برچسب: آسیب اجتماعی

  • مصائب زیستن در ایران؛ از بحران آب و نوسان دلار تا کندی اینترنت و سوختن جنگل

    مصائب زیستن در ایران؛ از بحران آب و نوسان دلار تا کندی اینترنت و سوختن جنگل

    به گزارش اقتصادران، روزنامه اعتماد نوشت:

    صبح با صدای اعلان قطعی آب از خواب بیدار می‌شویم. با نوسان قیمت دلار صبحانه می‌خوریم و در هوایی که نفس ‌کشیدن را سخت می‌کند، به ترافیکی می‌رسیم که انگار پایانی ندارد. در همین روز، خبر یک ممنوعیت تازه می‌آید، بحث حجاب و پوشش اختیاری بالا می‌گیرد، قیمت کالاهای ضروری بیشتر از روز قبل می‌شود، قطعی وی‌پی‌ان و کندی اینترنت زندگی و کار را مختل می‌کند، یک وعده سیاسی دیگر روی زمین می‌ماند و تصویر خشک ‌شدن تالابی و سوختن جنگلی دیگر در شبکه‌های اجتماعی دست‌ به دست می‌شود. این روایت، تصویر روزمره زندگی ساکنان ایران است و بخشی از فهرست مطالبات جمعی که در چرخه انکار و بی‌پاسخی گرفتار مانده‌اند.

    ظاهر این مسائل مربوط به حوزه‌های متفاوتند، اما در تجربه زیسته مردم، همه این خواسته‌های معلق یک ترجمه دارد: احساس شنیده ‌نشدن و کنار گذاشته‌ شدن. احساسی که شکاف میان «وعده‌های رسمی» و «واقعیت زندگی روزمره» را هر روز عمیق‌تر می‌کند. گسستی که فقط سیاسی و اجتماعی نیست و زخمی بر روان جامعه شده و عاملی برای تشدید فرسودگی اجتماعی و نزدیک شدن به نقطه بی‌بازگشت.

    نشانه‌های این فرسودگی را همین حالا هم می‌توان دید؛ در کاهش مشارکت سیاسی و مدنی، در بی‌میلی به گفت‌وگوهای اجتماعی، در طنز کنایه‌آلودی که جای زبان مطالبه را گرفته، در موج مهاجرت، پرخاشگری، خودکشی و دیگرکشی.

    «اعتماد» در گفت‌وگو با دکتر کوروش محمدی، رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی ایران، دکتر پرنیا رضی‌پور، جامعه‌شناس و مهشید بیرامی، کارشناس ارشد روان‌شناسی تلاش کرده است تا پاسخی برای این سوالات بیابد.

    مطالبه‌گری بی‌اثر و کاهش اعتماد عمومی

    مطالبه‌گری و تلاش برای شنیده ‌شدن در ایران با چالش‌های پیچیده‌ای روبه‌رو شده است. بسیاری از تلاش‌ها برای تغییر شرایط پاسخی عملی دریافت نمی‌کنند و این مساله روند اعتماد عمومی را از بین برده است. از نگاه جامعه، کنشگری اجتماعی بی‌اثر شده، مطالبه‌گری ناکارآمد است و نقش فرد در تصمیم‌گیری‌های جمعی، کمرنگ و حتی از بین رفته است. به نظر می‌رسد مساله، از زاویه نگاه مسوولی که باید پاسخ‌ بدهد هم مثال معروف یک گوش در و یک گوش دروازه شده است.

    «کوروش محمدی» رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی ایران، درباره دلایل ناکارآمدی مطالبه‌گری در ایران و پیامدهای آن بر سلامت روان جمعی و سرمایه اجتماعی معتقد است، مطالبه‌گری در جامعه ما عمدتا مقطعی و مبتنی بر هیجان است: «مطالبات مردم در حوزه‌های مختلف، از حقوق زنان تا مسائل ‌محیط زیستی و اقتصادی، معمولا به ‌صورت اصولی و مستمر مطرح نمی‌شوند و تابع شرایط و فضاهای موجود هستند. تنها در شبکه‌های اجتماعی مطرح می‌شوند و بعد از مدتی فروکش می‌کنند. این مدل مطالبه‌گری، نه‌تنها پاسخگویی را شکل نمی‌دهد، بلکه اعتماد عمومی را نیز کاهش می‌دهد.»

     او دلیل این امر را در نیاموختن اصول درست درخواست و پاسخگویی می‌داند: «واقعیت این است که هم کسانی که مطالبه می‌کنند و هم متولیان پاسخگو، اصول مطالبه‌گری و پاسخگویی را نیاموخته‌اند. مطالبه‌گری موثر باید مبتنی بر مسوولیت اجتماعی، سرمایه اجتماعی و همبستگی جامعه باشد؛ یعنی افرادی که مسائل مهم را مطرح می‌کنند، مسوولیت رفتار و پیامدهای آن را نیز بپذیرند و مطالبات‌شان در بستر جمعی و حقوقی پیگیری شود. در نبود این چارچوب، مطالبات مقطعی، گاهی بهانه‌ای برای مسوولان می‌شود تا افراد را متهم کنند یا برخوردهای امنیتی داشته باشند و عملا مسیر مطالبه و پاسخگویی ناکام می‌ماند.»

    به عقیده این کارشناس مسائل اجتماعی، یکی از مهم‌ترین پیامدهای بی‌پاسخ ماندن مطالبات، کاهش حس تعلق و مشارکت اجتماعی است. موضوعی که تاب‌آوری اجتماعی را کاهش داده: «هنگامی که مردم می‌بینند صدای‌شان شنیده نمی‌شود، دغدغه‌های جمعی جای خود را به دغدغه‌های فردی می‌دهند و انگیزه مشارکت کاهش می‌یابد. انسجام اجتماعی و سرمایه اجتماعی آسیب می‌بینند و با گذشت زمان، این موضوع به کاهش تاب‌آوری روانی جامعه و افزایش بی‌تفاوتی منجر می‌شود. حتی در همبستگی‌های مقطعی، مانند کمک‌های مردمی در زلزله یا سیل که در روزهای اولیه بسیار گسترده است می‌بینیم با گذشت زمان کاهش می‌یابد و اثر بلندمدت بر سرمایه اجتماعی نمی‌گذارد.»

    فرسودگی اجتماعی و سلب مسوولیت از حکومت

    به اعتقاد کوروش محمدی ادامه روند فعلی می‌تواند منجر به فرسودگی اجتماعی، کاهش اعتماد عمومی، افزایش بی‌تفاوتی و تضعیف سرمایه اجتماعی شود: «فاصله میان وعده‌های رسمی و تجربه واقعی مردم، اعتماد عمومی را تضعیف می‌کند و افراد را به عمل خارج از قواعد و قوانین سوق می‌دهد. نسل جوان و نوآور که باید آینده جامعه را بسازد، به تدریج دچار ناامیدی و بی‌انگیزگی می‌شود. این کناره‌گیری، هر چند ممکن است به عنوان مقاومت خاموش تفسیر شود، اما در واقع بازتابی از کمبود حس تعلق و ناامیدی است. مسوولیت اجتماعی در جامعه ما در حال کاهش است و بخش‌هایی از مردم، به امید خیریه‌ها یا اقدامات مقطعی، از وظایف خود غافل می‌شوند یا اضافه‌کاری می‌کنند و مسوولیتی را بیش از مسوولیت اجتماعی خود می‌پذیرند. در حالی که این اقدامات حتی می‌تواند نتایج معکوس نیز داشته باشد، تکلیف را از روی دوش حاکمیت بردارد و پاسخگویی را از او سلب کند.»

    رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی راهکار مقابله با ناامیدی و فرسودگی اجتماعی را اصلاح بنیادین نظام آموزش‌وپرورش و ایجاد فضای پاسخگو در بدنه مدیریت و حاکمیت می‌داند: «تنها با اصلاحات بنیادین در آموزش، فرهنگ مطالبه‌گری و پاسخگویی حاکمیتی می‌توان از این وضعیت عبور کرد و جامعه‌ای با حس تعلق، مشارکت و تاب‌آوری بالا ساخت. فرسودگی اجتماعی و افت سرمایه اجتماعی، اگر به موقع کنترل نشود، می‌تواند آثار بلندمدت و مخربی بر سلامت روان جمعی و انسجام اجتماعی داشته باشد. نظام آموزشی به جای اینکه هر بار تغییرات سطحی به خود بگیرد با یک تحول بنیادین کودکان و نوجوانان را به شهروندان مسوول، پاسخگو و مطالبه‌گر تبدیل کند و حاکمیت نیز باید فضایی فراهم کند که متولیان، با وجدان و با نگاه به خیر جمعی، وظایف خود را انجام دهند. مطالبه‌گری اصولی و مبتنی بر مسوولیت اجتماعی و سرمایه اجتماعی، زمانی امکان‌پذیر است که مردم و حاکمیت به یک باور مشترک در مورد نقش و مسوولیت خود برسند و اقدامات مقطعی و هیجانی جای خود را به برنامه‌ریزی بلندمدت و اصولی بدهد.»

    زندگی در سایه سرخوردگی و خاموشی روان

    انباشت مطالبات بی‌پاسخ در جامعه ایران، تنها یک مساله سیاسی نیست، بلکه به ‌تدریج و در سال‌های اخیر به بحرانی در سطح روان جمعی تبدیل شده است. در جامعه‌ای که افراد بارها تجربه می‌کنند صدایشان شنیده نمی‌شود و تغییری در وضعیت‌شان رخ نمی‌دهد، احساس بی‌قدرتی جای حس مشارکت و اثرگذاری را می‌گیرد. این وضعیت، زمینه‌ساز نوعی سرخوردگی مزمن می‌شود که پیامدهای آن فراتر از یک نارضایتی لحظه‌ای است و به فرسودگی روانی جامعه می‌انجامد.

    «مهشید بیرامی» کارشناس ارشد روان‌شناسی معتقد است: انباشت مطالبات بی‌پاسخ به ‌مرور باعث شکل‌گیری نوعی «خاموشی روانی» در سطح فردی و جمعی می‌شود. به گفته او، وقتی افراد بارها تلاش می‌کنند، حرف می‌زنند، نقد می‌کنند، مشارکت می‌کنند و نتیجه ملموسی نمی‌بینند، برای محافظت از خود در برابر آسیب روانی، ناخودآگاه وارد مرحله‌ای از عقب‌نشینی می‌شوند. این عقب‌نشینی الزاما به معنای بی‌تفاوتی نیست؛ بلکه نوعی سازوکار دفاعی است برای حفظ بقای روانی. او توضیح می‌دهد: «در این وضعیت، افراد انرژی روانی خود را از عرصه عمومی بیرون می‌کشند و آن را صرف حفظ زندگی شخصی، خانواده و دایره محدود خود می‌کنند. این رفتار ممکن است از بیرون به شکل انزوا یا بی‌مسوولیتی اجتماعی دیده شود، اما در واقع تلاشی است برای زنده ماندن روانی در برابر فشار مزمن اجتماعی.»

    نابودی رویاها و افزایش خشونت 

    این وضعیت با مفهومی در روان‌شناسی اجتماعی به نام «بی‌اثر بودن آموخته ‌شده» قابل توضیح است. این مفهوم زمانی شکل می‌گیرد که فرد به این باور می‌رسد تلاش‌هایش هیچ تاثیری در تغییر شرایط ندارد. در چنین وضعیتی، فرد به ‌تدریج از کنشگری فاصله می‌گیرد، انگیزه خود را از دست می‌دهد و نسبت به محیط پیرامونش احساس ناتوانی می‌کند. نتیجه این فرآیند در سطح اجتماعی، کاهش امید عمومی، افت مشارکت مدنی و شکل‌گیری نوعی افسردگی جمعی و حتی آسیب به اجتماع است. بیرامی معتقد است نشانه‌های این فرسودگی روانی را می‌توان در جامعه امروز به ‌وضوح مشاهده کرد؛ از افزایش اضطراب جمعی و خشم فروخورده گرفته تا افزایش خودکشی و دیگرکشی. او می‌گوید: «وقتی آینده برای افراد قابل پیش‌بینی نیست و هیچ افق روشنی پیش چشم آنها وجود ندارد، طبیعی است که میل به برنامه‌ریزی، مشارکت و حتی رویاپردازی از بین برود. این یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای فرسودگی اجتماعی است.»

    از نگاه این روان‌شناس، کناره‌گیری بخشی از جامعه، به‌ویژه نسل جوان از مشارکت‌های اجتماعی را باید راهکاری برای ادامه دادن در شرایطی دانست که روان خسته شده است. او توضیح می‌دهد: «این کناره‌گیری در ظاهر نوعی سکوت و بی‌توجهی است، اما در واقع نوعی استراتژی بقاست. جوانی که می‌بیند حضورش در عرصه عمومی هیچ دستاوردی ندارد، ترجیح می‌دهد انرژی خود را صرف ساختن یک دنیای کوچک شخصی کند؛ از مهاجرت گرفته تا تمرکز بر زندگی فردی یا حتی پناه بردن به سرگرمی‌های مجازی. این رفتار را نمی‌توان صرفا سرزنش کرد؛ این واکنش طبیعی یک روان فرسوده است.»

    از بین رفتن فرصت احیای جامعه

    با این حال، بیرامی هشدار می‌دهد که اگر این خاموشی روانی به یک وضعیت پایدار تبدیل شود، جامعه با پیامدهای خطرناکی روبه‌رو خواهد شد؛ از افزایش افسردگی اجتماعی و خشونت پنهان گرفته تا گسست عمیق‌تر میان افراد و نهادهای اجتماعی. در چنین شرایطی، سرمایه اجتماعی فرسوده می‌شود و بازسازی آن به مراتب دشوارتر از وضعیت کنونی خواهد بود.

    او راه برون‌رفت از این وضعیت را در بازسازی حس اثرگذاری جمعی می‌داند و می‌گوید: «مردم زمانی از خاموشی خارج می‌شوند که تجربه کنند صدای‌شان واقعا شنیده می‌شود و کنش آنها اثر دارد. این امر بدون پاسخگویی واقعی، شفافیت و ایجاد فرصت‌های مشارکت معنا‌دار امکان‌پذیر نیست.» به گفته او، در کنار اصلاح در سطح سیاستگذاری، توجه جدی به سلامت روان جمعی نیز ضروری است؛ از توسعه خدمات مشاوره عمومی گرفته تا آموزش مهارت‌های تاب‌آوری، مدیریت استرس و افزایش حس کنترل فردی و اجتماعی.

    بیرامی تاکید می‌کند که فرسودگی اجتماعی اگر به ‌موقع جدی گرفته نشود، نه‌تنها روابط اجتماعی را از درون تهی می‌کند، بلکه آینده یک نسل را با بحران مواجه خواهد کرد. به اعتقاد او، جامعه‌ای که از نظر روانی فرسوده شود، حتی در صورت بهبود اقتصادی و سیاسی هم به ‌سختی می‌تواند احیا شود، مگر آنکه اعتماد، امید و حس اثرگذاری دوباره به آن بازگردد.

