برچسب: جوانان

  • بحران خاموش در تولید؛ خروج گسترده جوانان از صنعت

    بحران خاموش در تولید؛ خروج گسترده جوانان از صنعت

    به گزارش اقتصادران، آمارهای رسمی نشان می‌دهند بیش از ۵۲‌درصد جوانان ۱۸ تا ۳۵ساله کشور، امروز در بخش خدمات مشغول به کار هستند. این رقم طی پنج‌سال گذشته رشدی محسوس داشته و در مقابل، سهم صنعت و کشاورزی کاهش یافته است. آیا اما این تغییر صرفا نشانه‌ای از تغییر ترجیحات شغلی نسل جدید است یا زنگ خطری برای اقتصاد مولد کشور؟

    از یک‌سو خدمات با انعطاف کاری بیشتر، نیاز کمتر به تخصص خاص و همراه با جذابیت‌های اجتماعی، جوانان را به سمت خود می‌کشاند. از سوی دیگر اما این بخش با امنیت شغلی کمتر، وابستگی شدید به قدرت خرید مردم و آسیب‌پذیری در برابر بحران‌هایی مانند تورم یا همه‌گیری همراه است. اینک پرسش چالشی اینجاست که آیا این مهاجرت گسترده نیروی کار جوان از بخش‌های تولیدی به خدمات، در بلندمدت پایدار و توسعه‌محور خواهد بود؟ یا به بهای نادیده گرفتن صنعت و کشاورزی، آینده اشتغال و اقتصاد کشور را در معرض خطر قرار می‌دهد؟

    کارشناسان هشدار می‌دهند که خالی شدن عرصه تولید از نیروی جوان و متخصص می‌تواند به تضعیف بنیان‌های اقتصادی بینجامد و وابستگی کشور را به بخش‌های خدماتی ناپایدار افزایش دهد. حال این پرسش مطرح است که آیا مسوولان و سیاستگذاران برنامه‌ای برای ایجاد توازن و جذابیت‌سازی در بخش مولد اقتصاد دارند، یا شاهد ادامه این روند نامتوازن و پیامدهای آن خواهیم بود؟

    اشتغال ۵۲‌درصدی جوانان در بخش خدمات

    آمارها نشان می‌دهد که بیش از ۵۲‌درصد از جوانان در بازار کار در بخش خدمات فعالیت می‌کنند. برآورد مرکز آمار از بازار کار در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ۲/‌۵۲‌درصد از جمعیت جوان فعال(۱۸ تا ۳۵سال) به بخش خدمات در بازار کار علاقه دارند. براساس گزارش این مرکز در حالی که در سال۱۳۹۸ حدود ۵۰‌درصد از داوطلبان جوان در حوزه خدمات مشغول به فعالیت بودند و حدود ۳۶‌درصد در بخش صنعت و حدود ۱۴‌درصد در بخش کشاورزی فعالیت می‌کردند در سال۱۴۰۳ اما تعداد جوانانی که در بخش خدمات فعالیت می‌کنند افزایش و بخش‌های کشاورزی و صنعت کاهش یافته است. این تغییرات نشان می‌دهد بخشی از جوانان فعال اقتصادی در بازار کار به مرور تمایل بیشتری به بخش خدمات پیدا کردند که این گزاره نشان می‌دهد جذابیت بخش خدمات برای این اقشار بیشتر بوده است؛ البته نکته‌ای که در این میان باید مورد توجه قرار بگیرد آن است که در بخش خدمات امنیت شغلی به مراتب از دیگر بخش‌های بازار کار کمتر است که باید مورد توجه فعالان بازار کار قرار بگیرد. براساس گزارش مرکز آمار ایران و تحلیل روندهای اشتغال بین سال‌های۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳، شاهد تغییر قابل‌توجهی در ترجیحات شغلی جوانان ۱۸ تا ۳۵ساله هستیم. در این بازه زمانی سهم اشتغال در بخش خدمات از ۵۰‌درصد به ۲/‌۵۲‌درصد افزایش یافته درحالی‌که سهم بخش صنعت از ۳۶‌درصد و بخش کشاورزی از ۱۴‌درصد کاهش یافته است. این تغییر نشان‌دهنده مهاجرت نیروی کار جوان از بخش‌های تولیدی و کشاورزی به سوی بخش خدمات است.

    دلایل جذاب بودن بخش خدمات برای جوانان

    وی در ادامه همچنین خاطرنشان کرد: موضوع دیگری که خدمات را برای جوانان جذاب‌تر کرده وجود ارتباطات و تعاملات اجتماعی در این حوزه است که این امر را برای آنها سهل‌الوصول کرده است درحالی‌که در حوزه صنعت و کشاورزی فیلترهای متعددی برای جذب وجود دارد و ارتباطات در این حوزه‌ها محدودتر است. همچنین باید یادآور شد که در حوزه خدمات انعطاف دستمزد و ارتقای شغلی بیشتر بوده و ساعت کار نیز انعطاف بیشتری دارد که در تمامی این موارد حوزه صنعت و کشاورزی این انعطاف را ندارد.

    این کارشناس حوزه بازار در ادامه با اشاره به این موضوع که در خدمات ضرورت جذب نیروی متخصص وجود ندارد، ادامه داد: در حوزه خدمات افراد با هر تخصصی می‌توانند ورود پیدا کنند اما امکان جذب نیرو در بخش صنعت به این روال نیست و تخصص اهمیت خاصی دارد.

    پیامدهای خالی ماندن حوزه صنعت از حضور جوانان

    خالی ماندن حوزه صنعت از حضور جوانان، می‌تواند توسعه کشور را به تاخیر بیندازد. حاج‌اسماعیلی در پاسخ به این پرسش که باوجود گرایش بیشتر به بخش خدمات، خالی ماندن حوزه صنعت از جوانان چه پیامدهایی می‌تواند به‌همراه داشته باشد، توضیح داد: ما سال‌هاست که این انتقاد را مطرح کرده‌ایم که هرچند خدمات فرصت مناسبی را برای اشتغالزایی ایجاد کرده اما خالی ماندن بخش صنعت می‌تواند پیامدهای منفی بسیاری به‌همراه داشته باشد به‌ویژه باید به این موضوع توجه داشت که اقتصاد کشور ما در حال جدا شدن از نفت است و این امر باید با پیش رفتن به سمت تولید همزمان شود و ما باید بتوانیم با تولید یک صنعت پایدار ایجاد کنیم که زمینه اشتغال پایدار را فراهم خواهد کرد چراکه بخش خدمات در برابر تغییرات آب‌وهوایی و حوادث و بحران‌های پیش‌آمده که در این راستا می‌توان شیوع بیماری کرونا را مثال زد، بسیار آسیب‌پذیر است.

