برچسب: اشتغال جوانان

  • بحران در ستون فقرات ایران / پارادوکس کمبود نیرو در تولید و بیکاری جوانان

    بحران در ستون فقرات ایران / پارادوکس کمبود نیرو در تولید و بیکاری جوانان

    به گزارش اقتصادران، صحنه اقتصاد ایران صحنه نمایش تناقضی تلخ و ویرانگر است. از یک‌سو کارگاه‌ها و کارخانه‌های تولیدی با کمبود شدید نیروی انسانی متخصص و حتی ساده به حیات خود ادامه می‌دهند و از سوی دیگر، موج عظیمی از جوانان تحصیلکرده و جویای کار، در آرزوی یک فرصت شغلی پایدار روزگار می‌گذرانند. این پارادوکس عظیم نه‌تنها موتور محرکه اقتصاد ملی را با اختلال مواجه کرده بلکه بستر اجتماعی را برای بروز ناآرامی‌ها و ناامیدی‌های گسترده فراهم می‌کند. این گزارش به واکاوی ریشه‌های این بحران دووجهی و پیامدهای آن می‌پردازد.

    چهره بحران؛ دوروی یک سکه

    در گوشه و کنار کشور، واحدهای تولیدی کوچک و متوسط که ستون فقرات اقتصاد ایران محسوب می‌شوند، با چالشی مرموز دست و پنجه نرم می‌کنند: ناتوانی در جذب و حفظ نیروی کار. این بحران چندین شکل به خود می‌گیرد که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت:

    – کمبود نیروی متخصص: بسیاری از صنایع، از فنی و مهندسی گرفته تا صنایع غذایی برای پست‌هایی مانند اپراتوری ماشین‌آلات پیشرفته، کنترل کیفیت، ناظر خط تولید و مهندسان فرآیند، با کمبود شدید متقاضی واجد شرایط مواجه هستند.

    – فرار نیروهای موجود: حتی نیروهای موجود نیز به‌دلایل مختلف از جمله دستمزدهای ناکافی، عدم امنیت شغلی، فقدان بیمه و مزایای مکفی و محیط‌های کاری نامناسب، به سرعت این واحدها را ترک می‌کنند. این امر منجربه «درهای چرخان» نیروی انسانی شده و هزینه‌های آموزش مکرر را به تولیدکنندگان تحمیل می‌کند.

    – بی‌میلی به کارهای ساده: پست‌های ساده و یدی نیز با وجود متقاضی در ظاهر، اغلب با بی‌میلی شدید نیروها مواجه هستند. جوانان امروزی تمایل کمتری برای کار در محیط‌های پرزحمت و با دستمزد ناچیز دارند.

    در طرف دیگر این معادله، آمارهای رسمی و غیررسمی از عمق فاجعه بیکاری به‌ویژه در میان جوانان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی حکایت دارند.

    – نرخ بیکاری دورقمی: نرخ بیکاری در بین جوانان ۱۵ تا ۲۴سال و حتی فارغ‌التحصیلان دانشگاهی به‌طور مداوم در محدوده دو رقمی و گاه نزدیک به ۳۰‌درصد در نوسان است.

    – صف‌های طولانی برای یک موقعیت: اعلام هر موقعیت شغلی دولتی یا در شرکت‌های بزرگ، با صف‌های طولانی از متقاضیان دارای مدارک دانشگاهی متنوع مواجه می‌شود.

    ریشه‌یابی؛ گره‌های کور در مسیر اشتغال و تولید

    این پارادوکس دردناک، ریشه در مجموعه‌ای از عوامل به هم پیوسته دارد که همانند حلقه‌های زنجیره، اقتصاد و نیروی کار را در خود گرفتار کرده که در ادامه به بررسی این عوامل می‌پردازیم:

    ۱- گسست بزرگ: نظام آموزشی و نیازهای بازار کار

    شاید بزرگ‌ترین عامل ایجاد این شکاف، جدایی کامل نظام آموزش عالی و حتی فنی و حرفه‌ای از نیازهای واقعی بخش تولید باشد. دانشگاه‌ها به‌صورت انبوه، فارغ‌التحصیلان رشته‌های علوم انسانی، نظری و مهندسی بدون مهارت‌های کاربردی تحویل جامعه می‌دهند درحالی‌که بازار کار به‌شدت نیازمند نیروهای دارای مهارت‌های فنی، عملیاتی و نرم است.

    محتوای آموزشی بسیاری از رشته‌ها نیز با فناوری‌ها و فرآیندهای روز صنعت همخوانی ندارد. دانشجو با تئوری‌های قدیمی فارغ‌التحصیل می‌شود و در برابر ماشین‌آلات و نرم‌افزارهای پیشرفته در کارخانه احساس درماندگی می‌کند. در حقیقت فرهنگ و ساختار قوی برای آموزش‌های فنی و حرفه‌ای کیفی و مبتنی‌بر نیاز صنعت در کشور نهادینه نشده است.

    ۲- بیماری مزمن تولید: رکود و بی‌ثباتی

    بخش تولید خود در وضعیت ناسالمی به سر می‌برد که توانایی آن برای جذب نیرو را تحلیل برده است. در ادامه به این عوامل خواهیم پرداخت.تورم بالا، نوسانات قیمت ارز، نقدینگی کم و دست و پا شکسته و بی‌ثباتی قوانین، باعث شده بسیاری از واحدهای تولیدی در حالت «بقا» به سر برند. این واحدها نه توانایی سرمایه‌گذاری برای مدرنیزه کردن دارند، نه می‌توانند دستمزدهای جذاب پرداخت کنند.

    در چنین محیط پرریسکی، سرمایه ترجیح می‌دهد به‌جای ورود به بخش پرزحمت تولید، به‌سمت دلالی، واردات و بازارهای غیرمولد سوق پیدا کند که نیاز کمتری به نیروی کار متخصص دارد.

    هزینه‌های سرسام‌آور انرژی، مواد اولیه و حمل‌ونقل، سود واحدهای تولیدی را به حداقل رسانده و فضایی برای افزایش رفاه نیروی کار باقی نمی‌گذارد.

    ۳- چالش‌های فرهنگی-اجتماعی: انتظارات در برابر واقعیت‌ها

    در این میان چالش‌های فرهنگی و اجتماعی نیز اثرگذار هستند. فرهنگ غالب در جامعه، ارزش را به «مدرک دانشگاهی» می‌دهد، نه به «مهارت و تخصص». یک جوان ترجیح می‌دهد با مدرک لیسانس بیکار باشد تا اینکه به‌عنوان یک تکنسین ماهر با درآمد مناسب کار کند. مشاغل فنی و یدی از شأن اجتماعی پایین‌تری برخوردارند و بسیاری از خانواده‌ها و جوانان، کار در کارخانه را دون شأن خود می‌دانند. از طرفی به‌دلیل تورم بالا، جوانان برای تامین هزینه‌های زندگی خود به درآمدهای بالایی نیاز دارند که بخش تولید ضعیف، قادر به تامین آن نیست.