    اقتصاد ناکارآمد مهم‌ترین عامل فرسودگی اجتماعی

    انباشت مطالبات در یک جامعه، حاصل یک روند فرسایشی در سیاستگذاری است. در این میان انباشت مطالبات اقتصادی، اما پرقدرت‌تر است و بر حس پوچی و معلق ماندن و کاهش اعتماد عمومی بیش از باقی خواسته‌ها تاثیر می‌گذارد. جایی که تورم فزاینده، کاهش ارزش پول ملی، افت قدرت خرید و بی‌ثباتی بازار کار، لایه‌های مختلف جامعه را به‌طور همزمان درگیر کرده است. این فشار، تصمیمات اقتصادی خانوار را از برنامه‌ریزی بلندمدت به بقا در کوتاه‌مدت سوق می‌دهد؛ پس‌انداز جای خود را به مصرف اضطراری می‌دهد، سرمایه‌گذاری‌های کوچک حذف می‌شوند و افق آینده به چند هفته یا چند ماه محدود می‌شود. در چنین شرایطی، مردم نه درباره رفاه، بلکه درباره حفظ حداقل‌های زندگی سوال می‌کنند؛ سوال‌هایی که اگر بی‌پاسخ بماند، به نااطمینانی اجتماعی مزمن منجر خواهد شد. در چنین وضعیتی، اقتصاد از یک نظام تولید و رشد، به یک میدان فرسایش تبدیل می‌شود؛ میدانی که در آن، نیروی کار فرسوده، بنگاه‌های کوچک ناتوان و مصرف‌کنندگان مضطرب، همگی در چرخه‌ای گرفتار می‌شوند که خروج از آن بدون اصلاحات بنیادین ممکن نیست. انباشت این نوع مطالبات نه فقط نشانه بحران اقتصادی، بلکه علامتی از کاهش ظرفیت تاب‌آوری جامعه در برابر شوک‌هاست.

    «پرنیا رضی‌پور» جامعه‌شناس درباره اینکه کدام یک از مطالبات بی‌پاسخ مانده در جامعه اثر مخرب‌تری بر اعتماد عمومی گذاشته، می‌گوید: «اگر بخواهیم واقع‌بینانه نگاه کنیم، اقتصاد مهم‌ترین عامل اثرگذار بر اعتماد مردم به نظام تصمیم‌گیری است. تورم سنگین در سال‌های اخیر کمر بسیاری از خانواده‌ها را خم کرده و سفره مردم روزبه‌روز کوچک‌تر شده است. بخش قابل ‌توجهی از جامعه حتی در تامین نیازهای اولیه با مشکل مواجهند و با افزایش قیمت‌ها، امید، انگیزه و اعتماد اجتماعی نیز کاهش می‌یابد. اقتصاد پایه زندگی روزمره است؛ از خوراک و پوشاک تا مسکن و حداقل معیشت. وقتی این پایه دچار اختلال می‌شود، طبیعی است که سایر حوزه‌ها نیز تحت ‌تاثیر قرار بگیرند. اگر بخواهم مثالی ملموس بزنم، تورم و گرانی کالاهای اساسی بهترین و عینی‌ترین نمونه است. امروز بسیاری از خانواده‌ها برای خرید اقلامی مانند برنج، روغن، گوشت یا میوه با مشکل جدی مواجهند؛ هزینه‌های درمان و اجاره مسکن سر به فلک کشیده و توان مالی اقشار متوسط و کم‌درآمد به‌طور چشمگیری کاهش یافته است. از سوی دیگر، فروشندگان و کسب‌وکارها نیز شرایط مطلوبی ندارند و بسیاری از آنان از رکود بازار گلایه می‌کنند و می‌گویند: «بازار کاملا راکد است.» این وضعیت به معنای کاهش دادوستد، رکود اقتصادی و بی‌ثباتی در چرخه زندگی روزمره مردم است. مشکل از سفره خانواده‌ها آغاز می‌شود، به درآمد فروشندگان و تولیدکنندگان سرایت می‌کند و در نهایت، فرآیند توسعه اقتصادی و اجتماعی را مختل می‌کند. مردم این فشار را هر روز و به‌ صورت ملموس تجربه می‌کنند و وقتی پاسخ یا تغییر محسوسی مشاهده نمی‌کنند، اعتمادشان به کارآمدی نظام تصمیم‌گیری کاهش می‌یابد.»

    او البته نقش خواسته‌های اجتماعی را هم در کاهش امید و فرسودگی بی‌تاثیر نمی‌داند: «در کنار اقتصاد، مسائل اجتماعی و حقوقی نیز نقش مهمی در شکل‌دهی احساس مردم نسبت به کارآمدی نهادها دارند. موضوعاتی مانند حجاب، دریافت گواهینامه موتورسیکلت برای زنان و محدودیت‌های اینترنتی مستقیما بر کیفیت زندگی و آزادی‌های فردی تاثیر می‌گذارند. این محدودیت‌ها در جامعه احساس «شنیده ‌نشدن» و نوعی تبعیض ایجاد می‌کند و حس مشارکت و اثرگذاری اجتماعی را تضعیف می‌کند. همچنین بحران‌های محیط‌زیستی مانند کمبود آب و آلودگی هوا در سال‌های اخیر شدت یافته‌اند. کاهش بارندگی، مدیریت ناکافی و نبود برنامه‌ریزی بلندمدت، سلامت جسمی و روانی مردم را تهدید کرده و زندگی گروه‌های آسیب‌پذیر را به ‌شدت تحت ‌تاثیر قرار داده است. این وضعیت طبیعی است که پرسش‌هایی مانند «مسوولان چه می‌کنند؟» یا «چرا بحران کنترل نمی‌شود؟» را در ذهن مردم پررنگ کند. در مجموع، اقتصاد عامل اصلی فرسایش اعتماد، مسائل اجتماعی عامل کاهش رضایت و مشارکت و بحران‌های محیط‌زیستی عامل تضعیف امید به آینده‌اند. همزمانی این سه حوزه، تصویر مردم از کارآمد نهادهای تصمیم‌گیری را به ‌شدت تضعیف کرده و بازسازی اعتماد اجتماعی معطوف نیازمند نگاهی جامع و هماهنگ است.»

    رضی‌پور درباره اینکه چرا در میان نسل جوان برای مشارکت مدنی انگیزه‌ای وجود ندارد، معتقد است این کناره‌گیری ترکیبی از نشانه ناامیدی و نیز سازوکاری تازه از مقاومت خاموش در برابر ساختارهای بی‌پاسخ است: «به نظر من، این کناره‌گیری ترکیبی از هر دو پدیده است: ناامیدی و نوعی مقاومت خاموش. از یک سو، تجربه مداوم مشکلات اقتصادی، محدودیت‌های اجتماعی و بحران‌های محیط‌زیستی بدون مشاهده تغییر، انگیزه و امید را کاهش می‌دهد و به ناامیدی می‌انجامد. این احساس که «صدای ما شنیده نمی‌شود» باعث می‌شود افراد تمایلی برای مشارکت یا مطالبه‌گری نداشته باشند. از سوی دیگر، این فاصله‌گیری نسل جوان می‌تواند نوعی مقاومت خاموش باشد؛ رویکردی محتاطانه و غیرمستقیم برای حفظ زندگی، هویت و اثرگذاری فردی در برابر ساختارهایی که مردم آنها را بی‌پاسخ یا ناکارآمد می‌دانند. این رفتار در ظاهر منفعل است، اما در واقع راهبرد آگاهانه‌ای برای کنار نکشیدن از زندگی، اما کنار رفتن از عرصه‌هایی است که افراد به کارآمدی آنها باور ندارند.»

    کاهش امید و افزایش افسردگی جمعی

    پرنیا رضی‌پور مهم‌ترین نشانه‌های هشدار در جامعه امروز ایران را کاهش امید می‌داند: «نخستین نشانه جدی، کاهش امید و افزایش افسردگی اجتماعی است. مردم در مواجهه با مشکلات روزمره مانند خوراک، مسکن و هزینه‌های زندگی احساس ناتوانی می‌کنند و این موضوع مستقیما به کاهش امید نسبت به آینده، ازدواج، فرزندآوری یا توان برنامه‌ریزی برای زندگی منجر می‌شود. نشانه دیگر، کاهش مشارکت مدنی و سیاسی است. بخش قابل ‌توجهی از جامعه، به‌ویژه نسل جوان، انگیزه‌ای برای مطالبه‌گری یا حضور در عرصه‌های مدنی و سیاسی ندارد. کاهش مشارکت در انتخابات یا فعالیت‌های اجتماعی نشان‌دهنده کاهش اعتماد به اثربخشی این تلاش‌هاست.»

    او اما این وضعیت را بدون راه‌حل نمی‌داند: «برای اینکه یک فرد یا جامعه بتواند دوباره جان بگیرد و حرکت کند، باید امید، انگیزه و اعتماد به آن بازگردد. انسان یا جامعه ناامید، اگرچه زنده است، اما روحی خسته و فرسوده دارد. تورم آسیبی عمیق است که بر تمام ابعاد زندگی تاثیر می‌گذارد؛ هم سفره خانوار را کوچک می‌کند و هم مسیر توسعه و تعامل اجتماعی را کند می‌سازد. بنابراین کنترل و مدیریت آن ضرورت دارد. در حوزه مسائل اجتماعی نیز اگرچه این مسائل اهمیت دارند، اما برای جلوگیری از احساس تبعیض و بی‌اعتمادی، ضروری است قوانین بر اساس نیازهای امروز جامعه اصلاح و بازنویسی شوند. در کنار همه اینها، بحران آب سال‌هاست هشدار می‌دهد اما مدیریت کافی برای آن انجام نشده است. آب زیربنای حیات و توسعه است و با توجه ‌به خشکسالی‌های پی‌درپی، افزایش جمعیت و مدیریت ناکافی، شهرهای بزرگی مانند تهران را با تهدیدی جدی مواجه کرده است. «علاج واقعه قبل از وقوع» تنها راه مدیریت این بحران است. آلودگی هوا نیز نه‌تنها در کلانشهرها، بلکه در شهرهای کوچک به مساله‌ای جدی تبدیل شده و سلامت مردم و طبیعت را تهدید می‌کند. از خوزستان و تهران گرفته تا شهرهای شمالی، گستردگی آلودگی نشان می‌دهد که این مساله باید به‌ صورت جدی و علمی مدیریت شود. همه این مسائل اقتصادی، اجتماعی، حقوقی و محیط‌زیستی اگر مدیریت نشوند، روح جامعه را خسته و فرسوده می‌کنند و امکان حرکت آن را کاهش می‌دهند. اما با مدیریت صحیح و شنیدن مطالبات مردم و اقدامات عملی می‌توان اعتماد و امید را به مردم و جامعه بازگرداند.»

    حرکت‌های کوچک و امیدوارانه

    با وجود بلندتر شدن هر روزه لیست مطالبات و مشاهده افزایش ناامیدی، خستگی جمعی و فرسودگی اجتماعی، اما هنوز نشانه‌هایی از میل به بازسازی در جامعه دیده می‌شود؛ از میل به مشارکت در بحران‌های طبیعی و محیط‌زیستی و شکل‌گیری گروه‌های کوچک محلی برای حل مسائل روزمره گرفته تا تلاش برای زنده نگه داشتن گفت‌وگو در فضاهای فرهنگی، دانشگاهی و حتی مجازی. شاید این حرکت‌ها در نگاه اول کوچک و پراکنده و بی‌ثمر به نظر برسند، اما می‌توانند هسته‌های اولیه بازسازی اعتماد و سرمایه اجتماعی باشند و سدی در مقابل حرکت به نقطه بدون بازگشت جامعه، به شرط آنکه به رسمیت شناخته شوند، شنیده شوند و به جای سرکوب، مجال تداوم و رشد پیدا کنند.

  • جامعه بی‌خانمان‌ها را طرد کرده و به کارتن‌خوابی کشانده است / دیدن یک کارتن‌خواب در خیابان یعنی سیاست‌های مسکن موفق نبوده است

    جامعه بی‌خانمان‌ها را طرد کرده و به کارتن‌خوابی کشانده است / دیدن یک کارتن‌خواب در خیابان یعنی سیاست‌های مسکن موفق نبوده است

    به گزارش اقتصادران، ستار پروین درباره معنای اصطلاحاتی مثل «بی‌خانمان»، «کارتن‌خواب» و «فرودست»، توضیح داد: واژه «بی‌خانمانی» کلی‌تر از واژه «کارتن‌خوابی» است. بی‌خانمان به کسی گفته می‌شود که مکان و اقامتگاه دائمی و متعارفی ندارد. این فرد بی‌خانمان ممکن است توسط دوستی به طور موقت پذیرفته شود. ولی بخشی از این افراد در فضای عمومی مثل خیابان‌ها زندگی می‌کنند. کارتن‌خوابی برای این افراد است. آن‌ها در طول روز شاید زیاد نخوابند و در خیابان‌های شهر پرسه بزنند و شب جایی را انتخاب کنند که روی آن بخوابند. معمولاً این وضعیت در فصل‌های سرد برجسته‌تر می‌شود، چون شرایط سخت‌تر می‌شود و ممکن است این افراد بیمار شوند.

    وی افزود: واژه «فرودست» هم طبیعتاً شمولیت بیشتری دارد و بیشتر شامل محرومان جامعه می‌شود؛ کسانی که از چتر حمایت‌های رسمی و حتی غیررسمی جامعه به دور هستند. در واقع، این افراد می‌توانند بی‌خانمان نباشند و محرومیت‌های مختلف را، از جمله محرومیت اقتصادی، تجربه کنند.

    در چند سال اخیر شاهد گسترش فرهنگ فردگرایی بسیار رادیکال در میان طبقات متوسط کشور بوده‌ایم که پدیده‌هایی مانند فقر و کارتن‌خوابی را حاصل بی‌عرضگی یا انتخاب فردی افراد می‌دانند. استاد دانشگاه علامه در مورد این دیدگاه گفت: طبیعتاً تقلیل دادن پدیده‌های اجتماعیِ گسترده — که تعداد زیادی از افراد در آن درگیر هستند — به مسائل پزشکی، روانشناختی و فردی، آسان‌تر است. در این نگاه، عملاً خود فرد مقصرِ این پدیده قلمداد می‌شود و قربانیان ساختاری نادیده گرفته می‌شوند.

    پروین ادامه داد: با این نگرش، شما ساختارهای جامعه را به چالش نمی‌کشید. عمدتاً بحث بر سر نابرابری اجتماعی، نبود فرصت‌ها و توزیع ناعادلانه منابع است. به قول برخی صاحب‌نظران، وقتی یک پدیده را در شکل محدود و با تعداد اندکی از افراد می‌بینید، ممکن است دیدگاه فردگرایانه اشکالی نداشته باشد؛ اما وقتی شمار افراد بسیار زیاد می‌شود، دیگر نمی‌توان مشکلات را صرفاً به عوامل روانشناختی تقلیل داد. اینجاست که مسائل به سیاست‌های کلان جامعه، حمایت‌های قانونی و رفاهی بازمی‌گردد.

    وی خاطرنشان کرد: این بحث همواره وجود دارد که آیا بی‌خانمانی واقعاً ناشی از عاملیت و کنشگری خود فرد است، یا ساختارهای جامعه امروزی او را مجبور و وادار به این شرایط کرده است. برخی دیدگاه‌های تلفیقی نیز وجود دارند که هر دو را در نظر می‌گیرند.