    وی در ادامه یادآور شد: باید به این موضوع نیز توجه داشت که حوزه خدمات وابسته به قدرت خرید مردم است، در این راستا اگر قدرت خرید مردم کاهش یابد، حوزه خدمات در معرض آسیب‌پذیری قرار خواهد گرفت، همچنان که شاهد هستیم طی سال‌های گذشته باوجود افزایش تورم و کاهش قدرت خرید مردم، بسیاری از مشاغل در حوزه خدمات با آسیب روبه‌رو شده‌اند.

    چه باید کرد؟

    این کارشناس حوزه بازار در پاسخ به این پرسش که برای ایجاد جاذبه برای بخش صنعت باید چه اقداماتی انجام داد، تصریح کرد: در حوزه صنعت به چند موضوع مهم نیاز داریم؛ نخست باید سرمایه‌گذاری انجام بدهیم و تجهیزات و دستگاه‌های حوزه تولید را به‌روزرسانی کنیم چراکه در سال‌های گذشته به دلیل تحریم‌ها به‌شدت عقب مانده‌ایم. صنایع ما در حوزه‌هایی چون نفت، برق و آب به‌شدت به سرمایه‌گذاری‌های جدید نیاز دارند و باید تمام این حوزه‌ها را مجهز به تجهیزات جدید کنیم. حاج‌اسماعیلی در ادامه خاطرنشان کرد: موضوع دوم توجه به این مساله است که ما باید مشاغل جدیدی را در حوزه صنعت تعریف کنیم که بیشتر بر پایه بخش‌خصوصی باشند چراکه صنایع عمده کشور ما در کشور وابسته به دولت هستند در‌حالی‌که باید به آرامی این مشاغل را به بخش‌خصوصی منتقل کنیم. البته باید به یاد داشت که زمینه لازم برای تحقق این امر ثبات سیاسی و اقتصادی است. بدیهی است برای تقویت بخش صنعت، دولت باید دست از تصدی‌گری در اقتصاد بردارد و فضای بیشتری به بخش خصوصی بدهد، در چنین شرایطی است که امکان رشد حوزه صنعت فراهم خواهد شد.

    کلام آخر

    رشد اشتغال جوانان در بخش خدمات اگرچه نشان‌دهنده تحرک بازار کار است اما زنگ هشداری برای توسعه پایدار محسوب می‌شود. اقتصاد واقعی و مولد، بر پایه تولید و صنعت استوار است. تمرکز بیش‌ از حد نیروی کار جوان در بخش خدمات با وجود انعطاف و جذابیت‌های ظاهری در بلندمدت کشور را در برابر شوک‌های اقتصادی، نوسانات قدرت خرید و بحران‌هایی مانند همه‌گیری آسیب‌پذیر خواهد کرد.

    توسعه واقعی نیازمند تقویت بخش صنعت و فناوری‌محور است. برای جلوگیری از خالی شدن این عرصه حیاتی از نیروی جوان، باید با بازنگری اساسی در سیاست‌های صنعتی، ایجاد مشوق‌های مالی و آموزشی، مدرنیزه کردن تجهیزات و واگذاری واقعی به بخش خصوصی، چهره صنعت را تغییر داد. تنها با تبدیل صنعت به فضایی پویا، با امنیت شغلی مناسب و امکان رشد می‌توان مسیر توسعه را پایدار کرد و از وابستگی صرف به بخش خدمات که خود تابعی از قدرت خرید و رونق سایر بخش‌هاست، عبور کرد. آینده اقتصادی در گرو توازن و تقویت تولید ملی است.

  • ازدواج جوانان قربانی تورم / پشت پرده  ۷برابر شدن آمار تجرد قطعی در ایران

    ازدواج جوانان قربانی تورم / پشت پرده ۷برابر شدن آمار تجرد قطعی در ایران

    به گزارش اقتصادران، در جامعه افرادی وجود دارند که تاکنون ازدواج نکرده‌اند و به‌دلایل مختلف اعم از اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و جسمی احتمال ازدواج‌شان پایین است. در علم جمعیت‌شناسی به این مساله تجرد قطعی گفته می‌شود. کشور ما نیز باتوجه به شرایط فعلی از این قاعده مستثنا نیست. به‌تازگی مرضیه وحیددستجردی، دبیر ستاد ملی جمعیت اعلام کرده که آمار تجرد قطعی در کشور  هفت ‌برابر شده است.

    وی در این زمینه اعلام کرد که در سال‌۱۳۶۵ حدود ۱/‏۱‌درصد زنان ۵۰‌ساله دچار تجرد قطعی بودند یعنی در سن ۵۰‌سالگی هنوز ازدواج نکرده بودند اما در سال ۱۴۰۲، این رقم (درصد خانم‌هایی که ازدواج نکرده بودند) به ۷/‏۷‌درصد رسیده است یعنی هفت برابر شده است.

    وحیددستجردی اشاره کرد: در دهه‌۶۰ حدفاصل سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ به‌ طور متوسط ۸/۶ فرزند برای هر زن در سن باروری متولد می‌شد، اما اگر سال ۱۴۰۳ را نگاه کنیم، این عدد به کمتر از ۵/‏۱ فرزند رسیده است. این امر نشان می‌دهد که با یک کاهش جدی و شیب کاهشی در فرزندآوری روبه‌رو هستیم.

    دبیر ستاد ملی جمعیت به تشریح آمار ازدواج نیز پرداخت و گفت: «همین شیب در ازدواج هم وجود دارد. مثلا در سال‌های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲ حدود ۸۰۰هزار ازدواج ثبت می‌شد اما این رقم در سال ۱۴۰۳ به ۴۸۰‌هزار ازدواج رسیده یعنی حدود ۶۰درصد کاهش. وقتی ازدواج کاهش پیدا می‌کند، طبیعی است که فرزندآوری هم کاهش می‌یابد.» بسیاری بر این باورند که این مساله می‌تواند در آینده جایگاه خانواده و مقوله ازدواج را با خطر روبه‌رو کند. از سوی دیگر کارشناسان هشدار دادند که با توجه به شرایط فعلی، ایران تا چند دهه دیگر یکی از پیرترین کشورهای جهان خواهد شد که می‌تواند ابعاد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور را تهدید کند. اگر بخواهیم پاسخ همه این گزاره‌ها را بیابیم، جواب، مساله اقتصادی است. درواقع بسیاری از جوانان و افرادی که در شرف ازدواج هستند  یا قصد ازدواج دارند با مشاهده هزینه‌های گزاف از این مساله دلسرد و حتی از آن فاصله می‌گیرند.