    ۴- ناتوانی نظام بازار کار

    پیامدهای یک پارادوکس

    تداوم این پارادوکس، پیامدهای ویرانگری برای آینده کشور به‌همراه خواهد داشت. کمبود نیروی متخصص بهره‌وری را کاهش داده، کیفیت محصولات را پایین آورده و توان رقابت صنایع داخلی با کالاهای خارجی را از بین می‌برد. این امر به وابستگی بیشتر به واردات و تضعیف هرچه بیشتر تولید ملی منجر می‌شود. جوانان مستعد و جویای پیشرفت از این فضا دلسرد شده یا به سمت مشاغل کاذب و دلالی می‌روند، یا در پی یافتن فرصت‌های شغلی در خارج از کشور هستند. این خروج نخبگان و نیروهای پرانرژی، ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به ظرفیت توسعه کشور وارد می‌کند. بیکاری طولانی‌مدت جوانان، منجربه یأس، ناامیدی، افزایش سن ازدواج، افزایش طلاق، گرایش به آسیب‌های اجتماعی مانند اعتیاد و بی‌اعتمادی عمیق به نظام حاکم می‌شود. این نارضایتی می‌تواند به شورش‌ها و ناآرامی‌های اجتماعی دامن بزند. نسل جوان نظام اقتصادی و آموزشی موجود را مقصر اصلی ناکامی خود می‌داند و این امر منجر به ایجاد شکافی عمیق و پر از کینه بین‌نسل‌ها می‌شود.

    راهکارهای برون‌رفت از این شکاف

    راه‌حل این معضل پیچیده، یک اقدام واحد نیست بلکه نیازمند یک عزم ملی و تحول اساسی در چندین حوزه به صورت همزمان است. ابتدا باید یک انقلابی در نظام آموزشی ایجاد کرد که ارتباط مستقیم دانشگاه و صنعت بسیار اثرگذار خواهد بود به‌طور مثال، طراحی و بازنگری دروس با مشارکت فعال صنعتگران و مدیران تولید، الزام به گذراندن دوره‌های کارآموزی طولانی‌مدت و موثر برای تمامی دانشجویان. تقویت کیفی آموزش‌های فنی و حرفه‌ای با تبدیل سازمان فنی و حرفه‌ای به نهادی پویا و پاسخگو به نیازهای روز صنعت، اقدام دیگری است. ارتقای شأن اجتماعی مهارت‌ها نیز باید مدنظر قرار بگیرد که در این راستا ایجاد کمپین‌های فرهنگی برای نشان دادن ارزش و درآمدزایی مشاغل مهارتی موثر خواهد بود. از سوی دیگر ثبات‌بخشی به محیط کسب‌وکار نیز باید مورد توجه قرار گیرد که در این راستا به ایجاد ثبات در قوانین، مقررات و نرخ ارز نیازمند هستیم. مبارزه جدی با فساد و رانت و تسهیل دسترسی تولیدکنندگان به منابع مالی ارزان و مواد اولیه نیز مورد دیگری است که باید به آن توجه کرد. ارائه مشوق‌های مالیاتی و بیمه‌ای موثر باید به واحدهای تولیدی که نیروهای جوان را جذب و آموزش می‌دهند، اختصاص یابد. با رفع موانع تولید، امکان ورود به بازارهای جهانی فراهم شده و با افزایش سود، واحدها قادر به پرداخت دستمزدهای بالاتر خواهند بود. اصلاح ساختار بازار کار را نباید فراموش کرد و در این راستا استقرار نظام ملی مهارت و تعریف استانداردهای شغلی برای تمامی حرفه‌ها و ارائه گواهینامه‌های مهارتی معتبر که مورد تایید صنعت باشد، ضروری است. سامانه‌های کاریابی هوشمند باید تقویت شوند. همچنین رابطه کارگر و کارفرما نیاز به بازتعریف دارد. تدوین قوانینی که هم از حقوق نیروی کار حمایت کند و هم انعطاف‌پذیری لازم برای جذب نیرو را به واحدهای تولیدی بدهد، ضروری است. در راستای اقدامات فرهنگی نیز باید گام برداشت و در این باید الگوسازی موفقیت از طریق مهارت انجام بگیرد. رسانه‌ها باید به‌جای تمرکز بر مشاغل دولتی و مدرک‌گرایی، موفقیت‌های جوانان ماهر و کارآفرین را تبلیغ کنند. همچنین مشاوره شغلی موثر در مدارس باید به‌درستی صورت گیرد و در این میان باید هدایت تحصیلی دانش‌آموزان براساس استعدادها و نیازهای واقعی بازار کار، نه براساس جو جامعه و فشار خانواده انجام شود.

    کلام آخر

     

  • تورم و سوءمدیریت؛ وضعیت صندوق‌های بازنشستگی را وخیم کرده است / افزایش سن بازنشستگی به نرخ بیکاری جوانان دامن می زند

    تورم و سوءمدیریت؛ وضعیت صندوق‌های بازنشستگی را وخیم کرده است / افزایش سن بازنشستگی به نرخ بیکاری جوانان دامن می زند

    به گزارش اقتصادران، مجلس شورای اسلامی در لایحه برنامه هفتم توسعه و به منظور کاهش ناترازی صندوق‌های بازنشستگی، سن بازنشستگی را برای گروه‌های مختلف افزایش داد و آیین نامه این قانون، در اسفندماه سال گذشته ابلاغ شد. طبق قانون جدید، سن بازنشستگی مردان از ۶۰ سال به ۶۲ افزایش یافت اما سن بازنشستگی زنان، بدون تغییر، در ۵۵ سال ثابت ماند. از سوی دیگر، سابقه مورد نیاز برای بازنشستگی مردان به ۳۵ سال و زنان به ۳۰ سال افزایش پیدا کرد.

    بر اساس این قانون، زمان بازنشستگی افرادی که بیش از ۲۸ سال سابقه کار دارند، تغییری نخواهد کرد. با وجود این، افرادی که بین ۲۵ تا ۲۸ سال سابقه دارند، به ازای هر سال، دو ماه به سنوات آنها اضافه خواهد شد. همچنین کسانی که از ۲۰ تا ۲۵ سال سابقه دارند، باید تا پایان ۳۰ سال سابقه، سه ماه سنوات داشته باشند و برای افراد با ۱۵ تا ۲۰ سال سابقه کاری، این عدد چهار ماه در نظر گرفته شده است.

    با تصویب و ابلاغ قانون افزایش سن بازنشستگی، بحث‌های بسیاری بین موافقان و مخالفان این تصمیم شکل گرفت. در حالی که مخالفان، افزایش سن بازنشستگی را به زیان بیمه‌شده و کاهش انگیزه برای بیمه‌پردازی می‌دانند، موافقان این تصمیم معتقدند اجرای این قانون می‌تواند در بهبود وضعیت ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی موثر باشد.

    محمد تقی فیاضی، کارشناس اقتصادی، به بررسی ابعاد اقتصادی افزایش سن بازنشستگی می‌پردازد.

    بازندگان قانون افزایش سن بازنشستگی، شاغلان کشور هستند

    *افزایش سن بازنشستگی چه تأثیری بر وضعیت ناترازی صندوق‌های بازنشستگی خواهد گذاشت؟

    افزایش سن بازنشستگی تعدادی برنده و تعدادی بازنده دارد. بازندگان این قانون، شاغلان کشور هستند که سال‌ها کار کرده‌اند و حالا قرار است به سن بازنشستگی آنها اضافه شود؛ در حالی که سال‌های اضافه‌شده نیز برای آنها سودی ندارد تا انگیزه‌ای برای ادامه کار داشته باشند. همچنین عموم کارمندان به دلیل شرایط تورمی و فضای اداری کشور که در آن شایستگی و کارآمدی افراد ملاک نیست و افراد با رابطه وارد بازار کار می‌شوند، انگیزه‌ای برای ماندن در سیستم ندارند؛ بعضی از مشاغل نیز با کمبود نیرو مواجه هستند.