    استاد دانشگاه علامه تاکید کرد: متأسفانه فرهنگ حاکم در جامعه امروز، غلبه دیدگاه‌های مادی‌گرایانه و فردی است که پدیده‌ها را تنها در سطح فردی می‌بیند و فرد را سرزنش می‌کند. در چنین فرهنگی، عده‌ای له می‌شوند، نادیده گرفته می‌شوند و در نهایت به همان پدیده‌هایی تبدیل می‌شوند که شاهد آن هستیم.

    پروین اظهار داشت: به طور معمول، کلانشهرها بیشتر در معرض پدیده کارتن‌خوابی هستند. شهرهای کوچکتر، به دلیل وجود حمایت‌های غیررسمی، کنترل‌های اجتماعی بیشتر و روابط نزدیک‌تر، کمتر شاهد بی‌خانمانی به شکلی که در شهری مثل تهران مشاهده می‌شود، هستند. تهران هم از یک سو پذیرای کارتن‌خوابان و بی‌خانمانانی از سایر نقاط کشور است — به دلیل جذابیت‌هایی که برای آنها دارد — و هم به دلیل ویژگی‌های درونی خود، استعداد تولید بی‌خانمان و کارتن‌خواب را داراست.

    تهران نمودی از بسیاری از آسیب‌ها و مسائل اجتماعی است

    استاد دانشگاه علامه ادامه داد: تهران نمودی از بسیاری از آسیب‌ها و مسائل اجتماعی است؛ شاید به دلیل شهرنشینی مضاعف، توزیع ناعادلانه امکانات، و نبود حمایت‌های کافی، نبود روابط عاطفی پایدار، قطع ارتباط با خانواده و شبکه‌های حمایتی، همه و همه در شکل‌گیری کارتن‌خوابی موثرند.

    وی افزود: محلات فرودست نیز در این مسئله نقش دارند. در برخی از این محلات، کارتن‌خوابان متمرکز می‌شوند و به دلیل فقر گسترده، ساکنان این محلات یا توانایی رسیدگی به این پدیده را ندارند، یا اساساً آن را به عنوان یک مسئله جدی تشخیص نمی‌دهند. در این محلات، محروم‌ترین اقشار جامعه به متمرکزترین شکل ساکن شدند. لذا فضا برای انواع آسیب‌ها، از جمله مصرف مواد مخدر فراهم است. این محلات به طور ساختاری پذیرای کارتن‌خوابان هستند.

    پروین تایکد کرد: از سوی دیگر، حتی در برخی خیابان‌های مناطق بالاشهر یا کنار اتوبان‌ها— نیز می‌توان کارتن‌خوابی را مشاهده کرد.

    استاد دانشگاه علامه در مورد علل مسئله کارتن‌خوابی اظهار داشت: تمام عوامل اجتماعی مرتبط با نابرابری‌های اجتماعی، فقدان فرصت‌ها و نبود سیاست‌های رفاهی مناسب – به ویژه در حوزه مسکن – در شکل‌گیری این پدیده دخیل هستند.

    پروین در مورد نقش سیاست‌های مسکن در شکل‌گیری کارتن‌خوابی توضیح داد: طبیعتاً وقتی فرد کارتن‌خوابی را در خیابان می‌بینید، به این معناست که سیاست‌های مسکن در آن جامعه موفق نبوده است. بی خانمان‌ها عموما فرودست هستند ولی ممکن است افرادی از طبقات دیگر در میان آن‌ها وجود داشته باشند. بعضی‌ها افراد پولدار هستند که به هر دلیل نمی‌خواهند وارد جامعه شوند. برخی اعتیاد دارند و برخی معلولیت ذهنی دارند.

    به گفته وی وجود این افراد در خیابان‌ها، نشان‌دهنده شکست جامعه در تأمین مسکن مناسب برای تمام افراد است. کشورهایی که توانسته‌اند مسئله تأمین مسکن را به شکل مناسبی حل کنند، یا با پدیده بی‌خانمانی به این شکل مواجه نیستند، یا در صورت بروز، سریعاً با اجرای سیاست‌های مؤثر، مسکن مناسب را برای افراد تأمین می‌کنند. بخش عمده این موفقیت به سیاست‌های کلان اجتماعی در آن جوامع بازمی‌گردد.

     وی افزود: به عنوان مثال، در آمریکا یا کشورما که نابرابری بالاست، این پدیده مشهود است، اما در کشورهای اروپایی – پیش از موج‌های مهاجرت اخیر – نظام‌های جذب‌کننده‌ای وجود داشته که به سرعت افراد را جذب کرده و اجازه بروز این پدیده را نمی‌داد. این موضوع به سیاست‌های طردکنندگی و جذب‌کنندگی آن جامعه برمی‌گردد.

    مسئله دیگری که مطرح می‌شود، تجربه زیستی و مقولات ذهنی مشترک میان افراد کارتن‌خواب است. استاد دانشگاه علامه در مورد این موضوع اظهار داشت: زیست روزمره و شبانه این افراد دارای ویژگی‌های خاصی است. زیست روزانه و شبانه افراد بی‌خانمان با یکدیگر متفاوت است. شب‌ها عمدتاً در فضای عمومی سپری می‌شود و روزها به دنبال تأمین معاش، از جمله جمع‌آوری زباله، یا درگیر شدن با مسئله اعتیاد هستند. تمام تلاش آنان معطوف به گذران روز و شب به امید فردایی دیگر است.

    جامعه  بی‌خانمان‌ها را طرد کرده و به کارتن‌خوابی کشانده است

    پروین ادامه داد: این افراد ممکن است تجربه‌های مختلفی از جمله خشونت، روابط جنسی نامتعارف و اعتیاد  و آزار را از سر گذرانده باشند. در نهایت، آنچه مشترک است، این است که آنان عملاً به حاشیه رانده شده‌اند؛ جامعه آن‌ها را طرد کرده و به بی‌خانمانی یا کارتن‌خوابی کشانده است و سپس، خود این پدیده نیز به نوبه‌ خود به چالشی مضاعف برای طردشدگی آنان تبدیل شده است.

    استاد دانشگاه علامه، در مورد برخورد جامعه با افراد کارتن‌خواب گفت: برخورد جامعه با این افراد گاهی همراه با ترحم است – مثلاً ممکن است به آنان غذا داده شود – و گاهی نیز صرفاً به عنوان یک «مشکل شهری» تلقی می‌شوند که باید مدیریت شود.

    در قبال آسیب‌ها اجتماعی فاقد سیاست مشخص و قابل پایش هستیم

    پروین از مدیریت شهری انتقاد کرد: یکی از کاستی‌های نظام مدیریتی موجود، فقدان رویکردهای روانی-اجتماعی و توانمندساز است. سیاست‌های اجراشده – که عمدتاً توسط شهرداری تهران انجام می‌شود – ممکن است حتی در حیطه وظایف ذاتی این نهاد نباشد و مثلاً بر عهده سازمانی مانند بهزیستی باشد. اما مسئله اصلی این است که ما در قبال این آسیب اجتماعی، فاقد یک «سیاست مشخص»، قابل پایش و ارزیابی هستیم. برنامه‌های مختلفی در شهر تهران برای این گروه اجرا شده، اما عمدتاً هیچ پژوهش برای ارزیابی کارآمدی آن‌ها انجام نشده است.

    سیاست‌هایی مانند راه‌اندازی گرمخانه‌ها و مددسراها توسط شهرداری – به ویژه در روزهای سرد سال – با هدف ساماندهی کارتن‌خوابان اجرا می‌شود؛ اما پرسش اینجاست که این اقدامات تا چه حد واقعاً مؤثر و پایدار بوده‌اند؟ استاد دانشگاه علامه در پاسخ به این سوال گفت: دو سطح سیاست‌گذاری را باید از هم تفکیک کرد. اول، سیاست‌های کلان، که آیا بی خانمان های دیگری به این تعداد اضافه می‌شوند یا خیر. که بنظر می‌رسد سیاستهای نظام اجتماعی و رفاهی ما به گونه‌ای هست که ما این افراد را در شهرها بیشتر میب‌ینیم. دوم، برنامه‌های مداخله‌ای، که زحماتی برای آن‌ها کشیده شده، اما بدون ارزیابی علمی، نمی‌توان فهمید که آیا این طرح‌ها واقعاً توانسته‌اند آسیب‌های اجتماعی مرتبط با این گروه را مدیریت کنند یا خیر.

    طرح‌های شهرداری تنها به ارائه مکانی برای استراحت بی‌خانمانان محدود شده است

    وی با تاکید بر اینکه طرح‌های شهرداری تنها به ارائه مکانی برای استراحت محدود شده و فاقد رویکرد مداخله‌ای جامع و مبتنی بر ابعاد روانی-اجتماعی است، ادامه داد: مداخله مؤثر در این پدیده، تنها با عزمی فرابخشی و تعامل بین‌سازمانی ممکن خواهد بود.

    پروین در رابطه با دانش پژوهشگران درباره پدیده کارتن‌خوابی اظهار داشت: پژوهش‌های مختلفی در مورد پدیده‌های بی‌خانمانی و کارتن‌خوابی وجود دارد و دلایل آن روشن است. آنچه که مهم است، نوع مواجه و سیاست‌های ما در مورد این افراد است. متأسفانه به رغم وجود سازمان‌های متعددی که می‌توانند با این پدیده درگیر شوند، متولی مشخص و برنامه مدونی برای مقابله با بی‌خانمانی تعریف نشده است.

    کارتن‌خواب‌ها انواعی از طرد اجتماعی را تجربه می‌کنند

     استاد دانشگاه علامه درباره مفهوم طرد اجتماعی و مواجهه افراد کارتن‌خواب با این مسئله توضیح داد: طرد شدگی اجتماعی مفهومی است که در کنار «شمولیت اجتماعی» قرار دارد. زمانی که قوانین و سیاست‌ها به گونه‌ای طراحی شده باشند که همه افراد را تحت پوشش قرار دهند، شمولیت اجتماعی محقق می‌شود؛ اما در «طرد اجتماعی»، عکس این اتفاق رخ می‌دهد. دایره حمایت محدود می‌شود و افرادی در جامعه باقی می‌مانند که قوانین و حمایت‌های رسمی و غیررسمی شامل حال آن‌ها نمی‌شود. این افراد در واقع در «حیات خلوت قوانین» به سر می‌برند.

    وی خاطرنشان کرد: طردشدگی می‌تواند جنبه‌های فردی یا محلی داشته باشد و در حوزه‌های مختلفی مانند سلامت، معلولیت، اعتیاد رخ دهد. افرادی که در مرحله فرودستی زندگی می‌کنند یا با بیماری، معلولیت، بی‌سوادی، زندان یا بی‌خانمانی دست و پنجه نرم می‌کنند، احتمال بیشتری دارد که با طرد اجتماعی مواجه شوند. این شرایط اغلب خارج از کنترل خود فرد یا گروه است و ممکن است در میدان‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نمود یابد.

    پروین ادامه داد: به عنوان مثال، یک فرد بی‌خانمان از مشارکت در تولید و مصرف محروم است — پولی ندارد تا در چرخه اقتصادی نقش ایفا کند. ممکن است این افراد علاقه به مشارکت در جامعه را داشته باشند، اما جامعه به آن‌ها این اجازه را نمی‌دهد.

    استاد دانشگاه علامه با تاکید براینکه افراد بی‌خانمان و کارتن‌خواب، اغلب «طردشدگان مضاعف» هستند، اظهار داشت: ممکن است این افراد با اعتیاد، الکل، بی‌خانمانی و فقر دست و پنجه نرم کنند؛ از نظام سلامت طرد شده‌اند؛ از خانواده رانده شده‌اند؛ و در حوزه‌های مختلفی مانند سلامت، اشتغال و آموزش طرد شدند.

    پروین در مورد نگاه جامعه ایران به زیست کارتن‌خواب‌ها گفت: به نظر می‌رسد نگاه جامعه به این افراد عمدتاً ترحم‌آمیز است تا اینکه آنان را عاملان جرم یا بزهکاری بدانند. این افراد عموماً آزاری برای دیگران ندارند و صرفاً در تلاش برای گذران امورات حداقلی خود هستند. اگرچه گاهی ممکن است به دلیل برخی اتفاقات تلخ، واکنش‌هایی از سوی جامعه نسبت به آنان صورت گیرد، اما عموماً این گروه مورد توجه عموم مردم نیستند.

    وی افزود: حتی در محلاتی که این افراد ساکن هستند، زندگی نسبتاً مسالمت‌آمیزی جریان دارد؛ ساکنان محل معمولاً با آنان کنار می‌آیند و این خود باعث می‌شود که رفتارهای آزاردهنده متقابل کاهش یابد.

    افراد کارتن‌خواب‌ عمدتاً «مجرم» یا «بزهکار» نیستند

    پروین تاکید کرد: نکته مهمی که در پژوهش‌ها کمتر برجسته شده، این است که این افراد عمدتاً «مجرم» یا «بزهکار» نیستند، بلکه بیشتر با اعتیاد و رفتارهای پرخطر جنسی درگیرند. اغلب آنان را مردان تشکیل می‌دهند و از نظر سلامت جسمی و روانی در وضعیت نامناسبی به سر می‌برند.

    استاد دانشگاه علامه در مورد شیوه مقابله با پدیده شوم کارتن‌خوابی گفت: رویکرد اصلی در مواجهه با افراد کارتن‌خواب، باید حمایتی و توانمندسازانه باشد. در این مسیر، توجه به یافته‌های پژوهش‌های علمی ضروری است.

    وی با اشاره به ضرورت رویکردی جامع و هماهنگ برای مقابله با پدیده کارتن‌خوابی، بر بازنگری در سیاست‌های مسکن، تقویت محلات و ایجاد هم‌افزایی میان نهادهای مسئول تأکید کرد.

    او اظهار کرد: برای پیشگیری از گسترش پدیده کارتن‌خوابی، باید ریشه‌های اقتصادی و اجتماعی آن در مبدأ کنترل شود. در بسیاری از موارد، فقر و کمبود فرصت‌های شغلی در شهرهای کوچک و مناطق محروم، افراد را ناگزیر به مهاجرت به تهران می‌کند. در صورتی که شرایط حمایتی در این مناطق تقویت شود، بخش زیادی از این مهاجرت‌های اجباری و در نتیجه شکل‌گیری کارتن‌خوابی قابل پیشگیری خواهد بود.

    پروین با اشاره به نقش محلات شهری در کنترل آسیب‌های اجتماعی افزود: برای کمک به بی‌خانمان‌هایی که هم‌اکنون در تهران حضور دارند، لازم است بر ظرفیت‌های محلی تمرکز کنیم. ساکنان محلات باید نسبت به این مسئله آگاه و درگیر شوند. البته در محلاتی که خود با فقر شدید مواجه هستند، توان مداخله اجتماعی کاهش می‌یابد؛ بنابراین توانمندسازی محلات از مهم‌ترین گام‌ها در حل این معضل است.

    این کارشناس اجتماعی همچنین بر ضرورت بازبینی سیاست‌های کلان تأکید کرد و گفت: لازم است سیاست‌های گذشته در زمینه حمایت از اقشار آسیب‌پذیر مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد. با شناسایی نقاط قوت و ضعف این سیاست‌ها و ایجاد هم‌افزایی میان دستگاه‌های مسئول، می‌توان به نتایج مؤثرتری دست یافت.

    وی بازنگری در سیاست‌های مسکن را از دیگر اولویت‌های حیاتی دانست و تصریح کرد: در صورتی که سیاست‌های مسکن با نیازهای اقشار کم‌درآمد و آسیب‌پذیر هماهنگ شود، می‌توان از بروز بسیاری از موارد بی‌خانمانی پیشگیری کرد.