    تجرد قطعی یک پدیده طبیعی

    شهلا کاظمی‌‌پور، جمعیت‌شناس و استاد دانشگاه تهران درباره آمارهای اعلامی درخصوص تجرد قطعی به «جهان‌صنعت» گفت: ابتدا باید دید که این آمارها چقدر دقیق هستند. در مورد آمار رسمی، دبیر ستاد ملی جمعیت اعلام کرده که میزان تجرد قطعی در کشور هفت برابر شده و فاصله بین فرزند اول و دوم به شش سال رسیده است. برای زنان درصد تجرد قطعی حدود یک‌درصد و برای مردان ۷/‏۷‌درصد اعلام شده است. البته برخی از این آمارها ممکن است اشتباه باشد چرا که منابع مختلف و محاسبات متفاوتی وجود دارد. براساس داده‌ها تعداد مردان ۵۰تا ۵۴‌ساله مجرد ۳۵‌هزارو ۷۵۷‌نفر بوده که معادل ۸/‏۱‌درصد از کل مردان این گروه سنی است. برای زنان ۴۵ تا ۴۹ساله در سال ۱۳۹۵، تعداد مجردان ۱۰۴‌هزارو ۸۶۶‌نفر بوده که معادل ۴/‏۴‌درصد از این گروه سنی است. همچنین گزارشی در شهریورماه منتشر شد که نشان می‌دهد حدود ۱۷‌میلیون ایرانی زیر ۴۵‌سال هرگز ازدواج نکرده‌اند.

    بحران اصلی؛ کاهش جمعیت در معرض ازدواج

    به سوی سالمندی جمعیت

    این استاد دانشگاه در پایان با مقایسه ازدواج در ایران و کشورهای دیگر، وضعیت را مطلوب دانست و ادامه داد: مقایسه‌ها نشان می‌دهد وضعیت ایران نسبت به بسیاری از کشورهای آسیای جنوب‌شرقی بهتر است. برخی رسانه‌ها این موضوع را بحران تلقی می‌کنند در حالی که ما در واقع مشکل جدی ازدواج نداریم و هر سال حدود ۱۰‌درصد از افراد مجرد ازدواج می‌کنند. البته ممکن است رویکردها در جامعه به مرور تغییر کند و افراد ترجیح دهند ازدواج رسمی را به تعویق بیندازند. عواملی مانند مهریه و دشواری‌های اقتصادی ممکن است بر تصمیم جوانان برای ازدواج تاثیرگذار باشد. باید به این نکته اشاره کنم که پیر شدن جمعیت ایران ناشی از کاهش باروری، تاخیر در ازدواج و کاهش تمایل به فرزندآوری است. پیش‌بینی‌های جمعیتی نشان می‌دهد که رشد جمعیت از سال ۱۴۲۰ به بعد نزدیک به صفر می‌شود و جمعیت به سمت سالمندی خواهد رفت.

    تجرد قطعی متاثر از تحولات سیاسی و اجتماعی

    سعید معیدفر، جامعه‌شناس نیز درباره دلایل تجرد قطعی به «جهان‌صنعت» گفت: اساسا در جامعه‌شناسی حتی فردی‌ترین پدیده‌ها نیز واجد ابعاد و ریشه‌های اجتماعی‌ هستند. انسان‌ها موجوداتی منزوی نیستند، آنها در بستر خانواده متولد می‌شوند، در شبکه‌های خویشاوندی، دوستی و اجتماعی رشد می‌کنند و به‌ تدریج در پیوند با محله، منطقه، قومیت و در نهایت جامعه ملی هویت می‌یابند. زبان، اندیشه، کنش و شیوه زیست انسان همگی متاثر از زیست اجتماعی اوست. از این‌رو ما پدیده‌ای کاملا فردی و منفک از اجتماع نداریم. همان‌طور که دورکیم نیز اشاره می‌کند حتی پدیده‌ای مانند خودکشی که در ظاهر تصمیمی فردی به نظر می‌رسد، تحت‌تاثیر متغیرهای اجتماعی شکل می‌گیرد. تجرد قطعی نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. اگر روندهای جمعیتی را در مقاطع مختلف بررسی کنیم، مشاهده می‌کنیم که تغییرات در نرخ ازدواج، فرزندآوری و رشد جمعیت تابعی از تحولات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی است. وی افزود: به ‌عنوان نمونه در سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷، به دلیل افزایش همبستگی و پیوستگی اجتماعی نوعی انتظار عمومی برای ازدواج زودهنگام و فرزندآوری شکل گرفت که نتیجه آن جهش قابل‌توجه در رشد جمعیت بود. آثار این جهش جمعیتی از دوران کودکی و مدرسه تا جوانی، میانسالی و حتی سالمندی همچنان در ساختار جمعیتی کشور قابل مشاهده است. در برخی مقاطع دیگر مانند دوره‌های پس از جنگ نیز در واکنش به تلفات انسانی و ناامنی‌ها، افزایش جمعیت مشاهده شده است.در کنار این عوامل، تحولات اقتصادی نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. در مناطق کمتر توسعه‌یافته معمولا هم نرخ رشد جمعیت بالاتر است و هم ازدواج‌ها در سنین پایین‌تری رخ می‌دهد. در مقابل در کلانشهرها و مناطق شهری توسعه‌یافته تجرد و به‌‌ویژه تجرد قطعی شیوع بیشتری دارد. این مقایسه نشان می‌دهد که متغیرهای جمعیتی به‌شدت تحت‌تاثیر شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی قرار دارند.

    تاثیر بحران‌های اقتصادی و اجتماعی

    جامعه در مسیر دگرگونی

    معیدفر معتقد است که نهاد خانواده به‌واسطه گذر زمان دستخوش تغییر می‌شود اما هیچ‌گاه کارکرد و شکل خود را از دست نمی‌دهد. او در این زمینه تشریح کرد: به‌ طور کلی نهاد خانواده حتی در جوامع توسعه‌یافته نیز از بین نرفته و همچنان به‌عنوان یک نهاد اجتماعی وجود دارد. هرچند بسیاری از کارکردهای سنتی آن کاهش یافته یا دگرگون شده است. خانواده امروز الزاما همان تعریف کلاسیک پدر، مادر و فرزندان را ندارد و اشکال متنوع‌تری به خود گرفته است؛ از هم‌زیستی افراد مجرد گرفته تا خانواده‌هایی بدون فرزند یا خانواده‌هایی که فرزندخوانده را جایگزین فرزند زیستی می‌کنند. بنابراین، خانواده از میان نخواهد رفت اما با اشکال جدید، کارکردهای متفاوت و نقش‌های دگرگون ‌شده ادامه حیات خواهد داد. نگرانی برخی نهادها و جریان‌های فرهنگی یا سیاسی از این تحولات، عمدتا به تعارض این اشکال جدید خانواده با ارزش‌ها و دستگاه‌های فکری سنتی بازمی‌گردد. با این حال واقعیت اجتماعی امروز نشان می‌دهد که جامعه در مسیر این دگرگونی‌ها قرار گرفته است.