    راجع به ارزیابی ناترازی صندوق‌های بازنشستگی نیاز به محاسبات دقیق است تا مشخص شود افزایش سن بازنشستگی تا چه اندازه منابع صندوق‌ها، جریان ورودی و کسری آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. یکی از نکات حائز اهمیت، جریان ورودی منابع است. زمانی که استخدام زیاد باشد، بازنشستگی نیز افزایش می‌یابد که بر جریان ورودی صندوق‌ها تاثیرگذار خواهد بود.

    تورم و سوءمدیریت؛ عوامل اصلی ناترازی صندوق‌های بازنشستگی

    *آیا این سیاست می‌تواند به پایداری مالی صندوق‌ها کمک کند یا تنها یک راه‌حل موقت محسوب می‌شود؟

    دو عامل مهم وجود دارند که اثری به‌مراتب بیشتر از سن بازنشستگی بر بحران ناترازی صندوق‌های بازنشستگی دارند. عامل اول تورم بالای اقتصاد ایران است؛ بسیاری از صندوق‌ها نمی‌توانند در فعالیت‌هایی سرمایه‌گذاری کنند تا جریان درآمدی آنها از نرخ تورم پیشی بگیرد. همچنین این تورم منابع و مصارف صندوق‌ها را دچار ناترازی کرده است.

    مورد بعدی سوءمدیریتی است که صندوق‌ها در حال حاضر درگیر آن هستند که آنها را غیراقتصادی و شرایط را وخیم کرده است. مدیریت صندوق‌های بازنشستگی تابع روابط است و شایستگی‌ها مورد توجه قرار نمی‌گیرد که به سبب آن مدیریت اقتصادی بر آنها حاکم نیست. به علاوه خود بازنشستگان ذی‌نفع نیستند و مشارکتی در مدیریت صندوق‌ها ندارند.

    بنابراین تا زمانی که مساله تورم و سوءمدیریت در صندوق‌های بازنشستگی برطرف نشوند، ناترازی صندوق‌ها باقی خواهد ماند و مساله افزایش سن بازنشستگی تاثیر کمتری نسبت به این دو عامل در این ناترازی دارد.

    افزایش سن بازنشستگی تأثیر چندانی بر کسری بودجه ندارد

    *افزایش سن بازنشستگی چه تأثیری بر هزینه‌های دولت و کسری بودجه دارد؟

    بستگی به این دارد که دولت تا چه حد بتواند بر انضباط مالی خود بماند و هزینه‌های خود را کنترل کند. اگر دولت استخدام جدید نداشته باشد، افزایش سن بازنشستگی تأثیری بر کسری بودجه نخواهد داشت. ضمن اینکه اگر شاغلان بر اساس شایستگی انتخاب شده باشند، انتظار می‌رود با افزایش تجربه، بهره‌وری بیشتری نیز داشته باشند. اما اگر استخدام جدید در کنار نگه داشتن نیروهای قدیمی وجود داشته باشد، باعث به وجود آمدن هزینه بیشتر می‌شود.

    در مجموع، بعید است که در صورت مدیریت درست، افزایش سن بازنشستگی تأثیر چندانی بر کسری بودجه داشته باشد.

    هرچه افراد با تجربه بیشتر در بازار کار بمانند، موقعیت‌های شغلی از جوانان گرفته می‌شود

    *این تغییر چه تأثیری بر فرصت‌های شغلی برای جوانان خواهد گذاشت؟

    با توجه به آماری که مرکز آمار منتشر می‌کند، بیشترین نرخ بیکاری مربوط به جوانان است. هرچه افراد با تجربه بیشتر در بازار کار بمانند، موقعیت‌های شغلی از جوانان گرفته می‌شود. به ویژه انتظار می‌رود تا جوانان با دانش جدیدتری وارد بازار کار شوند که در نتیجه بهره‌وری و کارآمدی آنها نیز در بازار کار بیشتر باشد.

    بنابراین افزایش سن بازنشستگی به ضرر اقتصاد کشور است و فرصت‌های شغلی را از جوانان می‌گیرد؛ همچنین بر نرخ بیکاری جوانان که در حال حاضر نیز بالاست دامن می‌زند.

    دانش جوانان نسبت به تجربه افراد، بهره‌وری بیشتری دارد

    *آیا افزایش سن بازنشستگی می‌تواند بهره‌وری نیروی کار سال‌خورده را تحت تأثیر قرار دهد؟

    انتظار می‌رود تا جوانان به لحاظ دانش و استفاده از ابزار جدید مانند هوش مصنوعی، کارآمدی بیشتری داشته باشند. البته از سمتی دیگر، وقتی تجربه افراد بالاتر برود کارآمدی بیشتری خواهند داشت. با این حال، به نظر می‌رسد در مقایسه بین جوانان و افراد باتجربه، دانش جوانان نسبت به تجربه افراد، بهره‌وری بیشتری خواهد داشت.

  • بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    به گزارش اقتصادران، امیرعلی، فرزند آخر یک خانواده شش نفره است. می‌گوید: «برادرم سال ۶۷ شهید شد. پدر و مادرم من را به دنیا آوردند که جای او را پر کنم. من یکی از آن دهه شصتی‌هایی هستم که همه به آنها فحش می‌دهند.» امیرعلی مجرد است. هنوز در خانه پدر و مادرش زندگی می‌کند و با یک پراید مدل ۹۱ مسافرکشی می‌کند. او در مورد زندگی‌اش می‌گوید: «این‌طوری نبود که نخواهم کاری بکنم.

    من رفتم برق صنعتی خواندم. گفتم حالا که کسی کاری برای ما نمی‌کند، خودمان باید کاری برای خودمان بکنیم. پدر ما که سرمایه‌ای چیزی نداشت. اینها هم بالاخره وقتی ما را به دنیا آوردند، جوان نبودند که پس‌اندازی بکنند، چیزی جمع کنند. بعد هم مگر اصلا چه چیزی می‌شد جمع کرد. تا دو زار پس‌انداز کردند، شد جهیزیه این یکی، عروسی آن یکی. ما ماندیم وسط با یک حقوق بازنشستگی. گفتیم برویم هنرستان که زود به پول درآوردن برسیم. بد هم نبود. یک مدت شاگردی کردیم زندگی کردیم، بعد رفتیم یک شرکت صنعتی کار کردیم. برای خانه تلویزیون بزرگ خریدیم. اواخر دهه هشتاد هنوز از این تلویزیون‌های تخت نیامده بود. از آن اینچ بالاها خریدیم. بعد چند وقت پول داشتیم دیگر، این پول را دادیم مبل عوض کردیم. فرش خریدیم. بعد دوباره تلویزیون عوض کردیم از این تلویزیون‌های تخت خریدیم. بابام هر کس می‌آمد خانه‌مان می‌گفت اینها را امیرعلی خریده‌ها. ما هم باد می‌کردیم می‌گفتیم شاخ غول شکستیم دیگر. واقعا چند سالی خوب زندگی کردیم. بعد دوباره بیکار شدیم.

    از این در به آن در. دیگر بیست سالمان هم نبود که برویم شاگردی کنیم. کارگر صنعتی سخت است که برود در مغازه بایستد و کارهای خرده‌کاری انجام دهد. اما چه می‌شد کرد؟ کار نبود دیگر. یک مدت هم رفتیم در مغازه. پولی در نمی‌آمد ولی همین که جلوی چشم نبودیم خودش خوب بود. به ما می‌گفتند حالا بیا زن بگیر، شاید درست شد. ولی نمی‌شد آدم بدون درآمد برود زن بگیرد که. گفتیم کمی صبر می‌کنیم درست می‌شود. این طرف آن طرف زدیم یک پولی جمع کردیم، یک ماشین خریدیم و با ماشین کار کردیم به این امید که سر سال پول رهن یک مغازه را در می‌آوریم که آن هم نشد. این طرف و آن طرف زدیم یک جایی را شریکی اجاره کردیم. یک مدتی هم خوب بود کار می‌کردیم. زندگی‌مان می‌چرخید، مثل آن قبل‌ها نبود، ولی بالاخره کار بود دیگر. یک بار هم با همان پراید رفته بودیم شمال، دیدیم صاحب مغازه زنگ می‌زند که بیا مغازه را خالی کردند.

