همراهی کرده، اسطوره ملت ایران نیست، بلکه اسطوره دشمنان ایران است. متأسفانه تعلل قوه قضاییه در برخورد با او در سال ۱۴۰۱، هر بار او را جسورتر و متوهم‌تر کرده است.

    علی دایی در پست اینستاگرامی خود نوشته بود: «با درود به هم‌میهنان عزیزم. امسال نوروز با سال‌های قبل فرق می‌کند. داغدار عزیزانمان هستیم. نوروز ۱۴۰۵ فصل تازه‌ای است برای امید، برای لبخندهای بیشتر و برای روزهای روشن. با آرزوی ایرانی آباد، آزاد، به دور از جنگ و خون‌ریزی، سراسر رفاه و آرامش. عید نوروز باستانی شادباش. فرزند ایران، علی دایی.»

    مورد عجیب؛ بازخواست به‌خاطر کاری نکردن!

    اگر در سال‌های گذشته علی دایی به‌خاطر واکنش‌ها و اظهاراتش مورد حمله رسانه‌های اصولگرا و اعضای جبهه پایداری قرار می‌گرفت، این‌بار نه به‌خاطر اظهار نظر، بلکه به‌دلیل «کاری نکردن» مورد انتقاد قرار گرفته؛ موضوعی که در نوع خود قابل توجه است.

    علی خضریان، نماینده مجلس، به‌دلیل خرید عینک آفتابی از فروشگاه علی دایی توسط هلدینگ خلیج فارس، و ژیلا صادقی، مجری تلویزیون، به‌دلیل دیده شدن دایی در پیست اسکی، از او انتقاد کرده بودند.

    این‌بار نیز همان وضعیت در حال تکرار است. حمید رسایی و همفکرانش، به‌دلیل سکوت علی دایی، او را به همراهی با دشمن متهم کرده‌اند. این در حالی است که بسیاری از چهره‌های سرشناس در این مدت موضع‌گیری خاصی نداشته‌اند و با واکنشی مواجه نشده‌اند. برای مثال، در این ایام اظهارنظری از علی پروین دیده نشده، اما انتقادی هم به او وارد نشده است. همین موضوع، شائبه تسویه‌حساب شخصی با علی دایی را تقویت می‌کند.

    ما نگران کشور و زندگی‌مان هستیم، نه موضع‌گیری سلبریتی‌ها

    موضع گیری چهره‌های سرشناس یک انتخاب شخصی است؛ چه در شرایط جنگی چه در شرایط عادی چه در روز‌های تنش‌های اجتماعی. اما وقتی پای مردم وسط کشیده می‌شود باید مراقب بود که از جانب آنها که این روز‌ها به واسطه قطع اینترنت فعالیتی در شبکه‌های اجتماعی ندارند حرفی زده نشود.

    اینکه رسایی و نادعلی و رسانه‌های اصولگرا مدام می‌گویند «مردم» از علی دایی و سایر سلبریتی‌ها شاکی‌اند نه قابل اثبات است و نه قابل مطرح کردن. اتفاقا اگر منظور از مردم ما شهروندان ساده هستیم که اتفاقا در این روز‌ها بیشتر نگران اصابت موشک‌های دشمن به خانه و کاشانه‌مان یا قطع آب و برق هستیم تا اظهار نظر کردن یا نکردن سلبریتی ها. در روز‌هایی که آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک کشورمان تجاوز کرده‌اند و هر چند ساعت یک بار صدای انفجار و پدافند به گوش می‌رسد، حرف زدن یا نزدن سلبریتی‌ها -هر که می‌خواهد باشد- آخرین چیزی است که برای مردم اهمیت دارد. آن کسانی که ما به «شدت از آنها شاکی هستیم» متجاوزان به خاک کشورمان هستند نه بازیکن سابق تیم ملی که در آغاز سال جدید برای مردم ایران آرزوی آرامش کرده است.

    منتها برخی نمایندگان مجلس و شورای شهر باید بگویند در این شرایط حساس چرا دغدغه شان چک کردن صفحه اینستاگرام علی دایی و تویئت زدن برای تغییر اسم خیابان است؟

    بیخیال علی دایی بشوید!