    پروین در پایان با اشاره به اهمیت حمایت‌های اجتماعی و خانوادگی خاطرنشان کرد: شناسایی و استفاده از ظرفیت شبکه‌های حمایتی غیررسمی، مانند دوستان و خانواده، می‌تواند نقش مهمی در بازتوانی افراد بی‌خانمان داشته باشد. این حمایت‌ها نه‌تنها در بازگشت فرد به زندگی عادی مؤثر است، بلکه احساس تعلق اجتماعی را نیز تقویت می‌کند.

  • جامعه ما به جامعه‌ای خشونت‌گرا تبدیل شده / زندان مجازات مناسبی برای اراذل و اوباش نیست

    جامعه ما به جامعه‌ای خشونت‌گرا تبدیل شده / زندان مجازات مناسبی برای اراذل و اوباش نیست

    به گزارش اقتصادران، اخبار و ویدئوهایی از زورگیری و خفت کردن شهروندان توسط اراذل و اوباش مدت‌هاست در شبکه‌های اجتماعی پربازدید می‌شود، علاوه بر این تهدید و ایجاد رعب و وحشت از سوی برخی از این اراذل در شبکه‌های اجتماعی نیز بیشتر از همیشه به نمایش درمی‌آید، مجموع این اتفاقات سبب شده،‌پلیس نیز دست به کار شود و دستگیری و بازداشت اراذل و اوباش هم در صدر اخبار حوادث قرار گیرد.

    بر همین اساس چندی پیش سردار احمدرضا رادان،فرمانده کل انتظامی کشور، از کاهش چشمگیر درگیری‌ها و شرارت‌های خیابانی در پی برخوردهای قاطع پلیس با اراذل و اوباش خبر داد و اظهار کرد: با اقداماتی که در ماه‌های اخیر برای مقابله با اراذل و اوباش در سطح کشور انجام شده، شاهد کاهش نزدیک به ۴۰ درصدی در میزان درگیری‌ها و شرارت‌های خیابانی بوده‌ایم. ان‌شاءالله سال ۱۴۰۴ را به‌عنوان سال پایان قدرت‌نمایی اراذل و اوباش اعلام خواهیم کرد؛ به‌گونه‌ای که حتی جرأت فکر کردن به رفتارهای شرارت‌آمیز و لات‌بازی را هم نداشته باشند.

    در نگاه جرم‌شناسان و جامعه‌شناسان یک شبه یک فرد جنایتکار نمی‌شود و در حقیقت مجموعه‌ای از علل و عوامل مختلف، بستر ظهور و بروز جرم را فراهم می‌کنند. اینکه برخوردهای پلیسی چقدر در پیشگیری از این نوع جرایم خشن موثر خواهد بود، موضوع مورد بحث است.خبرآنلاین درباره چرایی ظهور و بروز جرائم و سرقت‌های خشن، با صمد خرمشاهی، وکیل پایه یک دادگستری، گفت‌وگو کرده است؛ مشروح این گفت‌وگو را در اینجا بخوانید:

    لطفا درباره علل بروز سرقت‌های خشونت بار در جامعه، توضیح دهید.

    هیچ کس از شکم مادر خود مجرم به دنیا نمی‌آید و یک شبه یک فرد جنایتکار نمی‌شود و در حقیقت مجموعه‌ای از علل و عوامل مختلف، بستر ظهور و بروز جرم را فراهم می‌کنند. یک دانشمند جرم‌شناس ایتالیایی به نام “لومبروزو” معتقد بود، وقوع جرائم مختلف ریشه در ژنتیک افراد دارد؛ به عقیده او افرادی که ظاهری با پیشانی جلو و برآمده دارند، پرخاشگر هستند و احتمال ارتکاب به جرم آن‌ها نسبت به سایرین بیشتر است.

    اغلب جرم‌شناسان و اندیشمندان علوم جنایی به این نتیجه رسیده‌اند که در بروز جرم و به ویژه جرایم خشن علل مختلفی دخیل هستند که مهمترین آن به فقر اقتصادی و فاصله طبقاتی ایجاد شده بین اقشار مردم مربوط است. یکی از جرایمی که روندی افزایشی دارد سرقت است؛ خیلی‌ها معتقد هستند که فقر مادر همه جرایم است و این نیاز مادی است که فرد را به ارتکاب جرم ناگزیر می‌کند و این تقریبا ثابت شده است و البته علل دیگری هم وجود دارند.

    فقر فرهنگی و جرایمی مثل اعتیاد، طلاق والدین، نداشتن سرگرمی مناسب، عدم دسترسی به فضا و ابزارها و وسایل آموزشی، نداشتن شغل مناسب که به یکدیگر متصل هستند نیز در بروز جرایم تاثیر بسزایی دارند.

    تجربه دنیا برای کنترل جرائم خشن چیست؟

    در سایر جوامع جهانی برای کنترل جرایم خشن، نخست زمینه‌های بروز جرم را از بین می‌برند و این مسئله جز با افزایش سطح رفاه مردم و کم کردن فاصله طبقاتی ممکن نخواهد بود. رفع دغدغه‌ها و نگرانی‌های ناشی از مشکلات اقتصادی به از بین رفتن زمینه‌های بروز جرم و کاهش جرایم منجر می‌شود.

    در دیگر کشورها مسئولان سعی کرده‌اند با ایجاد ورزشگاه، کتابخانه، افزلیش ظرفیت اشتغال، مراکز تفریحی، تقویت دیگر مسائل رفاهی و از بین بردن بستر ارتکاب جرم و حذف و کم‌کردن فاصله طبقاتی، شرایطی ایجاد کنند که وقوع جرایم خود را کاهش بدهند.

    یک مردابی که به لجنزار تبدیل شده است، را در نظر بگیرید انواع پشه و حشرات مزاحم و میکروب و ویروس به آن هجوم آورده و سلامت را تهدید می‌کنند و تا زمانی که خشکانده نشود این موارد وجود دارد و در مورد جرایم نیز وضعیت به همین شکل است. البته بروز جرایم در موارد مشخص در بسیاری از کشورها همچنان وجود دارد که بیشتر اتفاقی است و یا توسط کسانی رخ می‌دهد که به ارتکاب جرایم میل دارند.

    دولت به معنای عام مکلف است که مشکلات اقتصادی و معیشتی را از بین ببرد و البته مسئولان باید بدانند که دیگر موعظه، نصیحت، خواهش و تمنا در عدم بروز یا  کاهش جرایم تاثیری ندارد. مادامی که نیازمندی اقتصادی وجود دارد، جرایمی چون سرقت هم وجود دارد. در کشورهای پیشرفته و مرفه که مردم مشکلات مالی کمتری دارند و آموزش کافی هم در دوران دبستات، دبیرستان و حتی در دانشگاه برای آن‌ها در نظر گرفته می‌شود، آمار وقوع جرایم کمتر و نوع آن‌ها متفاوت است.

    علیرغم تهدید و اقدام پلیس، چرا ارتکاب به جرائم خشونت‌بار ادامه دارد؟

    وجود مشکلات اقتصادی باعث شده است تا سارقان با وجود اینکه می‌دانند بعد از خفت‌گیری، کیف‌قاپی، زورگیری توسط پلیس دستگیر شده و چه عواقب و مجازاتی در انتظار آن‌ها است، باز هم تحت فشار مسائل اقتصادی که آن‌ها را به استیصال رسانده و ناگزیر می‌شوند که دست به سرقت بزنند و در نهایت مرتکب جرم می‌شوند. جامعه کنونی ما دارای عدم مدارا شده و به جامعه‌ای خشونت‌گرا تبدیل شده و آنقدر کیف‌قاپی و زورگیری در جامعه رخ می‌دهد که دیگر این جرایم قبح خود را از دست داده‌اند.

    اینکه عده‌ای ساعت ۵ صبح برای تماشای صحنه اعدام در ملا عام می‌روند، حکایت از یک روحیه آشفته دارد؛ وگرنه جوانی که روحیه سالم دارد نمی‌خواهد که صحنه مرگ یک نفر دیگر را ببیند. تمام این مسائل دست به دست هم می‌دهند تا آمار جرایم در جامعه رشد پیدا کند و مطمئن باشید تا مجموع این مشکلات و مشکلات اقتصادی مرتفع نشده ما نمی‌توانیم با توصیه و تمنا جلوی ایجاد یا تکرار جرایم خشن را بگیریم.

    پلیس مدعی شده تا پایان ۱۴۰۴ اراذل و اوباش جمع می‌شوند؛ آیا این مسئله شدنی است؟

    این حرف خیلی خوشبینانه است؛ اراذل و اوباشی را که جمع کنند کجا می‌برند؟ آن‌ها آشغال روی فرش نیستند که به زیر فرش ریخته شوند و البته که با اینکار آشغال‌ها از بین نمی‌روند؛ این حرف پلیس و جمع‌آوری اراذل و اوباش آن‌ها را از بین نمی‌برد.

    اراذل و اوباش را جمع کرده و به زندان می‌فرستند که در زندان بیشتر جَری شده و با افراد خلافکار بیشتری آشنا می‌شوند و بعد که بیرون بیایند دوباره مرتکب جرم خواهند شد. اراذل و اوباش معلول جامعه‌ای هستند که در آن انواع و اقسام خشونتها را دیده‌اند و بخاطر فقر و مشکلات مالی دست به جرایم می‌زنند و علت نیستند.

    تجربه نشان داده که زندان مجازات مناسبی نیست و به ویژه برای جوانانی که برای اولین بار مرتکب جرمی شده‌اند؛ چون در صورت به زندان رفتن، دهها جرم و خلاف دیگر هم در آنجا یاد می‌گیرند؛ هدف مجازاتها این است که افرادی که میل به ارتکاب جرم دارند برگردند و با جامعه و با مردم همگرا شوند و سازش پیدا کرده و راه و روش زندگی را یاد بگیرند.

    مجازاتهای تعیین شده در کشور ما کوچکترین تغییر اساسی در رویه و رفتار مجرمان و زندانیان و کاهش آمار جرایم ایجاد نمی‌کنند.

  • بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    بچه‌های دهه شصت خیلی صبر کردند اما نشد که بشود!

    به گزارش اقتصادران، امیرعلی، فرزند آخر یک خانواده شش نفره است. می‌گوید: «برادرم سال ۶۷ شهید شد. پدر و مادرم من را به دنیا آوردند که جای او را پر کنم. من یکی از آن دهه شصتی‌هایی هستم که همه به آنها فحش می‌دهند.» امیرعلی مجرد است. هنوز در خانه پدر و مادرش زندگی می‌کند و با یک پراید مدل ۹۱ مسافرکشی می‌کند. او در مورد زندگی‌اش می‌گوید: «این‌طوری نبود که نخواهم کاری بکنم.

    من رفتم برق صنعتی خواندم. گفتم حالا که کسی کاری برای ما نمی‌کند، خودمان باید کاری برای خودمان بکنیم. پدر ما که سرمایه‌ای چیزی نداشت. اینها هم بالاخره وقتی ما را به دنیا آوردند، جوان نبودند که پس‌اندازی بکنند، چیزی جمع کنند. بعد هم مگر اصلا چه چیزی می‌شد جمع کرد. تا دو زار پس‌انداز کردند، شد جهیزیه این یکی، عروسی آن یکی. ما ماندیم وسط با یک حقوق بازنشستگی. گفتیم برویم هنرستان که زود به پول درآوردن برسیم. بد هم نبود. یک مدت شاگردی کردیم زندگی کردیم، بعد رفتیم یک شرکت صنعتی کار کردیم. برای خانه تلویزیون بزرگ خریدیم. اواخر دهه هشتاد هنوز از این تلویزیون‌های تخت نیامده بود. از آن اینچ بالاها خریدیم. بعد چند وقت پول داشتیم دیگر، این پول را دادیم مبل عوض کردیم. فرش خریدیم. بعد دوباره تلویزیون عوض کردیم از این تلویزیون‌های تخت خریدیم. بابام هر کس می‌آمد خانه‌مان می‌گفت اینها را امیرعلی خریده‌ها. ما هم باد می‌کردیم می‌گفتیم شاخ غول شکستیم دیگر. واقعا چند سالی خوب زندگی کردیم. بعد دوباره بیکار شدیم.

    از این در به آن در. دیگر بیست سالمان هم نبود که برویم شاگردی کنیم. کارگر صنعتی سخت است که برود در مغازه بایستد و کارهای خرده‌کاری انجام دهد. اما چه می‌شد کرد؟ کار نبود دیگر. یک مدت هم رفتیم در مغازه. پولی در نمی‌آمد ولی همین که جلوی چشم نبودیم خودش خوب بود. به ما می‌گفتند حالا بیا زن بگیر، شاید درست شد. ولی نمی‌شد آدم بدون درآمد برود زن بگیرد که. گفتیم کمی صبر می‌کنیم درست می‌شود. این طرف آن طرف زدیم یک پولی جمع کردیم، یک ماشین خریدیم و با ماشین کار کردیم به این امید که سر سال پول رهن یک مغازه را در می‌آوریم که آن هم نشد. این طرف و آن طرف زدیم یک جایی را شریکی اجاره کردیم. یک مدتی هم خوب بود کار می‌کردیم. زندگی‌مان می‌چرخید، مثل آن قبل‌ها نبود، ولی بالاخره کار بود دیگر. یک بار هم با همان پراید رفته بودیم شمال، دیدیم صاحب مغازه زنگ می‌زند که بیا مغازه را خالی کردند.

    زنگ زدیم به شریک‌مان جواب نداد. برگشتیم دیدیم رفته قرارداد را فسخ کرده پول را گرفته هر چیزی که در مغازه بوده را هم جمع کرده برده. دیگر رفت که ما آن طرف را و آن پول را و آن زندگی را ببینیم. گفتیم همان پراید هست کار می‌کنیم دوباره درمی‌آوریم. زد و دلار از سه تومان شد شش تومان، شد چهارده تومان، شد سی تومان. به بابا گفتیم با سهمیه خانواده شهید تاکسی می‌دهند، بیا برو برای ما تاکسی بگیر لااقل از کار کردن روی پراید راحت شویم. او هم دعوا کرد که مگر پسر من برای تاکسی رفته کشته شده که من بروم برای تو تاکسی بگیرم؟ بالاخره اینها هم پیر هستند دیگر، حساسیت‌هایشان بیشتر می‌شود. آن را هم بی‌خیال شدیم گفتیم روی همین پراید کار می‌کنیم. اسنپ، نشد همین طوری دور زدن. این وسط هی رفتیم این کارگاه دو ماه کار کردیم پول‌مان را ندادند، رفتیم آن کارگاه دیدیم تجهیزات ندارد. رفتیم آن یکی گفتند فقط شیفت شب می‌خواهند. ما ماندیم و این پراید. حالا هم که دلار شده ۸۵ تومان. صبح می‌زنیم بیرون، تا شب، یک تومان، یک و دویست، شب عین گداها پول خرد می‌شمریم. باز خدا را شکر مادر من هر روز می‌رود بانک این پول‌ها را می‌گذارد به حساب. ولی دیگر از آن فرش عوض کردن و مبل عوض کردن خبری نیست. خیلی برسد یک گوشه خرج خانه باشد. یک روز مادری، روز پدری چیزی.»