    زنگ زدیم به شریک‌مان جواب نداد. برگشتیم دیدیم رفته قرارداد را فسخ کرده پول را گرفته هر چیزی که در مغازه بوده را هم جمع کرده برده. دیگر رفت که ما آن طرف را و آن پول را و آن زندگی را ببینیم. گفتیم همان پراید هست کار می‌کنیم دوباره درمی‌آوریم. زد و دلار از سه تومان شد شش تومان، شد چهارده تومان، شد سی تومان. به بابا گفتیم با سهمیه خانواده شهید تاکسی می‌دهند، بیا برو برای ما تاکسی بگیر لااقل از کار کردن روی پراید راحت شویم. او هم دعوا کرد که مگر پسر من برای تاکسی رفته کشته شده که من بروم برای تو تاکسی بگیرم؟ بالاخره اینها هم پیر هستند دیگر، حساسیت‌هایشان بیشتر می‌شود. آن را هم بی‌خیال شدیم گفتیم روی همین پراید کار می‌کنیم. اسنپ، نشد همین طوری دور زدن. این وسط هی رفتیم این کارگاه دو ماه کار کردیم پول‌مان را ندادند، رفتیم آن کارگاه دیدیم تجهیزات ندارد. رفتیم آن یکی گفتند فقط شیفت شب می‌خواهند. ما ماندیم و این پراید. حالا هم که دلار شده ۸۵ تومان. صبح می‌زنیم بیرون، تا شب، یک تومان، یک و دویست، شب عین گداها پول خرد می‌شمریم. باز خدا را شکر مادر من هر روز می‌رود بانک این پول‌ها را می‌گذارد به حساب. ولی دیگر از آن فرش عوض کردن و مبل عوض کردن خبری نیست. خیلی برسد یک گوشه خرج خانه باشد. یک روز مادری، روز پدری چیزی.»

    نوشین، متولد سال شصت و هشت و مربی رقص است. او هم مجرد است و با خانواده‌اش زندگی می‌کند. فرزند اول است و بعد از او سه فرزند دیگر متولد دهه هفتاد، همه هنوز در خانه هستند. او حالا بیشتر از همه‌چیز در مورد ترس‌های سی و پنج سالگی‌اش حرف می‌زند: «انگار تا دیروز کسی فکرش نبود که ما هم زندگی داریم و باید برویم چیزی بسازیم. انگار یک‌باره سی و پنج ساله که می‌شوی همه ترس برشان می‌دارد که زندگی‌اش تمام شد. حالا من نمی‌دانم اصلا چرا کسی به غیر از خودم باید نگران تمام شدن یا تباه شدن زندگی من باشد. ولی یک‌باره انگاره همه نگران شده‌اند. مثلا انگار یک چراغی روشن شده و به همه اخطار می‌دهد که زندگی این یکی تمام شد، حالا بروید سراغ باقی‌شان. من از بیست سالگی کار کردم. اولش می‌خواستم بروم تربیت‌بدنی بخوانم، ولی گفتند برو معماری بخوان که بتوانی پول در بیاوری و علاقه‌ات را هم در کنارش ادامه بده. زندگی من شد اینکه در باشگاه کار کنم، پول ماکت درست کردن بدهم.

    در باشگاه کار کنم پول کاغذ و چسب و رنگ و راپید بدهم. در باشگاه کار کنم پول کرایه تاکسی بدهم. در باشگاه کار کنم، پول کلاس طراحی بدهم. در باشگاه کار کنم پول دانشگاه بدهم. بعد دیدم من که همه‌اش دارم در باشگاه کار می‌کنم، خوب چه کاری است که این همه پول دانشگاه بدهم و از یک جایی به بعد دیگر ولش کردم. این همه مدرسه و دانشگاه و دبیرستان و هنرستان هست که همه معماری دارند. سالی چند هزار نفر فارغ‌التحصیل رشته معماری بیرون می‌آید. پدر و مادر ما فکر کردند هر کسی معماری بخواند معمار و ساختمان‌ساز می‌شود و بساز بفروش می‌شود و با یک نفر که سرمایه‌ای دارد ازدواج می‌کند و دیگر خوشبخت است. نمی‌دانستند پول می‌گردد، پول را پیدا می‌کند و آقای مهندس و پسر آقای مهندس و پسر فلان ملاک و ساختمان‌ساز و بنگاهی که ما را نمی‌گیرد.

    او هم می‌رود دختر فلان ملاک و فلان مهندس را می‌گیرد که پولشان را بگذارند روی هم با هم دفتری بزنند یا کاری راه بیندازند یا هر چیزی. به هر حال سراغ ما نمی‌آیند. یک مدتی دعوا داشتیم، بعد دیگر قبول کردند که از من معمار و ساختمان‌ساز در نمی‌آید. من هم در همین باشگاه‌ها ماندم، صبح یک کلاس اینجا، عصر یک کلاس آنجا. یک مدتی حتی پس‌انداز هم می‌توانستم بکنم و با خودم می‌گفتم بالاخره دو سال، سه سال کار می‌کنی بعد می‌توانی مستقل بشوی و زندگی خودت را شروع کنی، ولی خب این‌طوری نبود دیگر. طلایی که می‌خریدیم یک میلیون و دویست، یک میلیون و سیصد، شد چهار میلیون، شد پنج میلیون. دیگر زندگی شد فقط دویدن و نرسیدن. با یک دوستت می‌خواهی بیرون بروی، باید پول چهار تا شاگرد را بگذاری وسط که بتوانی خرج یک وعده غذا یا دو ساعت در کافه نشستن را بدهی. همه‌اش شد همین‌ها، کار کنی که فقط در خانه نباشی و فقط پول تو جیبی داشته باشی. بعد هم خودت را این‌قدر مشغول کار کنی به این امید که دو زار بیشتر در بیاوری که شاید بتوانی پس‌انداز کنی. یک‌باره می‌بینی هر چیزی که می‌خواستی قیمتش شد دو برابر. شد سه برابر. تا پولت به اندازه یک ماشین جمع می‌شود ماشین می‌دود، می‌رود چهار کیلومتر جلوتر می‌ایستد. بعد باز چهار کیلومتر می‌دوی، می‌روی که به ماشین برسی، باز می‌رود دو کیلومتر جلوتر می‌ایستد. این طوری می‌شود که ما همه‌اش از زندگی عقب هستیم.