    کمپین برای اعدام علی دایی یا مصادره اموال او آن روی سکه بهره برداری از این چهره محبوب و سرشناس است. در دو سال گذشته طبق اطلاعات به دست آمده تلاش‌های زیادی برای بازگرداندن علی دایی به ورزش و فوتبال از سوی مقامات صورت گرفت.

    در زمانی که بحث انتخاب وزیر ورزش مطرح بود برخی پیشنهاد کردند که علی دایی وزیر ورزش شود و برخی او را بهترین گزینه برای ریاست فدراسیون فوتبال معرفی کردند. همچنین رسول خطیبی از نزدیکان مسعود پزشکیان رئیس جمهور در برنامه عادل فردوسی پور فاش کرد که مذاکرات فشرده‌ای با علی دایی برای قبول هدایت تیم ملی صورت گرفته بود.

    این وضعیت نشان می‌دهد با وجود همه تلاش‌های دایی برای دور ماندن از گروه‌های سیاسی آنها نمی‌توانند بیخیال او بشوند. هر دو گروه می‌خواهند علی دایی را به تیم خودشان نزدیک کنند با این تفاوت که هنگام عدم توفیق یکی بیخیال می‌شود و یکی از عصبانیت دنبال حذف او می‌رود.

  • کودک‌کشی از غزه تا میناب

    کودک‌کشی از غزه تا میناب

    به گزارش اقتصادران، بیرون کشیدن جسم بی‌جانِ دخترکانِ دانش‌آموزِ دبستانیِ معصوم از زیر آوار جنگی تحمیلی و ناگهانی دل هر انسانی را به درد می‌‌آورد، چه آن کودک دبستانی پر از هیاهو و نشاط فرزندت باشد چه نباشد، کودکی پر از احساسات کودکانه بود که در سر جز شیطنت‌های کودکانه و بازی و تفریح چیزی نداشت.

    کودکان بی‌گناه و معصومی که صبح ۹ اسفندی را چون صبح‌های دیگر هر روز‌شان کوله بر پشت و لقمه در کیف با لبخندی بر لب و بوسه مادر از خانه خارج شده و دیگر بازنگشتند و مادرانی منتظر که سفره ناهارشان را آماده کرده بودند تا چون هر روز پذیرای دلبندشان باشند و ناز دخترکانشان را بکشند و با لقمه‌ای در دهانشان، لذت دنیای مادرانه‌شان را ببرند. اما اهریمن جنگ با هیولای صهیونیستی و امریکایی بر سر مدرسه نازدانه‌های مینابی آوار شد و برای مادران مینابی انتظاری بی‌پایان و حسرتی در دل که نه بازگشتی بود نه لذتی که ببرند و داغی بر دل‌هایشان تا روزی که زنده‌اند که کودک در خون خفته معصومشان را از زیر خروارها خاک و آوار بیرون بکشند و جسد بی‌جانشان را ببویند و ببوسند و نوحه بخوانند و بسوزند و در دل بگویند کاش امروزی نمی‌‌بود، کاش دخترکانشان بیمار بودند و به مدرسه نمی‌فرستادندشان، کاش خبری، الهامی، نشانه‌ای بود تا آن روز و آن لحظه تلخ برایشان رقم نمی‌خورد و هزاران از این ای‌کاش‌های تکراری و بی‌نتیجه‌ای که همه ما در زندگی‌مان بارها گفته‌ایم و شنیده‌ایم و همه بی‌ثمر بوده و حوادث بی‌محابا دامن همه ما را گرفته….