    نوشین، متولد سال شصت و هشت و مربی رقص است. او هم مجرد است و با خانواده‌اش زندگی می‌کند. فرزند اول است و بعد از او سه فرزند دیگر متولد دهه هفتاد، همه هنوز در خانه هستند. او حالا بیشتر از همه‌چیز در مورد ترس‌های سی و پنج سالگی‌اش حرف می‌زند: «انگار تا دیروز کسی فکرش نبود که ما هم زندگی داریم و باید برویم چیزی بسازیم. انگار یک‌باره سی و پنج ساله که می‌شوی همه ترس برشان می‌دارد که زندگی‌اش تمام شد. حالا من نمی‌دانم اصلا چرا کسی به غیر از خودم باید نگران تمام شدن یا تباه شدن زندگی من باشد. ولی یک‌باره انگاره همه نگران شده‌اند. مثلا انگار یک چراغی روشن شده و به همه اخطار می‌دهد که زندگی این یکی تمام شد، حالا بروید سراغ باقی‌شان. من از بیست سالگی کار کردم. اولش می‌خواستم بروم تربیت‌بدنی بخوانم، ولی گفتند برو معماری بخوان که بتوانی پول در بیاوری و علاقه‌ات را هم در کنارش ادامه بده. زندگی من شد اینکه در باشگاه کار کنم، پول ماکت درست کردن بدهم.

    در باشگاه کار کنم پول کاغذ و چسب و رنگ و راپید بدهم. در باشگاه کار کنم پول کرایه تاکسی بدهم. در باشگاه کار کنم، پول کلاس طراحی بدهم. در باشگاه کار کنم پول دانشگاه بدهم. بعد دیدم من که همه‌اش دارم در باشگاه کار می‌کنم، خوب چه کاری است که این همه پول دانشگاه بدهم و از یک جایی به بعد دیگر ولش کردم. این همه مدرسه و دانشگاه و دبیرستان و هنرستان هست که همه معماری دارند. سالی چند هزار نفر فارغ‌التحصیل رشته معماری بیرون می‌آید. پدر و مادر ما فکر کردند هر کسی معماری بخواند معمار و ساختمان‌ساز می‌شود و بساز بفروش می‌شود و با یک نفر که سرمایه‌ای دارد ازدواج می‌کند و دیگر خوشبخت است. نمی‌دانستند پول می‌گردد، پول را پیدا می‌کند و آقای مهندس و پسر آقای مهندس و پسر فلان ملاک و ساختمان‌ساز و بنگاهی که ما را نمی‌گیرد.

    او هم می‌رود دختر فلان ملاک و فلان مهندس را می‌گیرد که پولشان را بگذارند روی هم با هم دفتری بزنند یا کاری راه بیندازند یا هر چیزی. به هر حال سراغ ما نمی‌آیند. یک مدتی دعوا داشتیم، بعد دیگر قبول کردند که از من معمار و ساختمان‌ساز در نمی‌آید. من هم در همین باشگاه‌ها ماندم، صبح یک کلاس اینجا، عصر یک کلاس آنجا. یک مدتی حتی پس‌انداز هم می‌توانستم بکنم و با خودم می‌گفتم بالاخره دو سال، سه سال کار می‌کنی بعد می‌توانی مستقل بشوی و زندگی خودت را شروع کنی، ولی خب این‌طوری نبود دیگر. طلایی که می‌خریدیم یک میلیون و دویست، یک میلیون و سیصد، شد چهار میلیون، شد پنج میلیون. دیگر زندگی شد فقط دویدن و نرسیدن. با یک دوستت می‌خواهی بیرون بروی، باید پول چهار تا شاگرد را بگذاری وسط که بتوانی خرج یک وعده غذا یا دو ساعت در کافه نشستن را بدهی. همه‌اش شد همین‌ها، کار کنی که فقط در خانه نباشی و فقط پول تو جیبی داشته باشی. بعد هم خودت را این‌قدر مشغول کار کنی به این امید که دو زار بیشتر در بیاوری که شاید بتوانی پس‌انداز کنی. یک‌باره می‌بینی هر چیزی که می‌خواستی قیمتش شد دو برابر. شد سه برابر. تا پولت به اندازه یک ماشین جمع می‌شود ماشین می‌دود، می‌رود چهار کیلومتر جلوتر می‌ایستد. بعد باز چهار کیلومتر می‌دوی، می‌روی که به ماشین برسی، باز می‌رود دو کیلومتر جلوتر می‌ایستد. این طوری می‌شود که ما همه‌اش از زندگی عقب هستیم.

    مدام هم داریم کار می‌کنیم. اصلا غیر کار هیچ کار دیگری نمی‌کنیم، ولی باز هم عقب هستیم. حالا خدا نکند این وسط بخواهی بروی یک دندان درست کنی، آسیب ببینی بخواهی بروی چهار جلسه فیزیو، یا یک وقت زبانم لال بخواهی بروی مسافرت، باید یک ماه هر چه درآوردی را خرج کنی و تا آخر ماه با هوا زندگی کنی. بعد می‌آیند می‌گویند تو زندگی‌ات را تباه کردی. خوب بله کردم. چه کار دیگری می‌توانستم بکنم که نکردم؟ پدر من کارگر است. سه تا بچه دارد که باید خرج دانشگاه و مدرسه آنها را بدهد. آنها که کار نمی‌کنند، لباس می‌خواهند، پول توی جیبی می‌خواهند، یک مهمان می‌آید نصف حقوق اینها پریده. به زبان نمی‌آورند، ولی آدم نمی‌تواند زیر یک سقف باشد و به روی خودش نیاورد که. بعد هم از یک جایی به بعد آدم می‌فهمد که هر قدر هم که بدود به چیزی که می‌خواهد، نمی‌رسد. دیگر آنجا جایی است که آدم رها می‌کند. می‌شود اینکه الان این‌قدری که دارم را خرج این نیاز ضروری کنم، فردا آن‌قدری که دارم را خرج آن نیاز ضروری کنم. دیگر نه پس‌اندازی معنی دارد، نه تفریحی، نه آرزویی.»

    بنیامین و دانیال، دو برادر متولد دهه شصت هستند. یکی متولد شصت و سه و دیگری متولد شصت و پنج است. دانیال، برادر بزرگ‌تر یک بار در سال ۹۳ ازدواج کرده است، اما بعد از مدتی ناچار شده طلاق بگیرد. هر دو برادر حالا با مادرشان که دوران نوجوانی آنها از پدرشان جدا شده است، در یک خانه زندگی می‌کنند. دانیال در مورد زندگی خودش می‌گوید: «مدرسه که می‌رفتیم، چهل نفر در یک کلاس بودیم. خانه که می‌آمدیم دو نفر بودیم. برای همین ما اصلا دوست نداشتیم به مدرسه برویم. دوره ما مد بود همه بچه‌هایی که نمی‌توانستند کلاس کنکور بروند را از ترس اینکه دو سال دیگر نخواهند کلاس بروند به جای دبیرستان می‌فرستادند هنرستان. می‌گفتند بروند هنرستان زودتر پول در بیاورند. ما هم هر دو تا رفتیم هنرستان. هر دوتایمان گفتیم کار فنی یاد بگیریم پول دربیاوریم. مادرمان هم آرایشگر شده بود، ما هم می‌رفتیم در مغازه می‌ایستادیم و پولی برای خودمان در می‌آوردیم. فکر می‌کردیم پول پس‌انداز می‌کنیم دو تا داداش مکانیکی می‌زنیم، ماشین می‌خریم، خانه می‌خریم، زندگی می‌کنیم، ولی آن‌طور که فکر می‌کردیم، نشد. هر سال باید هر چیزی که در می‌آوردیم را می‌گذاشتیم روی اجاره و رهن خانه و اینها. این وسیله خراب می‌شد، پول بده، آن مهمانی دعوت بودیم پول بده. دیگر آدم وقتی مسوولیت دارد خودش را یادش می‌رود. یک بار هم خواستیم با داداشم دوتایی مهاجرت کنیم برویم انگلیس. این در و آن در زدیم پولی پیدا کردیم، بعد دیدیم مادرم تنها می‌ماند. منصرف شدیم.

    من رفتم زن گرفتم. اولش خوب بود دیگر. همه خوشحال بودند که بالاخره من سر و سامان گرفتم. مادرم خوشحال بود که بعد از من نوبت بنیامین می‌شود و می‌رویم زندگی خودمان را درست می‌کنیم، نوه می‌آوریم. او هم می‌تواند زندگی خودش را بکند. بعد من و زنم به اختلاف خوردیم و در همان عقد جدا شدیم. آن همه هزینه هم کرده بودیم، همه از جیب‌مان رفت. من که برگشتم خانه. بنیامین‌مان هم چشمش ترسید و دیگر دنبال زن گرفتن نرفت. حالا من کار می‌کنم اجاره می‌دهم، بنیامین کار می‌کند، خرج خانه را می‌دهد. مادرم هم رفته یک جایی اپراتور لیزر شده و یک پولی هم او در می‌آورد. هنوز سه نفر آدم کار می‌کنیم، نمی‌توانیم یک خانه راحت برای خودمان تهیه کنیم. هیچ‌کدام‌مان هم بیمه نیستیم. مادرمان با شصت سال سن، من با چهل سال سن، داداشم با سی و پنج شش سال سن بیمه نداریم. من نمی‌گویم که باید چیز خیلی خاصی داشته باشیم. نمی‌گویم می‌خواهیم مسافرت خارجی برویم، یا پول آنچنانی خرج کنیم. ولی می‌بینم ما سه نفر آدم الان نزدیک بیست سال است که داریم کار می‌کنیم، به هیچ جایی هم نرسیدیم از این به بعد هم نمی‌رسیم. هر کاری که کردیم شد تورم، شد گرانی، شد دلار بیست تومانی و سی تومانی پنجاه تومانی و هشتاد تومانی.»

    بنیامین که حالا در آستانه سی و پنج سالگی است هم می‌گوید: «بچه‌های محله‌های پایین همه مثل هم می‌شوند، یا خلاف می‌کنند، یا فرار می‌کنند. ما که فرار نکردیم، خلاف هم نکردیم، همه‌اش داشتیم می‌دویدیم. کار و روزمان این است. نهایت ترقی ما این بود که از یک محله خیلی پرت بیاییم یک محل پرت در وسط شهر که لااقل این مادر ما بتواند با خیال راحت برود و بیاید. ولی بیشتر از این هیچ چیزی به دست نیاوردیم. یک مدت رفتیم بادران کار کردیم گفتیم اینها خوب هستند. بعد از چند وقت آدم می‌تواند با پول اینها کار خودش را راه بیندازد که نشد. بعد گفتیم برویم از این شرکت‌ها که ترید می‌کنند سرمایه‌گذاری کنیم، شاید آنها فایده داشته باشند، طرف دو ماه به ما سود داد، بعد شرکت را جمع کرد رفت. ما هم الان دو سال است داریم دنبال همان پول خودمان می‌دویم. اگر همان وقت که می‌توانستیم قاچاقی هم رفته بودیم، الان هر جایی که بودیم می‌توانستیم زندگی خودمان را بکنیم. سال نود و سه، من و سه دوست دیگرم تصمیم گرفتیم برویم آلمان. پول هم جمع کردیم، ولی بعد این دانیال ما فهمید و به مادرم گفت و نگذاشتند من بروم. دوستانم که رفتند یک سال و نیم در کمپ بودند. یکی از آنها که بدن‌ساز بود و خیلی هم با من رفیق بود، گاهی زنگ می‌زند و به من فحش می‌داد، می‌گفت تو باعث شدی من بیایم اینجا در کمپ بدبختی بکشم.

    تمام مدارکی که از اینجا داشت، آنجا تف هم به آن نمی‌کردند. می‌رفت سالن ورزشی که در کمپ بود را تمیز می‌کرد. بعد از مدتی در همان سالن ورزشی دستیار مربی شد، بعد همان‌جا مربی شد. بعد گذاشتند بروند کلاس‌های مربیگری شرکت کند. بعد که از کمپ در آمد رفت در یک سالن کار گرفت و شروع کرد به کلاس رفتن و دوره دیدن. حالا از آن وقت نزدیک ۱۰ سال گذشته، آنجا زندگی‌اش را دارد. ماشین خریده، خانه دارد، شغل دارد. می‌خواهند اینجا برایش زن بگیرند. سراغ هر کسی هم بروند بدون تردید قبول می‌کند که برود آلمان زندگی کند ولی ما چی؟ تمام این ۱۰ سال را اینجا کار کردیم، هنوز نه زندگی داریم نه زنی داریم، نه یک ماشین می‌توانیم برای خودمان بخریم. مادرمان بیمه نبود، پدرمان بیمه نبود، من و برادرم هم بیمه نیستیم. باز مادرمان ما را داشت که کار کنیم و گوشه‌های زندگی‌اش را جمع کنیم. من و داداشم که این را هم نداریم. تا آخر عمر باید به پای هم بمانیم و جور هم دیگر را بکشیم. همه زندگی‌مان شده اینکه قیمت چیزهایی که نمی‌توانیم بخریم را نگاه کنیم. هر کس هم رد می‌شود، می‌گوید شما دهه شصتی‌ها بی‌عرضه بودید. دیگر کسی نگاه نمی‌کند که ما در چه شرایطی بزرگ شدیم و چطور کار کردیم و چطور هر تلاشی که کردیم و هر راهی که رفتیم به در بسته خوردیم.»

    این روزها دیگر توصیف کردن خود به عنوان عضوی از «نسل سوخته» رونق گذشته را ندارد. مردم حالا از کلمات متعدد دیگری برای توصیف ناکامی جمعی‌شان استفاده می‌کنند که اغلب قابل ذکر نیست. در میان گروه‌هایی که این ناکامی جمعی را احساس می‌کنند، بچه‌های متولد دهه شصت که در کودکی، نوجوانی و جوانی با کمبود منابع و امکانات و درگیری‌های عظیم سیاسی منجر به نابسامانی‌های اقتصادی دست و پنجه نرم کرده و می‌کنند، از همه بیشتر به چشم می‌آیند. جمعیت جوانی که در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد به عنوان موتور پیشران توسعه کشور معرفی می‌شد، حالا اغلب دچار سرخوردگی، ناامیدی و احساس گیر افتادن در تله است تا جایی که به زندگی پناهندگی دیگرانی که از کشور خارج شده‌اند هم، غبطه می‌خورد.

  • استثمار زباله‌گردان توسط مافیای زباله / بیش از ۸۰ درصد زباله‌گردها اتباع غیرایرانی هستند

    استثمار زباله‌گردان توسط مافیای زباله / بیش از ۸۰ درصد زباله‌گردها اتباع غیرایرانی هستند

    به گزارش اقتصادران، عسگر جلالیان معاون حقوق بشر و امور بین‌الملل وزارت دادگستر در خصوص وضعیت زباله‌گردی در شهر تهران اظهار کرد: یکی از دغدغه‌های جدی ما در وزارت دادگستری موضوع زباله‌گردی است.

    معاون حقوق بشر و امور بین‌الملل وزارت دادگستری تصریح کرد: با پدیده زباله‌گردی به شدت مخالف هستیم، این موضوع بستر بسیاری از آسیب‌های های اجتماعی است.