    مدام هم داریم کار می‌کنیم. اصلا غیر کار هیچ کار دیگری نمی‌کنیم، ولی باز هم عقب هستیم. حالا خدا نکند این وسط بخواهی بروی یک دندان درست کنی، آسیب ببینی بخواهی بروی چهار جلسه فیزیو، یا یک وقت زبانم لال بخواهی بروی مسافرت، باید یک ماه هر چه درآوردی را خرج کنی و تا آخر ماه با هوا زندگی کنی. بعد می‌آیند می‌گویند تو زندگی‌ات را تباه کردی. خوب بله کردم. چه کار دیگری می‌توانستم بکنم که نکردم؟ پدر من کارگر است. سه تا بچه دارد که باید خرج دانشگاه و مدرسه آنها را بدهد. آنها که کار نمی‌کنند، لباس می‌خواهند، پول توی جیبی می‌خواهند، یک مهمان می‌آید نصف حقوق اینها پریده. به زبان نمی‌آورند، ولی آدم نمی‌تواند زیر یک سقف باشد و به روی خودش نیاورد که. بعد هم از یک جایی به بعد آدم می‌فهمد که هر قدر هم که بدود به چیزی که می‌خواهد، نمی‌رسد. دیگر آنجا جایی است که آدم رها می‌کند. می‌شود اینکه الان این‌قدری که دارم را خرج این نیاز ضروری کنم، فردا آن‌قدری که دارم را خرج آن نیاز ضروری کنم. دیگر نه پس‌اندازی معنی دارد، نه تفریحی، نه آرزویی.»

    بنیامین و دانیال، دو برادر متولد دهه شصت هستند. یکی متولد شصت و سه و دیگری متولد شصت و پنج است. دانیال، برادر بزرگ‌تر یک بار در سال ۹۳ ازدواج کرده است، اما بعد از مدتی ناچار شده طلاق بگیرد. هر دو برادر حالا با مادرشان که دوران نوجوانی آنها از پدرشان جدا شده است، در یک خانه زندگی می‌کنند. دانیال در مورد زندگی خودش می‌گوید: «مدرسه که می‌رفتیم، چهل نفر در یک کلاس بودیم. خانه که می‌آمدیم دو نفر بودیم. برای همین ما اصلا دوست نداشتیم به مدرسه برویم. دوره ما مد بود همه بچه‌هایی که نمی‌توانستند کلاس کنکور بروند را از ترس اینکه دو سال دیگر نخواهند کلاس بروند به جای دبیرستان می‌فرستادند هنرستان. می‌گفتند بروند هنرستان زودتر پول در بیاورند. ما هم هر دو تا رفتیم هنرستان. هر دوتایمان گفتیم کار فنی یاد بگیریم پول دربیاوریم. مادرمان هم آرایشگر شده بود، ما هم می‌رفتیم در مغازه می‌ایستادیم و پولی برای خودمان در می‌آوردیم. فکر می‌کردیم پول پس‌انداز می‌کنیم دو تا داداش مکانیکی می‌زنیم، ماشین می‌خریم، خانه می‌خریم، زندگی می‌کنیم، ولی آن‌طور که فکر می‌کردیم، نشد. هر سال باید هر چیزی که در می‌آوردیم را می‌گذاشتیم روی اجاره و رهن خانه و اینها. این وسیله خراب می‌شد، پول بده، آن مهمانی دعوت بودیم پول بده. دیگر آدم وقتی مسوولیت دارد خودش را یادش می‌رود. یک بار هم خواستیم با داداشم دوتایی مهاجرت کنیم برویم انگلیس. این در و آن در زدیم پولی پیدا کردیم، بعد دیدیم مادرم تنها می‌ماند. منصرف شدیم.

    من رفتم زن گرفتم. اولش خوب بود دیگر. همه خوشحال بودند که بالاخره من سر و سامان گرفتم. مادرم خوشحال بود که بعد از من نوبت بنیامین می‌شود و می‌رویم زندگی خودمان را درست می‌کنیم، نوه می‌آوریم. او هم می‌تواند زندگی خودش را بکند. بعد من و زنم به اختلاف خوردیم و در همان عقد جدا شدیم. آن همه هزینه هم کرده بودیم، همه از جیب‌مان رفت. من که برگشتم خانه. بنیامین‌مان هم چشمش ترسید و دیگر دنبال زن گرفتن نرفت. حالا من کار می‌کنم اجاره می‌دهم، بنیامین کار می‌کند، خرج خانه را می‌دهد. مادرم هم رفته یک جایی اپراتور لیزر شده و یک پولی هم او در می‌آورد. هنوز سه نفر آدم کار می‌کنیم، نمی‌توانیم یک خانه راحت برای خودمان تهیه کنیم. هیچ‌کدام‌مان هم بیمه نیستیم. مادرمان با شصت سال سن، من با چهل سال سن، داداشم با سی و پنج شش سال سن بیمه نداریم. من نمی‌گویم که باید چیز خیلی خاصی داشته باشیم. نمی‌گویم می‌خواهیم مسافرت خارجی برویم، یا پول آنچنانی خرج کنیم. ولی می‌بینم ما سه نفر آدم الان نزدیک بیست سال است که داریم کار می‌کنیم، به هیچ جایی هم نرسیدیم از این به بعد هم نمی‌رسیم. هر کاری که کردیم شد تورم، شد گرانی، شد دلار بیست تومانی و سی تومانی پنجاه تومانی و هشتاد تومانی.»

    بنیامین که حالا در آستانه سی و پنج سالگی است هم می‌گوید: «بچه‌های محله‌های پایین همه مثل هم می‌شوند، یا خلاف می‌کنند، یا فرار می‌کنند. ما که فرار نکردیم، خلاف هم نکردیم، همه‌اش داشتیم می‌دویدیم. کار و روزمان این است. نهایت ترقی ما این بود که از یک محله خیلی پرت بیاییم یک محل پرت در وسط شهر که لااقل این مادر ما بتواند با خیال راحت برود و بیاید. ولی بیشتر از این هیچ چیزی به دست نیاوردیم. یک مدت رفتیم بادران کار کردیم گفتیم اینها خوب هستند. بعد از چند وقت آدم می‌تواند با پول اینها کار خودش را راه بیندازد که نشد. بعد گفتیم برویم از این شرکت‌ها که ترید می‌کنند سرمایه‌گذاری کنیم، شاید آنها فایده داشته باشند، طرف دو ماه به ما سود داد، بعد شرکت را جمع کرد رفت. ما هم الان دو سال است داریم دنبال همان پول خودمان می‌دویم. اگر همان وقت که می‌توانستیم قاچاقی هم رفته بودیم، الان هر جایی که بودیم می‌توانستیم زندگی خودمان را بکنیم. سال نود و سه، من و سه دوست دیگرم تصمیم گرفتیم برویم آلمان. پول هم جمع کردیم، ولی بعد این دانیال ما فهمید و به مادرم گفت و نگذاشتند من بروم. دوستانم که رفتند یک سال و نیم در کمپ بودند. یکی از آنها که بدن‌ساز بود و خیلی هم با من رفیق بود، گاهی زنگ می‌زند و به من فحش می‌داد، می‌گفت تو باعث شدی من بیایم اینجا در کمپ بدبختی بکشم.

    تمام مدارکی که از اینجا داشت، آنجا تف هم به آن نمی‌کردند. می‌رفت سالن ورزشی که در کمپ بود را تمیز می‌کرد. بعد از مدتی در همان سالن ورزشی دستیار مربی شد، بعد همان‌جا مربی شد. بعد گذاشتند بروند کلاس‌های مربیگری شرکت کند. بعد که از کمپ در آمد رفت در یک سالن کار گرفت و شروع کرد به کلاس رفتن و دوره دیدن. حالا از آن وقت نزدیک ۱۰ سال گذشته، آنجا زندگی‌اش را دارد. ماشین خریده، خانه دارد، شغل دارد. می‌خواهند اینجا برایش زن بگیرند. سراغ هر کسی هم بروند بدون تردید قبول می‌کند که برود آلمان زندگی کند ولی ما چی؟ تمام این ۱۰ سال را اینجا کار کردیم، هنوز نه زندگی داریم نه زنی داریم، نه یک ماشین می‌توانیم برای خودمان بخریم. مادرمان بیمه نبود، پدرمان بیمه نبود، من و برادرم هم بیمه نیستیم. باز مادرمان ما را داشت که کار کنیم و گوشه‌های زندگی‌اش را جمع کنیم. من و داداشم که این را هم نداریم. تا آخر عمر باید به پای هم بمانیم و جور هم دیگر را بکشیم. همه زندگی‌مان شده اینکه قیمت چیزهایی که نمی‌توانیم بخریم را نگاه کنیم. هر کس هم رد می‌شود، می‌گوید شما دهه شصتی‌ها بی‌عرضه بودید. دیگر کسی نگاه نمی‌کند که ما در چه شرایطی بزرگ شدیم و چطور کار کردیم و چطور هر تلاشی که کردیم و هر راهی که رفتیم به در بسته خوردیم.»