    دخترکان دبستان شجره طیبه میناب روز ۹ اسفند را مانند همه ما صبح را با هزاران امید شروع کردند و پا به عرصه علم گذاشتند تا روز و روزهایی را پشت سر بگذارند با رویاهایی که در سر می‌پروراندند. همچون همه ما که دوست داشتیم بزرگ شویم، فرزندی خوب برای پدر و مادرمان و عصای پیری‌شان و فردی مفید و موفق برای جامعه‌مان باشیم. آنها هم در رویای ناتمام‌شان می‌خواستند نسلی پربار و پرثمر باشند، اما غافل از اینکه این صبح، غروب زندگی‌شان شد و هزاران حسرت بر دل‌ها ماند؛ بر دل دخترکان معصوم مینابی، بر دل خانواده‌هایشان، بر دل مردمان خونگرم و رنج کشیده شهرشان و بر دل همه ما که فرزند این خاکیم؛ خاکی که جان‌مان، هویت‌مان، ریشه‌مان و خون هزاران شهیدی است که سنگفرش وطن‌مان شده است. صبح آخرین روز خداحافظی کودک شیرین مینابی با مادری که منتظر برگشت نازدانه‌اش بود اما کودک شیرین و معصومش دیگر بازنگشت و در لحظه‌ای زیر هزاران خروار آوار مدفون شد.

    کودکان معصوم و بازیگوش با آن هیاهوی کودکانه‌شان که نمی‌دانستند جنگ چیست و در دنیای کودکانه‌شان نمی‌گنجید و شاید هم مانند برخی کودکان هم‌سن خود که جنگ دوازده روزه صهیونی-امریکایی را تجربه کرده بودند، می‌ترسیدند. کودکی که معنی جنگ و تجاوز و دشمنی را نمی‌دانست اما قربانی شد، کودکی که تصویر کودکان در خون غلتیده غزه را دیده بود و دل می‌سوزاند اما در ذهن کوچکش هیچ‌گاه نتوانست تجسم کند چرا… و هیچ‌گاه به فکرش هم خطور نکرد که خود نیز روزی چون کودکان بی‌گناه هم‌سن غزه‌ای‌اش قربانی کودک‌کشی حرمله صهیونی شود که کودک‌کشی برایش عادت و تفریح شده و در مقابل نیز فقط سکوت جهانی! دبستان دخترانه شجره طیبه متعلق به نیروی دریایی سپاه جزو مدارس دولتی استان هرمزگان و شهر میناب بود. بنای این ‌مجتمع آموزشی با مساحتی ‌۳۶۵ متری و در سال ۱۳۸۳ تاسیس شد.

    تعداد دانش‌آموزان این دبستان دخترانه ۱۴۶ نفر بوده با تعداد ۲۴ کلاس. این مجتمع آموزشی دارای امکانات علمی و آموزشی متنوعی شامل داروخانه، درمانگاه و ورزشگاه و… برای دانش‌آموزان دبستانی بوده است. طبق گزارش‌ها در ساعات اولیه صبح ۹ اسفند موشکی به ‌صورت مستقیم به این دبستان اصابت کرد و جنایتی دیگر از جنایات ددمنشانه و وحشیانه هیتلرهای زمانه که کودک و نظامی و غیرنظامی نمی‌شناسند، رقم زد، اما با وجود کشتار در این مجتمع آموزشی، ارتش اسراییل گفت از عملیات نیروهایش در این منطقه «اطلاعی ندارد» و فرماندهی مرکزی ارتش امریکا (سنتکام) هم اعلام کرد در حال بررسی گزارش‌های مربوط به این حادثه است.