    جلالیان ادامه داد: تاکنون ۶۰۰۰ زباله‌گرد در تهران شناسایی شده‌اند که از این تعداد، بیش از ۴۵۰۰ نفر ساماندهی شده‌اند. متأسفانه، بیش از ۸۰ درصد زباله‌گردها اتباع غیرایرانی هستند که بسیاری از آن‌ها اقامت غیرمجاز دارند.

    وی تأکید کرد: هر زباله‌گردی که در سطح شهر مشاهده شود، بلافاصله جمع‌آوری شده و مدارک هویتی وی بررسی می‌شود. در صورتی که غیرمجاز باشد، تحویل مراکز و در نهایت از کشور اخراج می‌شود. عملکرد شهرداری تهران در ساماندهی موضوع زباله‌گردی جای تقدیر و تشکر دارد.

    وی همچنین از شهروندان خواست که در مقابله با پدیده زباله‌گردی با شهرداری همکاری کنند. شماره ۱۳۷ برای گزارش حضور زباله‌گردها در نظر گرفته شده است و از مردم درخواست شد هرگونه فعالیت مرتبط با زباله‌گردی را به شهرداری اطلاع دهند.

    جلالیان در پایان خاطرنشان کرد: بسیاری از این افراد توسط مافیای زباله استثمار می‌شوند و این افراد محتاج یا بی‌کار نیستند، بلکه می‌توانند با مراجعه به سازمان مدیریت پسماند شغلی شرافتمندانه به دست آورند. سازمان مدیریت پسماند مجوز استخدام ۵ هزار نفر نفر را دریافت کرده است.

    در مرحله چهارم طرح ساماندهی آسیب‌های اجتماعی شهرداری تهران درمجموع ۲ هزار و ۴۵۸ نفر از سطح شهر جذب شدند که ۹۷۸ نفر از آن‌ها شامل معتادین متجاهر می‌شدند و هزار و ۴۰۵ نفر نیز بی خانمان و کارتن خواب لحاظ می‌شدند. حدود ۷۴ متکدی هم از سطح معابر و چهارراه های مطرح پایتخت جمع آوری شدند. از بین معتادین متجاهر ۸۴۴ نفر مرد و ۱۳۴ نفر زن بودند. در بین افراد بی خانمان نیز هزار و ۳۱۳ نفر مرد و ۹۲ نفر زن بودند. در بین متکدیان هم ۵۳ نفر آقا و ۲۱ نفر خانم بودند.

  • افتخار شهرداري تهران به انتقال معتادان با موتور!

    افتخار شهرداري تهران به انتقال معتادان با موتور!

    به گزارش اقتصادران، رضا قدیمی (مدير پيشين خدمات اجتماعي  شهرداري تهران) در روزنامه اعتماد نوشت:

    « يكي از مهم‌ترين اقدامات هر نهادي استفاده از نيروهاي متخصص در حوزه كاري‌اش است. ما سعي مي‌كرديم افراد صاحب‌نظر و بزرگاني را كنار خودمان داشته باشيم و بدون مشورت با اين افراد در جلسات شوراي اجتماعي شهرداري، تصميم نمي‌گرفتيم. آقاي دكتر غلامعلي افروز، عضو هيات‌مديره سازمان بود، دكتر موسوي چلك رييس انجمن مددكاري كشور يا جناب آقاي دكتر اسكندري رييس دانشكده روانپزشكي دانشگاه علامه و بسياري ديگر از كارشناسان زبده، ما را در اين مسير ياري مي‌كردند كه مطمئن باشيم تصميمات‌مان ضريب خطاي كمتري دارد.
    امروز نمي‌دانم مكانيسم تصميم‌گيري‌ها چيست كه چنين نتايجي به همراه دارند. به لطف حضور همين اساتيد بود كه نگاه ما به انجمن‌هاي مردمي و غير دولتي، حمايتي بود و به‌طور متقابل براي بهتر شدن كلانشهرمان تلاش مي‌كرديم .فعاليت در حوزه آسيب‌هاي اجتماعي، بسيار حساس و پيچيده است و تصدي كارهاي اجرايي در حوزه آسيب‌هاي اجتماعي بايد به نهادهاي مردمي سپرده شود كه قلب‌شان براي اين كار مي‌تپد و اين كار را بلدند و در اين زمينه تجربه دارند . در همان دوره فعاليت ما، موسسه طلوع بي‌نشان‌ها يكي از موسسات خوشنام براي كمك و حمايت از زنان بي‌سرپرست و كودكان كار و معتادان و بي‌خانمان‌ها بود و گفته مي‌شد كه تعداد زيادي مددجو از خدمات حمايتي اين انجمن استفاده مي‌كنند .
    با توجه به وسعت فعاليت‌هاي اين موسسه، واگذاري يك ساختمان به موسسه طلوع، كار چندان غريبي نبود و بنابراين، با اخذ مجوز واگذاري، ساختمان را در اختيار موسسه گذاشتيم بدون آنكه مالكيت ساختمان منتقل شود . البته اين ساختمان‌ها هم اغلب وضعيت درستي نداشتند و متروكه بودند و انجمن‌هاي مردمي بعد از تحويل، ساختمان‌ها را با هزينه خودشان بازسازي مي‌كردند . متاسفانه آنچه در اين سه سال اخير در شهر مي‌بينم، نمايش تبليغات است .

    در آن زمان زير‌ساخت‌ها و بخش عمده‌اي از فعاليت‌هاي تخصصي سازمان خدمات اجتماعي به بخش خصوصي و انجمن‌هاي حمايتي مورد تاييد سازمان بهزيستي سپرده شده بود . مراكز بهاران، مراكزي براي نگهداري زنان بي‌سرپرست، مراكز ترك اعتياد، مراكز اسكان بي‌خانمان‌ها يا همان مددسراها و سامان‌سراها از جمله زير‌ساخت‌هاي تخصصي در حوزه آسيب‌هاي اجتماعي بود كه بسته به نوع منطقه در مناطق 22‌گانه پايتخت، توسط تشكل‌هاي مردم‌نهاد اداره مي‌شد. درباره سطح حمايت از اين تشكل‌ها هم بر اساس وضعيت استقرار، سرانه دريافتي اين مراكز متفاوت بود .

    امروز مي‌بينم كه نه تنها بسياري از اين مراكز تعطيل شده يا تغيير كاربري داده، براي همان تعداد اندكي كه باقي مانده هم، با اسامي جديد در ايستگاه‌هاي مترو و اتوبوس و سطح شهر به شكل بسيار عجيب و نامتعارف تبليغ كرده‌اند كه انگار اين مراكز به تازگي ايجاد شده در حالي كه تغيير اسم مراكزي كه بسياري از آنها را به شيوه‌هاي مختلف تعطيل كرده‌ايد، نامش نمي‌شود خدمت‌رساني جديد. بسياري از اين تبليغات و آمارسازي‌هايي كه تيم مديريت شهري تهران در سال‌هاي اخير انجام مي‌دهد، متاسفانه تنها ناشي از دست خالي همكاران آقاي زاكاني است.در حالي كه امكانات و زيرساخت‌ها نسبت به همان دوره فعاليت ما به حداقل رسيده و به شكل چشمگيري نسبت به دوره فعاليت ما كاهش يافته اما تبليغات براي فعاليت همين تعداد باقي مانده را هر روز افزايش مي‌دهند تا شايد رزومه‌سازي اتفاق بيفتد، اما متخصصان حوزه به خوبي متوجه  مي شوند كه با كاهش زير ساخت‌ها و امكانات، آينده پايتخت درسال‌هاي آينده چطور خواهد شد . آيا امروز از مراكز بهاران اثري در شهر مي‌بينيد؟

    وقتي زير‌ساخت‌ها را كم مي‌كنيد، شايد در دوسال اول اثر مشهودي نداشته باشد، اما به موازات همين ميزان كاهش زير‌ساخت در يك شهر به جهت عدم گسترش به موقع فعاليت‌هاي پيشگيرانه 10 سال بعد به تعداد جنايتكاران و پرونده‌هاي جنايت شهري اضافه مي‌شود. اگر كسي ادعا كند مي‌تواند ظرف مدت كوتاهي، آسيب‌هاي اجتماعي را حذف كرده يا كاهش بدهد، حتما دروغ مي‌گويد چون كاهش آسيب‌هاي اجتماعي ظرف يك بازه بلندمدت مثلا 10 ساله، از 5 الي 10 درصد فراتر نخواهد رفت.شايد يادتان باشد در مصاحبه‌هاي مختلفي از سوي مديريت كلانشهري، حذف متكديان در سه ماه آينده و … را شاهد بوده‌ايم و ديديم كه در شهر چه اتفاقي افتاده است. در سال‌هاي اخير نه تنها شاهد حذف نبوديم كه روز به روز تعداد كودكان كار و متكديان مختلف اضافه‌تر شده است. دليل چنين اظهارنظرهايي، عدم تسلط مديران فعلي شهري به وظايف ذاتي مسووليت‌هاي‌شان است .

    زماني‌كه شاهد اين‌گونه اظهارنظرها و مصاحبه‌ها از مديران كلان‌شهرداري و تعيين ضرب‌الاجل براي محو و حذف يك ناهنجاري در سطح شهر هستيم، معنايش اين است كه متاسفانه شناخت اوليه و درك مناسبي در موضوعات اجتماعي وجود ندارد. متاسفانه اين اتفاق بسيار تلخ و تاسف‌آور است. فعاليت‌هايي كه بر اساس مطالعات دقيق و بررسي‌هاي علمي در شهر پايه‌ريزي شده بود در حال فروپاشي و از بين رفتن است و دوستان، غرق در شعارزدگي و آماردهي‌هاي غير پارامتريك هستند. واگذاري يك ساختمان به يك انجمن مردمي، در قبال حجم وظايف دشواري كه اين انجمن‌ها و گروه‌هاي مردمي بر عهده مي‌گيرند، كمترين كاري است كه دولت‌ها و شهرداري‌ها مي‌توانند انجام دهند .

    اين صحبت كارشناسان جهاني است كه مي‌گويند كار مردم را به مردم بسپاريد و دولت فقط موظف است امكانات مهيا كند . البته بعيد مي‌دانم كه مسوولان فعلي با مفهوم حمايت آشنا باشند چون چنانكه مشهود است، اين مسوولان بيشتر مايلند همه كارها و اقدامات به نام خودشان تمام شود و اين همه تبليغات در سطح شهر و خيابان‌ها ناشي از بيگانگي با مفهوم حمايت است. هيچ جاي دنيا رسم و عرف نيست براي امور حمايتي كمپين‌هاي تبليغاتي راه بيندازيم و حتي تبليغ براي مداخلات كاهش آسيب اجتماعي در جايي از دنيا رسم نيست، اما شما ببينيد در مترو با افتخار تبليغ مي‌كنند « انتقال بي‌خانمان‌ها با 50 دستگاه ون و 22 دستگاه موتور‌سيكلت » آيا شوخي زشت‌تر يا تلخ‌تر از اين مي‌توان براي به هم ريختن آرامش رواني جامعه انجام داد؟

    واقعا بايد ترسيد كه جابه‌جايي مددجوي بي‌خانمان با وضعيتي كه دارد با موتور‌سيكلت چگونه اتفاق مي‌افتد ! ريشه تمام اين رفتارهاي غير تخصصي، دست خالي تيم جديد از اقدامات عمراني و خدمات تسهيلي شهري است . وقتي شما در طول مديريت شهري نمي‌توانيد طوري برنامه‌ريزي كنيد كه فضاهاي رفاهي و عمراني و خدمات شهري را در حوزه‌هاي مختلف توسعه دهيد، سراغ دستاوردسازي مي‌رويد و اين دست خالي سبب مي‌شود روي خدمات حمايتي مانور كنيد و افتخارتان، جمع‌آوري معتادان يا بي‌خانمان‌ها با موتورسيكلت باشد. متاسفانه چه تلخ و ناشايست مي‌شود وقتي هدف پس پرده كمپين‌هاي آسيب‌هاي اجتماعي فعاليت‌هاي پروپاگانداي سياسي باشد. »

    * توضيح ضروري اعتماد: دكتر رضا قديمي؛ مدير پيشين و رياست سابق سازمان خدمات اجتماعي شهرداري تهران، ديروز در واكنش به اقدام اخير شهرداري منطقه 10 براي بازپس‌گيري يكي از ساختمان‌هاي واگذار شده به موسسه خيريه « طلوع بي‌نشان‌ها » و تعطيلي « سراي غزل » كه مركز ارايه خدمات حمايتي و مراقبتي به زنان آسيب ديده است، به سوالات خبرنگار « اعتماد » پاسخ داد و اين پاسخ‌ها در قالب يادداشت تنظيم شد . روز سه شنبه 25 ارديبهشت هم « اعتماد»  گزارشي درباره تعطيلي 5 مركز حمايت از زنان آسيب ديده در شهر تهران (و از جمله سراي غزل) در دوره فعاليت مديران جديد شهرداري تهران و طي 32 ماه اخير منتشر كرد .

  • تمام جهان را در مقابل خودمان قرار داده‌ایم / تا وقتی شرایط امنیتی از دستور کار جمهوری اسلامی خارج نشود، زد و خورد و درگیری بر سر حجاب باقی خواهد ماند

    تمام جهان را در مقابل خودمان قرار داده‌ایم / تا وقتی شرایط امنیتی از دستور کار جمهوری اسلامی خارج نشود، زد و خورد و درگیری بر سر حجاب باقی خواهد ماند

    به گزارش اقتصادران، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران با اشاره به اینکه مسأله حجاب ابعاد عجیب و غریب ملی، منطقه‌ای و  بین‌المللی پیدا کرده است، گفت: وقتی شما حیاء جامعه را مورد سؤال قرار می‌دهید، مردم را دعوت به اخلاق نمی‌کنید و بی اخلاقی موضوع شما قرار می‌گیرد، خبر خطای یک نفر میلیون‌ها لایک می‌خورد ولی خبر ابداع چهار تا لایک بیشتر نمی‌خورد؛ بعد باعث می‌شود که یک کمپانی خارجی این ابداع را ببرد. کلاهی که طرفداران جمهوری اسلامی روی سر آن گذاشتند این بود که موضوع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی که می‌خواست غرب‌ستیزی داشته باشد و بعد انسجام فرهنگی ایجاد کند را به ظاهر افراد تغییر دادند؛ بعد زنان موضوع قرار گرفتند.

    مشروح گفت‌وگو با تقی آزاد ارمکی را در ادامه می‌خوانید:

    فرمانده انتظامی کشور چند روز پیش اعلام کرد که «موضوع حفاف و حجاب را کاملا فرهنگی و اجتماعی می‌بینیم و اصلاً امنیتی و انتظامی نمی‌بینیم».  شما به عنوان جامعه شناس ریشه مسائل اجتماعی از جمله این قضیه را چطور می بینید؟

    به نظر من حجاب یک موضوع اساسی نیست، ولی در شرایط امروز دارد اساسی می‌شود و متأسفانه ابعاد عجیب و غریب  ملی، منطقه‌ای و بین‌المللی پیدا کرده و درگیری، تزاحم و برخورد هم از دل آن در آمده است. لذا من مسأله حجاب را بیشتر مسأله امنیتی می‌دانم؛ تا یک مسأله فرهنگی و عقیدتی. یک علت اساسی نگاه من این است که به طور پنهان وارد یک جنگ شده‌ایم و شاید در موضع پیچیده‌ترین جنگ زمانه قرار گرفته‌ایم. یک زمانی جنگ کلاسیک و اشغال سرزمینی بود؛ مثل جنگ عراق علیه ایران که همه آدم‌ها می‌توانستند ببینند واقعا جنگ اتفاق افتاده؛ چون سرزمین ما اشغال شده و صدام آثار و نشانه‌های فرهنگی را ویران کرده بود. امروز بر خلاف گذشته وارد جنگ شده‌ایم بدون اینکه این اتفاقات بیفتد و این تخریب‌های صورت بگیرد. ما الآن در جنگ با همه غرب قرار گرفته‌ایم.