    این روزها دیگر توصیف کردن خود به عنوان عضوی از «نسل سوخته» رونق گذشته را ندارد. مردم حالا از کلمات متعدد دیگری برای توصیف ناکامی جمعی‌شان استفاده می‌کنند که اغلب قابل ذکر نیست. در میان گروه‌هایی که این ناکامی جمعی را احساس می‌کنند، بچه‌های متولد دهه شصت که در کودکی، نوجوانی و جوانی با کمبود منابع و امکانات و درگیری‌های عظیم سیاسی منجر به نابسامانی‌های اقتصادی دست و پنجه نرم کرده و می‌کنند، از همه بیشتر به چشم می‌آیند. جمعیت جوانی که در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد به عنوان موتور پیشران توسعه کشور معرفی می‌شد، حالا اغلب دچار سرخوردگی، ناامیدی و احساس گیر افتادن در تله است تا جایی که به زندگی پناهندگی دیگرانی که از کشور خارج شده‌اند هم، غبطه می‌خورد.

  • توقعات اقتصادی مردم از رييس‌جمهوری با اختیارات محدود

    توقعات اقتصادی مردم از رييس‌جمهوری با اختیارات محدود

    به گزارش اقتصادران، مراسم تحليف رييس‌جمهوري امروز در شرايطي برگزار مي‌شود كه مردم در انتظار رونمايي از تركيب كابينه‌اي هستند كه قرار است با تكيه بر كليدواژه‌هايي تخصص‌گرايي، شايسته سالاري، تنش زدايي، تعامل با جهان، تحول‌خواهي و توسعه گرايي روزگار متفاوتي را براي ايرانيان رقم بزند. اما هر اندازه كارشناسان، ، فعالان سياسي، استادان دانشگاهي، جامعه شناسان و حتي فلاسفه بيشتر درباره مطالبات‌شان از كابينه و دولت منتخب صحبت كرده‌اند، صداي مطالبات مردمان عادي كوچه و بازار و اقشار گوناگون ايراني در رسانه‌ها كمتر بازتاب پيدا كرده است.

    مردمي كه بازيگران اصلي عرصه انتخابات و ساير آوردگاه‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران زمين هستند و مشاركت و حضور آنهاست كه چرخ‌هاي رشد و پيشرفت اين كشور را به گردش درمي‌آورد. با توجه به اهميت مطالبات اقشار متوسط و محروم جامعه و بازتاب صداي بي‌صدايان، «اعتماد» تلاش مي‌كند تا از دل گزارش‌هاي ميداني و گفت‌وگوهاي رودررو به شهروندان حداقل نسبت به بخشي از مطالبات، انتظارات و پيشنهادات آنها آگاهي يافته و آن را در اختيار رييس‌جمهور منتخب و اعضاي كابينه آينده قرار دهد. در شرايطي كه اين روزها بازار تبريك و تعريف از رييس‌جمهور منتخب حسابي داغ شده و حتي مخالفان و منتقدان ديروز رييس‌جمهور هم براي جا نماندن از كاروان تعريف و تمجيد، تلاش مي‌كنند تا خودي نشان دهند، «اعتماد» تلاش مي‌كند اين حقيقت غير قابل انكار را به رييس‌جمهور يادآور شود كه روزگار رياست بر جمهور ايرانيان به سرعت برق و باد گذشته و به زودي هنگامه برداشت دستاوردها از راه مي‌رسد. بنابراين از آغاز بايد راهبردهاي مناسبي تدارك ديد و مردان كارآمدي را به كار گماشت تا با رفتارهاي خردمندانه بتوانند گِرهي از هزار توي مشكلات كشور باز كنند.

    در اين گزارش تلاش شده باب گفت‌وگويي دوستانه با اقشار و طيف‌هاي ايراني در مناطق و استان‌ها باز شود تا ايرانيان بتوانند بخشي از مطالبات خود را با رييس‌جمهور منتخب و اعضاي كابينه‌اش در ميان بگذارند. براي اين منظور اعتماد با شهرونداني از استان‌هاي تهران و البرز گرفته تا هموطنان ساكن در آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، كرمانشاه، گيلان و سيستان و بلوچستان گفت‌وگو كرده است. ماحصل اين گفت‌وگوها كه بخشي از آنها در جريان سفر استاني خبرنگار اعتماد همراه با رييس‌جمهور در استان‌هاي مختلف ثبت شده و بخش‌هاي ديگر در گفت‌وگوهاي ميداني با مردم تهران و كرج جمع‌آوري شده در اين نوبت در اختيار مخاطبان قرار مي‌گيرد. اعتماد اين پرونده را باز مي‌گذارد تا در شماره‌هاي بعدي اين ارتباط دو سويه ميان دولت و اقشار مختلف مردمي مستدام باقي بماند.

    سكانس اول: موتورسواري براي يك لقمه نان در تابستان داغ

    پسر جوان در ظهر داغ مردادماه تابستاني و در روزهايي كه مسوولان مدام تذكار مي‌دهند كه به دليل سلامتي نبايد زير تابش مستقيم آفتاب قرار داشت، در حالي كه پوستش كاملا آفتاب سوخته شده، روي موتورش زير آفتاب سوزان براي يك لقمه نان، تهران را بالا و پايين مي‌كند. خودش را رضا حكيمي 35ساله معرفي مي‌كند. در زمينه احداث سيستم‌هاي مداربسته به دفاتر مختلف خدمات ارايه مي‌كند. وقتي سراغش مي‌روم به اندازه‌اي خسته است كه حتي ناي صحبت كردن هم ندارد. لبانش زير آفتاب خشك شده و مشخص است، حسابي تشنه‌ شده است. از او مي‌پرسم اگر مي‌توانستي با رييس‌جمهورت صحبت كني، چه مطالبه‌اي از او داشتي؟سرتا پاي مرا برانداز مي‌كند و ناگهان چشمانش برقي مي‌زند و مي‌گويد: «مسكن، آقا مسكن…درباره مسكن صحبت مي‌كردم…»از او مي‌پرسم مستاجري، متاهلي يا مجرد؟ ادامه مي‌د‌هد: « مجردم آقا. هرچي درميارم رو ناچارم صرف اجاره خونه كنم.اگر رييس‌جمهور رو مي‌ديدم از او مي‌خواستم فكري به حال گروني‌هايي كند كه كمر مردم را خم كرده.» از رضا درباره ساير مطالبات اجتماعي و فرهنگي‌اش مي‌پرسم، مي‌گويد: « راستش مي‌دانم حل مشكلات اجتماعي و فرهنگي كاملا در اختيار رييس‌جمهور نيست. موضوعي كه لازم است رييس‌جمهور روي آن تمركز كند، اقتصاد است.