    ناکارآمدی و مداخلات بی‌رویه

    این جامعه‌شناس در پایان افزود: نکته مهم اینجاست که بخشی از همین نگرانی‌ها در عمل با ناکارآمدی‌ها و مداخلات نادرست در عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تشدید شدند. بحران‌های اقتصادی، ناامیدی نسبت به آینده، کاهش امید به زندگی و فشارهای ناشی از سیاستگذاری‌های نادرست همگی به تضعیف ازدواج، فرزندآوری و در نهایت تغییر شکل نهاد خانواده دامن زده‌اند. اگر دغدغه حفظ خانواده وجود دارد لازمه آن ایجاد ثبات اقتصادی، آرامش اجتماعی و افزایش امید به آینده است، در غیر این صورت جامعه ناگزیر به سمتی حرکت خواهد کرد که شاید با انتظارات سیاستگذاران و نهادهای رسمی همخوانی نداشته باشد.

  • چرا جوان ایرانی با وجود ۲ شغل، درحال فقیرتر شدن است؟ / روایت نسلی که کار می‌کنند، اما بین فقر و بی‌آیندگی دست‌وپا می‌زنند

    چرا جوان ایرانی با وجود ۲ شغل، درحال فقیرتر شدن است؟ / روایت نسلی که کار می‌کنند، اما بین فقر و بی‌آیندگی دست‌وپا می‌زنند

    به گزارش اقتصادران، بحران اقتصادی ۱۴۰۴ نسل جدید را به نسلی معلق تبدیل کرده؛ نسلی که بین کار، فقر و بی‌آیندگی دست‌وپا می‌زند.
    آمارها می‌گویند جوانان شاغل شده‌اند، اما زندگی‌شان هر روز کوچک‌تر، فرسوده‌تر و بی‌امیدتر می‌شود و ما شاهد نسلی هستیم که زیر سقف کار و شاغل بودن لَنگ می‌زند.

    جوانان ۲۰ تا ۳۰ ساله: پیک موتوری، راننده پلتفرم، کارگر انبار، کارمند فروشگاه اینترنتی، تولیدکننده محتوا، اپراتور مرکز تماس، کارگر ساده یا فنی در کارگاه‌های کوچک، همه به ظاهر شغل‌هایی دارند و گاهی دو یا سه شیفت کار می‌کنند، اما زندگی‌شان نه آرام است، نه با ثبات، نه با امید.

    آخرین داده‌های رسمی منتشرشده از مرکز آمار ایران نشان می‌دهد که در بهار ۱۴۰۴ بیکاری جمعیت ۱۵ ساله به بالا ۷.۳٪ بوده است. این عدد، در نگاه اول خوب به نظر می اید اما وقتی به گروه جوانان نگاه کنیم، وضعیت روی مرز هشدار است. در همان فصل، نرخ بیکاری برای گروه ۱۵–۲۴ ساله ۱۹.۷٪ بوده است؛ یعنی تقریباً ۱ جوان از هر ۵ جوان فعالِ جویای کار، بیکار است. برای گروه ۱۸–۳۵ سال این بیکاری ۱۴.۵٪ گزارش شده است.

    با نگاهی آماری می‌بینیم در تابستان ۱۴۰۴ نیز این روند ادامه دارد: نرخ کلی بیکاری ۷.۴٪ اعلام شده است. اما نرخ بیکاری جوانان ۱۵–۲۴ ساله در همین فصل حدود ۱۹٪ و برای گروه ۱۸–۳۵ سال ۱۴.۴٪ بوده است.

    این شکاف بزرگ بین «نرخ بیکاری کل» و «نرخ بیکاری جوانان» نشان می‌دهد که جوانان در بازار کار بیش از هر گروه دیگری در معرض شکست هستند، عددی که باید هدف اصلی سیاست‌گذاران اقتصادی باشد، نه نرخ کلی.

    ۸۹ درصد خانوارهای فقیر در ایران شاغل‌اند، نه بیکار

    اما شاید صریح‌ترین تصویر از بحران جوانان در داده‌های مربوط به خط فقر ثبت شده باشد. بر اساس گزارش رسمی مرکز پژوهش‌های مجلس، خط فقر مطلق برای یک فرد در سال ۱۴۰۲ حدود ۳.۸ میلیون تومان و برای یک خانواده سه‌نفره ۸.۳ میلیون تومان بوده؛ با لحاظ تورم سال ۱۴۰۳، این عدد برای یک خانواده سه‌نفره به حدود ۱۱.۲ میلیون تومان رسیده است. این‌ها البته میانگین ملی‌اند؛ اما تهران داستان دیگری دارد.

    طبق برآوردهای رسمی اعلام‌شده توسط کارشناسان اقتصادی و منعکس‌شده بر مبنای داده‌های مرکز پژوهش‌های مجلس، خط فقر در تهران در سال ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ حدود ۳۰ میلیون تومان بوده است. این رقم در برآوردهای ابتدای ۱۴۰۴ نیز تغییر شدیدی نکرده و تحلیل‌ها نشان می‌دهند که برای تأمین حداقل‌های زندگی یک خانواده کوچک در تهران، هزینه‌ها به شکل سنگینی بالای ۳۰ میلیون تومان باقی مانده است.

    در چنین وضعیتی، جوانی با درآمد ۱۰ تا ۱۵ میلیون تومان، اگر خوش‌شانس باشد و درآمد را دریافت کند، نه توان پس‌انداز دارد، نه امکان تشکیل خانواده، نه توانایی اجاره‌ی واحدی کوچک در مناطق معمولی تهران. تنها یک مثال کافی است: اجاره‌ی یک واحد ۶۰ متری در مناطق مرکزی یا متوسط تهران در سال ۱۴۰۳ و ابتدای ۱۴۰۴ معمولاً بین ۱۵ تا ۲۵ میلیون تومان در ماه بوده است. یعنی حتی اگر یک جوان مجرد ۱۲ میلیون تومان درآمد داشته باشد، اجاره‌خانه به‌تنهایی بیش از کل درآمد او خواهد بود. او شاغل است، اما زیر خط فقر شهری. این تناقض، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اقتصاد ایران شده است؛ طبق تحلیل‌های رسمی مرکز پژوهش‌های مجلس، ۸۹ درصد خانوارهای فقیر در ایران شاغل‌اند، نه بیکار.