    تمام جهان را در مقابل خودمان قرار داده‌ایم

    یعنی شما هم قائل به «جنگ ترکیبی» هستید که در حاکمیت بر آن تأکید دارند؟

    کاملا؛ در جنگ با غرب به معنای وسیع آمریکا، اروپا و حتی روسیه قرار گرفته‌ایم. تمام جهان را در مقابل خودمان قرار داده‌ایم و ما در مقابل جهان قرار گرفته‌ایم و طبیعی است که این شرایط نیاز به اعلام وضعیت امنیتی دارد. یعنی جمهوری اسلامی الآن نمی‌تواند اعلام کند که ما حکومت نظامی هستیم و کسی حرکت نکند که مبادا نیروهایی اقدام کنند و شرایط جنگی به هم بریزد. مثلا اسرائیل از ترس حمله ایران اعلام شرایط  اضطرار کرد و مردم جمع کردن آب و مواد غذایی را شروع کردند و به پناهگاه رفتند. در واقع به نوعی اعلام شد که ایران می‌خواهد حمله کند و شما آماده باشید. ولی جمهوری اسلامی هیچ وقت اعلام نکرد که امکان دارد اسرائیل ایران را بزند.

    شرایط جامعه ایرانی کاملا خاص شده، بدون اینکه ما قصد ورود به جنگ داشته باشیم

    به نظر من امروز به طور نانوشته و پنهان حکومت نظامی برقرار شده است. مثلا اگر کسی بخواهد در دانشکده من را ببیند، درها بسته است و هیچ کس به جز دانشجو حق ورود به دانشکده ندارد؛ این وضعیت پنهان به معنای این نیست که شما سراپا در مقابل غرب قرار گرفته‌اید و اراده جنگ دارید؛ شرایط جامعه ایرانی کاملا امنیتی شده، بدون اینکه ما قصد ورود به جنگ داشته باشیم. وقتی قصد ورود به جنگ نداریم، باید مسائل داخلی خودمان را حل کنیم.

    عرضم این است که حکومت ما مثل اسرائیل به جامعه اعلام نمی‌کند که من وارد جنگ شده‌ام. وقتی گفته شد احتمالا تعدادی اشیاء خارجی در آسمان اصفهان بودند، تحت هیچ شرایطی آژیر کشیده نمی‌شود؛ ولی شرایط امنیتی است و همه نیروهای نظامی و امنیتی آماده‌باش صد درصد هستند و پلیس و نیروهای امنیتی در شهر آشکارا حضور گسترده دارند. شما برای این سطح از حضور نیروها در شهر مستمسک نیاز دارید؛ و پدیده‌ای به نام «حجاب» اینجا موضوعیت پیدا می‌کند. کنترل انضباط اجتماعی و اخلاق اجتماعی موضوع می‌شود به خاطر اینکه ساده‌ترین و قابل دسترس‌ترین موضوعی که می‌تواند جامعه را تحت تأثیر قرار بدهد و کل نیروها را سازماندهی کند تا وارد قصه شوند، همین است.

    تا وقتی شرایط امنیتی از دستور کار جمهوری اسلامی خارج نشود، ماجرای زد و خورد، درگیری و حضور نیروهای انتظامی و امنیتی در سراسر شهرها به نام حجاب باقی خواهد ماند؛ الّا اینکه ما از این شرایط عبور کنیم. یعنی احساس کنیم که نه غرب می‌خواهد ما را سرنگون کند، نه اسرائیل اراده‌ای دارد و نه ما اراده ورود به جنگ داریم. یعنی جامعه یواش یواش دارد می‌فهمد که اسرائیل که نمی‌خواهد ما را بزند و غرب هم که اراده اشغال سرزمین ندارد که بخواهد جایی را بزند.

    جنگ با ایران همیشه در دستور کار آمریکا بوده است

    به نظر می‌رسد اگر در آمریکا دولت جمهوری‌خواه بر سر کار بود، شرایط پیچیده‌تر می‌شد. مثلا اگر به جای بایدن، ترامپ رئیس جمهور آمریکا بود، شاید به جنگ هم می‌رسید. از سوی دیگر آمریکا الآن در قضیه اوکراین درگیر است و نمی‌خواهد وارد درگیری نظامی دیگری شود. نظر شما در این خصوص چیست؟

    اینها دلایل آمریکایی است که چرا وارد این ماجرا نشده‌اند؛ ولی جنگ با ایران همیشه در دستور کار آمریکا بوده است. اما چرا در این شرایطی که اجماع بین‌المللی هم وجود دارد، اقدام صورت نمی‌گیرد؟ این از بحث ما خارج است. ولی جامعه می‌بیند که همه چیز برای یک جنگ آماده بود ولی انجام نشد؛ پس می‌گویند که جنگ منتفی است. وقتی این در افکار عمومی شکل بگیرد، گزاره شرایط اضطرار از منظر نظام سیاسی و حضور همه جانبه نیروهای امنیتی منتفی خواهد شد.

    گام دوم سیاست‌های حجاب نمی‌تواند با مسیر فعلی دنبال شود

    گام دوم سیاست‌های حجاب نمی‌تواند با مسیر فعلی دنبال شود و باید توجیه‌های اجتماعی و فرهنگی بدهند. وقتی فرمانده انتظامی کشور می‌گوید که مسأله ما امنیتی نیست و اجتماعی و فرهنگی است، نشان می‌دهد که حساسیت امنیتی منتفی است، الآن دنبال توجیهی برای حضورشان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی هستند.

    اساسا چرا مسأله حجاب در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت؟ مگر جمهوری اسلامی امروز با بی‌حجابی رو به رو شده است؟ مگر از روز اول با این مسایل رو به رو نبوده است؟ من معتقدم که ایران از اول با بی‌حجابی رو به رو بوده است. به دلیل اینکه جامعه ایرانی متنوع است؛ به لحاظ دینی، قومیتی، زبانی، جفرافیای سرزمینی و فرهنگی. ما اصرار کردیم که قالب واحدی در باب حجاب برای زنان طرح کنیم. خود «ارائه قالب واحد» به سرعت درون و بیرون نظام آلترناتیوهای خودش را پیدا کرد. مثلا وقتی روی چادر تأکید شد، قالب‌های جدیدی مثل مانتو و روسری آمد و حجاب اداری و حجاب بازار و غیره درون حکومت درست شد.

    ما از این غفلت کرده‌ایم که جامعه ای متنوع به لحاظ حجاب بوده‌ایم

    یعنی یک تکثر در عین وحدت همیشه شکل گرفته؟

    در خود جامعه نگاه کنید. مثلا اقوام مختلف ایرانی یکی از یکی عفیف‌تر و باحجاب‌تر هستند. البته مفهوم «غیرت» و حمایت از خانه و همسر و ناموس در برخی اقوام بیشتر از جاهای دیگر است. ببینید که در همین اقوام ایرانی چه تنوع حجابی وجود دارد؛ در حالی که خودش خیلی متنوع با حجاب مرکزی و حاشیه‌های شمالی و جنوبی است، داخل خودش چقدر تنوع به لحاظ موقعیت‌های فرهنگی و قبیله‌ای جاری و ساری هست. شما یک شکل خیلی تاریخی، مهم، مطلوب و قابل دفاع حجاب لری، کردی، آذری، کاشانی، رشتی و… دارید. اصلا جامعه به لحاظ حجاب متنوع بوده و داخل همان مقوله حجاب و بی‌حجابی قابل حل بوده است. مثلا حجاب خانم‌های پیر و جوان را ببینید که چقدر فرق می‌کند. ما از این غفلت کرده‌ایم که جامعه متنوع به لحاظ حجاب و بی‌حجابی بوده‌ایم.

    ما هیچ وقت جامعه برهنه نبوده‌ایم و برهنگی برای غرب بوده است/ کلاهی بر سر جمهوری اسلامی رفت که باید جامعه یکسان و یکدست شود

    ما هیچ وقت جامعه برهنه نبوده‌ایم و برهنگی برای غرب بوده است. سخت‌ترین دوره‌ای که حجاب رسمی چادر را حاکم کردیم، این را در زیست اجتماعی می‌دیدیم و در خانه ما جاری بود و در ورزشگاه، عروسی، خلوت و بازار ما وجود داشت. حالا چرا یک دفعه یادشان می‌آید باید اینها را همسان کند؟ این بر می‌گردد به قصه مهمی که در جمهوری اسلامی در دستور کار قرار گرفت؛ و آن «یکسان‌سازی فرهنگی» است. کلاهی بر سر جمهوری اسلامی رفت که باید جامعه یکسان و یکدست شود.

    اصلا تجربه بشری برای سیاستگذار فرهنگی ما مهم نیست و تجربه زیسته مردم ایران هم اهمیت ندارد

    برخی اندیشمندان معتقدند این یکدست‌سازی در هیچ جای دنیا نتیجه مطلوب نداشته و همه آنها شکست خورده است. از شوروی گرفته تا خود ایران که دوره پهلوی اول به شکل دیگری این یکدست‌سازی را شاهد بوده‌ایم. این تجربه‌ها نمی‌توانست درس‌آموز باشد؟

    اصلا تجربه بشری برای سیاستگذار فرهنگی ما مهم نیست و تجربه زیسته مردم ایران هم اهمیت ندارد و قرار نیست به تجربه گوش کنند. بر اساس یک ضرورت‌های تاریخی انقلاب اسلامی شکل گرفت و همه گروه‌های سیاسی و فرهنگی آنجا بودند. وقتی جمهوری اسلامی شکل گرفت، این تنوع را یادمان رفت و به یک ایدئولوژی پناه بردیم. آنجا بود که یواش یواش دموکراسی، توسعه و امثال اینها را تعطیل کردیم. آدم‌هایی که درون این ایدئولوژی عمل می‌کنند، دیگران را به نگاه رقیب می‌بینند؛ لذا به حرف کسی گوش نمی‌دهند و فقط در گزاره‌های درون ایدئولوژی عمل می‌کنند.

    مردم با فرهنگ کسانی هستند که قابلیت تنظیم زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خودشان را در بدترین و بهترین شرایط دارند

    ایرانیان هیچ وقت مردمان بی‌عفتی نبوده‌اند؛ تن‌فروشی همیشه پدیده نظام‌های سیاسی است. به نظر من گروه‌های گنگ که یک نوعی خودشان را با نظام سیاسی هم تنظیم کرده‌اند، فحشا، دزدی و اعتیاد را دامن می‌زنند؛ پس فحشا یک پدیده سیاسی است. چون مردم با فرهنگ کسانی هستند که قابلیت تنظیم زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خودشان را در بدترین و بهترین شرایط دارند؛ در بدترین شرایط نمی‌میرند و در بهترین شرایط مست نمی‌شوند.

    ما در دوره‌های سخت اقتصادی زندگی کرده‌ایم، که الآن هم هست، ولی ویرانگری نکرده‌ایم

    یعنی جامعه خودش را شکل می‌دهد؟

    جامعه یعنی مجموعه آنچه که در اختیار مردمان ایرانی هست به لحاظ خُلقیات، سابقه تاریخی، ادبیات، شعر، موسیقی، قصه، اسطوره، داستان و ابژه‌های اقتصادی، فرهنگی و خیلی چیزهای دیگر که وجود دارد به اینها کمک می‌کند تا بتوانند خودشان را با شرایط تطبیق بدهند. ما در دوره‌های سخت اقتصادی زندگی کرده‌ایم، که الآن هم هست، ولی ویرانگری نکرده‌ایم. این قابلیتی که به لحاظ فرهنگی در اختیار مردم بوده و می‌توانستند خودشان را با شرایط سخت تطبیق بدهند بدون اینکه دچار میرایی یا غرور شوند، همان چیزی است که اسم آن را فرهنگ می‌گذارند.

    نظریه غالب افراد این است که مسائل اقتصادی روی فرهنگ جامعه هم تأثیر دارد ولی شما تأکید داشتید که در دوره‌های سخت هم فرهنگ را تخریب نکردیم. درست متوجه شده‌ام؟

    این حرفی که می‌زنند برای توسعه است.

    چون پروژه توسعه شما منتفی است، بخش اعظمی از نیروی جامعه مهاجرت می‌کند

    یعنی اگر مسائل اقتصادی به هم بریزد، مسائل فرهنگی و اجتماعی به هم نمی‌ریزد؟

    وقتی می‌خواهید از اینجا پرواز کنید و به مشهد بروید، لازمه آن سوار شدن هواپیما یا ماشین است و در عصر مدرن نمی‌توانید پیاده بروید. اینجا است که اقتصاد مهم می‌شود. اقتصاد زمانی است که شما دارید برای دستیابی به منابع بیشتر با جامعه رقابت می‌کنید؛ اگر نباشد، توانایی‌ها می‌رود و خلاقیت‌ها منتفی می‌شوند. قصه اقتصاد موقعی مهم می‌شود که مسأله توسعه است. چون پروژه توسعه شما منتفی است، اقتصاد نمی‌تواند این کار را انجام بدهد. آن وقت بخش اعظمی از نیروی جامعه مهاجرت می‌کند و بخشی که مهاجرت نمی‌کند هم افسرده و منزوی می‌شود و معترض باقی می‌ماند. چون پروژه توسعه شما تعطیل است، هرچه برای توسعه تولید کنید، فقط برای دیگری مصرف می‌شود.

    اگر بپذیرید که پدیده فرهنگی و اجتماعی باید جایگاه خودش را داشته باشد، نیروی انتظامی اینجا چه کاره است که بخواهد برای ناموس من تصمیم بگیرد؟!

    نیروی انتظامی می‌گوید من دارم کار فرهنگی و اجتماعی انجام می‌دهم.

    بروید ترافیک را حل کنید! ببینید آمار دزدی و قتل در این کشور به کجا رسیده، مسئول مقابله با آن کیست؟ امنیت یک چیز دیگر است؛ به دنبال آن بروید. ناموس مسأله تو است که وارد آن شده‌ای؟! با چه مجوزی وارد این مسأله شده‌ای؟! مدرنیته را در این جامعه اشتباه مطرح کرده‌اند و این باعث شد که عده‌ای صاحبان قشر دین شوند. در مجلس هم همین است؛ قشری‌ترین بخش دینی جمهوری اسلامی در مجلس عضو شده که دغدغه‌اش ظاهر دین است. تا این تفکر مورد نقادی بنیادی قرار نگیرد، هر حکومتی بر اینجا حاکم شود، مسأله اول آن فرم ظاهری فرهنگ و دین است؛ که یکی از آنها حجاب می‌شود.