    براي حل مسائل اقتصادي هم نياز است، روابط خارجي كشور درست شود. بدون روابط خارجي سامان يافته كه نمي‌شود مشكلات اقتصادي را حل كرد. مشكلاتي مثل فيلترينگ و حجاب و… هم كاملا در اختيار رييس‌جمهور نيست. شوراي امنيت ملي بايد در اين‌باره تصميم‌گيري كند. درست است كه رييس‌جمهور رييس شوراي عالي امنيت مليه اما تصميم‌گيري‌هاي كلان بايد از سوي نهادهاي بالادستي تاييد بشه. بنابراين رييس‌جمهور، توانايي حل همه مشكلات را ندارد. مردم اينها رو مي‌فهمن» اين جوان 35ساله در پاسخ به اين پرسش اعتماد كه چرا ازدواج نمي‌كني؟ مي‌گويد: «هر سال كه چيزي جمع مي‌كنم، قيمت‌ها نجومي بالا مي‌ره و ما ده قدم عقب‌تر مي‌ريم. من تك و تنها زندگي مي‌كنم اما براي اداره خودم هم موندم، چرا بايد يكي ديگه رو هم بدبخت كنم. من براي اجاره يك واحد 40 تا 50‌‌ متري در حاشيه تهران مراجعه كرده‌ام، پولم نمي‌رسيد، مشاور املاك به من گفت، دو سه نفر همخونه پيدا كن! ‌ 500 ميليون و 600 ميليون مي‌خواستند. از كجا بيارم.خانه‌هاي مشترك، اجاره بام‌ها، كانكس‌ها و زيرزمين‌ها زياد شده، ‌اي كاش رييس‌جمهور فكري به حال جوانان و مسكن آنها كند. اگر بهبودي نيست حداقل اوضاع بدتر از اين نشه.»

    سكانس دوم

    موضوع اشتغال يكي از جدي‌ترين مطالباتي است كه شهروندان ايراني از آن رنج مي‌برند. راوي نخست اين سكانس، دختري كرجي است كه سال‌ها براي راه‌اندازي كسب و كار آنلاين خود در زمينه پوشاك زنانه و دخترانه زحمت كشيده بود اما كاسبي‌اش به دليل فيلترينگ، بر باد رفت. ميترا، 27ساله در حالي كه ميل چنداني به گفت‌وگو ندارد، مي‌گويد: « چه فايده داره حرف بزنيم. مسوولا كه كار خودشونو مي‌كنن. جديدا هم فرقي با قبليا ندارن. من اصلا راي ندادم كه بخوام ازشون خواسته‌اي داشته باشم. ولم كن…»از ميترا مي‌خواهم كه مطالباتش را با دولت در ميان بگذارد، نگاهش را به دور دست مي‌دوزد و مي‌گويد: « كسي رو كه اينستاگرام رو فيلتر كرد نمي‌بخشم. نفرينش كردم. پدرم سال 94 فوت كرد، نه حقوق بازنشستگي داشت و نه ارث و ميراثي براي ما گذاشت، با مادر پيرم زندگي مي‌كنم.

    دنبال كار كه مي‌رفتم، هر كس توقعي داشت، يكي مي‌گفت منشي باش، ‌اما توقعات ديگه‌اي داشت، يكي مي‌خواست 16ساعت براش كار كنم، براي 3ميليون تومن! 4سال زحمت كشيدم تا يه آنلاين شاپ راه بندازم. 10هزار تا فالوور با هر جون كندني بود، جمع كردم؛ آروم آروم كارم داشت مي‌گرفت كه اينستا و تلگرام و… رو فيلتر كردن. جمع كردن مشتري سخته و خيلي زمان مي‌بره اما پراكنده شدن مشتري‌ها يك هفته‌اي و يه ماهه اتفاق مي‌افته…»ميترا وقتي به اين بخش از روايتش مي‌رسد، اخم‌هايش در هم مي‌شود و مشخص است كه خاطراتي تلخ آزارش مي‌دهد. ديگر امكان گفت‌وگو ميسر نيست.

    راوي بعدي، بانوي تحصيل‌كرده‌اي است كه علي‌رغم داشتن مدرك دكترا، ‌هنوز نتوانسته شغلي متناسب با تحصيلاتش را پيداكند. مادري كه همراه با دو دختر جوان خود در كرج روزگارش را سپري مي‌كند. فاطمه. الف40ساله در گفت‌وگو با اعتماد در پاسخ به اين پرسش كه اگر امكان گفت‌وگو با رييس‌جمهور را داشتيد، چه مطالبه‌اي را از او مطرح مي‌كرديد؟ مي‌گويد: « موضوع اشتغال براي من بسيار مهم است. من به عنوان دانش‌آموخته تحصيلات تكميلي تربيت‌بدني و علوم ورزشي، نسبت به شرايط جذب هيات‌هاي علمي در دانشگاه‌ها و حتي آزمون‌هاي استخدامي و گزينشي كه در آموزش و پرورش اتفاق مي‌افتد، چند دغدغه دارم.

    فرمول نحوه محاسبه نمره آزمون استخدامي آموزش و پرورش بر اين اساس است كه 60درصد از نمره كتبي آزمون به دروس تخصصي و 40درصد آن به دروس عمومي اختصاص داده مي‌شود. به علاوه از آنجا كه اين آزمون در دو مرحله كتبي و مصاحبه صورت مي‌گيرد، نمره نهايي داوطلب 40درصد از نمره كتبي و 60درصد از نمره مصاحبه محاسبه مي‌شود.جالب اينجاست كه بخش اعظم 60درصد مصاحبه‌اي كه انجام مي‌گيرد باز به دروس عمومي و گزينشي كه بسيار مبهم است، تخصيص مي‌يابد. حس مي‌كنم اين روند نياز به بازنگري و اصلاح دارد.» او در ادامه مي‌گويد: « بايد اتفاقاتي بيفتد كه اين روند تغيير كند. من معلم تربيت‌بدني، من مدرس، استاد يا هنر آموز تربيت‌بدني براي جذب نيازي به اين حجم از دروس عمومي ندارم. در حوزه گزينش‌هاي استخدامي هم اوضاع نامناسبي جريان دارد، چون به مسائلي توجه مي‌شود كه ارتباطي با مسائل تخصصي و كارشناسي ندارد. اينكه فرد آيا به نماز جمعه مي‌رود يا نه؟ چه نحوه پوششي در زندگي خانوادگي خود دارد يا به كدام جريان سياسي و فكري تعلق خاطر دارد؟ ارتباطي با حوزه تخصصي تدريس ندارد. ممنون مي‌شوم اگر اين موارد به رييس‌جمهور يا مسوولان مربوطه منعكس شود.»

    سكانس سوم: زماني براي پايان دادن به تبعيض

    هزاران كيلومتر دورتر از كرج در دامنه‌هاي جنوبي البرز به استان سيستان و بلوچستان و شهر زاهدان سرك مي‌كشيم و با شهروندان اين منطقه درباره مطالبات‌شان از رييس‌جمهور منتخب گفت‌وگو مي‌كنيم. عبدالحكيم سالارزهي يكي از شهروندان اين منطقه است كه با خبرنگار اعتماد هم‌كلام مي‌شود. او در پاسخ به اين پرسش كه اگر امكان گفت‌وگوي رودر‌رو با رييس‌جمهور را داشتيد، به چه مواردي اشاره مي‌كرديد؟ مي‌گويد: «مطالبات ما مطالبات ملي است و متعلق به همه اقشار ايراني است. مثلا بايد سياست خارجي درست شود تا معيشت مردم هم رونق بگيرد. مشكلات عديده اقتصادي باعث شده تا فرار نخبگان و نيروي انساني تسريع شود. ما در استان محروم سيستان و بلوچستان همواره با تبعيض روبه رو بوده‌ايم. پست‌هاي مديريتي در اين منطقه به غير بومي‌ها واگذار شده‌اند. ما تا به حال استاندار بلوچ نداشته‌ايم. رييس آموزش و پرورش بلوچ نداشته‌ايم. حتي معاونت‌هاي استانداري هم به غير بومي‌ها تخصيص مي‌يابد. اغلب كارمندان هم غير بومي هستند.»