    جوان امروز؛ کارگرِ فردایی نامعلوم است

    اما حتی وقتی جوان کار پیدا می‌کند، وضعیت مطلوب نیست. در گزارش بهار ۱۴۰۴، مرکز آمار گزارش داد که ۶.۶٪ از شاغلان ۱۵ ساله و بالاتر، «اشتغال ناقص» دارند؛ یعنی کمتر از ۴۴ ساعت در هفته کار کرده‌اند ولی در جستجوی کار بیشتر بوده‌اند. در مقابل، ۴۰.۱٪ از شاغلان بیش از ۴۹ ساعت در هفته مشغول کار بوده‌اند.

    این یعنی بازار کار برای جوانان یا بی‌ثبات و ناکافی است، یا بیش از حد فرسایشی. بسیاری مجبورند چند کار همزمان انجام بدهند فقط برای تأمین هزینهٔ زندگی، نه برای ساختن آینده.

    آمار تابستان ۱۴۰۴ مرکز آمار ایران نشان می‌دهد که نرخ مشارکت اقتصادی (یعنی نسبت کسانی که در بازار کار فعال‌اند) برای جمعیت ۱۵ ساله و بالاتر ۴۰.۸٪ بوده است. این یعنی بیش از نیمی از جمعیت بالقوه کار، عملاً ناکارآمد هستند، چه دانشجو، چه خانه‌دار، چه بی‌خیال کار.

    کاهش نرخ مشارکت همواره بدان معنا نیست که همه دارند شغل می‌گیرند؛ گروهی نا امیدشده‌اند؛ یا امید به اشتغال را از دست داده‌اند. این وضعیت پنهان، ممکن است از عدد بیکاری هم خطرناک‌تر باشد.

    تحصیلات هم ضامن آینده‌شان نشد چون…

    با اینکه تحصیلات عالی در دهه‌های اخیر رشد چشم‌گیری داشته، اما بخش بزرگی از بیکاران جوان را دانش‌آموختگان تشکیل می‌دهند. طبق گزارش تابستان ۱۴۰۴مرکز آمار تقریباً ۴۰٪ از بیکاران کشور دارای تحصیلات دانشگاهی‌اند. معنایش این است که حتی مدرک دانشگاهی هم امنیت شغلی و درآمد منطقی برای جوان فراهم نمی‌کند.

    شاغلان فقیر؛ آن‌قدر کار می‌کنند که زندگی کنند، اما نه آن‌طور که می‌‌خواهند

    در شرایطی که بازار کار نامطمئن است، هزینهٔ زندگی سر به فلک کشیده است. اگرچه مرکز آمار نرخ بیکاری را تک‌رقمی گزارش می‌کند، اما این آمار نمی‌تواند نشان دهد که چند شاغل با حقوق ناچیز زیر خط فقر شهری زندگی می‌کنند. گزارش‌های رسمی و تحلیل‌های اقتصادی در سال‌های ۱۴۰۳–۱۴۰۴ می‌گویند که بسیاری از جوانان حتی با دو شغل، توان تأمین مسکن، خوراک، درمان یا پس‌انداز ندارند.

    یعقوب ۲۵ ساله‌ می‌گوید: «دو شغل دارم؛ پیک شب و کمک فروش روز. آخر ماه وقتی کرایه موتور و بنزین و غذا رو می‌دم، می‌مونم با قرض و وام. زندگی یعنی همین نقشه برای زنده‌ماندن.»

    این نسل تصمیم گرفتند «آینده» را ببُرند

    نتیجه این ترکیب از بیکاری جوانان، اشتغال نامطمئن، تحصیلات بی‌ثمر و هزینه‌های نجومی است. جوانی که شاید سال ۱۴۰۴ مشغول کار باشد، چشم‌انداز روشنی برای ۱۴۰۵ ندارد. شغل دارد، اما زندگی ندارد؛ درآمد دارد، اما رفاه ندارد؛ تحصیلات دارد، اما آینده ندارد.

    خیلی‌ها تصمیم می‌گیرند «آینده» را ببُرند: ازدواج را به تأخیر می‌اندازند، فرزندآوری را عقب می‌اندازند، یا به فکر مهاجرت می‌افتند. چون دیگر نمی‌توانند میان وعده‌های بی‌پایان زندگی شهری و درآمد‌های بی‌دوام دوام بیاورند.

    وقتی نسل جوان، موتور نیروی کار و امید جمعی معلق باقی بماند، نه تنها اقتصاد نمی‌تواند رشد کند، بلکه پسرفت می‌کند. سرمایه انسانی از دست می‌رود، انگیزه کاهش پیدا می‌کند، مصرف داخلی پایین می‌آید، خلاقیت و نوآوری می‌خشکد.

    ناامیدی در نسل معلق؛ آماری که هنوز کسی آن را جدی نگرفته است

    آمار ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که بحران بیکاری و فقر جوانان نه کم‌رنگ است، نه موقتی؛ سیستماتیک و پایدار است. ما با نسلی مواجهیم که شاغل‌ است، اما نمی‌تواند زندگی کند؛ تحصیل‌کرده است، اما بیکار است؛ دو یا سه شغل دارد، اما آرامش ندارد و در آستانه سقوط به زیر خط فقر است و البته برخی سقوط کرده اند.

    این دیگر فقط مشکل فردی نیست،یک معضل ملی است. «نسل معلق» نابود نمی‌شود، اما فرسوده می‌شود. اگر امروز فکری نشود، فردا هزینه‌اش را همه خواهند پرداخت: اقتصاد، اجتماع، خانواده و حتی امید جمعی.

    نسل معلق را نمی‌شود با عدد تک‌رقمی بیکاری، با آمار کلی اشتغال یا با وعده فرصت شغلی آرام کرد. تنها با سیاست واقعی، امنیت شغلی و افق معنادار زندگی می‌توان آن‌ها را به آینده برگرداند. اگر نه… این معلق‌بودن، دیر یا زود به سقوط منجر خواهد شد.