    وقتی شما حیاء جامعه را مورد سؤال قرار می‌دهید، مردم را دعوت به اخلاق نمی‌کنید و بی اخلاقی موضوع شما قرار می‌گیرد

    وقتی شما حیاء جامعه را مورد سؤال قرار می‌دهید، مردم را دعوت به اخلاق نمی‌کنید و بی اخلاقی موضوع شما قرار می‌گیرد، خبر خطای یک نفر میلیون‌ها لایک می‌خورد، ولی خبر ابداع چهار تا لایک بیشتر نمی‌خورد؛ بعد باعث می‌شود که یک کمپانی خارجی این ابداع را ببرد. کلاهی که برخی طرفداران جمهوری اسلامی روی سر او گذاشتند این بود که موضوع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی که می‌خواست غرب‌ستیزی داشته باشد و بعد انسجام فرهنگی ایجاد کند را به ظاهر افراد تغییر دادند؛ بعد زنان موضوع قرار گرفتند.

    حجاب یک مسأله تنها سیاسی اراده نیروی انتظامی نیست

    سال 1380 یکی از استادانم را به شیراز دعوت کردم و بعد از شب اول سفرش به من گفت شما چرا زنان‌تان را کنترل می‌کنید؟ فساد در مردان شما است؛ مشکل شما این است که به مردان‌تان آموزش داده‌اید که ظاهر افراد مهم است و همه کارها را ظاهری ببینند؛ و دارید زنان‌تان را قربانی می‌کنید. پس حجاب یک مسأله تنها بر اساس اراده نیروی انتظامی نیست، بلکه مسأله بنیادی داخل جمهوری اسلامی است که افرادی آن را به خورد مسئولین کشور داده‌اند.

    جمهوری اسلامی دچار یک مشکل بنیادی در باب پذیرش ایدئولوژی شده که دال مرکزی آن «بی‌فرهنگی» است

    پس جمهوری اسلامی دچار یک مشکل بنیادی در باب پذیرش ایدئولوژی شده که دال مرکزی آن «بی‌فرهنگی» است. تا وقتی که این اصلاح نشود، هر روز برخورد با جوانان این کشور به نام بی‌حیایی و بی‌عفتی را در دستور کار خودتان قرار خواهید داد و حتی واجب شرعی، دینی و اخلاقی می‌شود.

    مداحان معیار دینداری شده‌اند؛ روحانیت کجا است؟

    شما یک بار تأکید داشتید که این مسأله سیاسی نیست و الآن می‌گویید ریشه کار سیاسی است. مسأله اصلی چیست و راه درمان کجا است؟

    سیاسی نیست؛ خطای فهم است. مداحان معیار دینداری شده‌اند؛ روحانیت کجا است؟ روحانیت باید به وعظ اخلاق برگردد. روحانیت کار ساده و مهمی داشت که تنظیم روابط انسانی بین آدم‌های بیرون رفته از دین بود. جایگاه مسجد از نظر بنیادی کجا است؟ مسجد محل اتصال آدم‌ها به خدا است. کسی که دیندار است که آخوند نمی‌خواهد؛ او نمازش را خودش می‌خواند و عبادتش را انجام می‌دهد. بعضی آدم‌ها با یک استخاره یا شنیدن صدای اذان به مسجد وصل می‌شوند.

    مشکل این جامعه ساختارها، روندها و تصمیمات بزرگ هستند

    از سوی دیگر، روانشناسان چه حقی دارند در مورد مسائل کشور اظهارنظر کلان می‌کنند؟! تلویزیون پر از روانشناس است که تحلیل اجتماعی و سیاسی می‌دهند. مگر مشکل این جامعه آدم‌ها هستند؟! مشکل این جامعه ساختارها، روندها و تصمیمات بزرگ هستند. چرا سیستم مشاوره کشور اینقدر گسترش پیدا کرده که هر چیزی را در سطح مشاوره فردی قلمداد می‌کنیم؟!

    یک مشت آدم‌های شبه روشنفکر، روانشناس و مداح دارند حکومت می‌کنند؛ باید اینها بیرون بروند و متخصصین بیایند

    آدم‌های شورای عالی انقلاب فرهنگی و تخصص‌های آنها را نگاه کنید. شورای عالی آموزش و پرورش را نگاه کنید که چه کسانی هستند و چه چیزی می‌گویند؛ شورای عالی فرهنگ و شورای عالی سینما را نگاه کنید. یک مشت آدم‌های شبه روشنفکر، روانشناس و مداح دارند حکومت می‌کنند؛. باید اینها بیرون بروند و متخصصین بیایند. مثلا یک عکاس طوری عکس می‌گیرد که من نمی‌توانم.

    متخصص آسیب‌های اجتماعی چه کسانی هستند؟

    متخصص آن جامعه‌شناسان و اقتصاددانان هستند. به من بگویید در سیستم مدیریت اقتصادی جمهوری اسلامی که مشکل اصلی آن اقتصاد است، یک اقتصاددان حضور دارد. رئیس بانک مرکزی اقتصاددان است؟ وزیر اقتصاد و دارایی اقتصاددان است؟ معاون اول رئیس جمهوری اقتصاددان است؟ پس مغز متفکر اقتصاد این نظام سیاسی کیست؟ داشتن مدرک ملاک نیست؛ باید طرف صاحب بینش و سواد باشد و چهار تا مسأله را حل کرده باشد و نظام پولی و اعتباری را بشناسد.

    فقدان متخصص موجب می‌شود که حکومت مسیر انحرافی برود

    وقتی موضوعیت ندارد، اقتصاددان، جامعه‌شناس و عالم علوم اجتماعی دیگر در کشور تولید نمی‌شود. فقدان متخصص موجب می‌شود که جمهوری اسلامی مسیر انحرافی برود و آن ایدئولوژی سرانجامی درست می‌کند که کل نیروی انتظامی و  امنیتی کشور را صرف یک موضوع غیر امنیتی می‌شود. برای اینکه نجات پیدا کنیم، غیر از متخصص، باید برگردیم ببینیم کجا سر ما کلاه رفته است؟ چه کسی سر ما کلاه گذاشته و چرا کلاه گذاشته‌اند؟ چرا جمهوری اسلامی را از یک نیرویی که قرار بود روابطش را در منطقه به شکل آرامش‌بخش تنظیم کند، یک نیروی رادیکال ترسیم می‌کنند؟ بعد انسجام بین‌المللی علیه ما شکل می‌گیرد و حقوق بشر در دستور کار قرار می‌گیرد.

    نظر برخی کارشناسان سیاسی و اجتماعی این است که بعد از اتفاقات سال 1401 آنچه از مسأله حجاب در جامعه می‌بینیم حاصل یک لجبازی است؛ یعنی این مسأله اجتماعی و فرهنگی را کاملا سیاسی می‌بینند. چه کار کنیم که موضوع برای جامعه ما عوض شود و از دید اجتماعی به قضیه نگاه کنند؟

    از دست من و شما کاری بر نمی‌آید؛ حکومت باید یک کاری انجام  بدهد. حکومت قدرت و توانایی دارد و اگر بخواهد، می‌تواند سیستم را هم مجاب کند. باید شیوه‌ها عوض و نگاه به مردم انسانی شود. اشکال جمهوری اسلامی این است که فکر می‌کند ایرانیان از آمدن او مسلمان شده‌اند. اگر این را کنار بگذارد، آن وقت انقلاب و جمهوری اسلامی را محصول جامعه ایرانی می‌داند و دعوا تمام می‌شود. وقتی دعوا تمام شد، باید متخصصین بر سر کار بیایند.

  • اتفاقات بدتری در پیش است که به سیاست گزندی نمی‌رساند اما نظام اجتماعی را نابود می‌کند

    اتفاقات بدتری در پیش است که به سیاست گزندی نمی‌رساند اما نظام اجتماعی را نابود می‌کند

    به گزارش اقتصادران، بحران‌های اجتماعی جامعه ایران به سوی ناامیدی، افسردگی، میل به مهاجرت و به طور کلی بحران اجتماعی حرکت کرده است. آنچه امروز با آن تحت عنوان آسیب‌های اجتماعی مواجه هستیم، نتیجه تجمیع سیاست‌های نادرست طی سال‌های اخیر در حوزه سیاست و اقتصاد به نظر می‌رسد، که حالا بروز و ظهور آسیب‌های آن جدی‌تر شده است.

    ناامیدی همه‌گیر فعلی چه تأثیری بر رفتار‌های اجتماعی مردم می‌گذارد؟ 

    بدترین برونداد شرایط روانشناسی اجتماعی فعلی افسردگی است. اگر این افسردگی اجتماعی عمومیت پیدا کند، نظام اجتماعی به بن‌بست می‌خورد. امید جامعه را حرکت می‌دهد اما وقتی صد اقدام برای بهبود انجام دهید ولی هیچ پاسخی گرفته نمی‌شود و به نتیجه نمی‌رسد، جامعه به افسردگی شدید مبتلا می‌شود. این افسردگی با یک احساس ناتوانی همراه می‌شود که فرد احساس بی‌قدرتی می‌کند. وقتی شهروند به این نقطه برسد، عموم جامعه از رفتار‌های طبیعی می‌افتد. رفتار‌های اولیه و طبیعی از جمله ازدواج، کار، تجربه، نوآوری و… از بین می‌رود. شرایط فعلی ما را به بدترین نقطه افسردگی می‌برد که با افزایش مهاجرت و اعتیاد و خشم همراه است.

    اگر از نظر تاریخی به مسأله فعلی جامعه در ایران نگاه کنیم، شرایط فعلی مشابه کدام دوره تاریخی کشورمان یا کشور‌های دیگر است؟

    در پایان قاجاریه ما به وضعیتی مشابه وضعیت فعلی رسیدیم و جامعه به اوج زوال رسید. در اوج آن آشوب و بی‌انضباطی به تعبیری شرایطی فراهم شد که همه به دنبال ناجی بودند که خانواده و زندگی روزمره را سامان دهد. مردم بدون داشتن یک روزمره آرام و قاعده‌مند، دچار بحران می‌شوند و جامعه را نیز بحران‌زده می‌کنند. الان در این شرایط نیازمند اصلاح از درون به شکل بروز یک ناجی از داخل حکومت هستیم. این شرایط آبستن اتفاقات عجیب است؛ من امیدوارم اتفاق عجیبی که جامعه را افسردگی نجات می‌دهد با خشونت همراه نباشد.

    در تجربه کشور‌های دیگر می‌توان به ترکیه در دهه 90 میلادی و قبل از دوران اردوغان اشاره کرد، که تا حدی شرایط مشابه ما را داشت اما از یک نقطه تاریخی به اردوغان تن داد تا در یک استبداد مشروط زندگی کند. ترک‌ها با تغییر سیاست از آن بحران بیرون آمدند. همین ترکیه در سال 1367 اینقدر دچار بحران بود که مردم‌اش به تهران می‌آمدند و خریدصنعتی می‌کردند. الان در حوزه اجتماعی، شرایطی در ایران به‌گونه‌ای است که حکومت باید تمامی کار‌های خارجی‌اش را تعطیل کند و به نهاد خانواده بپردازد.

    منظورتان از اهمیت نهاد خانواده چیست؟ دولت چگونه می‌تواند آن به نهاد خانواده بپردازد؟

    کوچکترین واحد هر نظام اجتماعی، خانواده است. الان هم در سنجش‌های سرمایه اجتماعی، خانواده بزرگترین محل رجوع و امید مردم برای اصلاح نظام اجتماعی است. مردم اول می‌توانند به حکومت دلگرم باشند، بعد دولت‌ها، بعد جامعه و بعد به خانواده دلگرم باشند.

    منظور از سامان یافتن خانواده در پایان قاجار چیست؟

    پایان قاجاریه بخش‌های زیادی از کشور درگیر قحطی و فساد بود. پایان قاجاریه وقتی یک بچه نوجوان حاکم می‌شود، شرایط سخت‌تر می‌شود. در نهایت یک حکومت جدید شکل می‌گیرد که برای بهبود وضعیت کشور ناچار به ساماندهی خانواده و نظم دادن به زندگی روزمره است. شرایط آن زمان بسیار ناگوار بوده است و نهاد قدرت با رویکرد سلامت جامعه به سوی هدف‌های دیگر رفت.

    اگر بخواهیم وضعیت فعلی جامعه را از منظر تئوری‌های روانشناسی اجتماعی بررسی کنیم، وضعیت امروز ایران را چگونه تعریف می‌کنید؟

    اگر بخواهیم از منظر تئوری‌های جامعه‌شناسی ایران را بسنجیم، شرایط فعلی ما با یک تئوری قابل بیان نیست. مدل‌های جامعه‌شناسی مرسوم با ایران ارتباطی پیدا نمی‌کنند و فقدان نظریه جامعه‌شناسی نیز در این بین ما را گمراه می‌کند. آنچه با توجه به شاخص‌های فردی و اجتماعی مطرح می‌شود، آماری از بیماری و فقر را در جامعه‌شناسی به ما نشان می‌دهد، که تداوم آن باعث فروپاشیدن جامعه شده است. اتفاقات بدتری در حوزه جامعه‌شناسی در پیش است که به سیاست گزندی نمی‌رساند اما نظام اجتماعی را نابود می‌کند؛ این نابودی شامل افزایش اعتیاد و بی‌انگیزگی برای ادامه حیات می‌شود. این رفتار‌ها به سطح غیرقابل‌پذیرشی رسیده‌اند و اگر کسی بگوید این وضعیت در چه تئوری می‌گنجد، بدترین تئوری تاریخی نام می‌گیرد.

    سه عنصر سیاست، اقتصاد و سیاست خارجی تأثیر قابل توجهی بر وضعیت فعلی گذاشته‌اند. به نظر شما با بهبود شرایط این سه عامل، جامعه به سوی اصلاح و بازسازی خود حرکت می‌کند؟

    وضعیت فعلی شرایط اجتماعی تابعی از سیاست کلان کشور است؛ سیاست کلان کشور باید به جامعه برگردد. اگر در حکومت، نه صرفاً دولت، اتفاقی حادث شود تا به جامعه برگردند و شرایط را اصلاح کنند، با توجه به دارایی‌های عظیم ایران، روحیه جامعه قابل ترمیم است. ما جمع وسیعی از جوانان آماده به کار داریم که درس خوانده‌اند که منتظر ورود به جامعه جهانی‌اند. دولت‌ها در ایران هیچ کاری نمی‌توانند انجام دهند، اما اگر حکومت‌ها خواهان اصلاح شرایط فعلی باشند، ضعیت اجتماعی نیز بهبود می‌یابد. دولت، نهاد‌های عمومی، بخش خصوصی، مردم و نهاد‌های بین‌المللی با اراه حاکمیت می‌توانند شرایط را اصلاح کنند. در صورت اصلاح کشور با این چند عامل، آنگاه ناامیدی و آسیب‌های اجتماعی نیز به مرور به حاشیه ‌می‌روند. دولت‌ها در ایران اساساً مزاحم زندگی مردم‌اند و من معتقدم توسط دولت‌ها کاری از پیش نمی‌رود، اما اگر حکومت تصمیم بگیرد حتماً اتفاقات مثبتی رخ می‌دهد.

    شرایط اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی کشور در مرزی قرار گرفته که توجیه داد تا هرگونه سیاست در قبال روابط بین‌المللی را به نفع نظام اجتماعی تعدیل کنیم و به نهاد خانواده برگردیم؛ اگر این اتفاق رخ ندهد، آسیبی که از نظام اجتماعی می‌بینیم از جنگ نمی‌بینیم. اگر به خانه برنگردیم، نظام اجتماعی فرو می‌پاشد و رقبای سیاسی ایران نیز از این مسأله خرسند می‌شوند.