    عبدالحكيم در ادامه مي‌گويد: «از آقاي رييس‌جمهور مي‌خواهم هر تصميمي كه در مورد بندر چابهار گرفته مي‌شود با مشورت مولوي‌ها، با حضور اقشار مختلف، اهل سنت و… اتخاذ شود.مشكل و مساله معادن تفتان هم بسيار مهم است. برخي تصميمات اشتباه باعث شده تا آب‌هاي زيرزميني اين منطقه با آسيب‌هاي بسياري مواجه شوند.»اين شهروند بلوچ از ضرورت آشتي ملي هم سخن مي‌گويد و يادآور مي‌شود: «خواسته ما اين است كه آشتي ملي بين اهل سنت و مردم بلوچستان و زاهدان و دولت جديد شكل بگيرد. مشكل 8مهر كه در افكار عمومي منطقه وجود دارد حل و فصل شود. بازارچه‌هاي مرزي هم لازم است رونق بگيرد تا مردم بتوانند از آن استفاده كنند. زنان اين منطقه هم مشكلات خاص خود را دارند. زنان هم به دليل مشكلات نتوانستند اشتغال مناسبي داشته باشند. البته مشكلات فرهنگي هم وجود دارد. لازم است واحدهاي آموزشي در شهرها و روستاها ايجاد شود تا بي‌سوادي در منطقه ريشه‌كن شود.بسياري از خانواده‌ها به دليل مشكلات سنتي اجازه نمي‌دهند دختران بيشتر از متوسطه درس بخوانند حل اين موارد نيازمند فرهنگ‌سازي و سرمايه‌گذاري است كه اميدوارم دولت جديد انجام دهد.»

    سكانس چهارم: رييس‌جمهور فقرا و پايين شهري‌ها

    آخرين راوي اين گزارش، متفاوت‌ترين روايت را دارد. مردي كه از دل سطل‌هاي زباله و جمع‌آوري ضايعات، روزي خود را برداشت مي‌كند. شهرونداني كه ردپاي آنها اين روزها در شهرهاي بزرگ پيداست و درد دل‌هاي فراواني با مسوولان دارند. نزديك يكي از اين افراد مي‌شوم و باب گفت‌وگو را با او باز مي‌كنم. بعد از مقدمات از او مي‌پرسم اگر همين الان رييس‌جمهور اينجا كنارت ايستاده بود و مي‌توانستي با او صحبت كني، چه خواسته‌اي از او داشتي؟ جواد كه حتي از نگاه كردن به چشم‌هايم شرم دارد، لبخند تلخي را بر لبانش مي‌نشاند و ساكت مي‌شود. انگار تصور مي‌كند در حال مضحكه و تمسخر او هستم. برايش توضيح مي‌دهم كه اين يك گزارش ميداني است و ممكن است شخص رييس‌جمهور و مسوولان رده‌بالاي كشور آن را مطالعه كنند. وقتي بيشتر اصرار مي‌كنم، مي‌گويد: «اگر پزشكيان به حرف‌هايم گوش مي‌داد، از او مي‌خواستم، تااجازه ندهد، خودروهاي بي‌كيفيت در خيابون‌ها جولان دهند.»تعجب مي‌كنم، در ميان اين همه مطالبه چرا خودرو؟ مي‌پرسم چرا ؟ ادامه مي‌دهد: «6سال پيش ترمز يكي از همين خودروهاي غير استاندارد زير پاي من خالي كرد و زن و تنها پسرم را ازم گرفت. به خدا راننده بدي نيستم و بي‌تقصير بودم.

    در تمام اين 6سال هر روز و هر ساعت به اين فكر مي‌كنم اگر خودروام (نام ماشين و برند آن را ذكر مي‌كند)، ايربگ داشت، اگر قطعات استاندارد داشت، اگر بدنه‌اش محكم‌تر بود، اگر…اگر… شايد زن و بچه‌ام امروز همراهم بودند.»تازه متوجه شدم چرا مهم‌ترين مطالبه اين شهروند زباله‌گرد داشتن خودروهاي استاندارد در كشور است. جواد بعد از دست دادن خانواده‌اش گرفتار تنهايي و اعتياد و گرفتاري‌هاي بعدي مي‌شود و نهايتا روزي‌اش را از زباله‌ها جست‌وجو مي‌كند. او مي‌گويد: « روزي 300 تا 400هزار تومان درآمد دارم. ولي گرفتاري زياد دارم. برخي از نيروهاي شهرداري هم وقتي ما را مي‌بينند، بار ما را ضبط مي‌كنند تا پولي به آنها ندهيم بارمان را ول نمي‌كنند. تن و بدن ما وقتي مي‌لرزد كه ماشين‌هاي شهرداري را مي‌بينيم. شب‌ها گوشه خيابان و در زمستان‌ها در گرمخانه‌ها مي‌خوابم. از رييس‌جمهور مي‌خواهم كه جلوي فساد و رشوه را بگيرد. رييس‌جمهور كه فقط رييس‌جمهور باسوادا و پولدارا و بالاشهري‌ها نيست، رييس‌جمهور ما بدبخت بيچاره‌ها و فقرا هم هست….» از او مي‌پرسم قصد ندارد تغييري در زندگي‌اش ايجاد كند؟ مي‌گويد: « چرا آقا، خسته شده‌ام. دوست دارم از اين وضعيت خلاص شوم. هميشه چهره پسر دو‌ساله‌ام جلو چشم‌هامه، مي‌خواهم برم كمپ…» با جواد خداحافظي مي‌كنم و شماره‌ام را به او مي‌دهم تا اگر تصميم به ترك گرفت او را به مسوولان اين حوزه در بهزيستي معرفي كنم. يك ياعلي مي‌گويد و از من دور مي‌شود…

    سكانس آخر: شهرونداني كه مي‌دانند…

    هرچند اين گزارش به پايان مي‌رسد اما روايت‌هاي شهروندان ايراني و مطالبات آنها از رييس‌جمهوري را انگار پاياني نيست. هركدام از شهروندان ايراني در مناطق گوناگون روايت‌هاي و مطالبات متفاوتي از رييس‌جمهوري دارند كه با هدف توسعه ، تنش زدايي، مقابله با فقر، بهبود مناسبات ارتباطي با جهان و افزايش درآمد سرانه ايرانيان و… روي كار آمده است. جالب اينجاست كه ايرانيان به خوبي متوجه شده‌اند اختيارات رييس‌جمهور محدود است و حجم بالاي مشكلات به زمان كافي و همراهي همه اقشار نياز دارد. نمي‌دانم روايت جواد، ميترا، محمد، رضا و ساير مخاطبان آيا به گوش مسعود پزشكيان رييس جمهور منتخب و اعضاي كابينه‌اش مي‌رسد يا نه؟ اما روشن است كه زمان براي دولت جديد به سرعت مي‌گذرد و هنگام دروي كاشته‌هاي قبلي از راه مي‌رسد. رييس‌جمهوري كه رييس‌جمهور همه ايرانيان است، هم فقرا و هم اغنيا…