  • صدای این طبل فردا بلند می‌شود! / مصائب و تبعات مستقل نشدن جوانان از والدین

    صدای این طبل فردا بلند می‌شود! / مصائب و تبعات مستقل نشدن جوانان از والدین

    به گزارش اقتصادران، بیشتر گفت‌وگو‌ها در مورد خانه‌های خالی است. پدر و مادرهای تنها، پایان میانسالی و آغاز کهنسالی بدون مراقبت بچه‌ها، عصای دست‌های گم شده، مستقل شده، رها کرده و رها شده. بحث در مورد مستقل شدن جوانان از زندگی و پدر و مادرهای آنها قدری جدی است که حتی سندرومی با اشاره به خانه خالی ضرب شده است. اسمش هم از همین خانه خالی گرفته شده. سندروم آشیانه خالی، افسردگی بزرگسالان بعد از مستقل شدن بچه‌ها. آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، وضعیتی است که بحران‌های اقتصادی به بار آورده‌اند. خانه‌های شلوغ، بچه‌های بزرگسالی که نمی‌توانند خانه پدر و مادرشان را ترک کنند و پی زندگی خودشان بروند. بچه‌هایی که نمی‌توانند زندگی مستقلی از پدر و مادرشان داشته باشند و این «نتوانستن» هم دلایل و هم نتایج بسیار عمیقی دارد که روانشناسان، جامعه‌شناسان، علمای اقتصاد و سلامت نه که کمتر به آن پرداخته باشند، بلکه اغلب آن را به کلی نادیده گرفته‌اند.

    محدودیت و مسوولیت فرزند بودن

    شیما سی و پنج ساله است. با لب‌های ژل زده و بینی جراحی شده. مژه‌های کاشته که در قسمت انتهایی چشم بلند‌تر شده‌اند، تازگی جراحی سختی را پشت سر گذاشته و حالا در تلاش است که وزن کم کند. مطلقه، مجرد و ساکن در خانه والدین.

    وقتی می‌پرسم زندگی چطور می‌گذرد، می‌گوید: «مثل همه، کثافت.» و این «مثل همه، کثافت» چه معنایی دارد؟ شیما توضیح می‌دهد: «پدر و مادر من از وقتی که به یاد دارم با هم درگیر بودند. من دو برادر دیگر دارم که آنها همان اوایل جوانی ازدواج کردند و رفتند. هیچ کدام هم از ازدواج‌های‌شان راضی نیستند، اما به هر حال ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند. بچه دارند، زندگی خودشان را دارند. من در بیست و چهار سالگی عقد کردم. ولی هم خودمان جوان بودیم و هم خانواده‌های‌مان آنقدر مساله درست کردند که نتوانستیم با هم بمانیم و جدا شدیم.

    از آن زمان من شدم یک دختر مطلقه. تا قبل از آن هم از آن دخترهایی نبودم که هر جایی بخواهم بروم یا مو رنگ کنم یا مسافرت بروم یا کارهایی که دختر‌های دیگر انجام می‌دهند را به راحتی انجام دهم، اما وقتی طلاق گرفتم زندگی‌ام از این رو به آن رو شد. دیگر حتی برای آب خوردن هم باید اجازه می‌گرفتم، چون نمی‌توانم استقلال مالی یا هر نوع استقلال دیگری داشته باشم ناچار هستم که با خانواده‌ام زندگی کنم. البته آنها هرگز از آن آدم‌هایی نیستند که به من اجازه بدهند برای خودم مستقل شوم. در واقع اصلا نمی‌خواهند این اتفاق بیفتد. آنها می‌خواهند با نگه داشتن من در خانه کسی باشد که شاهد مدام درگیری‌های‌شان باشد و خب همین اتفاق هم افتاده.

    من بعد از مدتی از این شرایط افسردگی گرفتم. آنقدر که اصلا از خانه بیرون نمی‌رفتم. آن وقت نمی‌دانستم، اما الان می‌دانم که ترس از بیرون رفتن از خانه هم یک جور مریضی است و من کم‌کم به این بیماری مبتلا شدم. نه معاشرتی داشتم، نه دوستی داشتم و نه هیچ چیز دیگری. بعد از مدتی سوژه دعوا‌های پدر و مادرم به من تغییر کرد. به اینکه چرا چاق شدم، چرا زشتم، چرا ازدواج نمی‌کنم و غیره.

    بعد تبدیل شد به اینکه سن باروری‌ام می‌گذرد و دیگر نمی‌توانم بچه‌دار شوم و ترشیده‌ام و هیچ کس من را نخواهد گرفت و باید بروم زن دوم و سوم بشوم یا با مرد مطلقه یا زن مرده ازدواج کنم و از او و بچه‌هایش مراقبت کنم. این همان کثافتی است که می‌گویم. خودشان برای ازدواج اول من تصمیم گرفتند. خودشان برای طلاق من تصمیم گرفتند، خودشان برای اینکه من را محدود کنند، تصمیم گرفتند. خودشان جلوی تمام علایق و زندگی اجتماعی من را گرفتند. حالا هم مدام بر سر من و با من دعوا می‌کنند و من را مقصر نه تنها مسائل زندگی خودم، بلکه مقصر مسائل زندگی خودشان هم می‌دانند. مادرم شب و روز به من می‌گوید که دیگر هیچ کسی نیست که بخواهد با من ازدواج کند.

    مدام می‌گوید تمام دختران همسن تو زندگی تشکیل دادند و تو هنوز در خانه پدر و مادرت زندگی می‌کنی. وقتی می‌گویم حالا که از من خسته شدید اقلا بگذارید بروم برای خودم زندگی کنم، می‌گویند مگر تو ول هستی که بروی برای خودت زندگی کنی. وقتی می‌گویم جهازم را بدهید که بروم همین جا در همین خیابان در یک خانه دیگر زندگی کنم، می‌گویند نه و وقتی می‌گویم اقلا بگذارید بروم کار کنم و پول در بیاورم که بتوانم مستقل شوم باز می‌گویند نه. یک شاهد برای دعوا‌های مدام‌شان می‌خواهند و دلیلی ندارد آن را رها کنند. یک برچسب مطلقه هم به من چسبانده‌اند که با آن جلوی هر کاری که می‌خواهم بکنم را بگیرند. این جوانی من بود که از دست رفت. حالا هم ترشیده شدم! خلاص.»

    دختر بودن و در خانه محبوس شدن، تجربه‌ کمیابی نیست و شاید به نظر برسد استقلال اقتصادی می‌تواند بخشی از مشکل را برطرف کند. حامد، مرد ۳۲ ساله‌ای که با مادر و یک خواهر مجردش در خانه مادرش زندگی می‌کند، می‌گوید خیلی وقت‌ها حتی استقلال اقتصادی هم نمی‌تواند کمکی به استقلال آدم از خانه پدر و مادرش باشد: «پدر ما ده سال پیش وقتی که من تازه جوان و خواهرهایم نوجوان بودند، فوت کرد. ما از دست آزار فامیل از شهر خودمان مهاجرت کردیم و به شهر دیگری آمدیم. اولش فکر می‌کردیم که فاصله گرفتن از فامیل مشکلات ما را حل می‌کند، اما این‌طوری نبود. این برچسب، خواسته، انتظار یا هر چیز دیگری که می‌خواهید اسم آن را بگذارید روی ما وجود داشت. من که پسر بودم دیگر باید مرد خانه می‌بودم.