    مدارس و مراکز آموزشی به ‌عنوان اموال و اماکن غیرنظامی از حمایت ویژه برخوردارند و هرگونه حمله عامدانه به آنها محکوم است. مسعود پزشکیان، رییس‌جمهور کشورمان حمله وحشیانه تجاوزکاران امریکایی و صهیونیستی به این مدرسه را محکوم کرد و آن را فاجعه‌ای دلخراش توصیف کرد و گفت: «ضمن محکومیت قاطع این اقدام غیرانسانی، مصیبت وارده را به خانواده‌های داغ‌دیده، مردم شریف میناب و آحاد ملت ایران تسلیت عرض می‌کنم و خود را در اندوه سنگین آنان شریک می‌دانم.» همچنین ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی ایران طی بیانیه‌ای با شدیدترین عبارات، حمله تروریستی رژیم صهیونیستی و امریکایی به این مدرسه را که منجر به شهادت و مجروحیت شمار زیادی از کودکان بی‌گناه و بی‌دفاع کشورمان شد، محکوم کرد. مرکز وکلا، کارشناسان رسمی و مشاوران خانواده قوه قضاییه نیز در محکومیت تجاوزات نظامی و حمله به اماکن غیرنظامی جمهوری اسلامی ایران بیانیه‌ای صادر کرد و حملات هوایی اخیر به مناطق غیرنظامی و… و به ‌ویژه حمله ددمنشانه به دبستان دخترانه در شهرستان میناب که منجر به شهادت کودکان بی‌گناه و زخمی شدن تعدادی دیگر از نونهالان این مرز و بوم شد را محکوم کرد و افزود: این حملات مصداق بارز نقض بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد و نقض حاکمیت ملی ایران است. براساس قطعنامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل هرگونه توسل به زور علیه تمامیت ارضی یک کشور جنایت تجاوز محسوب شده و مستوجب مسوولیت بین‌المللی برای دولت‌های متجاوز است.

    همچنین جنایت جنگی در هدف قرار دادن غیرنظامیان طبق ماده ۴۸ و ۵۱ پروتکل الحاقی اول به کنوانسیون‌های ژنو (۱۹۷۷)، اصل «تفکیک» میان اهداف نظامی و غیرنظامی از اصول لایتغیر حقوق بشردوستانه است. حمله به مدارس و اماکن پرجمعیت شهری، نه یک اشتباه محاسباتی، بلکه جنایت جنگی سازمان‌ یافته   علیه بشریت تلقی می‌گردد و از سازمان ملل متحد، شورای امنیت و دیوان کیفری بین‌المللی انتظار دارد که به دور از استانداردهای دوگانه، نسبت به تعقیب کیفری آمران و عاملان این جنایات اقدام نمایند. در اعلامیه حمایت از زنان و کودکان در شرایط اضطراری و مناقشه مسلحانه که از جمله مباحث حقوقی می‌باشد هم آمده که از مهم‌ترین اصول انسانی حاکم بر جنگ‌ها اصل تفکیک یا تمایز است که براساس آن باید بین جمعیت غیر نظامی و نظامی تفکیک و تمایز قایل شد و افراد و جمعیت غیرنظامی مورد حمله قرار نگیرند.

    این اصل که از آن تحت عنوان اصل تمایز یا تفکیک (Principle of Discrimination or Distinction) یاد می‌شود، در کنوانسیون چهارم ژنو مربوط به حمایت از افراد غیرنظامی در زمان جنگ که به ‌طور آشکار، بین افراد عادی و نظامی تمایز قایل شده و ماده ۴۸ پروتکل اول الحاقی به کنوانسیون‌های چهارگانه ژنو و ماده ۱۳ پروتکل دوم الحاقی به کنوانسیون چهارگانه ژنو به رسمیت شناخته شده که با عمومیت خود شامل زنان و کودکان نیز می‌گردد و آنها را نیز تحت حمایت قرار می‌دهد. ماده یک اعلامیه نیز به ‌طور خاص این اصل را مورد اشاره قرار داده و چنین مقرر نموده است: «حمله و بمباران جمعیت غیرنظامی، تحمیل درد و رنج نامعلوم و بی‌حساب (Incalculable suffering) به ویژه نسبت به زنان و کودکان که جزو اقشار بسیار آسیب پذیرند، باید ممنوع شود و چنین اقداماتی باید محکوم گردند.» هدف قرار دادن کودکانی بی‌دفاع، عبور از خطوط قرمز حقوقی، انسانی و اخلاقی است و جامعه جهانی در برابر این فجایع مسوول خواهد بود. اما متاسفانه استمرار سکوت جهانیان در قبال چنین فجایعی بیش از پیش است و ‌زمینه‌ساز تکرار جنایات علیه نسل‌های آینده خواهد بود. و اینک ما ایرانی دردمند و داغدار و همیشه مورد تجاوزی که در مقابل اهریمنان خونخوار جهانی به تنهایی ایستاده‌ایم و مقاومت می‌کنیم و زیر بار استعمار نخواهیم رفت.