    درست مثل یک پدر و یک شوهر، انگار همه یادشان رفت که من بچه این خانه هستم و مسوولیت زندگی خودمان را دارم نه مسوولیت زندگی همه را. آن اوایل هم داغ بودم و فکر می‌کردم بزرگ‌تر بودن خوب و لازم است و باید بار را به عهده بگیرم و از دیگران مراقبت کنم و از این حرف‌ها. بعد از مدتی تصمیم گرفتم از خانه مادرم بروم. مادرم آنقدر گریه و اشک و آه کرد که گفتم اصلا عذرخواهی می‌کنم و هیچ جا نمی‌روم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم مهاجرت کنم و این موضوع را به مادرم نگفتم فقط خواهر کوچکم در جریان بود. اما وقتی یک‌بار حرفش شد مادرم باز به گریه افتاد و گفت که نفرینت می‌کنم اگر بخواهی خواهرانت را تنها بگذاری. بعد هم به ‌شدت مریض شد و من دیدم هر برنامه‌ای که دارم را باید متوقف کنم و بمانم و از مادرم نگهداری کنم. خواهر بزرگم در همین جریانات ازدواج کرد. او هم برای اینکه فاصله زیادی نگیرد در نزدیکی ما خانه گرفت.

    خواهر کوچکم هم هر چه خواستگار داشت را رد کرده و رد می‌کند، چون می‌بیند که من برای خودم هیچ زندگی نخواسته‌ام و حالا که سی و دو سالم شده هنوز دارم در خانه مادرم زندگی می‌کنم او هم تصمیم گرفته همین طوری زندگی کند تا بدهکار و مدیون کسی نباشد. البته این مساله که هر قدر هم کار کنیم از پس هزینه‌های زندگی بر نمی‌آییم هم دخیل است. مادر ما یک حقوق بازنشستگی دارد که از پدرم ماند. تمام آن را اجاره خانه می‌دهیم و من و خواهرم هر چه که در می‌آوریم در این خانه خرج می‌کنیم.

    من فکر می‌کردم مهاجرت می‌کنم و پول بیشتری در می‌آوردم و کمک خرج می‌شوم که آن هم آن‌طور که فکرش را می‌کردم، پیش نرفت و این شد که آخرش هم من در خانه مادرم مانده‌ام و هم خواهرم. حالا برای دختر‌ها خیلی بد نیست که در خانه مادرشان زندگی کنند، اما به هر کس بگویید من پسر هستم و هنوز مستقل نشده‌ام و ده سال است که کار می‌کنم و یک پول سیاه از خودم ندارم برمی‌گردد همان جایی که بوده و دیگر جواب تلفن‌تان را هم نمی‌دهد. ماندن در خانه پدر و مادر برای من این هزینه‌ها را داشت. البته از آن طرف مادرم برای ما هر کاری می‌کند. لباس‌های ما را با دست می‌شوید که کمتر خراب شود. گاهی روزی دو وعده غذا درست می‌کند و این چیز‌ها. ولی خب، من و خواهرم هیچ کدام‌مان زندگی نکردیم. زندگی از خودمان نداریم. آدم یک‌بار جوان است که جوانی ما این‌طوری صرف شد.»

    آنچه از دست رفته احترام همه است

    در خانه ماندن بچه‌ها در سنین بزرگسالی، البته تنها به هزینه بچه‌ها نیست. پدر و مادر‌ها هم در پرداخت هزینه‌های این عدم استقلال شریک هستند. آناهیتا، سی و دو ساله است و در بخش طراحی فاز دو یک دفتر معماری کار می‌کند. او هم نتوانسته از خانواده‌اش مستقل شود و هنوز زیر سقف پدر و مادرش زندگی می‌کند، او در مورد زندگی خودش می‌گوید: «آدم وقتی بچه است با خودش فکر می‌کند که چه چیزی بهتر از این است که با خانواده خودتان زندگی کنید. غذای خانه خودتان را بخورید، با آدم‌هایی که به آنها اعتماد دارید، وقت بگذرانید و مجبور نباشید جابه‌جا شوید.

    بعد که بزرگ می‌شوید، متوجه می‌شوید که چرا باید از خانه پدر و مادرتان بروید. من ده سال است که کار می‌کنم و هنوز اندازه اجاره کردن یک قلک هم پول در نمی‌آورم. با پولی که من در می‌آورم، می‌شود با چند نفر هم‌خانه شد و آدم با خودش فکر می‌کند خب همین حالا هم با چند نفر هم‌خانه هستم دیگر و چرا باید به خودم زحمت بدهم و به جای جدیدی نقل مکان کنم یا با آدم‌های جدید آشنا شوم و مسوولیت بیشتری به عهده بگیرم. ولی من به کسانی که جوان‌تر از خودم هستند، می‌گویم هر طور شده این کار را انجام دهید و هر چه سریع‌تر از خانه پدر و مادرتان بیرون بیایید. مساله اصلا در مورد استقلال و زندگی ساختن و این چیزها نیست.

    مساله حتی در مورد این نیست که باید روی پای خودتان بایستید یا به هزینه‌های زندگی عادت کنید و از این چیزها. مساله در احترام است. چند تا آدم بزرگ نمی‌توانند با هم زیر یک سقف زندگی کنند. شما احترام پدر و مادرتان را و پدر و مادرتان احترام شما را نگه نمی‌دارند. خیلی زود می‌بینید که هیچ حریمی بین‌تان باقی نمانده است. زندگی سخت است و آدم‌ها خیلی وقت‌ها چشم‌های خودشان را روی اینکه این پدر و مادر من است یا این بچه من است، می‌بندند. دیگر وقتی فشار از یک جایی بیشتر می‌شود همه فقط می‌خواهند همدیگر را خراش دهند. حالا اگر این وسط تراپی هم بروید و روی مساله بچگی‌تان کار کنید و ببینید که پدر و مادرتان چقدر در چیزی که الان هستید، مقصرند که اوضاع بد‌تر هم می‌شود.

    بچه‌ها می‌خواهند از پدر و مادرشان انتقام بگیرند و پدر و مادرها هم می‌خواهند سر کوفت بزنند و به بچه‌ها نشان بدهند که چقدر بی‌لیاقت و قدرنشناس هستند. زندگی می‌شود یک گلوله آتش. هر روز دعوا، هر روز حرف. بعد هم بچه‌ای که در خانه می‌ماند واقعا احترام ندارد، چون پدر و مادرش او را به عنوان یک شکست، به عنوان کسی که نتوانسته برای خودش زندگی درست کند، می‌شناسند. پدر و مادر من هر روز به من یادآوری می‌کنند که وقتی سی سال‌شان بودند، بچه و زندگی داشتند و چه و چه. بعد ما از دید آنها یک مشت تنبل وا رفته هستیم که بلد نیستیم پول‌مان را چطور خرج کنیم و نمی‌توانیم خودمان را جمع کنیم. اینها چیزهای خوبی نیست که آدم در جوانی‌اش تجربه یا با آنها زندگی کند.»

    برای علیرضا بیست و هشت ساله که به تازگی فارغ‌التحصیل شده هم اتفاقی مشابه افتاده است: «من به همه آدم‌های اطرافم می‌گویم اگر مجبور هستید در خانه پدر و مادرتان زندگی کنید، هر کاری که می‌کنید، بکنید، اما در خانه نمانید. اگر شده فقط بیرون بروید و در پارک چرت بزنید همین کار را بکنید، اما در خانه نمانید، چون در خانه ماندن احترام شما را از بین می‌برد.

    غیر از اینکه مدام باید به این سوال جواب بدهید که حالا می‌خواهی چه کار کنی یا حالا داری چی کار می‌کنی و … مدام باید بشنوید که چطور باعث شرمندگی هستید و چطور بیکاری شما موجب آزار خانواده است و چیزهایی از این دست. به شما طوری نگاه می‌کنند انگار هیچ کاری ندارید. بعد می‌شود اینکه علیرضا برو نون بخر، علیرضا آشغال‌ها را ببر، علیرضا برو دنبال خواهرت، علیرضا این، علیرضا آن. انگار علیرضا چون در خانه است و زیر سقف شما زندگی می‌کند دیگر هیچ اختیار و تصمیمی از خودش ندارد. اینکه پول در نمی‌آورید به اندازه کافی بد است، اینکه در خانه بمانید، بدترش می‌کند. حتی وقتی در خانه کار می‌کنید یا در خانه درس می‌خوانید هم هیچ فرقی ندارد. از نظر آنها همین که در خانه هستید یعنی وقت‌تان در اختیار آنها ست.

    اگر بخواهید به میهمانی بروید باید توضیح دهید که کجا می‌روید، اگر بخواهید شب دیر برگردید باید توضیح دهید که چرا دیر می‌آیید، تقریبا ممکن نیست که بتوانید کسی را به خانه دعوت کنید، چون نه دوستان‌تان در خانه‌ای که چند نفر دیگر در آن هستند راحت خواهند بود، نه پدر و مادر و خواهر و برادرتان می‌توانند خانه را برای شما خالی کنند در نتیجه تقریبا نمی‌توانید در مهمانی‌ها شرکت کنید، چون هر رفتی آمدی دارد و شما نمی‌توانید از پس جبران آن بر بیایید. اگر به دیگران بگویید که با خانواده زندگی می‌کنید برای‌تان سرشکستگی است، اگر نگویید هم نمی‌توانید تمام ملاحظاتی که زندگی با خانواده دارد را توضیح دهید در نتیجه مدام تنها‌تر می‌شوید و زندگی اجتماعی و دوست همسن و سال ندارید. وقتی تنها‌تر می‌شوید به خانه و خانواده وابسته‌تر می‌شوید و کمتر بیرون می‌روید هر چه کمتر بیرون بروید بیشتر احساس درماندگی و بدبختی و واماندگی و عقب ماندن از دیگران دارید و بیشتر احساس بی‌کفایتی می‌کنید و بیشتر سرکوفت می‌شنوید و غیره. همه اینها هم به خاطر آنکه یا نمی‌توانید کار کنید یا اگر کار می‌کنید آنقدری که برای کسب احترام لازم است پول در نمی‌آورید.»

    صدای این طبل فردا بلند می‌شود

    بعضی پدر و مادرها خودشان را فدا می‌کنند یا به هر روشی که ممکن است، سعی می‌کنند از بیرون رفتن بچه‌ها از خانه، از بزرگ شدن و مستقل شدن آنها جلوگیری کنند. نگرانی از اینکه با ترک کردن خانه بچه‌ها دیگر آن‌طور که آنها انتظار دارند، رفتار نکنند یا از کنترل آنها خارج شوند، نگرانی از اینکه تنها بمانند یا احساس پوچی و بی‌مصرفی کنند به قدری شدید است که ترجیح می‌دهند به هر نحوی جلوی آن را بگیرند، اما همین‌طور که از این گفت‌وگو‌ها مشخص است مساله همیشه ترس از «سندروم لانه خالی» نیست. مسائل اقتصادی و فرهنگی با قدرت و شدت در جلوگیری از ترک خانه توسط بچه‌ها دخیل است و اولین تاثیر آن بر روابط فرزندان و والدین آنها دیده می‌شود.

    در تهران، شهر‌های بزرگ و شهر‌های اطراف آن به سختی می‌توان با تنها یک حقوق زندگی مستقلی را اداره کرد، ناتوانی از پرداخت هزینه‌های اقتصادی، جدا شدن بچه‌ها از خانواده‌ها، چه از طرف خانواده‌هایی که به درآمد بچه‌ها وابسته هستند و چه از طرف بچه‌هایی که امکان پرداخت تمام هزینه‌های زندگی مستقل را ندارند، باعث اخلال در زندگی اجتماعی جوانان می‌شود.

    هزینه‌های تورم پرشمار و بی‌پایان است، اما اغلب وقتی صحبت از تاثیر شاخص‌های اقتصادی بر زندگی افراد می‌شود، مسائل فرهنگی و سلامت روان در جایگاهی پایین‌تر از مسائل قابل اندازه‌گیری با عدد و رقم قرار می‌گیرند. تاخیر در آغاز زندگی اجتماعی و برقراری روابط سالم و ازدواج که در ادامه به کاهش رشد جمعیت و بحران‌های بزرگ‌تر اقتصادی در آینده ختم می‌شود، از معدود شاخص‌های قابل اندازه‌گیری در این موضوع است. اینکه چه تعدادی از جوانان به‌رغم داشتن کار و تحصیلات یا علاقه و انگیزه و زحمت فراوان ناتوان از کسب حداقل استقلال لازم برای زندگی هستند و این مساله چه تاثیری بر سلامت روان عمومی جمعیت کشور می‌گذارد از موضوعاتی است که وسط این هم گرفتاری کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد.